«امبرتواكو از چهره هاى جالب و ابهام انگيز عصر حاضر اروپاست. او در حوزه دانشگاهى به عنوان استاد نشانه شناس و متخصص ادبيات شناخته شده است و از دهه ۱۹۶۰ تأثيرانكارناپذيرى برفرهنگ ايتاليا داشته است. بعضى معتقدند نظريه پردازان همواره سوداى اجراى نظريه ها وآموزه هاى مكتوب خويش را در سرمى پرورانند و از سويى هنرمندان هم آرزو دارند، آنچه را اجرا مى كنند در زبانى جذاب و شسته و رفته بيان شود. اكو يكى از معدود انديشمندانى است كه هم در نظريه پردازى وهم در اجرا، چيره دست است. او هم نظريات جالبى را در نشانه شناسى مطرح كرده ، هم اين نظريات را در رمانها و داستانهاى خود بيان كرده است. او در دهه شصت كوشيده تا راهبرد خويش را به عرصه هنر مدرن اعمال كند و از اين رهگذر فرهنگ نقد معاصر ايتاليا را جهت بخشيد.»
اين مطالب را دكتر محمد ضيمران به عنوان سخنران درصدو چهل وهفتمين نشست كتاب ما ادبيات و فلسفه عنوان كرد. موضوع سخنرانى او «امبرتواكو و نشانه شناسى در ادبيات» بود و دراين برنامه كه سوم آذرماه برگزار شد جمعى از علاقه مندان واستادان مباحث فرهنگى در خانه كتاب گردهم آمده بودند.
او در ادامه ضمن اشاره به اين كه اكو رساله دكترى خود را كه اختصاص به زيبايى شناسى از نگاه توماس قديس بود، زيرنظر پاريسون تدوين كرد، در باب اين رساله گفت: «اكو در بحث زيبايى شناسى توماس قديس، به وجهى سامان منطقى برخورد وملاحظه كرد كه هستى شناسى زيبايى از نظر توماس قديس، امرى استعلايى است و لذا مخلوق ذات حق محسوب مى شود. براين زيبايى سه معيار عمده حكومت مى كرد : تناسب ، كمال و وضوح و بداهت. از آنجا كه توماس قديس رساله مستقلى در باب زيبايى شناسى ننوشت، اكو ناچار شد تا از لابه لاى آثار و نوشته هاى گوناگون او ، مفاهيم و مصاديق زيبايى را استخراج كند.»
وى در باب گرايش اكو به زيبايى مدرن گفت: «اكو رفته رفته زيباشناسى سده هاى ميانه را رها كرد و دغدغه اصلى خود را زيبايى مدرن قرار داد . اكو با توجه به آثار پيكاسو ، دانالد داك و موسيقى بتهوون و بيتل ها به آثار جيمز جويس متمايل شد.»
به نظر او اثر جويس صورت واژگونى از «سوما» ى توماس قديس است.
دكتر ضيمران در ادامه در باره آراى اكو اظهار داشت: «در اواسط دهه پنجاه اكو با پرسش هاى اساسى خود در باره مسائل مذهبى رفته رفته به وجهى سكولاريسم و اومانيستى گرايش يافت. از آن زمان به بعد نوشته هاى او از همين آبشخور سيراب شد. با اين حال او همواره تاريخ و فرهنگ سده هاى ميانه را واجد اهميت و جذابيت مى شمرد. به همين جهت نيز چنداثر خود ازجمله «نام گل سرخ »،«آونگ فوكو» و«بودلينو» را به ابعاد گوناگون اين فرهنگ اختصاص داد. به نظر او ميان فرهنگ سده هاى ميانه و شرايط پست مدرن،وجهى توازى چشمگير وجود دارد. هردو دوره داراى منش وماهيتى انتقالى وگذرا هستند . هردو متضمن انباشتگى لايه هاى متعددى از معنايند. يعنى هيچ كس دراين عرصه، قادر نيست حرف آخر را برزبان آورد. اولين اقدام اكو در جهت تدوين زيبايى شناسى مدرن و شورش عليه زيبايى شناسى مدرسى انتشار كتابى به نام«اثر گشوده»است. دراين كتاب مناسبت ميان فرهنگ نخبه گرا و فرهنگ مردى از ديد هنرى و زيبايى شناختى مورد بحث و تحليل قرار مى گيرد. به گفته اكو آهنگسازان مدرنى چون اشتوك هاوزن و هانرى پورسور و نويسندگانى چون استفان مالارمه و جيمز جويس و هنرمندانى چون الكساندر كالدر ، برخلاف هنرمندان سنت كيش، آثار پويا و گشوده اى آفريده اند ودر اين آثارنقش مخاطب در ايجاد معنا غيرقابل انكار است . درواقع دراين گونه آثار، وجهى داد وستد ميان هنرمند ومخاطب برقرار مى شود كه محصول آن معنايى پويا وبالنده است. به طور كلى هنر به عنوان يك كنش وكردار بشرى، زمينه ارتباط و تفهيم و تفاهم رابرقرار مى سازد و پيامد آن گفتمان بارور وبالنده است.»
دكتر ضيمران در باب «اثر گشوده» اذعان داشت: «اثر گشوده استعاره اى معرفتى است كه عدم قطعيت زندگى امروزى را برما معلوم مى دارد و سيماى هنرمند را كنارمى زند و هويت او را باز مى نمايد. اثر گشوده زمينه شكل گيرى فرايندى دوجانبه ومتقابل راميان هنرمندان ومخاطبان برقرار مى كند. اثر گشوده را مى توان شورش وچالشى در برابر موضع سنتى واز پيش تعيين شده محسوب كرد و آن را گونه اى بيانيه فرهنگى سياسى تلقى نمود. به همين دليل تأثير اين اثر در شكل گيرى جنبش پيشتاز و آوانگارد ايتاليايى موسوم به گروه ،۶۳ حائزاهميت است.»
وى درباره كتاب «تعليق روز رستاخيز» گفت:«اكو در سال ۱۹۶۲ اين اثر را منتشر كرد . دراين كتاب او به بحث از گونه هاى روشنفكرى در ايتاليا و به طور كلى اروپا پرداخت و باتوجه به تمايلش به فرهنگ مردمى و غيرنخبه، برنامه هاى تلويزيونى را دراين اثر موشكافى كرد و قطعات كمدى را از حيث نشانه شناسى تحليل نمود. يكى از فصول مهم اين اثر به تفسير داستان«جيمزباند» اختصاص دارد. اكو دراين راستا به روشنفكرن بدبين ومحافظه كار پرداخته و مدعى است اين طايفه بيم دارند كه رسانه هاى همگانى در پى تخريب و انهدام فرهنگ برگزيده ملى برآمده اند، درحالى كه روشنفكران ژرف نگر ازاين جريان باكى ندارند و مى كوشند تا لايه هاى چندگانه فرهنگ رسانه اى را بشناسند وايدئولوژى حاكم براين فرهنگ را رمزگشايى نمايند. اكو خود را در زمره همين گروه مى شمارد و گروه نخست را سخت محافظه كار ، ارتجاعى و تاريك انديش معرفى مى كند.»
وى در باب قياس رويكرد اكو به فرهنگ رسانه اى و سوزان سانتاگ تأكيد كرد : «مى توان رويكرد امبرتواكو به فرهنگ رسانه اى را با رهيافت سوزان سانتاگ، انديشمند آمريكايى دردهه شصت، مقايسه كرد. در آمريكا جنبش جديدى موسوم به پژوهش هاى فرهنگى در جهت تحليل جريانات و رويدادهاى رسانه اى و تأثر آن برفرهنگ مردمى در بعضى از دانشگاهها وازجمله دانشگاههاى شمال شرقى آمريكا شكل گرفت و اين رشته به عنوان يكى از مواد درسى در دوره ليسانس، فوق ليسانس از محبوبيت بى سابقه اى برخوردار شد. به همين جهت بود كه وقتى اثر اكو به انگليسى ترجمه شد ، طرفداران بسيارى يافت و در بعضى از دانشگاهها حتى به عنوان منبع اصلى مطالعات فرهنگى مورد تأكيد قرار گرفت. در واقع اكو، نبرد ميان فرهنگ نخبه گرا و فرهنگ مردمى جوامع غربى را دراين كتاب به گونه اى تازه بررسى كرد. به نظر اكو اگر ساختارگرايى به عنوان رهيافتى روش شناختى مورد بهره بردارى قرارگيرد شايد در فهم پديده هاى اجتماعى كارساز باشد اما اگر اين جنبش را از منظر هستى شناختى مدنظر قرار دهيم، دچار همان خطاهايى خواهيم شد كه لوى استروس گرفتار آن شده است. اكو در كتاب ساختار غيابى مدعى شده است كه فرهنگ عبارت است از نظامى ارتباطى ولذا مى توان هر رفتار وكنشى در فرهنگ ويا هرحادثه فرهنگى را سامان نشانه شناختى تلقى كرد. اكو دركتاب نظريه شناسى كوشيد تا ابزار تحليل اين سامان نشانه شناختى را در اختيار خوانندگان خود قراردهد. او در آن اثر رفته رفته زيبايى شناسى سده هاى ميانه را به موضوع كلى تر بررسى ارزشهاى فرهنگى وادبيات معاصر تبديل كرد . به همين اعتبار او در سال ۱۹۷۴ اولين كنگره مؤسسه بين المللى مطالعات نشانه شناسى را تأسيس كرد. بعدها مقالاتى را كه دراين كنگره عرضه كرده بود با عنوان چشم اندازهاى نشانه شناختى چاپ كرد.» وى در ادامه سخنان خود تصريح كرد: «اكو در كتاب نشانه شناسى خود مدعى شد كه نشانه ها را نبايد فارغ از قلمرو اجتماعى ـ فرهنگى شان مورد بررسى قرار داد. به همين جهت او نظريه نشانه پردازى ناكرانمند را مطرح نمود. فهم و دريافت نشانه ها از نظر او در قلمرو فرهنگى ـ اجتماعى مستلزم به كارگيرى فرضيه و روشهاى پليسى است كه همواره استنباط هاى خود را به بوته آزمايش مى نهند. هرمفسرى بايد زبان خاصى را كه در يك اثر هنرى به كار رفته، كشف وشناسايى كند ودر سايه فهم اين گونه زبان به معيارهاى زيبايى شناختى اثر دسترسى بيابد. نشانه شناسى نبايد به رشته اى خشك و بى روح تبديل شود و به بهانه گرايش علم مدارانه از ورود به ساحت هاى هنرى وفرهنگى محروم گردد. نشانه شناسى به سپهر انديشه يك اثر وارد شود و به ابعاد و جنبه هاى درونى آن پى ببرد. گفتنى است كه برخلاف ساختارگرايان فرانسوى كه از رويكردهاى فرديناندو سوسور بهره گرفته اند ونشانه شناسى او را در بحث هاى خود به كار برده اند، اكو الگوى چارلز ساندوپيرس در نشانه شناسى را مبناى كار خودقرار داد. او بيش از آنكه جنبه هاى معناشناختى و بحث محورهاى همنشينى وجانشينى را كه ميراث سوسورى است ، به كارگيرد، از كاربرد پراگماتيستى نشانه ها بهره گرفت. اكو به جاى تأكيد برساختار از زمينه ها و شرايط عملى ، روانى ، گفتمانى و فرهنگى اجتماعى غافل ماندند و به همين جهت اكو با گرايش به ابعاد پراگماتيك كوشيده جنبه هاى معناشناختى و نحويث تحليل نشانه ها را تكميل نمايد و در اين راستا نيز تاحدود زيادى موفق گرديد.»
|
|
|
وى در آراى اكو درباره زيبايى شناسى تصريح كرد: «به نظر اكو در زمينه زيبايى شناسى سخت ترين، غامض ترين آثار ازجمله نوشته هاى مارسل پروست ،جيمز جويس ، خوانندگان خود را به چالش مى طلبند و به قول او وجهى كنش فريبايى وجاذبه دوجانبه بايدميان نويسنده وخواننده برقرار شود. اكو در سراسر آثار خويش همواره از طنز و مطايبه، كنايه و تلميع به عنوان حربه هايى عليه خشك انديشى، غرور و عجب بهره گرفته است. به نظر او اثر هنرى همواره متضمن گونه اى مخاطب آرمانى است كه قادر است فضاى پيام اثر را دريافت نمايد. مراد از مخاطب آرمانى درنظر اكو داراى معنايى مفتوح وگشاده است و نبايد آن را حصرى ومحدود تأويل كرد. او كسى است كه قادر است اثر را به گونه اى تأويل كند كه معنايى ملموس از دل آن بيرون آيد» .
در ادامه نشست دكتر ضيمران درباره داستانهاى اكوگفت: «داستان گل سرخ» در شهرت جهانى او نقش انكارناپذيرى را ايفا كرد. از روى اين اثر، فيلمى نيز تهيه شد . درمورد نام گل سرخ اكو مى گويد: من نخواستم نظريه هاى فلسفى وپژوهشى خود را دراين داستان وارد كنم. اما با انتشار كتاب «آونگ فوكو» منتقدين ثابت كردند كه مى توان از خلال اين داستان فلسفه اكو را دريافت. اين كتاب برپايه نظريه دسيسه هاى مرموز كه ريشه در عرفان باطنى قرون وسطى دارد، تدوين شده است ودرونمايه اين اثر مؤدى به اين معناست كه هرچيزى به صورتى اسرارآميز با ساير چيزها و پديده ها مرتبط است وجهى پيوند مرموز ميان همه پديده ها و رويدادهاى عالم وجود دارد. اين يكى از مضامين اصلى فلسفه هرمسى است كه دركتاب «آونگ فوكو» بازتاب يافته است. اثر ديگر اكو داستان بودولينو است. اين داستان جالب شرح سرگشتگى هاى نيمه اسطوره اى بودولينو است كه ماجراهاى تاريخى را به گونه اى اغراق آميز و گاهى به دروغ روايت مى كند او نمود ونماد دروغگويى و دورويى است. اين رمان را كتاب دروغ هاى اكو ناميده اند. امبرتواكو دراين داستان صريحاً اعلام كرد كه دروغ گفتن درباره آينده خودموجد تاريخ است . بودولينو داستان دروغ پردازيهايى است كه سنت هاى ديرين جامعه ايتاليايى را قوام بخشيده است. ولى آنچه درژرفاى اين داستان نهفته است ، اينكه همواره دروغها وجعليات نويددهنده آينده بهتر و دلپذيرترى است كه آيندگان هم با دروغهاى خويش آن را تداوم مى بخشند. تاريخ رسمى چيزى نيست جز سند دروغهاى بزرگ. آخرين رمان اكوشعله اسرارآميز ملكه لوانا نام دارد و پى رنگ اين داستان به قهرمان آن باز مى گردد. او كسى است كه دريك سانحه حواس و حافظه خود را از دست مى دهد، لذا مى كوشد تا حافظه خود را بازيابد و دراين راه كوشش هايى نيز انجام مى دهد تا ناگهان در اثر تصادفى غيرمترقبه به حالت اغما مى افتد وتوهمات عجيب وغريبى سراپاى وجودش را فرا مى گيرد . اين اثر به زبان انگليسى نيز منتشر شده است. »