|
بررسى نظريه «تعالى» در انديشه مولوى وكارل ياسپرس
درياى كرم و التهاب عطش
|
|
|
(بخش دوم و پايانى) مسعود سعادتمند موجبات تعالى منظور از موجبات تعالى، سلسله عواملى است كه مسير تعالى را تسبيب و يا تسهيل و تسريع مى نمايند. نكته مهم اينكه، اسباب زمينه ساز تعالى همه به يك ميزان بر حركت فرارونده انسان تأثير نمى گذارند بلكه بعضى نقش اساسى و اثر تعليلى دارند و بعضى ديگر زمينه ساز تعالى و جلب كننده توجه آدمى به فراشدن هستند، بدين ترتيب عوامل اصلى صعود انسان عمدتاً بر دو عامل مشتمل مى شود كه عبارتند از: ۱) توفيق و هدايت الهى يا (Divine - guaidance). ۲) طلب و مراقبه يا فلسفيدن(Phylosophising = Phylosophieren) يا مراقبه فلسفى. توفيق يا هدايت ملكوت، دستى است كه از اوج حوزه تعالى به سوى انسان دراز شده است، باران رحمتى است كه بر سرزمين هاى تشنه مى بارد و حيات سبز در آنها مى آفريند. «ملكوت پنهان» عامل جذابى است كه در زندگى دنيوى و مادى حضور دارد(۲۱) از ديد ياسپرس نداى خداوند در خودآگاهى انسان و آزادى او نهفته است و اين هدايت نه از طريق ولى و مرشد و راهنما حاصل مى شود و نه از راه كتاب و مدرسه به دست مى آيد ، بلكه تنها طريق دريافت آن آزادى و اختيار است و هر آن كس كه از سطح دازينى گامى فرا آيد اين ندا را مى شنود، نداى متعال به گوش جان هر آنكس كه تا سطح Existenz اوج گرفته باشد، مى رسد زيرا نه قوه غريزه و نه توان انديشه هيچ كدام را ياراى درك نداى متعال نيست: «جستجوى متعال در ارتباط اگزيستانسياليستى با او، نهفته است» .(۲۲) ياسپرس معتقد است كه هر كس به نحوى از انحاى با خداوند ارتباط دارد و عالم نامحسوس الوهيت را تجربه مى كند؛ تنها اگر دريچه دل را به فريادى كه از اعماق درونش بر مى خيزد بگشايد و به نجواهاى اندرون گوش جان بسپارد. البته انسان نه تنها در آغاز صعود محتاج شورى است كه جذبه الهى در او ايجاد مى كند بلكه در ادامه راه هم نيازمند هدايت متعال است و فلسفيدن يا مراقبه فلسفى، از نظر ياسپرس نوعى انديشيدن خاص و نامرسوم درباره متعال است كه با انديشيدن هاى رايج و با الهيات استدلالى و منطقى متفاوت مى باشد. زيرا تفكر منطقى رايج موجب دانستن است و دانستن سبب تأثير خارجى است ولى اين انديشه كه ندانستن است، امكان تحول درونى است و از حيرت آغاز مى گردد و با شك و ترديد نسبت به پاسخ هاى ارائه شده در برابر سؤالات اساسى انسان استمرار مى يابد. «اگر فلسفيدن تعمق و انديشيدن به تعالى باشد، آنچه در نقطه اوج نمايان خواهد شد چرخش حلقه اى است كه انديشه را به عنوان بينش اثبات پذير از دور خارج مى سازد و به وسيله هدف و قدرت والايش ويژگى هاى فلسفى خود را اثبات مى نمايد» .(۱۷Phi,p) (۲۳) فلسفيدن پيمودنى است كه منطقاً آغاز و انجامش حيرت است. ولى بر بنياد ايمان اگزيستانسياليستى ممكن مى گردد و اين همان فرارفتن به ماوراء داده هايى جزئى است كه از نظر ياسپرس، صرفاً حاصل يك تجربه علمى و منطقى نيست. «ايمان يك تجربه است اما محققاً يك تجربه علمى و غير شخصى و الزام آور، بلكه تجربه اى است نامتعين و نمى توان آن را به ديگرى منتقل كرد.» (۲۴) ايمان ياسپرس، جهش است، جهش عشق و خيزش نفسانى كه در آزادى روى مى دهد و به اشكال و صور مختلف نمايان مى شود و حتى گاه به صورت انكار متعال جلوه مى كند، لهذا براى ياسپرس انكار جلوه ديگرى از تسليم است(۲۵) و اعتراف دارد كه حتى از طريق انكار هم به تسليم در برابر متعال مى رسيم: « Icome to surrender by way of defiance» (۲۶) در ديدگاه مولانا نيز پاى همت پوينده و دست فيض متعال، عوامل اصلى صعود آدمى به سپهر تعالى هستند ولى با اين تفاوت كه از حيث وجود چنان اين دو عامل به هم آميخته گشته اند كه حتى در وهم و خيال و اعتبارات عقلى نيز تفكيكشان دشوار مى باشد. چرا كه طلب بنده همانا استضائه و استفاضه از حق است و فيض الهى منشأ حقيقى طلب و خواست بنده: ما نبوديم و طلبمان هم نبود لطف تو ناگفته ما مى شنود(۶۱۹/۱) اين طلب در ما هم از ايجاد تست رستن از بيداد و يا رب داد تست (۱۳۷۰/۱) از ازدواج فيض متعال و طلب پوينده «عشق» مى زايد و عامل اصلى صعود آدمى از نظر مولوى عشق است كه همان امتزاج جذبه و طلب است، و عشق: عشق آن شعله است كو چون بر فروخت هرچه جز معشوق باقى جمله سوخت(۵۸۸/۵) عشق اهرم بنيادين حركت استدراجى عالم صغير (انسان) و عالم كبير( جهان) است، پاسخ مثبتى است كه گستره آفرينش به امر تعالوا مى دهند: «آن تعال او تعالى ها دهد./ مستى و جفت و نهالى ها دهد» . جوشش مى،سوزش نى، پرواز بشر، رقص كوه،گردش افلاك،جوشش بحرها همه و همه ازشرارعشق است.(۲۷) «عشق در نظر مولوى جوهر حيات (۲۸) و مبدأ و مقصد آن است» .(۲۹) و همه كائنات و ريز ه خواران شجره طيبه عشق هستند كه «شاخ آن اندر ازل دان بيخ آن اندر ابد» . اين عشق است كه دون ترين نيروها(مثلاً نخودهاى ديگ آش يا نان مرده درون سفره) را به مراتب عالى روح انسانى مى رساند و «نان مرده را مى جان كند» و روح انسانى را به قربانگاه معشوق مى كشاند و «جاويدان كند» . عشق هاى خاكى و زمينى نيز براى مولانا تدارك و مقدمه عشق آسمانى بوده و نقش شمشير چوبين پسران و يا عروسك دست دختران را دارد. آنها دل را آماده انقياد و تسليم محض در پيشگاه معشوق مطلق مى نمايند. عاشقى گر زين سرو گرزان سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است و راى كامجويى و نفع طلبى موجود در عشق هاى خاكى، نوعى حس نامحسوس كه فوق ديده عقل جزوى حسابگر است وجود دارد كه همواره دل را به منبع همه زيبايى ها بلكه اصل زيبايى رهنمون مى باشد. اين مطلب هم در حكايت ناتمام «شاهزادگان و قلعه ذات الصور» و هم در داستان «عشق شاهزاده به عجوز كاملى» منعكس شده است. عشق صورت ، پلى است كه بايد از آن گذشت نه اينكه در آن متوقف شد، بايد به معنا راه يافت و از خودپرستى به غيرپرستى و از آن هم به حق پرستى جهيد.(۳۰) البته «عشق» به نظر مولوى و على رغم تصور عموم، از معشوق آغاز مى گردد، در و ديوار و كوى و برزن سراسر پر از دعوتنامه هايى است كه معشوق مى فرستد: هيچ عاشق خود نباشد وصل جو كه نه معشوقش بود جوياى او (۴۴۴۲/۳) تشنگان گر آب جويند از جهان آب هم جويد به عالم تشنگان (۱۷۸۶/۱) ليك عشق عاشقان تن زه كند عشق معشوقان خوش و فربه كند (۴۴۴۳/۳) حاصل آنكه هر كه او طالب بود جان معشوقش برو راغب بود (۴۴۹۱/۳) بنابراين مسير تعالى هم كه بايد به نيروى محركه عشق پيموده گردد از عاشق و به اراده او آغاز نمى گردد، بلكه جذبه متعال، آغازكننده سير تعالى است: گفت آن ا... تو لبيك ماست وان نياز و درد و سوزت پيك ماست ترس و عشق تو كمند لطف ماست زير هر يارب تو لبيك هاست(۷/۳ و ۱۹۵) در حالى كه اهرم حركتى تعالى در فلسفه ياسپرس اراده و اختيار انسانى است و اين اختيار هم خود هديه ملكوت براى تحقق حقيقت انسان در ضمن حركتTranscendingاست. مولانا نيز با اعتقاد به جذبه حق، هرگز آدمى را مسلوب القدره و مسلوب الاختيار نمى كند چرا كه دريافت جذبه معشوق، محتاج همت پوينده است: اصل خود جذبست ليك اى خواجه تاش كار كن موقوف آن جذبه مباش (۱۴۸۰/۶) كشش آن سويى هرگز از كوشش اين سويى كفايت نمى كند؛ گرچه پويش بى توفيق هم راهبردى ندارد. «جهد بى توفيق جان كندن بود» ولى آنچه موجب تعلق درياى فيض حق است اعلام نياز و حاجتمندى است: زانكه بى حاجت خداوند عزيز مى نبخشد هيچ كس را هيچ چيز (۳۳۲۲/۲) پس كمند هست ها حاجت بود قدر حاجت مرد را آلت بود(۳۳۲۷/۲) معنى مردن ز طوطى بُدنياز در نياز و فقر خود را مرده ساز(۱۹۵۶/۱) پيش يوسف نازش خوبى مكن جز نياز و آه يعقوبى مكن(۱۹۵۷/۱) كوتاهى از جهد و تلاش، در طلب مراتب كمال، درخور پوينده مسير صعب العبور تعالى نمى باشد زيرا گرچه طلب خود مولود توفيق است «بى طلب تو اين طلبمان داده اى» ولى جوشش درياى جود مسبوق به اعلام نياز است(۳۱) و از امتزاج اين والد و ولد(طلب و توفيق) عشق زاييده گردد و گرچه تيرانداز خداست ولى «در كمان ننهند الا تير راست» و بر پوينده طريقت است كه: راست شو چون تيره و واره از كمان كز كمان هر راست بجهد بى گمان (۱۳۸۵/۱) و اندرين ره مى تراش و مى خراش تا دم آخر دمى فارغ مباش(۱۸۶۷/۱) از محتواى فكرى به جاى مانده از ياسپرس و مولوى، علاوه بر «توفيق الهى» و «مراقبه و طلب پوينده» مى توان عوامل ديگرى را استخراج نمود كه در سير تعالى زمينه سازى دارند و هم و توجه و تلاش آدمى را از زندگى روزمره على رغم محاسبات «عقل جزوى» به جهت حركت منفعت سوز صعود منعطف مى سازند. اين عوامل در ديدگاه ياسپرس عبارتند از: * (Boundary-Situation =) Grenz Situation* يا موقعيت هاى مرزى Communication يا ارتباط * Symbole=) Chiffre ) يا رمز مولوى نيز، هم بر بسيارى از عناصرى كه ياسپرس تحت نام «موقعيت هاى مرزى» مطرح مى كند تأكيد مى ورزد و هم بر ارتباط؛ البته گونه خاصى از ارتباط كه ارتباط مريدانه يا «تبعيت از مرشد» است. و هم بر رمز و رمزنگرى به عنوان اهرم هاى بيدارگر انسان و تسهيل كننده حركت تعالى توجه وافر دارد.
پاورقى
۲۱- lbid, p. ۷۹. ۲۲- lbid, p. ۳۲. ۲۳- lbid, p. ۱۷ ۲۴- روژه ورنو، نگاهى به پديدارشناسى و فلسفه هاى هست بودن، يحيى مهدوى، چاپ اول، تهران، انتشارات خوارزمى،۱۳۷۲، ص ۱۸۴. ۲۵ - «it is the negative expression of my relation to transcendence.» «it may go deeper than unquestioning faith.» «My every No is a plea for a yes, but fir a true honest yes.» «True surrender must spring from a defiance.» «الحاد و انكار، نمايش منفى ارتباط با متعال است و ممكن است عميق تر از ايمان بى سوال باشد=» من «درخواستى است براى يك» آرى «ولى براى يك آرى واقعى. تسليم حقيقى بايد از انكار برخيزد» . ۲۶- lbid, p. ۱۷. ۲۷- دور گردون ها ز موج عشق دان گرنبودى عشق بفسردى جهان(۳۸۵۴/۵) آتش عشق است كاندر نى فتاد جوشش عشق است كاندر مى فتاد(۱۰/۱) جسم خاك از عشق بر افلاك شد كوه در رقص آمد و چالاك شد(۲۵/۱) عشق جوشد بحر را مانند ديگ عشق سايد كوه را مانند ريگ(۲۷۳۵/۵) ۲۸- آفرين بر عشق كل اوستاد صد هزاران ذره را داد اتحاد(۳۷۲۷/۲) ۲۹- عبدالحكيم خليفه، عرفان مولوى، احمد ميرعلايى و احمد محمدى، چاپ سوم، تهران سپهر،۱۳۵۶، ص۴۶. ۳۰- نظر مولانا درباره عشق، خصوصا درباره عشق با عقل مصلحت بين و همچنين درباره زيبايى هاى جهان كه پرتوى از جمال خداوند است و اينكه عشق به زيبايى ها، راهبر آدمى به مطلق زيبايى يا زيبايى مطلق مى باشد و اساس تكوين عالم «عشق» است، يادآورد ديدگاه افلاطون در زمينه عشق مى باشد كه در كتاب «مهمانى» از زبان سقراط بيان مى شود. او «عشق» را كهن ترين خدايگان مى دانست. ۳۱- پس بيفزا حاجت اى محتاج بود تا بجوشد در كرم درياى جود
|