شنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۳ - ۵ ذيقعده ۱۴۲۵
Sat, Dec 18, 2004
ويژه ۳
سال دهم - شماره ۳۰۰۳
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
آرشيو
مرورى گذرا بر پرونده داستان نويسى «زويا پيرزاد»
گزارش زنان
مرورى گذرا بر پرونده داستان نويسى «زويا پيرزاد»
لبخند چاك چاك بانوى شهرنشين
194100.jpg
رضا روستا
پيش از آغاز: پرسه زدن درمتن هاى زويا پيرزاد و همراه شدن با روايت هاى داستانى كه او پرداخته است، ما را با روند داستان نويسى زنى آشنا مى كند كه حالا آثارش جايگاه خوبى درنزد مخاطبان ادبيات داستانى اين ديار پيداكرده است، روندى كه درآن پيرزاد از «مثل همه عصرها» به «عادت مى كنيم» مى رسد و دراين راه از «طعم گس خرمالو» و «يك روز مانده به عيد پاك» عبورمى كند تا بر جلد اولين رمانش اين جمله نقش ببندد: «چراغ ها را من خاموش مى كنم.» دراين فاصله اما ناشر آثار پيرزاد، ۳مجموعه داستان او را درقالب يك كتاب باعنوان «سه كتاب» روانه بازار مى كند تا مخاطبانى كه از اولين رمان پيرزاد (اين رمان جوايز زيادى را از آن نويسنده اش كرد) با او همراه شده اند، امكان مرور روند داستان نويسى او را راحت تر بيابند. روندى كه درآن زمينه شكل گيرى داستان ها همچنان ثابت است و شهر بهانه اى مى شود، براى پرداختى جزئى نگر به زندگى زنان و مردانى كه درجغرافيايى به نام شهر نفس مى كشند و اين روزمرگى و معيارحاكم بر زندگى شهرنشينان هستند.
جمع شدن ۱۵ داستان دركنار هم اولين مجموعه زويا پيرزاد را شكل مى دهد، مجموعه اى كه در ويرايش دوم كتاب ۲ داستان ديگر به آن اضافه مى شود.
«مثل همه عصرها» دربرگيرنده ۱۷ روايت پيرزاد از آدمهايى است كه آنها را براى پى نهادن بنيان روايت هايش انتخاب كرده و به هركدام در روايتى نقشى داده است تا جهان داستان هاى اين مجموعه ساخته شود. جهانى كه هرچه جلوتر مى رويم، در آثار بعدى او تغييراتى قابل توجه مى يابد.
اغلب داستان هاى اين مجموعه اما بازگوكننده زندگى زنانى است كه اسير روزمرگى ها شده اند و به اين وضع هم عادت كرده اند و انگار نمى خواهند (نه كه نمى توانند) از اين دنيا بيرون بيايند. آنها فقط گاهى بامرور خاطره اى يا ديدن شيئى از دنياى فعلى خود فاصله مى گيرند و در حركتى ذهنى به دنياى گذشته خود بازمى گردند، دنيايى كه آن را پشت سرگذاشته اند و سفر ذهنى شان تنها نوستالژى روزهاى رفته را بيدارمى كند.
اسير روزمرگى بودن زنان اين روايت ها، موضوعى است كه دنياى جداى داستانها را به يكديگر پيوند مى دهد و پل ارتباطى خوبى مى شود بين روايت هاى متفرقى كه از آدم هاى مختلف ساخته وپرداخته شده اند.
اين روزمرگى آنقدر غليظ است و سايه اش برحضور آدمها در لحظه لحظه روايت ها سنگينى مى كند كه ديگر فرقى ندارد، شخصيت اصلى داستان زن نويسنده اى باشد كه مى خواهد داستان خرگوشى را بنويسد كه در دام شكارچى افتاده و حتى دوستانش هم نمى توانند او را نجات دهند، (داستان خرگوش و گوجه فرنگى) يا زنى كه شتاب زندگى او را از فاصله بين ۵سالگى و پيرى آنقدر سريع عبور داده كه تنها در برخى از لحظات، آن هم پشت پنجره مى تواند به ياد گنگ روزهايى بيفتد كه دركودكى، در درگاهى پنجره مى نشسته و رفت و آمد آدم ها را تماشا مى كرده است (داستان درگاهى پنجره).
موقعيت ترسيم شده خرگوش در داستان «خرگوش و گوجه فرنگى» اما بى شباهت به زن راوى نيست، زنى كه در دام روزمرگى ها افتاده و راهى براى نجاتش از اين زندگى وجودندارد.
در داستان هاى اين مجموعه شيوه روايت پيرزاد قابل توجه است؛ اسلوب نوشتارى او اسلوبى زنانه است كه زنانه نويسى خاصى را نيز در ادبيات داستانى ما آغازمى كند. پيرزاد با سطح روابط و زندگى ها كاردارد و تنها به ارائه نمايى از وضعيت موجود در برشى از زندگى شخصيت كه امكان پرداخت داستانى دارد، بسنده مى كند.
وسواس و حس زنانه از لابه لاى نوشتار پيرزاد خود را به رخ مى كشد، تا نوشتار او نوشتارى باشد خارج از حوزه تسلط و تسليم شدگى به نوشتار مردانه. (كه بررسى تفاوت هاى اين دو نوع نوشتار مجال ديگرى را مى طلبد).
روزهاى ملال آور زنان داستان هاى پيرزاد، دراين مجموعه برخلاف مجموعه بعدى او كوتاه و موجز روايت مى شود تا آدم هاى داستان هاى اين نويسنده، تنها در لحظه اى كه ملال زندگى بدجورى اسيرشان كرده، آماده نقش پذيرى در دنياى داستان شوند.
فضاى رئاليستى مجموعه و عناصر نشان دهنده زندگى شهرى از ديگر نكات قابل توجه «مثل همه عصرها» است، اين فضاى رئاليستى اما فقط در يك داستان «ليوان دسته دار» شكسته مى شود تا مرز بين واقعيت و وهم برداشته شود و دنيايى رازآلود ساخته شود كه درآن زنى مرده و زنى زنده در برابر هم قراربگيرند؛ عتيقه فروشى محل اين مواجهه است و دراين مواجه است كه معلوم مى شود، پسرزن مرده، درجنگى (معلوم نيست چه جنگى) كشته شده و تنها تابلويى از او باقى مانده كه درآن با اين ليوان دسته دار شيرمى نوشد. زن زنده اين ليوان را مى خرد تا از اين پس براى كودكش دراين ليوان، هرصبح شير بريزد.
جدا از اينها در داستان هاى پيرزاد اتفاقات ديگرى هم رخ مى دهد، مثلاً دختران داستان هاى «يك زندگى»، «مگس» و «مثل بهار» زندگى مادرانشان را تكرارمى كنند و جرقه اى آنها را به دنياى گذشته باز مى گرداند؛ مرور اين خاطره ها با بازگشت به آغاز داستانها دايره اى را ترسيم مى كندكه درون آنها فقط ملال وتكرار لانه كرده است.
ديدن خود در آيينه ديگرى يكى ديگر از وجوه داستانهاى پيرزاد دراين مجموعه است، آنجا كه زنى خانه دار از پنجره آشپزخانه رفتار هرروزه زن همسايه را زير نظر مى گيرد كه مثل او اسير روزمرگى هاى زندگى است و هردو با هم در لحظه هايى مشترك كارهايى يكسان انجام مى دهند (داستان همسايه).
دراين بين اما نكته قابل توجه، عادت كردن شخصيت ها به ملال و روزمرگى است كه گريبانشان را گرفته است.
در تمام داستان هاى اين مجموعه روزمرگى آنقدر زنان داستانها را اسير خود ساخته كه تنها در فاصله كوتاه (زمان روايت داستان كه البته مى تواند تكرارپذير باشد) فرصت فكركردن به آن را پيدا مى كنند. اما آنها براى فرار از اين ملال تلاش نمى كنند تا وضع به همان منوالى كه هست، باقى بماند.
آدم هاى اين داستانها اغلب از قشر متوسط جامعه شهرنشين انتخاب شده اندو فضاى شهرى مناسبات شهرنشينى در لحظه لحظه اين داستانها مشهود است .
اما حكايت و طعم گس خرمالو دومين مجموعه داستان اين نويسنده.
زندگى با طعم سكوت
۶سال كه مى گذرد (فاصله بين چاپ اولين و دومين مجموعه داستان پيرزاد) آدم هايى كه در قصه هاى مجموعه اول دورنمايى از زندگى آنها نمايان شده، زندگى و لحظاتشان باتدقيق بيشترى پرداخت مى شود. تأمل در زندگى آدم هاى داستانها اما يك وجه قضيه است و وجه ديگر نشان دادن نارضايتى زنان از وضع موجود است مسأله اى كه در مجموعه اول پيرزاد نمودى نداشته است.
در «طعم گس خرمالو» عادت به ملال شخصيت ها «مثل همه عصرها» جايش را به عدم تفاهم مى دهد. تا سقف خانه ها (انگار) برداشته شود و دنيايى از نارضايتى ها به نمايش گذاشته شود.
دراين مجموعه هم، زنان عهده دار نقش هاى اصلى و پيش برنده روايت در داستانها هستند، اما برخلاف مجموعه پيشين اين امكان را يافته اند تا خاطراتشان را بازگويى كنند و از اين راه تصويرى دقيق تر از زندگى خود و آدمهاى اطرافشان به دست دهند. در ۵ داستان «طعم گس خرمالو» زنان مستقل تر مى شوند و حتى جدا از خانواده هاى خود، راه ساختن سرنوشت خويش را در پيش مى گيرند.
زنان و مردانى كه از وضع موجود (مثل همه عصرها) شكايتى ندارند، دراين مجموعه وقتى به اين نتيجه مى رسند كه دركى از يكديگر ندارند، از هم جدا مى شوند، تا استقلالشان را باز يابند.
دراين مجموعه اما جزئى نگرى آدم هاى داستان آنقدر مهارناشدنى مى نمايد كه گاهى اطنابى بيش از حد را به داستان تحميل مى كند ، تا ردپاى عدم توجه به ايجاز و ساختار داستان در دومين مجموعه پيرزاد مشخص شود.
سومين مجموعه داستان اين نويسنده «يك روز مانده به عيد پاك» حكايتى ديگر دارد.
رنگ هايى كه سبز نمى شوند
در سومين مجموعه داستان زويا پيرزاد، نقش زنها و تصميمى كه مى گيرند پررنگتر مى شود، زن هايى كه در «مثل همه عصرها» به ملال زندگى روزمره عادت كرده بودند و در «طعم گس خرمالو» نسبت به اين ملال واكنش نشان مى دادند، دراين مجموعه فعال تر از گذشته مى شوند و با قاطعيت (تا آنجا كه اجازه دارند) سرنوشت خويش را تعيين مى كنند.
در «يك روز مانده به عيد پاك» اما اتفاق جالب ديگرى هم رخ مى دهد، هرسه داستان نسبتاً بلند اين مجموعه به هم پيوسته هستند، كه اين پيوستگى به خاطر حضور آدمهايى مشخص و ردپاى آنها در هريك از روايت ها است. هرسه داستان اين مجموعه از حافظه ادموند روايت مى شود، آن هم در فاصله «يك روز مانده به عيد پاك» .
اين موضوع و انتخاب اين شيوه روايت، افتراقى ديگر را بين داستانهاى اين مجموعه باداستانهاى مجموعه قبلى پيرزاد، دامن مى زند.
در هرسه داستان اين مجموعه موضوع اصلى رابطه عاشقانه زن و مرد مسلمان و ارمنى و بالعكس است ، كه اين موضوع در ۳ روايت از ذهن ادموند روايت مى شود. پيش زمينه شكل گيرى اين روايتها و بيان آنها از طريق ذهن ادموند را مى توان از طريق بررسى روايت داستان «هسته هاى آلبالو» جست وجو كرد.
دراين داستان درگيريهاى پدر و مادر طاهره به خاطر رابطه مادرش با مدير مدرسه (كه ارمنى است )، ادموند و طاهره را كه كودك هستند به هم نزديك مى كند، تا جايى كه آن دو با هم همبازى مى شوند.
رابطه گنگ يك زن مسلمان (مادر طاهره) و يك مرد ارمنى (مدير مدرسه) در ذهن ادموند جا خوش مى كند و به نوعى در زمان هاى مختلف تكرار مى شود تا او يك روز مانده به عيد پاك آنها را روايت كند.
در داستان «گوش ماهيها» و اينك دختر ارمنى عاشق يك پسر مسلمان مى شود اما اين اتفاق جامعه كوچك ارمنيان مقيم تبريز را برمى آشوبد تا دانيك طرد شود، او راه تهران را در پيش مى گيرد و وارد مدرسه اى مى شود كه ادموند مدير آن است، اما ارامنه تبريز دست از سر دانيك برنمى دارند و اين بار هم او را رها نمى كنند، مرگ مارتا كه عمل دانيك (عاشق شدنش) را يك گناه تلقى مى كند سايه سنگين بر زندگى ادموند مى اندازد كه در داستان بنفشه هاى سپيد سنگينى اين سايه به خوبى حس مى شود.
«بنفشه هاى سپيد» اما از جايى آغاز مى شود كه ازدواج «آلنوش» با بهزاد قطعى شده است.
اين سه داستان به هم پيوسته كه به نوعى مى تواند شاكله يك رمان را طرح بريزد، در بين ساير آثار داستانى پيرزاد (كه پيش از اين خلق شده اند) از لحاظ پرداخت دقيق شخصيت ها و موضوعى كه طرح مى كنند، متمايز است.
اما حكايت اولين رمان پيرزاد «چراغها را من خاموش مى كنم» .
بارانى از تلخ
«چراغ ها را من خاموش مى كنم» رمانى است كه حوادث آن در آبادان و شهرك كاركنان شركت نفت رخ مى دهد؛ آدم هاى اين رمان كه نقش پيشبرد روايت ها را برعهده دارند، از طريق ذهن راوى (كلاريس) روايت مى شوند و موقعيت هايى كه در آن قرار مى گيرند و واكنش هاى آنها، راه ما تنها در بازگويى ذهنى كلاريس است كه مى بينيم و با آنها در جريان روايتى كه كلاريس از آبادان آن دقت ها بازگو مى كند، همراه مى شويم.
راوى زنى خانه دار و جزئى نگر است كه تمام جزئيات را همانطور منظم و با نظم و ترتيب بازگو مى كند و گاهى تا حدودى كنار مى كشد تا مادرش يا ساير شخصيت هاى رمان در بازگويى خاطره هايشان تنها بمانند و گذشته آدم هاى روايت ها را ترسيم كنند.
در دنياى «چراغ ها را من خاموش مى كنم» نه از تسليم محض دربرابر زندگى روزمره خبرى هست و نه از نقش تعيين كننده زنان در سرنوشت خود. با اين وجود اما «مادرسالارى» از طريق رفتار دومادر (مادر كلاريس و مردى كه كلاريس به او علاقه مند مى شود) پررنگ مى شود.
راوى اما در مرز بين اين دو كنش (تسليم و برهم زدن قواعد) حركت مى كند. او كه علاقه اى به مرد همسايه پيدا كرده است، درست در لحظه اى كه منتظر شنيدن ابراز علاقه آن مرد است، از علاقه مند شدن او به يكى ديگر از شخصيت ها آگاه مى شود تا بعد از توفان ملخ ها تنها بماند و نظاره گر حياطى باشد پر از ملخ مرده.
نظام روابط آدم ها و شيوه هاى روايت زندگى آنها به دليل ذهن نظام مند، دقيق و جزئى نگر كلاريس به دقت ترسيم مى شوند و توالى اتفاقات خطى را ترسيم مى كند كه آغاز آن، آمدن مرد همسايه و مادر او به شهرك است و پايان آن رفتن آنها از اين شهرك. در اين بين اما نثر پرشتاب پيرزاد و نحوه روايت كلاريس از اتفاقات رخ داده و در حال رخ دادن با تحليل هاى شخصى اش از آدمها و اطرافيانش، فضايى را مى سازد كه در آن مخاطب مى تواند پرسه اى لذت بخش را آغاز كند، پرسه اى كه شيرينى آن هميشه تازه است. سادگى عنصر اصلى اين رمان است، چه دربرخورد آدمها، چه در بازگويى روايت توسط كلاريس؛ اما اين سادگى در رمان پيرزاد (مانند داستانهايش) سطح اثرات كه مى تواند مخاطب رابه سمت لايه هاى ژرف زندگى آدمها و روابطى كه در زندگى ها شكل مى گيرد ببرد و او را وادار به پرسه در ناگفته هايى كند كه حافظه داستان گوى كلاريس مجال طرح آنها را نمى دهد اما حكايت آخرين اثر پيرزاد يعنى رمان «عادت مى كنيم» .
گاهى فراموش مى كنيم
«در عادت مى كنيم» هم پيرزاد شيوه روايى و «چراغ ها را ...» را در پيش مى گيرد، با اين تفاوت كه اين بار راوى آرزوست و نه كلاريس و مكان شهر تهران است، نه آبادان و شهرك آن. با اين حال اما آرزو هم مانند كلاريس متعلق به يك خانواده مرفه است (گيرم مرفه تر از كلاريس). او شغلش را در اداره رها كرده تا پس از مرگ پدر، سكان بنگاه معاملات ملكى پدر را بچرخاند.
اما ورود «سهراب رزمجو» به دنياى داستان روال معمول زندگى او را برهم مى زند و باعث ايجاد علاقه بين اين دو مى شود. رابطه اين دو كه ابتدا با موافقت مادر آرزو و دخترش همراه است، پس از اطلاع آن دو از تصميم آرزو مبنى بر ازدواج مجدد با مخالفت آنها همراه مى شود. تا دست آخر هم در پايان باز داستان تكليف اين ماجرا نامشخص باقى بماند.
در عادت مى كنيم اگرچه پيرزاد همان شيوه روايى «چراغ ها را ...» در پيش مى گيرد، اما برخلاف رمان اولش، منطق روايى اثر را به دست فراموشى مى سپارد تا بسيارى از اتفاقاتى كه رخ مى دهند و حتى موقعيت هايى كه ساخته مى شوند، به سمت يك سانتى مانتاليسم افراطى پيش برود.
در اين بين اما شخصيت ها هم از اين خطر در امان نمى مانند و آنها هم در اين وضعيت به گونه اى پرداخت مى شوند كه درساير آثار پيرزاد سابقه نداشته است. برخلاف «چراغ ها را من خاموش مى كنم» برخى از شخصيت هاى اين رمان تا داستانى شدن فاصله زيادى دارند و گاهى اوقات كنش هايى نشان مى دهند كه به منطق روايى داستان اثر خدشه وارد مى كند.
در اين بين اما مرور زندگى ۳ زن به عنوان نماينده ۳ نسل از زنان جامعه فعلى ايران بسيار قابل تأمل است كه اين اتفاق مى توانست با پرداختن دقيق تر، فصل تازه اى را در نوشتار زنانه اين ديار باز كند.
با اين همه اما نثر و ضرباهنگ تند و قابل توجه پيرزاد، رمانى خوشخوان را شكل مى دهد كه براى اولين بار در آن به پديده وبلاگ نويسى در ايران و توجه دختران به اين موضوع نيز پرداخته مى شود.
گزارش زنان
تورقى در جوايز ادبى و حضور زنان ـ ۴
زن، تنهايى و سه راه عاطفى
حسين فدوى
194085.jpg
از همان اول قرار گذاشتيم مسابقاتى را كه در اين ستون معرفى مى كنيم تا رسيدن به نتيجه نهايى پيگيرى كنيم.مسابقه گلشيرى به نتيجه رسيد. از بين ۴ برنده اين مسابقه جايزه بهترين رمان اول سهم يك نويسنده زن شد. روح انگيز شريفيان با «چه كسى باور مى كند رستم»اش. شنبه آينده در همين ستون مى توانيد بررسى اين رمان را بخوانيد.
گرما در سال صفر ـ شهر نوش پارسى پور
او متولد بهمن ماه۱۳۲۴ است. رمان «سگ و زمستان بلند» و دومجموعه داستان «آويزه هاى بلور» و «تجربه هاى آزاد» را پيش از انقلاب به چاپ رسانده است. داستانهاى «زنان بدون مردان» ، «ماجراهاى ساده و كوچك روح درخت» را در دهه پنجاه نوشت ولى اولى را در سال۱۳۶۸ در ايران و دومى را بيست سال پس از نگارش در سال۱۳۷۸ در سوئد و توسط نشر باران چاپ كرد.
شناخته شده ترين رمان پارسى پور «طوبا و معناى شب» است كه دوسال پس از نگارش در سال۱۳۶۸ چاپ شد.
اين مجموعه در سال۸۲ توسط نشر «شيرين» ناشر انحصارى اين نويسنده با پانزده داستان كوتاه و با تيراژ هزار و يكصدنسخه و در۱۵۸صفحه منتشر شده است.
گرما در سال صفر كه عنوان كتاب برگرفته از نام همين داستان است و در آغاز مجموعه نيز آمده است، همانند غالب داستانهاى اين مجموعه از آدمهاى خسته، بى حوصله و تنهايى سخن مى گويد كه در روزمرگى هاى روزمره زندگى به سكون و انفعال رسيده اند. به طور مثال راوى اين داستان با وجود جوان بودنش مثل مرغ لندوك توى خودش كز مى كند و ديگر احساس جوانى نمى كند و دچار پيرى شده است و از بى حوصله گى به مردها مى انديشد! به آنها نگاه مى كند اما آنها هم ميلى ندارند.
اين داستان كه به لحاظ ساخت يكى از قويترين هاى اين مجموعه محسوب مى شود و گذشته از نگاهى روانشناختى، رويكردى اجتماعى نيز ماجرا دارد، خواننده را براى داستانهاى بعدى كه فضايى مشابه دارند، آماده مى سازد.
«گرما در سال صفر» مجموعه داستانى است متفاوت كه اكثر داستانهاى آن به گونه اى پيش مى رود كه انگار محور واحد و هيچ موضوع ثابتى ندارند و مى خواهند بى معنايى را بسازند. انسانهايى كه بى هدف به گفت وگو مى نشينند و به موضوعات بى ربط مى پردازند، مثل داستان «سارا» يا داستان «آقايان» .
مثلاً در داستان سارا خواننده نمى داند و نمى فهمد كه محور گفت وگوى شخصيت ها از چيست و براى چيست. او تنها آدمها را مى بيند كه در مورد همه چيز مثل كرم، گيلاس، زنان مومشكى و موسرخ، دختر ۹ ساله و درنهايت خود سارا حرف مى زنند، بى اينكه بشود نتيجه گرفت اين گفت وگوها پايان مى يابد. نصيحتها پايان داستان وهمى بودن يكى از شاخصهاى مهم و پررنگ اين مجموعه است. اكثر آدمها دچار توهم اند وهم آنهاست كه قصه را پيش مى برد و داستان را مى سازد. مثل داستان «بهار آبى كاتماندو» كه داستان زن تنهايى است كه سالها مرده اى را با خود نگه مى دارد يا داستان «آويزه هاى بلور» ، «يك جاى خوب» و يا «كشتار گوسفندها»
بى اتفاقى، فضاى تيره و تار، انسانهاى خسته و بى حوصله، بى معنايى و بى هدفى، موضوعات و فضاى غالب براين مجموعه است. فضايى كه باعث ملال و خستگى خواننده نيز مى شود.
194082.jpg
آسمان خالى نيست ـ شيوا ارسطويى

شيوا ارسطويى متولد ۱۳۴۵ تهران است كه تاكنون چندين مجموعه داستان، رمان و داستان بلند به چاپ رسانده است.
فعاليت هاى ادبى او تنها به نوشتن ختم نمى شود و درحال حاضر كلاس داستان نويسى نيز دارد. ارسطويى در سال ۱۳۸۲ براى نوشتن مجموعه داستان «آفتاب و مهتاب» برنده جايزه ادبى يلدا و گلشيرى شد.
آثار به چاپ رسيده از او عبارتند از:
۱ ـ او را كه ديدم زيبا شدم‎/ داستان بلند
۲ ـ گم‎/ مجموعه شعر
۳ ـ آمده بودم با دخترم چايى بخورم
۴ ـ نسخه اول‎/ رمان
۵ ـ بى بى شهرزاد‎/ رمان
۶ ـ آسمان خالى نيست‎/ رمان
۷ ـ آفتاب و مهتاب‎/ مجموعه داستان
در حال حاضر نيز رمان «افيون» را آماده چاپ دارد.
آسمان خالى نيست عنوان آخرين رمان خانم شيوا ارسطويى است كه دراوايل سال ۸۲ وارد بازار كتاب شد.
اين رمان مانند خيلى از رمانهاى حال حاضر شخصيت اصلى آن، يا نويسنده است يا مى خواهد نويسنده شود، راوى اى دارد كه نويسنده خانمى است مثل رمانهاى ديگر خانم ارسطويى با نام شهرزاد كه داستان را مى سازد و روايت مى كند. او كه هم راوى است و هم شخصيت محورى داستان، مى خواهد داستان خويش را بنويسد اما دركنار آن دچار ترديد برگزيدن است، چرا كه شهرزاد ما دخترى است زيبارو كه درگيرى عاطفى با سه مرد پيداكرده است، سه مردى كه هركدام چيزى را به شهرزاد مى بخشند كه او نيازمند و علاقه مند به آن است. او دراين سه راهى سرگردان است.
شهرزاد براى تأمل بيشتر و دورى از اين شور و حال، به همدان مى رود تا داستانش را كه مدتى است ذهن اش را مشغول كرده، بنويسد.
دراين داستان «ناهيد» عمه زيباروى راوى شهرزاد شخصيت محورى داستان است، درست مثل خودش دراين رمان.
اين داستان به لحاظ ساخت، داراى فرمى ساده و روايتى خطى است با فلش بك هايى به خاطرات گذشته كه همين خاطرات قرار است موضوع و مضمون اصلى داستان را بسازند...
زبان و لحن ساده اين رمان كه خواندن را براى خواننده غيرحرفه اى نيز آسان مى كند از شاخص هاى مثبت اين رمان محسوب مى شود.
غالب شخصيت ها در حد تيپ مى مانند و اين به نظر تعمدى مى آيد.
در پايان رويكرد نويسنده به سياست باتوجه به حضور سه نسل دراين رمان قابل توجه است.
عكسها:WWW.ghabil.com


|   شناسنامه   |   آرشيو   |