يكشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۳ - ۶ ذيقعده ۱۴۲۵
Sun, Dec 19, 2004
فرهنگ و انديشه
سال دهم - شماره ۳۰۰۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
ضميمه ۴
آرشيو
بزرگان انديشه (۵۴)
در انتظارم خداوند سكوتش رابشكند
194250.jpg
بخش دوم
حميدرضا فرزاد
پيتر برگر از دلايل سنتى اثبات وجودخدا در نزد فلاسفه و متألهان مسيحى ازجمله توماس اكوئيناس سخن مى گويد و سپس به نقادى كانت از آنها اشاره مى كند و مى گويد: اززمان نقادى كانت پذيرفتن اين دلايل به عنوان دلايلى كه وجود خدا را اثبات مى كنند دشوارشده است.
اما لازم نيست كسى شاگرد و پيرو كانت باشد تا پى ببرد كه ايمان را نمى توان مثل يك قاعده رياضى به اثبات رساند يا حتى آن را با چيزهايى ازقبيل فرضيات رياضى تأييدكرد.
اگر بتوان ديگر ايمان نيست: انسان به چيزى ايمان دارد كه آن را نمى شناسد. بى اعتقادى، اين است كه شخص ميل و علاقه اى نداشته باشد كه به فراسوى آنچه از روى يقين يا حتى با درجه معقولى از احتمال مى داند گام نهد. اين يك ضعف اخلاقى نيست. به عكس مى تواند يك نگرش اخلاقى قابل تحسين نسبت به كمال فكرى باشد. اما به هيچوجه اين معنا را ندارد كه ايمان يك ضعف ونارسايى اخلاقى است يا فقدان اصالت فكرى و چنان كه بسيارى از خرده گيران دين از جمله ماركس در توصيف اش از دين به عنوان يك افيون گفته اند پرواز بر فراز واقعيتهاى خشن زندگى. با اين همه، فرد باز بايد قادر باشد توضيح دهد كه چرا مى خواهد آن گام به سوى امر ناشناخته اى كه فعل ايمان را تشكيل مى دهد بردارد.
برگر در ادامه مى گويد كه اين پرسش در شرايطى كه ايمان در محيط و شرايط اجتماعى فرد مفروض و بديهى انگاشته مى شود مطرح نمى شود اما در عصر جديد به شدت مطرح است. از اين روست كه مى بينيم در آستانه شروع تاريخ مدرن، پاسكال نظر مشهورش درباره ايمان به عنوان يك شرط بندى را پيش مى نهد. ما نمى دانيم آيا ايمان راست است تا فاقد حقيقت اما منطقى است كه بر سر صحت آن شرط بندى كنيم: اگر راست و صادق از كار درآمد كه چه نيك اما اگر معلوم شد كه فاقد حقيقت است چيزى از دست نداده ايم. برگر مى گويد: اين نوع نگاه ممكن است حاكى از اين باشد كه ايمان بيشتر شبيه تصديق يك فرضيه است اما مفهوم «شرط بندى» در اينجا مفيد است. ايمان در واقع يك نوع شرط بندى است. به بيان ساده تر، وقتى كسى تصميم مى گيرد كه ايمان داشته باشد جانب اين نظر را مى گيرد كه عالم در حاق و حقيقت سرشت خويش خوب است. ايمان يعنى اميد و اطمينان به خوب بودن جهان. در تجربيات ما نشانه هاى فراوانى بر اين قضيه است كه جهان آكنده از بديهاست و همه كار و كردار آدمى به ورطه عدم و نيستى ختم مى شود. اما نشانه هايى از تقدير ديگر هم هست، تقديرى كه مى توان بدان اميد بست. اين نشانه ها را در شگفتى هاى عالم و در شرايط و قابليتهاى مهم آدمى مى يابيم. من تصور مى كنم كه دوست فرويدى ام چنين چيزى در ذهن داشت وقتى به سمفونى نهم بتهوون اشاره مى كرد. بنابراين بگذاريد بگويم كه «ايمان شرط بستن است بر سر اصالت و اعتبار غايى شادمانى.»
برگر در ادامه پس از اشاره به متنى از كتاب مقدس مى گويد: براى اكثر اگر نه همه شخصيتهاى بزرگ كتاب مقدس مثل نوح، ابراهيم و موسى، مسأله اين نبود كه آيا خدا وجود دارد يا نه، بلكه آنچه مطرح بود ايمان داشتن به فرمانهاى خداوند بود. يعنى خدا با آنان سخن مى گفت و ايمانشان پاسخى بود به اين نداى الهى. برگر در اينجا به طرح يك موضوع مهم مى پردازد، او از همين نكته بالا نتيجه اى مى گيرد كه در اين عبارات بيان شده است: با همه احترام به اين نكته كتاب مقدس (عهد جديد) متأسفانه اين نتيجه به دست مى آيد كه براى فردى در عصر جديد كه ميان ايمان و بى ايمانى سرگردان است اين نكته كتاب مقدس چندان سودمند نيست... در اين وضعيت معضلى كه ايمان با آن روبروست واقعيت ژرف سكوت خداوند است. برگر در اينجا به عنوان نمونه، به سيمون وى (۱۹۰۹ ـ ۱۹۴۳) فيلسوف فرانسوى اشاره و سخن يكى از ستايشگران را درباره او نقل مى كند:«سيمون وى قديسى در عصر بيگانگى است». برگر سخن سيمون وى را نقل مى كند:«در عصرى مثل عصر حاضر شك و ناباورى مى تواند برابر با «شب تاريك» قديس يوحناى صليبى باشد اگر كه شخص غيرمعتقد خداوند را دوست داشته باشد، اگر مانند كودكى باشد كه نمى داند آيا جايى نانى براى خوردن هست يا نه اما گريه مى كند و به صداى بلند نان مى خواهد چون گرسنه است.» برگر براى شرح نظرات خود بخش ديگرى از سخن وى را هم نقل مى كند: «اينكه انسان شك كند كه آيا جايى نانى هست يا نه چندان خطرناك نيست بل خطر در اين است كه به خودش بقبولاند گرسنه نيست. فقط با دروغ مى تواند چنين چيزى را به خودش بقبولاند چون وجود گرسنگى يك عقيده نيست بلكه امرى يقينى است.»
برگر مى گويد: شايد فقط فيلسوفى فرانسوى است كه مى تواند چنين چيزى بنويسد! آنچه در اينجا با آن روبرو هستيم نوعى فروكاستن دكارتى به يقين از درون موقعيت بى اعتقادى است. موقعيتى كه در آن سكوت خدا حاكم است. برگر مى گويد: به نظر سيمون وى فقط پس از اين فروكاستن است كه سير و سلوك ايمان آغاز مى شود. برگر اين نقطه شروع را دست كم براى آنان كه خود را در «عصر بيگانگى و بى خويشتنى» مى يابند، سودمند مى داند اگرچه مراحل بعدى آن برايش قانع كننده نيست. برگر به بعد عرفانى سيمون وى اشاره مى كند و پس از نقل گوشه ديگرى از نوشته هايش كه بيانگر الهيات عرفانى اوست آن را با سخنى از يوحناى صليبى از عرفاى معروف اسپانيايى در قرن شانزدهم مقايسه مى كند، نويسنده كتاب The cloud of unknowing و صاحب تعبير مشهور «شب تاريك روح». مقصود يوحناى صليبى چنان كه در قطعه اى از كتاب ابرناشناختى كه برگر آن را ذكر مى كند بيان شده اين است كه «خدا را نمى توانيم بشناسيم اما مى توانيم او را دوست داشته باشيم . با عشق است كه مى توانيم به او نزديك شويم نه با فكر.» او معتقد بود: با عشق و محبت مى توان روزنه اى از نور در درون شب تاريك روح ايجاد كرد. اما به هر روى، خدا ناشناخته مى ماند و ابر پيرامون او را نمى توان زدود ابرى كه مانع شناخت مى شود. برگر پس از شرح و بيان اين موضوع و نيز مسأله انحلال و نابودى نفس يا خويشتن آدمى (self) كه از فحواى كلام عرفاى سنتهاى مختلف برمى آيد مى گويد: «كشف خويشتن مستقل و خودمختار كه برابر با كشف آزادى است به درستى بزرگترين دستاورد تمدن غرب است كه ريشه در آيين كهن يهودى مسيحى و يونان قديم دارد.» برگر كه در فهم يا بيان معناى حقيقى انحلال نفس و خود (self) در سنتهاى عرفانى (لااقل در سنت مسيحى و اسلامى) تا حدودى از واقعيت دور مى شود در ادامه مى گويد: «آيا بايد اين كشف را يك اشتباه عظيم خواند؟... اگر در مورد دستاورد اخلاقى در تاريخ غرب ادعايى در ميان باشد، آن ادعا در بازشناختن ارزش نامحدود هر فرد انسان است: آيا مى توانم خدايى را تصور كنم كه اين ارزش را نفى مى كند؟ فكر نمى كنم.»
در هر حال برگر رأى سيمون وى را نمى پسندد و مى گويد: «پس به اين دلايل ترجيح مى دهم از وى تا نقطه پايان تفكرش تبعيت نكنم. من ترجيح مى دهم كه دست كم در حال حاضر در همان نقطه شروع اش بمانم و بپرسم چگونه مى توان از اين نقطه پيش رفت بدون آنكه وارد سفر بزرگ عرفانى شد. برگر پاسخش را با ضمير اول شخص بيان مى كند بدون آنكه قصد بيان نظرات شخصى داشته باشد. قصدش بيان بهتر مطلب است.» مى گويد: «من با سكوت خداوند روبرو هستم و مصمم هستم كه اين سكوت را تحمل كنم. واقعيت آن را انكار نمى كنم. من هم سكوت اختيار مى كنم و منتظر مى مانم. در عين حال تصديق مى كنم كه سكوت خدا را تحمل ناپذير و حتى برخورنده مى يابم. از اينكه سكوت خدا يا گرسنگى و عطش ام براى شكسته شدن آن سكوت را انكار كنم خوددارى مى ورزم و خودم را مجبور مى بينم كه آن سكوت را خطاب قرار دهم. اين را مى توان شكل اوليه اى از دعا خواند خطاب قرار دادن سكوت:« كه از غيابش رنج مى برم.» برگر در ادامه مى گويد: در مورد ترتيب و سير اين دو حالت يعنى سكوتم و شكستن اين سكوت مطمئن نيستم؛ شايد اين ترتيب و توالى است كه خودش را تكرار مى كند يا شايد به طرزى متناقض نما اين دو حالت همزمان اند. حالا عجالتاً بدون در ميان آوردن هيچ فرض دينى واقعيت انسانى را در نظر مى گيريم. درمى يابيم كه دعا به شكل هاى گوناگون، يك پديده عام بشرى است. احتمالاً جامع ترين پژوهش در دعا اثر بزرگى است كه فردريش هيلر (Heiler) درمورد دعا به رشته تحرير درآورده است. مى توان آن را با حسى از اندوه خواند: در طول قرون انسانها به شيوه هاى گوناگون در برابر اين سكوت، سخن گفته اند اما آيا هرگز پاسخى داده شد؟
حق با سيمون وى است: راهى براى انكار گرسنگى وجود ندارد اما آيا اين گرسنگى در همه موارد برطرف شده است؟ برگر باز به نظر سيمون وى اشاره مى كند و مى گويد: «وى و همه عرفا هم عقيده اند كه مى توان از چنين دعاى ابتدايى به حالت يقين معنوى رسيد. بايد گفت اين پيشرفت براى بعضى آدمها (شايد آنان كه ماكس وبر استادان مسلم دينى religious virtuosi مى ناميدشان) ميسر باشد. اما بيشتر آدمها اين قدر خوش اقبال نيستند و در بحث كنونى بايد خودم را در زمره افراد غيرممتاز بدانم. شايد در مواردى در زندگى ام به چنين يقينى رسيده باشم. در اين ميان، اگر صادق باشم بايد بى يقينى ام را هم تصديق كنم. بايد آنچه را كه مى توان يك «معنويت گرايى موقت و دوره اى» خواند در خودم پرورش دهم. اين قضيه همچنين اين معنا را دربردارد كه من بايد يقين هاى ادعايى متعدد را كه در موقعيت اجتماعى ام به من عرضه مى شود رد كنم گرچه آنها به سبب ميل و عطشى كه دارم بسيار اغواكننده هستند.»
برگر در ادامه مى گويد:» در وضعيتى كه خودمان را در دنياى مدرن مى يابيم راههاى متعددى هستند كه مدعى حقيقت اند، و همه آنها هم دينى نيستند. در فضاى مسيحى، سه پيشنهاد اساسى براى رسيدن به يقين وجود دارد: كليساى نهادينه شده، انجيل، و تجربه معنوى (يا دينى). «برگر معتقد است اعتبار اين سه منبع، از سوى تفكر انتقادى مدرن به طور خاص زير سؤال رفته است.» كليسا را هم تاريخ و هم علوم اجتماعى، انجيل را تحقيقات نقادانه مدرن و جذبه ها و حالت هاى عرفانى انفسى (subjective) از همه نوع را يافته هاى روانشناسى مورد پرسش قرار داده است: كليسا آشكارا خطاپذير است، انجيل پر از اشتباه است و جذبه هاى معنوى ام در برابر كاوش هاى روانكاوانه شكننده اند. اگر ايمان داشته باشم اين ايمان نبايد متكى بر آن چيزهايى باشد كه اگر بخواهم صادق باشم ناچارم آنها را يقينيات نادرست يا لااقل ترديدبردار بنامم. «ادامه سخن برگر بيانگر نظرى است كه علاقه مندان به دسته بندى (و در مواردى بسته بندى كردن) آرا و انديشه ها شايد بخواهند آن را زير عنوان ايمان گرايى يا فيدئيسم قرار دهند. اما چه بسا بهتر باشد كه آن را بيرون از دسته بندى هاى رايج فهم كرد. او مى گويد: من گمان مى كنم كه اين قضيه به عميق ترين سطح آن چيزى نزديك مى شود كه رفورميست ها از عبارت زير مراد مى كردند: ما فقط به مدد ايمان (sola fide) به نجات و رستگارى مى رسيم.
برگر مى افزايد: «چه بسا چنين باشد اما من در همان حال كه درمورد فعل ايمان تأمل مى كنم و بر چنين نظرى هستم، هنوز در انتظارم كه خداوند سكوت اش را بشكند.» برگر بدين ترتيب مراقب است كه نقش انسان را در نيل به رستگارى عمده نكند گرچه خود فعل ايمان در نظر رفورميست ها خصلتى موهبتگون دارد.
برگر مى گويدكه خدا حتى اگر با من (من نوعى) سخن نگويد به همان نحو كه مثلاً با عيسى يا موسى سخن گفت، مى توانم در واقعيت هاى بشرى نشانه هايى از سخن او، و علائمى ( ولو مبهم و ناروشن) از حضور نهان او بيابم. اين علائم و نشانه ها براهين يا دلايل اثبات كننده (proofs) نيستند بلكه دلالت گرهايى هستند كه اگر ايمان داشته باشم مى توانم آن ايمان را با تعدادى از واقعيت هاى نيرومند انسانى مرتبط سازم. برگر پاره اى از اين علائم و نشانه ها را برمى شمرد: جذبه و كشش انسان به نظم، نظمى كه به نظر مى رسد با نظمى در عالم كه فوق آدمى است ربط و پيوند دارد؛ تجربه هاى به شدت معنادار تفريح و بازى و شوخى (به ويژه تجربه امور خنده آور (comic) به منزله استعاره اى از رهايى و نجات)؛ گرايش و كشش نازدودنى انسان به اميد (كه حاكى از رد نهايى بودن مرگ است)؛ يقين نسبت به برخى داورى هاى اخلاقى (كه دال بر يك نظم و نظام اخلاقى در فراسوى امور نسبى تارخ بشر است)؛ و بالاخره آخرين ولى نه كم قدرترين آنها، تجربه زيبايى.
برگر در اينجا از ضرورت ابداع نوع خاصى از الهيات سخن مى گويد:« الهيات استقرايى» كه با تحليل اين «نشانه هاى استعلاء »( كه مى توان آنها را جلوه هاى حضور خدا در واقعيت بشرى نيز خواند) كارش را شروع مى كند.
برگر مى گويد اين ملاحظات به طور مستقيم و غيرقابل مناقشه به معبد ايمان رهنمون نمى شود اما مرا (همان من نوعى را) به آستانه آن «معبد» رهنمون مى شود. در اين آستانه است كه با سنت هايى روبرو مى شوم كه مدعى بيان وحى خدا هستند. اگوستين قاعده جالب توجهى در اين مورد دارد او مى گويد:
« Nullus quippe credit aliquid, nisi prius cogitaverit esse credendume » يعنى «هيچ فردى به واقع به چيزى ايمان نمى آورد مگر آنكه از پيش بداند كه به آن چيز مى توان ايمان آورد».
برگر براساس آنچه گفته شده يعنى جلوه هاى شكوه خداوند در وضعيت بشرى (يا نشانه هاى استعلاء) و سنت دينى و معنوى، نتيجه مى گيرد كه: «مى توان هر چند با كمى تأمل و درنگ گفت كه سكوت خداوند، مطلق نبوده است. »
ادامه مطلب فردا در همين صفحه


|   شناسنامه   |   آرشيو   |