دوشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۳ - ۷ ذيقعده ۱۴۲۵
Mon, Dec 20, 2004
ويژه ۳
سال دهم - شماره ۳۰۰۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
پليس خانواده
معماى پليسى شماره ۵۱
پليس خانواده
سفر سياحتى ـ ز يارتى
194322.jpg
مدتها بود كه در خانواده آقاى لعلى صحبت از رفتن اقوام و همسايه ها به سفرهاى خارج از كشور مطرح و بيشتر از همه درباره سفر زيارتى و سياحتى سوريه بحث و گفت و گو مى شد. ثريا خانم كه اين فكر را در سر همه اعضاى خانواده انداخته بود به پشت گرمى و حمايت بچه ها، از هر فرصتى كه گير مى آورد براى راضى كردن شوهرش و جلب موافقت او با نام نويسى خانواده در يكى از كاروانهاى زيارتى استفاده مى كرد. آقاى لعلى كه از ابتدا روى خوشى به اين پيشنهاد نشان نداده و آن را جدى نگرفته و نداشتن مرخصى و كمبود بودجه را بهانه قرار داده بود، پس از مدتها طفره رفتن وقتى كه كاملاً در محاصره افكارعمومى خانواده قرار گرفت و روز به روز حلقه اين محاصره را تنگ تر احساس كرد، بالاخره راضى شد كه پاى ميز مذاكره نشسته و به طور جدى به گفت وگو در اين باره بپردازد. همه اعضاى خانواده دور ميز آشپزخانه گرد هم جمع شده و ثرياخانم ابتدا صحبت را از فشار كار روزانه و يكنواختى زندگى و اينكه همه اعضاى خانواده دچار افسردگى روحى شده اند آغاز كرده و در ادامه اظهار داشت: بيشتر همسايه هاى همين كوچه خودمان تا به حال يكى دو باربه سفر خارج از كشور رفته اند. در جلسات خانمهاى هيأتى فقط من هستم كه هنوز به سفر مكه نرفته ام والا تمام خانمها علاوه بر اينكه چند بار به مكه مشرف شده اند، سفرهايى نيز به عتبات عاليات و سوريه داشته اند و زمانى كه مى فهمند من پايم را از اين كشور بيرون نگذاشته ام با تعجب مى گويند: شما ديگه چرا؟ ماشاءالله وضع مالى شما كه خوب است، پس چرا تا به حال جايى نرفته ايد؟ البته من هم براى اينكه كم نياورم هميشه پاسخ داده ام كه: خدا را شكر از لحاظ مالى مشكلى نيست ولى حاج آقا چون كارمند دولت هستند و مسؤوليت سنگينى در اداره به دوش ايشان واگذار شده و كسى هم نمى تواند كار ايشان را در غيابش انجام دهد، متأسفانه نتوانسته تا به حال كارش را رها كرده و ما را به سفر زيارتى خارج از كشور ببرد. ولى مردم كه بلانسبت احمق نيستند كه اين حرفها را قبول كنند همه فكر مى كنند خداى نكرده ما دستمان خاليه و يا خسيس هستيم و نمى خواهيم پولى خرج كنيم والا شوهر بعضى از همين خانم جلسه اى ها كارمند هستند و شغل مهمى هم دارند ولى چندين بار خانواده را به خارج از كشور برده اند.
آقاى لعلى كه در سكوت معنادارى به حرفهاى همسرش گوش مى داد سؤال كرد: يعنى شما مى فرماييد كه همه اين مردم اطراف ما تا به حال حداقل يك بار به خارج از كشور رفته اند و تنها ما هستيم كه از غافله عقب مانده ايم؟ قبل از اينكه ثريا خانم پاسخى بدهد، دختر بزرگتر خانواده مداخله كرده و اظهار داشت: تمام همكلاسى هاى من، همراه خانواده شان تابستانها به سفرهاى خارج مى روند و ديگه كسى نيست كه حداقل يك بار هم به سوريه نرفته باشد، مامان درست مى گويد، وقتى مردم مى فهمند كه ما همين سفر خشك و خالى سوريه را هم نرفته ايم، سركوفت مى زنند.
آقاى لعلى با حالتى انديشمندانه پاسخ داد: والله اگر اين طور باشد كه شما مى گوييد اولاً بايد گفت كه خيلى خوش به حال سوريه شده كه تمام مردم حداقل يك بار به آنجا رفته اند، ثانياً: من تعجب مى كنم كسانى كه توانايى مالى مسافرت به خارج از كشور را دارند ديگه چرا اين همه از گرانى و تورم و فقر در مملكت شكايت و گله داشته و دود آه سينه شان آسمان را تيره و تار كرده است!
ثريا خانم كه نمى خواست حتى در اينگونه مباحث نيز از شوهرش كم بياورد پاسخ داد: اولاً سفر غذاى روح انسان است مضافاً اينكه سفر زيارتى هم باشد، مردم اگر شده از نان شب خودشان مى زنند تا دست خانواده را گرفته و آنها را به سوريه ببرند، ثانياً شما چرا هر وقت قافيه را تنگ مى بينيد موضوع را سياسى مى كنيد، بابا يك نگاهى به قيافه اهل و عيالت بينداز و ببين چقدر افسردگى گرفته اند، تازه سفر سوريه كه خرج و مخارجى ندارد اين همه ننه من غريبم درمى آورى و حرفهاى گنده گنده مى زنى ، خوب است كه توقع سفر به اروپا را از تو نداريم !
آقاى لعلى كه ادامه بحث را به صلاح نمى دانست، نگاهى به قيافه بچه ها انداخت كه براى اثبات حرف مادرشان، حالت غمگينانه به خود گرفته و لب و لوچه را جمع كرده تا نشان دهند دچار افسردگى هستند، به ناچار كوتاه آمده و سؤال كرد : حالا فكر مى كنيد مخارج رفتن به اين سفر حدوداً چقدر تمام مى شود؟ ثريا خانم كه احساس مى كرد شوهرش از موضع خود عقب نشسته و آماده پذيرش موضوع است، لحن گفتارش را مهربانانه كرده و پاسخ داد: راستش دقيقاً نمى دانم، ولى خانم حاج آقامحمدى مى گفت زياد خرجى ندارد و از همه سفرهاى زيارتى خارج از كشور ارزانتر تمام مى شود. آقاى لعلى متفكرانه سرش را تكان داده و گفت: بالاخره بايد بدانيم چقدر پول نياز دارد تا فكرى براى تأمين آن بكنيم. ثريا خانم كه قبلاً اطلاعات دقيقى از همسايه ها دراين باره جمع آورى كرده بود ولى مى خواست كه آرام آرام آنها را رو كند تا باعث ايجاد عكس العمل منفى در شوهرش نشود، جواب داد: براى رفتن به اين سفر ، هم از طريق هوايى مى شود و هم از طريق زمينى و با اتوبوس، بيشتر مردم براى راحتى ترجيح مى دهند كه با هواپيما بروند ولى ما حاضريم با اتوبوس برويم كه مخارج شما زياد نشود ، در عوض از چندكشور هم گذشته و آنجاها را هم مى بينيم و بعداً مى توانيم به همه بگوييم تركيه و لبنان را هم رفته ايم ، چطوره بچه ها، شماها موافقيد؟ بچه ها با خوشحالى حرف مادرشان را تأييد كرده و به افتخار پدر هورا كشيده و دست زدند.
آقاى لعلى كه پى برده بود همسرش اطلاعات كاملى دراين باره دارد سؤال كرد: خوب حالا بگو ببينم با اتوبوس رفتن چقدر هزينه دارد و چند روز طول مى كشد؟
همسرش جواب داد: كلاً ۱۵ روز طول مى كشد و تقريباً براى هرنفر بين ۱۵۰ تا ۲۰۰هزار تومان بايد پرداخت شود. آقاى لعلى پرسيد: يعنى براى خانواده ۵نفره ماچيزى حدود يك ميليون تومان هزينه دارد، شما مى فرماييد من اين پول را از كجا بياورم؟ ثرياخانم پاسخ داد : اين كه غصه ندارد ، از اداره وام بگير ، بعداً هم قسطى پس مى دهيم و اصلاً فشارى به خانواده نمى آيد. آقاى لعلى با ناراحتى پاسخ داد: اى بابا، انگار سفر سوريه واجب است كه من بروم كلى رو زده و از اداره وام بگيرم ، والله خدا هم راضى نيست.
ثريا خانم كه مى ديد شوهرش بازهم ساز مخالف مى زند اخمهايش را درهم كشيده و با عصبانيت از جايش برخاسته و با صداى بلند گفت: مرد حسابى چشمهايت را باز كن ببين مردهاى مردم براى خانواده هايشان چه خرجهايى مى كنند، از سفر اروپا گرفته تا خريد رخت و لباس و جواهرات و ماشين ، چطور خدا براى آنها راضى است ولى براى ما كه بعد از عمرى از تو خواسته ايم ما را به يك سفر زيارتى آن هم به صورت اسيرى و زمينى ببرى راضى نيست! قربان كرم و عدل خدا بروم كه چقدر ما را بدشانس آفريد... آقاى لعلى مانند سربازى كه تا سرش را از سنگر بيرون مى آورد با حجم سنگين آتش دشمن روبرو مى شود، فوراً از گفته چندلحظه قبل خود عقب نشينى كرده و در حالى كه دستهايش را بالابرده بود، اظهار داشت : خيلى خوب بابا، شلوغش نكن، فردا مى روم اداره ببينم مى توانم ترتيب گرفتن وام را بدهم يانه!؟
چند روز گذشت و آقاى لعلى كارهاى مقدماتى گرفتن وام از اداره را انجام داده و درنظر داشت مابقى پول راهم از دوستان وهمكاران قرض گرفته تا بتواند خانواده را به سفر ببرد. با قطعى شدن تصميم رفتن به سفر ، شادى و خوشحالى زيادى در بين اعضاى خانواده خصوصاً بچه ها ايجاد شده و به قول ثرياخانم ، همين فكر سفر هم باعث شده بود كه بچه ها از حالت افسردگى خارج شده و داراى روحيه بهترى بشوند. ديگر ، تمام اقوام و بيشتر همسايه ها خبردار شده بودند كه خانواده آقاى لعلى بزودى عازم سفر سوريه هستند. ثرياخانم و بچه ها هرجا كه مى رفتند با خوشحالى و آب و تاب از سفر قريب الوقوع صحبت مى كردند بالاخره با دوندگى وتلاش آقاى لعلى كارگرفتن وام هم درست شد وروزى كه خبر دريافت وام به خانواده ابلاغ گرديد، ثريا خانم شروع به رايزنى با همسايه ها و دوستانش درباره پيداكردن يك شركت خدمات مسافرتى مناسب نمود. با مراجعه به چند آدرس گرفته شده به علت پربودن و تكميل ظرفيت كاروانها، موفق به نام نويسى نشده و جست وجو ادامه يافت. يك روز كه آقاى لعلى بعداز خاتمه كار ادارى ، با اتوبوس به منزل برمى گشت در مسير خود پارچه نوشته شده بزرگى را ديد كه در خيابان نصب شده واز متقاضيان سفر سياحتى زيارتى سوريه دعوت به نام نويسى مى كرد. درايستگاه بعدى از اتوبوس پياده شده وخودش را به سرعت به محل موردنظر رساند. با پارچه و اعلاميه هاى ريز ودرشت ديگرى كه به در و ديوار نصب شده بود به راحتى دفتر شركت را كه در طبقه دوم ساختمانى واقع بود پيدا كرده و پس از مراجعه به آنجا متوجه شد كه برخلاف تصورش محل مورد نظر آژانس خدمات مسافرتى نبوده و با توضيحى كه يكى از افراد مستقر در دفتر به او داد دريافت كه آنجا تعاونى ... نام دارد وعمده كار آنها ترتيب دادن سفرهاى زيارتى داخل وخارج كشور براى همشهريان و با قيمت ارزان تر از شركت هاى خدمات مسافرتى مى باشد.
آقاى لعلى پس از گرفتن اطلاعات لازم ، براى مشورت با خانواده از متصدى مربوطه فرصتى را درخواست كرده واظهار داشت كه انشاء الله فردا به اتفاق همسرش براى نام نويسى مراجعه خواهد كرد. پس از خروج از ساختمان، مجددا ً نگاهى به پارچه ها و اعلاميه هاى رنگى و بزرگى انداخت كه تعاونى به گوشه و كنار آويخته بود، با خودش گفت: اگر قسمت باشد همه كارها خودش جور مى شود اگر آژانس مسافرتى نشد در عرض تعاونى كه بهتر و مطمئن تر است، تازه خرجش هم كمتر مى شود. بااين افكار و خيالات، مسافت باقى مانده تا منزل را پياده طى كرده و پس از ورودبه منزل، موضوع را با همسرش در ميان گذاشته و با اصرار او كه كار امروز را به فردا نينداز چون ممكن است همين شانس را هم از دست داده و جاها پر شوند، پس از استراحتى كوتاه به اتفاق از منزل خارج و به تعاونى مورد نظررفتند. دفتر تعاونى نسبتاً شلوغ و عده اى براى گرفتن اطلاعات و گروهى نيز براى نام نويسى به آنجا آمده بودند. پس از قدرى معطلى ، بالاخره فرصت صحبت كردن بامتصدى مربوطه را پيدا كرده وپس از رايزنى نهايتاً تاريخ سفر را تعيين و اسم آنها در ليست مسافرين نوشته و قرار شد كه آقاى لعلى فردا هزينه تعيين شده براى پنج نفر را به شماره حسابى كه دراختيار او گذاشته شد واريزنموده و فيش مربوطه را دراسرع وقت به دفتر تعاونى داده و بعداً نسبت به تكميل وتحويل بقيه مدارك اقدام نمايد.
روزهاى بعد تمام فكر ذكر خانواده لعلى گرفتن گذرنامه و تهيه وسايل موردنياز سفر شده بود و از آنجاييكه تاريخ حركت براى دو هفته ديگر تعيين شده بود، با شتاب مشغول انجام كارها شده و توانستند به موقع مقدمات سفر را آماده و آقاى لعلى نيز با گرفتن مرخصى از اداره منتظر روز موعود شد.
برابر توضيحى كه مسؤول تعاونى به متقاضيان ثبت نام شده داده بود، قرار شد با توجه به اينكه مسافرت از طريق زمينى انجام مى شد، اتوبوسها رأس ساعت تعيين شده در ترمينال مسافربرى آماده و بعد از سوار شدن تمام مسافرين به سمت تهران حركت كرده و پس از رسيدن به ميدان آزادى، اتوبوسها تعويض و ان شاء الله از آنجا با اتوبوسهاى ولوو به سمت مرز حركت كنند.
بالاخره روز حركت رسيد و خانواده آقاى لعلى صبح زود در بين بدرقه اقوام به ترمينال مسافربرى رفته و همراه ديگر مسافرين كه تعداد زيادى بودند در ده اتوبوس آماده حركت ، سوار شده و دو نفر از مسؤولان تعاونى نيز كه گذرنامه ها را در اختيار داشتند در اتوبوس اول نشسته و اتوبوسها با بدرقه گرم افرادى كه براى مشايعت آمده بودند و با ذكر صلوات هاى متعدد از ترمينال خارج و به سمت تهران حركت نمودند.
نزديك اذان ظهر بود كه اتوبوس ها به تهران رسيد و در گوشه اى از ميدان آزادى نزديك ترمينال مسافربرى توقف نمودند. دو نفر مسؤول تعاونى از همه مسافرين تقاضا كردند كه از اتوبوسها پياده شده و وسايل و بار همراه خود را نيز بيرون آورده و در گوشه خيابان قرار دهند تا اتوبوس هاى ولوو آمده و آنها را سوار كنند لحظاتى بعد پس از پياده شدن تمام مسافرين ، اتوبوسها نيز حركت كرده و از آنجا رفتند آفتاب گرم ظهر تابستان بر سر مسافرين تابيده و گرسنگى نيز مزيد علت شده و آنها را به شكايت و شكوه واداشت. يكى از مسؤولين تعاونى با تعجب از تأخير اتوبوسهاى ولوو، به مسافرين قول داد كه پيگيرى لازم را به عمل خواهند آورد، سپس همراه دوستش براى آوردن اتوبوسها از مسافرين جدا شده و به داخل ترمينال مسافربرى رفتند. ساعتى گذشت و چون از آمدن آنها خبرى نشد، مسافرين كلافه شده و چند نفر به دنبال آنها رفتند ولى متأسفانه هيچگونه اثرى از آنها نيافته و پس از زمانى طولانى دست خالى پيش بقيه برگشتند. چندساعت كه گذشت ناچار عده اى به نمايندگى از طرف بقيه به پاسگاه انتظامى مستقر در ترمينال مراجعه و موضوع را با آنها در ميان گذاشتند با پيگيريهاى مأمورين مشخص گرديد كه اصولاً هيچ اتوبوسى براى بردن مسافرين شهرستان به اروميه در نظر گرفته نشده و به احتمال زياد اشتباه يا سوء نيتى در ميان بوده است.
پس از ساعتها سرگردانى و دربدرى نهايتاً با كمك مأمورين مسافرين به شهر خود برگشته و در مراجعه بعدى به محل تعاونى، مشاهده نمودند كه محل تخليه وهيچگونه اثر يا نشانه اى از داير كنندگان تعاونى تقلبى برجاى نمانده است.
توصيه هاى انتظامى
براى نام نويسى در كاروان هاى زيارتى و يا رفتن به سفرهاى خارجى ، حتماً به شركت هاى خدمات مسافرتى معتبر كه داراى پروانه فعاليت هستند مراجعه نماييد.
ارزان بودن نرخ خدمات پيشنهادى، نبايد عاملى براى گرايش شما به مراجعه و نام نويسى در گروه ها و تورهاى متفرقه اى باشد كه بعضاً ساختگى و فاقد مجوز مى باشند.
معماى پليسى شماره ۵۱
يادداشت
مرگ
194319.jpg
مهدى ابراهيمى
پاسخ معماى پليسى ـ شماره۴۸
افسون
گفته شد كه ساعت ۲‎/۵ ظهر وقتى برادر مهندس ايمانى در شركت با جنازه روبرو شد به شريك او زنگ زد و وى را در جريان قتل قرار داد. از سوى منشى شركت ادعا كرد ساعت ۲ ظهر صداى شليك گلوله را شنيده است اما توجهى به آن نكرده است.
اما «سعيد» شريك مقتول به بازپرس گفت كه درلحظه تماس برادر مهندس او در بانكى حوالى ميدان آزادى بود و مى خواست بخاطر سفر ادارى مهندس پول زيادى از بانك بگيرد كه با اين تماس بدون دريافت پول از آنجا خارج شد.
اين ادعاى سعيد در حالى بيان شد كه او دو روز بعداز قتل و نخستين روز هفته يعنى روز شنبه بازجويى شد پس قتل روز پنج شنبه رخ داده بود و بانكها دراين روز ساعت ۱۲ ظهر تعطيل مى شوندو «سعيد» نمى توانست ساعت ۲‎/۵ ظهر در بانك باشد.

همه دور هم جمع شده بودند، چندسالى مى شد كه اين چهار خواهر و برادر درخانه قديمى همانجايى كه دوران بچگى سروكول هم مى پريدند يكديگر را نديده بودند.
خانه ويلايى درمحله خلوتى سمت جاده دماوند بود، باران تندى روى شيروانى مى زد، هركسى چيزى مى گفت، آن شب، سالگرد ازدواج آرين خان و زرى بود و همه بچه ها دعوت بودند، مهمانى خيلى باصفابود و خنده ها يك لحظه نيز قطع نمى شدند. در پذيرايى بزرگ و شيك خانه ويلايى بعضى وقت ها همه دورهم بودند و گاهى هركسى جدا در اتاق ها مى چرخيد و يادى ازخاطرات گذشته مى كرد.
وقت صرف شام بود، اكرم خانم كه خدمتكار خانه بود طبق عادت هميشگى رأس ساعت ۹شب زنگ مخصوص غذاخورى را به صدا درآورد هنوز صداى زنگ خاطرات دوران كودكى را دربرابر چشمان مهمانان به تصوير كشيده بود كه صداى فريادى شنيده شد، اين فرياد از طبقه دوم بود، پس از چندثانيه فريادها به ناله تبديل شد. همه به سمت اتاق كار آرين خان دويدند، ننه زرى زودتر از همه رسيد، «احمد» پسر ته تغارى خانه روى دوزانو نشسته بود، دستش را روى سرش فشار داده بود و گريه مى كرد. همه نگاهها به ميزكار «آرين خان» افتاد، او با سروصورتى خون آلود روى ميزكارش افتاده بود و حركت نمى كرد، ننه زرى تا اين صحنه را ديد بيهوش روى زمين افتاد، دختران جيغ و فرياد كردند و مردان بچه هاى كوچكتر را از آنجا دوركردند.
ساعت ۱۰ شب بود كه تلفن همراه كشيك بازپرس ويژه قتل زنگ خورد و ماجراى قتل آرين خان، درخانه قديمى اش به بازپرس شمس گزارش شد و او سريع سوار خودرو شد تا به دورترين حوزه استحفاظى برود. يك ساعتى در مسير بود تا اينكه با ديدن چراغ گردان قرمزرنگ خودروى كلانترى داخل كوچه خلوتى شد كه هيچ تير چراغ برقى نداشت.
بازپرس از خودرو پياده شد و به داخل ويلاى قديمى رفت، واقعاً خانه زيبايى بود درداخل پذيرايى چشمانش به چند خانواده گريان افتاد، دختران به ننه زرى مى رسيدند، اكرم خانم داشت آب قند و شربت درست مى كرد و دو مرد جوان كه مشخص بود پسران «آرين خان» هستند گوشه اى تكيه داده بودند و آرام گريه مى كردند، در سوى ديگر پذيرايى دامادهاى قربانى و عروس هايش بچه ها را دلدارى مى دادند.
پله هاى چوبى زيرپاى بازپرس به جيرجير افتاده بود، وقتى به طبقه دوم رسيد به كلكسيونى برخورد كه در اتاق و دقيقاً روبروى ميزكار آرين خان قرارداشت پيرمرد با سر روى ميزكارش افتاده بود.
بازپرس شمس با قدم هاى تند خودش را به بالاى سر جسد رساند يك اسلحه قديمى دقيقاً روى ميز و در قسمتى كه چانه «آرين خان» قرارگرفته بود ديده مى شد و دست مقتول هم حالتى را داشت كه مشخص مى كرد تپانچه قديمى دست او بود.
يك شكاف بزرگ دقيقاً روى قسمت كم موى سر «آرين خان» قرارداشت، خون حتى تا سقف و لوستر اتاق پاشيده بود و مشخص مى كرد كه اسلحه به زيرچانه او چسبانده شده و بعد ماشه كشيده شده است.
درست روبروى جسد، چندتكه كاغذ نوشته شده قرارداشت كه مقدارى خون روى آن پاشيده شده بود، چندخودكار مشكى رنگ با يك ماشين حساب هم درگوشه سمت راست ميزكار ديده مى شد، درسمت چپ فقط چراغ مطالعه خاموش قرارداشت و هيچ چيز ديگرى روى ميز كار ديده نمى شد.
گير كردن اسلحه در دست «آرين خان» و اينكه هيچ آثارى از مقاومت در برابر قاتل در صحنه قتل وجود نداشت كاملاً نشان مى داد كه پيرمرد خودكشى كرده است اما به چه علت؟!!
هنوز اين سؤال در ذهن بازپرس بود كه سروان اقليمى به او نزديك شد و گفت: «آرين خان» از خان هاى قديمى است، چندسال مى شد سرطان خون داشت و به زور پول خودش را زنده نگه داشته بود البته اين ماجرا را فقط زنش مى دانست و بچه هايش از هيچ چيز خبرى نداشتند. اين بيمارى مى توانست انگيزه اى براى خودكشى باشد، بازپرس كه ديگر كارى در صحنه مرگ «آرين خان» نداشت به سمت در خروجى رفت و هنوز چند قدمى فاصله داشت كه متوجه پنجره نيمه باز اتاق شد، در آن هواى سرد و بارانى يك پيرمرد بيمار بعيد به نظر مى رسيد پنجره را باز كند.
بازپرس راهش را كج كرد و به سمت پنجره نيمه باز رفت، از آنجا به پايين ساختمان نگاه كرد مسأله خاصى وجود نداشت به خاطر همين برگشت و از اتاق خارج شد.
در طبقه پايين چنددقيقه اى روبه روى خانواده حيرت زده «آرين خان» ايستاد، به جز يكى از پسران كه موهايش و لباسش خيس بود بقيه خيس نبودند.
وقتى بازپرس شمس خانه ويلايى را ترك كرد به سروان دستور داد تا گزارشى از اين خودكشى بنويسد و فرداى آن شب به اتاق كارش ببرد.
ساعت ۱۰صبح بود كه سروان وارد اتاق شد و پرونده سفيدرنگى را روى ميز بازپرس شمس گذاشت، كار اين پرونده زياد طول نمى كشيد به خاطر همين قبل از رسيدگى به پرونده هاى ديگر، پوشه خودكشى« آرين خان» را باز كرد، در برگه نخست آمده بود كه«مهرداد» يكى از پسران مقتول پليس را در جريان قرار داده است، بعد به بيمارى پيرمرد اشاره شده بود و از يك نامه كه در صحنه مرگ به دست آمده بود و نوشته «آرين خان» بود چيزهايى نوشته شده بود. اين نامه كاملاً ثابت مى كرد كه پيرمرد خودكشى كرده است، برگه بعد همان نامه پيرمرد بود چه دست خط خوبى داشت او با خودكار آبى و با استفاده از كلمات قديمى اين نامه را نوشته بود، بيمارى سرطان را و اينكه ديگر طاقت ندارد در بيمارستانها سرگردان باشد.
«آرين خان» در اين يادداشت نوشته بود كه آن شب بارانى را به خاطر اينكه زرى خانم تنها نباشد انتخاب كرده است بعد در خصوص تغيير وصيتنامه اش هم مطلبى نوشته بود و عنوان كرده بود آخرين وصيتنامه را بدون اطلاع وكيل خانوادگى اش و ديگران نوشته و به همراه مداركى كه قبل از مرگ تقسيم ارث كرده است در گاوصندوق گذاشته است.
در بازجويى هايى كه صورت گرفته بود همه اعضاى خانواده«آرين خان» پذيرفته بودند كه پدرشان خودكشى كرده است و براى فرار از بيمارى دست به چنين كارى زده است.
وقتى مطالعه اين تحقيقات تمام شد بازپرس شمس احساس مى كرد نبايستى به قضيه خودكشى «آرين خان» سطحى پرداخته شود به خاطر همين از ابتدا به مرور واقعه پرداخت و به مطالبى برخورد كه نشان مى داد پيرمرد به قتل رسيده است و در يك نقشه ماهرانه قربانى شده است.
همان لحظه از پشت ميز كارش بلند شد و به سروان گفت كه آماده رفتن به خانه «آرين خان» باشد، خيلى زود به خانه قديمى رسيدند، پلاكارد بزرگ سياهرنگى به در خانه وصل بود، بازپرس چون در باز بود يك تك زنگ زد و داخل شد بعد چند ضربه با انگشترش به در چوبى عمارت زد، اكرم خانم در را باز كرد و با ديدن بازپرس شمس يكه خورد سپس با صداى بلند زرى خانم را صدا زد.
زرى در حالى كه سياهپوش بود جلوى او حاضر شد، بازپرس آرام و شمرده گفت كه برخلاف تصورات به وجود آمده«آرين خان» به قتل رسيده است و خودكشى در كار نيست و نياز است همه خانه بازرسى شود.
زرى خانم كه نمى خواست باور كند شوهرش به قتل رسيده است بدون مقاومت پذيرفت تا بازپرس چرخى در خانه بزند، وقتى به پذيرايى پا گذاشت ديد كه هنوز همه دور هم هستند، خيلى از اعضاى خانواده از مزاحمت بازپرس راضى نبودند آن طورى كه مشخص بود وصيتنامه براى آنها از اهميت بيشترى برخوردار بود كه در دفتر كار«آرين خان» بود و به دستور بازپرس شمس پلمب شده بود و كسى حق ورود به آنجا را نداشت.
بازپرس تصميم گرفت از دفتر كار مقتول شروع بكند، وقتى در را باز كرد صداى گريه هاى زرى خانم بلند شد، صحنه هيچ دست خوردگى اى نداشت تنها نامه«آرين خان» و جسدش را از آنجا بيرون برده بودند. به خاطر همين او توانست خيلى راحت تر به نتيجه اى كه به دنبالش بود برسد، باز به سمت پنجره نيمه باز رفت و از آنجا پايين را نگاه كرد. شرايط طورى بود كه قاتل نمى توانست بعد از ارتكاب قتل از آنجا فرار كند. همه جاى اتاق را گشت. هيچ چيزى بيشتر از آنچه كه در برخورد اوليه ديده بود به دست نياورد. احمد نخستين كسى بود كه جسد را ديده بود. او حتماً صداى شليك گلوله را شنيده بود و شايد كسى را هم ديده بود!
« احمد» به اتاق كار« آرين خان» صدا زده شد، انگار مى ترسيد اما بايستى بازجويى مى شد:
چرا به اتاق پدرت آمده بودى؟
من خيلى اتفاقى به اينجا آمدم، خواستم كمكش كنم با هم به پذيرايى برويم.
او چند مدت مى شد به اتاق كارش رفته بود؟
حدود نيم ساعتى مى شد، قرار نبود طول بدهد اما انگار تصميم به خودكشى داشت.
صداى گلوله را شنيدى؟
من صدايى نشنيدم، هوا بارانى بود و رعد و برق اينجا را كه مى دانيد چه صدايى دارد. اگر مسلسل هم كار مى كرد شايد ما نمى فهميديم.
آن شب تو چرا خيس بودى؟
وقتى من وارد اتاق شدم و اين صحنه را ديدم بى هوش شدم، خواهرم آمنه يك پارچ آب روى من خالى كرد، دليل ديگرى نداشت.
تو فكر مى كنى پدرت چرا اين نامه را نوشته است؟
او خيلى منظم بود. حتماً دليلش وصيتنامه آخرى بود والا «آرين خان» در مورد كارهايى كه انجام مى داد به كسى توضيحى نمى داد حتماً اگر خودكشى مى كرد نمى نوشت چرا؟
اگر قاتل بين شما باشد تو چه كسى را قاتل مى دانى؟
نمى دانم چرا اينطورى مى گوييد، بعيد مى دانم قتلى در كار باشد.
چرا پدرت وصيتنامه اش را تغيير داد؟
نمى دانم چرا؟«آرين خان» در اين زمينه وسواس داشت. بدون وكيل كارى نمى كرد، فكر كنم تصميم آنى بوده است و...
راستگويى «احمد» به دل بازپرس شمس نشست وقتى او را مرخص كرد از زرى خانم خواست به دقت به پرسشهايش پاسخ دهد:
به نظر شما چه كسى شوهرت را كشته است؟
هيچ كس، ما همه «آرين خان» را دوست داشتيم.
چند سالى است كه بچه هايت از خانه شما رفته اند؟
حدود ۶ سال. بچه هايم بى معرفت درآمدند و ما را تنها گذاشتند، بيمارى آرين خان را من از همه بيشتر لمس كردم كسى باور نمى كند عين مادر دور او مى چرخيدم اما هميشه مى ترسيدم.
چرا ترس؟
مرد يك دنده اى بود، همديگر را خيلى دوست داشتيم «آرين خان» مرد پنهان كارى بود.
شب قتل، از بچه هايتان چه كسى نزد شما در جمع نبود؟
همه مى آمدند و مى رفتند، هميشه يكى كم بود اما آنان براى ديدن كل خانه بعد از مدتها كنجكاو بودند دليلى نمى بينم كه در مرگ شوهرم دخالتى داشته باشند.
فكر نمى كنيد به خاطر ارثيه باشد؟
اگر به خاطر اين بود آنها بايستى من را مى كشتند چون تا وقتى من زنده ام اين بچه ها از ارث محروم هستند همه اموالش را به نام من كرده بود و اين را به خاطر قدردانى انجام داده بود.
به كسى مظنون نيستى؟
خير، من هنوز كار شوهرم را خودكشى مى دانم چرا كه او خيلى مغرور بود و نمى خواست محتاج من باشد به خاطر همين خودش را كشت.
پسر ديگر « آرين خان» نيز مثل بقيه حرف زد او ماجرا را قتل نمى دانست:
بگو ببينم لحظه حادثه كجا بودى؟
بادامادمان شطرنج بازى مى كردم، من اصلاً از اتاق خارج نشده ام و شاهد دارم.
دامادتان چى؟
آقا رسول با من شطرنج بازى مى كرد فقط چند دقيقه اى رفت دستشويى اما بقيه مى رفتند و مى آمدند.
به نظرت چه كسى قاتل است؟
نمى دانم اما هر كسى قاتل است بايستى از «آرين خان» زخم خورده باشد اينجا همه از دست پدرم دلگير بوديم او فقط پول را مى شناخت و ...
هنوز حرفهاى اين پسر تمام نشده بود كه بازپرس شمس از او خواست همراهش به پذيرايى بروند تا قاتل را معرفى كند.
همه به بازپرس شمس چشم دوخته بودند، او شروع كرد به تصوير كشيدن لحظه قتل و گفت: آن شب بارانى همه مى دويدند و مهمانى شلوغ بود بهترين فرصت براى اجراى سناريوى قتل پيرمرد. اما طراح چه كسى بود، ننه زرى، «احمد» برادرش يا حتى دختران و دامادها و ...
مطمئن باشيد قاتل بين شماها است، آن شب «آرين خان» پس از خوردن داروهايش كه توسط ننه زرى آماده شده بود، به اتاقش رفت، اين ننه زرى بود كه همراه داروها مقدارى داروى خواب آور قوى به پيرمرد خورانده بود، وقتى او در اتاقش تنها بود ننه زرى دنبالش مى رود البته كسى متوجه غيبت او نمى شود. «آرين خان» بى حال روى صندلى افتاده بود و نمى توانست حركت كند، ننه زرى داخل اتاق مى رود و با استفاده از صداى رعد و برق سريع اسلحه قديمى شوهرش را برمى دارد و با استفاده از بى حالى «آرين خان» ابتدا نامه اى را كه از قبل تهيه كرده بود روى ميز كار مى گذارد و بعد آن صحنه هولناك را به وجود مى آورد و تنها جاى ابهام آميز اين است كه ننه زرى چگونه توانسته چنين نامه اى را از شوهرش بگيرد؟
همه با تعجب به ننه زرى چشم دوختند، باوركردنى نبود اما واقعيت داشت . بازپرس يك دليل براى اين كه «آرين خان» خودكشى نكرده است بلكه به قتل رسيده است ارائه داد و دليل محكمى نيز عنوان كرد كه هيچ كس جز ننه زرى نمى توانست قاتل باشد!
ننه زرى چاره اى نداشت همه ادعاهاى بازپرس شمس را تأييد كرد و گفت كه از سالها پيش تقليد دستخط «آرين خان» را كرده بود حتى مقدارى از ملك واملاك او را به نام خود زده بود و وصيتنامه اى قلابى تهيه كرده بود.
شما خوانندگان گرامى مى توانيد با بيان اينكه اولاً: بازپرس از كجا فهميد «آرين خان» خودكشى نكرده است بلكه به قتل رسيده است؟ و دوماً چطور فهميد كه زرى خانم قاتل اصلى است؟ پاسخ خود را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |