|
|
|
|
|
|
|
|
خون آشام ساسكس
|
|
|
ترجمه: نازآفرين ميرزاخليلى
در قسمتهاى گذشته خوانديد كه شرلوك هلمز بادريافت يك تلگراف متوجه مشكلى كه براى رابرت فرگوسن ايجاد شده بود قرار گرفت. پس از آن فرگوسن به ديدن شرلوك هلمز رفت و براى او توضيح داد كه پس از ازدواج با همسر دومش و مرگ همسر اولش مدتى پيش شاهد آن بوده كه همسرش در حال خوردن خون فرزند كوچكشان است. او از آن روز فرزند كوچكش را از مادرش جدا كرده و اكنون در نگرانى بسيار است و نمى داندكه چطور اين قضيه را حلاجى كند. هلمز پس از يك گفت وگوى ساده با فرگوسن سوار قطار شده و به طرف محل زندگى فرگوسن رفت. در آن خانه قديمى كوچكترين چيزها براى هلمز جالب بود. هلمز با دقت بسيار به همه جا نگاه مى كرد. او براى اينكه به روحيات خانم خانه پى ببرد ، از دكتر واتسون دستيارش خواست كه به ديدن خانم خانه برود و واتسون بعد از ديدار با آن زن كه به شدت بيمار و نحيف شده بود نزد شرلوك هلمز و فرگوسن بازگشت. شرلوك هلمز در حال دقت و توجه دقيق به زواياى مختلف و افراد مختلف كه در خانه فرگوسن زندگى مى كردند بود كه... و اينك ادامه داستان.
فرگوسن گفت: «من چطور مى توانم كودك را پيش او بفرستم؟» او همين طور كه با ياد آوردن گذشته به خود مى لرزيد گفت: من از كجا بدانم كه چه وسوسه عجيبى ممكن است او را فرابگيرد؟ چگونه مى توانم آن صحنه را فراموش كنم كه ديدم او با دهانى خونين از كنار كودك بلند شد؟ كودك در كنار خانم ميسن مصون است و همان جا هم بايد بماند. يك خدمتكار خوش لباس برايمان چاى آورد و او تنها چيز مدرنى بود كه در آن خانه مى ديديم. در زمانى كه او در حال ريختن چاى بود در باز شد و يك جوان وارد اتاق شد. او جوانى قابل توجه بود، صورتى رنگ پريده و موهاى مجعد، با چشمانى به رنگ آبى روشن داشت با نگاهى عصبى كه ناگهان با ديدن پدرش تبديل به احساس شعف شد. او به سرعت به سمت پدرش آمدو دستانش را دور گردن وى حلقه كرددرست به بى قيدى دخترى عاشق رفتار مى كرد. او با صداى بلند گفت: «آه، پدر، من نمى دانستم كه امروز قرار است بيايى. من بايد زودتر مى آمدم. آه، از ديدنت خيلى خوشحالم!» فرگوسن به آرامى خودش را از آغوش او آزاد كرد در حالى كه نشان مى داد كمى شرمگين شده است. در حالى كه با مهربانى بسيار موهاى بور پسرش را نوازش مى كرد گفت: «دوست قديمى عزيز.» من زودتر آمدم به اين خاطر كه دوستانم آقاى هلمز ودكتر واتسون را وادار كنم كه قدم رنجه فرمايند و امشب را با ما بگذرانند. ايشان آقاى هلمز همان كارآگاه هستند؟ بله. جوان با نگاهى عميق به ما نگريست كه به نظر من دوستانه نمى رسيد. هلمز پرسيد: كودك ديگرتان كجاست، آقاى فرگوسن؟ ممكن است كه او را هم ببينيم؟ فرگوسن گفت: «به خانم ميسن بگو بچه را پايين بياورد.» پسر بيرون رفت ولى چنان لنگ لنگان راه مى رفت كه از نظر نگاه من جراح او از ضعف ستون فقرات رنج مى برد. او بلافاصله برگشت و پشت سر او زنى بلندقامت و بسيار لاغر وارد شد كه در آغوشش كودك بسيار زيبايى با چشمان تيره و موهايى بور بود كه تركيبى خارق العاده از نژاد ساكسون و لاتين بود. در ظاهر فر گوسن علاقه شديدى به آن كودك داشت چرا كه اورا در آغوش كشيده و به نرمى او را نوازش كرد. او همانطور كه به زخم كوچك متورمى كه روى گردن آن كودك نازنين قرار داشت نگاه مى كرد گفت: «نمى دانم چطور كسى دلش مى آيد كه به اين بچه صدمه بزند.» در همان زمان بود كه من فرصتى يافتم تا به چهره هلمز نگاهى بيندازم و آن وقت بود كه حالتى جدى و منحصر به فرد را در او ببينم. چهره اش آنچنان بود كه انگار از عاج تراشيده شده است و چشمانش كه براى لحظه اى چند به كودك و پدر نظر افكند حالا با كنجكاوى بسيار خيره به چيزى در طرف ديگر اتاق شده بودند. وقتى نگاهش را تعقيب كردم فقط حدس زدم كه او از پنجره به باغ غمناك و آشفته بيرون از پنجره نگاه مى كند اگرچه محافظ هاى چوبى پنجره نيمه باز بودند و به همين جهت ديد كاملى به بيرون وجود نداشت با اين حال قطعاً نگاه هلمز صرفاً متوجه پنجره بود. سپس او لبخند زد و نگاهش به طرف كودك چرخيد. روى گردن گوشتالود او آن علامت زخم كوچك قرار داشت. هلمز بدون آنكه چيزى بگويد شروع به بررسى دقيق آن كرد. عاقبت او يكى از دست هاى كودك را گرفت و به آرامى جلوى صورت او تكان داد. خداحافظ مرد كوچك . زندگى تو شروع عجيبى داشته است. خانم پرستار، اگر ممكن است مى خواهم با شما خصوصى صحبت كنم. او پرستار را به كنارى برد و چند دقيقه خيلى جدى صحبت كردند. من تنها كلمات آخر را شنيدم كه هلمز مى گفت: «نگرانى شما اميدوارم كه بزودى تبديل به آرامش شود. زن كه به نظر ترشرو و طبيعتاً ساكت باشد با كودك بيرون رفت. هلمز پرسيد: خانم ميسن چطور آدمى است؟ همانطور كه مى بينيد ظاهراً آدم جذابى نيست اما قلبى از طلا دارد و به كودك علاقه بسيارى نشان مى دهد. هلمز ناگهان به سمت پسر برگشت و پرسيد: تو او را دوست دارى، جك؟ فرگوسن در حالى كه دستانش را به دور پسر حلقه مى كرد گفت: جكى يا چيزى را خيلى دوست دارد و يا اصلاً دوست ندارد. خوشبختانه من يكى از علايق او هستم. پسر سرش را روى سينه پدرش قرار داد. فرگوسن به آرامى او را از خود جدا كرد وگفت:« بدو برو، جكى كوچولو. » همين طور كه پسرش دور مى شد با نگاهى مملو از عشق به او نگاه مى كرد تا اينكه او از نظر ناپديد شد. وقتى پسر رفت او ادامه داد: حالا آقاى هلمز، من واقعاً اين طور حس مى كنم كه خبركردن شما كاملاً بى فايده بوده است چرا كه جز احساس هم دردى كار ديگرى از دستتان برنمى آيد، درست است؟ ظاهراً بايد مسأله را بسيار ظريف و پيچيده به شمار آوريد. دوست من با لبخندى جواب داد: آن واقعاً ظريف و حساس است، اما من تا به حال بخاطر پيچيدگى آن از پيگيرى آن باز نمانده ام . اين موضوعى براى استنباط منطقى است و وقتى كه استنباط منطقى اصلى نكته به نكته به وسيله تعدادى ازوقايع مجزا معلوم شد، سپس ذهنيات تبديل به عينيات خواهند شد و ما با اطمينان مى توانيم بگوييم كه ما به هدفمان رسيده ايم. من در حقيقت قبل از آنكه خيابان بيكر را ترك كنيم به آن رسيده بودم و بقيه چيزها فقط بررسى و تأييدى براى آن بودند. فرگوسن دست بزرگش را روى پيشانى اش قرار داد و با حالت گرفته اى گفت: براى خاطر خدا، هلمز. اگر حقيقت موضوع را فهميده اى من را در شك و ترديد نگه ندار. من چطور تحمل كنم؟ چه كار بايد بكنم؟ من اصلاً اهميتى نمى دهم كه تو چطور به آن رسيده اى. مطمئناً من توضيحاتى را به شما بايد بدهم و شما نيز بايد آنها را بدانيد . اما لطفاً به من اجازه بدهيد تا به روش خودم موضوع را بررسى كنم. واتسون، آيا خانم قادر به ملاقات ما هستند؟ او بيمار است ، اما كاملاً معقول و هشيار است. بسيار خوب . ما تنها در حضور اوست كه مى توانيم موضوع را روشن كنيم. بهتراست به ديدن او به طبقه بالا برويم. فرگوسن گفت: او حاضر به ديدن من نيست. هلمز گفت: او بله ، او شما را خواهد ديد. او به سرعت چندخطى را روى يك تكه كاغذ يادداشت كرد. واتسون ، تو لااقل اجازه ورود دارى. ممكن است لطف كنى و اين يادداشت را به خانم بدهى؟ من دوباره بالا رفتم و يادداشت را به دولوزر كه با احتياط در اتاق را باز كرده بود دادم. لحظه اى بعد صداى فريادى از خوشحالى و تعجب را از طبقه بالا شنيدم. دولوزر به بيرون نگاه كرد و گفت: او آنها را خواهد ديد. او با آنان صحبت مى كند. با پيغام من فرگوسن و هلمز به طبقه بالا آمدند. وقتى وارد اتاق شديم فرگوسن يكى دو قدمى به همسرش كه خود را از تختش بلند كرده بود نزديك شد اما او دستش را به معنى دورشدن او بلند كرد. فرگوسن در صندلى راحتى نشست و هلمز پس از تعظيم و اداى احترام به خانم كه با نگاهى از شعف به وى نگاه مى كرد كنار فرگوسن نشست. هلمز گفت: فكر مى كنم مى توانيم دولوزر را مرخص كنيم. آه، بسيار خوب، خانم، اگر شما ترجيح مى دهيد كه ايشان بمانند مانعى وجود ندارد. حالا، آقاى فرگوسن من خيلى سرم شلوغ است و مراجعه كنندگان زيادى دارم و روش من بايد كوتاه و مستقيم باشد. سريع ترين جراحى كمترين درد را به همراه دارد. اجازه بدهيد اول آن چيزى را بگويم كه خيال شما را راحت مى كند . همسر شما خانمى بسيار خوب و دوست داشتنى و مهربان است. فرگوسن با فريادى از شادى از جاى خود برخاست. آقاى هلمز ، آن را ثابت كنيد و من تا آخر عمر به شمامديون خواهم بود. من اين كار را خواهم كرد اما به طورى كه ناچارم شما را از جهتى ديگر آزرده كنم. تا زمانى كه شما در صدد اثبات بى گناهى همسرم هستيد من هيچ اهميتى نمى دهم. هرچيزى در كره زمين در برابر آن ناچيز است. پس اجازه بدهيم قطار ده يلى را كه در خيابان بيكر از ذهنم گذشت . نظريه خون آشام از ديد من مزخرف بود. اين چنين چيزهايى در جناياتى كه در انگليس رخ مى دهد وجود ندارند و حالا آنچه كه شما مشاهده كرده بوديد. شما خانم را ديده بوديدكه از كنار كودك بلند شد در حاليكه اطراف لبانش خونى بود. بله همينطور است. آيا اين به ذهن شما خطور نكرد كه زخمى كه از آن خون مى آمد به خاطر مكيدن آن براى خارج كردن چيزى باشد؟ آيا خاطرتان نمى آيد كه در تاريخ انگليس يك بلكه چنين زخمى را براى خارج كردن زهر از آن مكيده بود؟ زهر! يك خانواده آمريكاى جنوبى . من پيش از اينكه اينجا را ببينم مى توانستم وجود چنين اسلحه هايى را به روى ديوار مجسم كنم. آن ممكن بود نوع ديگرى از زهر مى بود و همين بود كه چيزى نگفتم. اما وقتى كه باروت دان خالى كوچك را كنار تيرهاى كوچك مخصوص پرتاب با كمان را ديدم درست همان چيزى بود كه انتظار داشتم. اگر كودك با يكى ازتيرهاى آغشته به زهر سرخپوستى و يا هر نوع ماده سمى ديگر خراشى داده مى شد به معنى مرگ براى كودك بود و بايد سم از آن مكيده و خارج مى شد. و سگ ! اگر كسى مى خواسته كه اين سم را به كار ببرد نبايد آن را اول امتحان بكند تا ببيند قدرت كارايى آن چقدر است؟ من سگ را پيش بينى نمى كردم اما لااقل مى توانم خودم را جاى آن پسر بگذارم و اين هم براى بازسازى اين كار جور در مى آمد. حالا متوجه شديد؟ همسر شما نگران چنين حمله اى بود. او ديد كه چنين اتفاقى افتاده و جان كودك را نجات داد و هنوز هم او حقيقت را به شما نمى گويد چون مى داند كه شما چقدر پسرتان را دوست داريد و مى ترسدكه اين واقعه قلب شمارا بشكند. جكى ! من وقتيكه شما كودك را نوازش مى كرديد مراقب او بودم. چهره او كاملاً در شيشه پنجره جايى كه سايه بان يك زمينه ايجاد مى كند كاملاً منعكس شده بود. من چنان حسادت و قساوت قلب را ديدم كه به ندرت در صورت يك انسان ديده بودم. جكى من! شما مجبوريد آن را قبول كنيد، آقاى فرگوسن! اين مى تواند بسيار دردناك تر باشد چونكه اين يك عشق اغراق آميز و ديوانه وار نسبت به شماست و احتمالاً نسبت به مادر مرده اش كه اين عشق باعث انجام اين كار شده است. تنفر از اين كودك روح او را سياه كرده است. كودكى كه سلامت و زيبايى اش در تضاد مستقيم با ضعف خود جكى مى باشد. خداى بزرگ! اين باور نكردنى است! مادام، آيا من واقعيت را گفتم؟ آن زن گريه مى كرد و صورتش را در بالش پنهان كرده بود. او صورتش را به طرف همسرش برگرداند. چطور مى توانستم به تو بگويم، باب؟ من ناراحتى و غمى كه با دانستن اين مطلب به تو وارد مى شد را احساس مى كردم. بنابراين بهتر ديدم كه منتظر بمانم و تو اين واقعيت را از زبان كس ديگرى بشنوى تا از لبان من. وقتى كه اين آقاى محترم كه به نظر مى رسد قدرت ذهنى خارق العاده دارد براى من يادداشتى فرستاد مبنى بر اينكه او واقعيت را مى داند، من خوشحال شدم. هلمز در حاليكه از روى صندلى اش بلند مى شد گفت: از نظر من يك سال در روى دريا براى آقاى جكى نسخه خوبى خواهد بود. فقط يك چيز هنوز مبهم است، خانم ما كاملاً مى توانيم حمله شما به جكى را درك كنيم. بهرحال صبر و تحمل يك مادر هم حدى دارد. اماشما چطور جرأت كرديد اين دو روز آخر كودك را تنها بگذاريد؟ من به خانم ميسن گفته بودم. او مى داند. مطمئناً . همانطور كه حدس مى زدم. فرگوسن كنار تخت ايستاده بود، نفسش بندآمده بود، دست هايش را كه در حال لرزيدن بودند به اطراف دراز كرد. هلمز به آرامى به من گفت: تصور مى كنم ، زمان رفتن ما فرا رسيده است، واتسون! اگر تو يكى از بازوان دو لوزر بسيار وفادار را بگيرى من آن يكى را خواهم گرفت. اينجا همين حال همانطور كه در را پشت سرش مى بست افزود: فكر مى كنم بايد آنها را تنها بگذاريم تا خودشان بقيه قضايا را حل و فصل كنند. فقط يك نكته از اين پرونده باقى مانده است كه بگويم. آن هم نامه اى است كه هلمز در جواب نهايى براى آن چيز كه در واقع آغازگر ماجرا بود نوشت متن آن چنين است: خيابان بيكر، شماره بيست ويكم، موضوع: خون آشام ها عاليجناب: در بازگشت به نامه شما در تاريخ نوزدهم، بايد به عرض برسانم كه من جزئيات پرونده موكل شما يعنى آقاى رابرت فرگوسن ، از شركت فرگوسن و مويرهد، تجارت چاى از مينسينگ لين را بررسى كردم و اين قضيه به نتيجه مطلوب رسيد. با تشكر از توصيه شما ارادتمند شما شرلوك هلمز
|
|
|
|
|
قتل فقط براى قتل
|
|
|
در طول هفت هفته در تابستان ۱۹۹۳ سه زن جوان، ۱۷ و ۱۸ و ۲۲ ساله با چاقو مورد حمله قرار گرفته و كشته شدند. اين اتفاق در اطر در طول هفت هفته در تابستان ۱۹۹۳ سه زن جوان، ۱۷ و ۱۸ و ۲۲ ساله با چاقو مورد حمله قرار گرفته و كشته شدند. اين اتفاق در اطراف فرانكستون رخ داد كه حدود ۴۰ دقيقه با اتومبيل از ملبورن در بندر فيليپ در جنوب شرقى ويكتوريا فاصله دارد. زن ۴۱ ساله ديگرى نيز به طور وحشيانه اى مورد حمله قرار گرفته بود و خود را از اينكه توانسته بود جان سالم به در ببرد خوش شانس مى دانست. هيچ يك از قربانيان با هم آشنايى نداشتند و تنها چيزى كه آنها را به هم مربوط مى كرد اين بود كه همگى آنها در منطقه فرانكستون زندگى مى كردند. پس از دو مورد قتل و نيز يك مورد حمله كه قربانى جان سالم به در برده بود براى پليس روشن بود كه با يك قاتل زنجيره اى روبرو هستند. قاتل قربانيانش را به طور اتفاقى انتخاب مى كرد و بدون هيچ دليل مشخصى آنان را به قتل مى رساند. درستى تئورى آنان زمانى كه جسد زن جوان ديگرى را مدتى بعد پيدا كردند ثابت شد. و وقتى كه او دستگير شد، آن قاتل زنجيره اى يكى از افراد محلى از آب درآمد، پاول چارلز دنير با ۶ فوت قد و خيلى چاق. مرد ۲۱ ساله اى كه با اسم مستعار جان كندى ناميده مى شد كه اين به خاطر شخصيت كمدى فيلم هايى مثل برادران غمگين و دوندگان خونسرد بود. اما پاول دنير كه شبيه جان كندى بود اصلاً مرد بامزه اى نبود. او موجودى چاق و با قدرت عمل كم جسمانى بود، يك بچه ناقص الخلقه اى بود كه به اعتراف خودش از زن متنفر بود و هميشه رفتارش مثل حيوان وحشى بود گويى خودش اينطور تمايل داشت. وقتى كه كودك بود او گلوى خرس هاى اسباب بازى خواهرش را مى دريد و با ديدن فيلم هايى مملو از خون و دريدن و وحشيگرى مثل وحشت و هالويين عقده گشايى مى كرد. او اين فيلم ها را بارها و بارها نگاه مى كرد. پاول دنير يك جانور بود كه گلوى بچه گربه خانگى شان را با چاقوى جيبى برادرش دريد و جسد حيوان بيچاره را از شاخه درخت آويزان كرد. پس از دستگيرى وى به خاطر قتل معلوم شد كه آن دنير بوده است كه شكم گربه يكى از دوستانش را دريده بود و گلوى بچه گربه هايش را پاره كرده بوده است. وقتى پاول را دستگير كردند او اصلاً ناراحتى از خود نشان نداد و بدون هيچ احساس ناراحتى به گفتن جزئيات قتل هايش در مورد آن سه زن پرداخت. او همچنين به پليس گفت از سن ۱۴ سالگى تمايل شديدى به انجام قتل داشته است. او به آنان گفت: «هميشه مى خواستم بكشم، فقط منتظر زمان مناسب بودم.» * تولد قاتل زنجيره اى فرانكستون يعنى پاول چارلز دنير در ۱۴ آوريل ۱۹۷۲ در سيدنى استراليا به دنيا آمد. سومين فرزند از ۶ بچه كه پنج تاى آنها پسر و يك دختر خانواده انگليسى به عنوان مهاجر در سال ۱۹۵۶ به كشور استراليا آمده بودند و در كمپ بلتون نزديك سيدنى مستقر شدند. تنها چيزى كه در مورد نوزادى پاول موجود است اين بود كه از روى نيمكت افتاده و سرش ضربه خورده بود. اين به عنوان شوخى در خانواده آنها ياد مى شد و هرگاه او چيزى بى ربط مى گفت و يا كارى ناجور انجام مى داد آنها مى گفتند كه اين به خاطر ضربه اى است كه در كودكى به سرت وارد شده است. دنير در همبازى شدن با همسالان خود در كودكستان دچار مشكل بود اما زمانى كه او به دبستان رفت به نظر مى رسيد اين مشكل برطرف شده است وا و نيز كودكى عادى شده است. اما همه چيز پس از آنكه خانواده آنان در سال ۱۹۸۱ به ويكتوريا تغيير مكان داد عوض شد. پدر او يعنى آنتونى دنير به عنوان مدير قسمتى در اوكلاهاماى جنوبى در خط آهن فرانكستون مشغول به كار شد. هيچ يك از بچه هاى آنتونى دنير نمى خواستند كه از آنجا بروند. آنها در كمپ بلتون خوشبخت بودند و اين تغيير و جابه جايى براى آنان بسيار مشكل بود. در دبستان جديد يعنى دبستان نورث ويل، او كاملاً پسر ديگرى شد، يك كودك منزوى كه پيدا كردن دوست براى وى بسيار مشكل بود و تبديل به يك فرد بدون اعتماد به نفس يا بدون هيچ گونه انگيزه اى بود. آنچه كه قضيه را بدتر مى كرد اين بود كه پاول قدش خيلى بلند شده بود و همينطور خيلى هم چاق بود. او در واقع از بقيه بچه ها خيلى درشت تر بود و به جاى بازى كردن با چيزهاى معمول كه كودكان در آن سن و سال به آنها مشغولند با كلكسيون چاقو و چماقش و نيز تيركمان دست ساز خود سرگرم بود كه با آن سنگ ريزه پرتاب مى كرد. تمايل به كشتن در او در همان سال هاى كودكى به وجود آمد زمانى كه او دائماً با چاقوى دست ساز خود خرس اسباب بازى خواهر خود را تشريح مى كرد و زمانى كه او ۱۰ ساله بود با چاقو گربه خانگى شان را كشت و او را از درخت آويزان كرد. بعدها جايى كه براى آخرين بار در آنجا كار كرد دو بز را كه متعلق به همسايه شان بود با چاقو دريد. * نخستين دستگيرى درست پيش از تولد ۱۳ سالگى اش پاول دنير به خاطر دزديدن يك ماشين دستگير شد و با اخطار آزاد شد. دو ماه بعد باز هم دچار دردسر شد و به خاطر تماس دروغين درباره آتش سوزى با اداره آتش نشانى، دزدى و تخريب عمدى دستگير شد. در سال ۱۹۹۲ او با شارون جانسون آشنا شد. آن دختر را در سوپرماركت سيف وى در زمانى كه آنجا مشغول به كار بود ملاقات كرده بود. شغلى كه به خاطر زمين انداختن عمدى يك زن و يك بچه به وسيله چرخ خالى خريد در فروشگاه از دست داد. دنير سپس تقاضاى پيوستن به نيروى پليس ويكتوريا را كرد اما اين تقاضا به خاطر چاقى بيش از حد او رد شد. آخرين محلى كه وى در آنجا مشغول به كار بود كارگاه دريايى بود كه به خاطر اينكه وى در آنجا بيشتر مشغول چاقو و خنجر ساختن بود تا اينكه كار خودش را انجام دهد اخراج شد. تا سال ۱۹۹۳ او كاملاً يك رانده شده اجتماعى بود. او نمى توانست كارش را به خاطر تنبلى و بى كفايتى كه داشت حفظ كند. همه او را به خاطر هيكل چاقش «جان كندى» مى ناميدند كم كم براى انجام قتل آماده مى شد مانند فيلم هاى قتل و وحشت آفرينى را كه بارها و بارها نگاه مى كرد. در سال ۱۹۹۲ دنير همراه با شارون جانسون به آپارتمانى در جاده دندنونگ در فرانكستون نقل مكان كرد. به خاطر بيكار بودن دنير، شارون مشغول به كار شد. با وقت زيادى كه دنير داشت خيلى طول نكشيد كه اتفاقات عجيبى در اطراف ساختمان محل زندگى آن شروع به وقوع پيوست. يكى از همسايه ها وقتى به خانه اش آمد متوجه شد كسى به زور وارد آنجا شده و لباس ها و عكس هاى وى را پاره كرده است. يك نفر ديگر متوجه شخصى شده بود كه از پشت پنجره او را دزدكى نگاه مى كرد. اما بدترين آنان اتفاقى بود كه براى خواهر تريشيا دخترى كه در همان ساختمان محل سكونت پاول و شارون زندگى مى كرد افتاد. دنير و جانسون با تريشيا كه همسايه شان بود و خواهرش دنا كه با نامزدش لس و كودكشان در همسايگى ساختمان آنها زندگى مى كردند صميمى شده بودند. يك شب در فوريه ،۱۹۹۳ لس و دنا حدود ساعت ۱۱ شب همراه بچه شان پس از آنكه لس تا ديروقت مشغول پخش پيتزا بود به خانه برگشتند و آنجا بود كه با وحشتناك ترين صحنه اى كه مى توان ديد روبرو شدند. در اتاق نشيمن روى ديوار نزديك تلويزيون با خون نوشته شده بود «مرگ بر دن» . و روى زمين در وسط اتاق جسد گربه دنا افتاده بود و همراه آن عكس نيمه عريان زنى قرار داشت كه محتويات شكم گربه روى آن ريخته شده بود. احشاء گربه در آشپزخانه روى زمين ريخته بود و خون آن همه جا پاشيده شده بود و همه جاى خانه اين جمله با خون نوشته شده بود: «دنا - تو را مى كشم» يكى از چشم هاى گربه درآمده بود و از حدقه چشمش آويزان بود و چشم ديگر نيز درآورده شده بود ولى اثرى از آن نبود. در حمام جسد دو بچه گربه پيدا شد كه گلويشان را بريده بودند. در آنجا همه چيز خونى بود، وان بچه پر از خون بچه گربه ها بود و تمام لباس هاى بچه نيز خونى بودند. در اتاق خواب تمام لباس ها را پاره كرده و به اطراف انداخته بودند. تمام كشوها را نيز بيرون كشيده بود. روى آيينه اتاق خواب نوشته شده بود «دنا و رابين» . دنا هيچ چيز درباره رابين نمى دانست. او اصلاً رابين را نمى شناخت. به هرحال او حتى يك شب ديگر هم در آن آپارتمان نماند و بطور موقت پيش خواهرش تريشيا رفت تا جايى ديگر براى خود پيدا كند. همسايه تريشيا يعنى پاول دنير كه دنا را از طريق خواهرش به خوبى مى شناخت به دنا گفت او در امان است و اگر پليس مجرم را دستگير كند او مى تواند خودش به حساب آن زن يا مرد برسد. روز شنبه ۱۲ ژوئن ۱۹۹۳ جسد نيمه عريان دانش آموزى ۱۸ ساله به نام اليزابت استيونس در لويد پارك در نزديكى فرانكستون پيدا شد. عمه و عموى اين جوان كه وى با آنان زندگى مى كرد گم شدن او را شب قبل به پليس اطلاع داده بودند. گلوى اليزابت بريده شده بود و شش ضربه عميق چاقو در سينه اش وارد شده بود و همينطور ۴ بريدگى عميق از سينه تا پايين ناف و نيز ضربه هاى متعددى به شكم او وارد شده بود. در صورت اليزابت پارگى هاى متعددى ديده مى شد و بينى او متورم شده بود كه نشان مى داد آن را شكسته اند. آزمايشات بعدى نشان مى داد كه او مورد آزار و اذيت جنسى نيز قرار گرفته بوده است. اليزابت هيچ دشمنى نداشت. حمله احتمالاً بدون انگيزه اى و فقط براى قتل و يا شايد آزار و اذيت صورت گرفته بوده است. پليس شروع به جست وجوى وسيعى براى يافتن قاتل نمود. آنها يك عكس تمام قد در ابعاد بزرگ از اليزابت استيونس در آخرين جايى كه او ديده شده بود يعنى ايستگاه اتوبوس نصب كردند به اميد اينكه شخصى او را با كسى كه او را با خود برده است ديده باشد. آنها به تمام خانه هاى آن منطقه رفتند و از راننده هاى اتوبوس و مسافران درباره وى سؤال كردند. آنها به تمام كتابخانه هاى منطقه رفتند. اما تمام آنها بى نتيجه بود. * حمله اى ديگر در شب ۸ جولاى ۱۹۹۳ يك كارمند بانك ۴۱ ساله يعنى رزى توث در راه بازگشت به خانه اش به سيفورد در فرانكستون بود كه ناگهان مورد حمله قرار گرفت. اين حمله توسط مردى انجام شد كه به گفته وى مسلح بوده است و سعى كرده او را به زور به بيراهه اطراف بكشاند. خانم توث با او درگير شده به طورى كه انگشتان دست مرد را به گونه اى گاز گرفته بود كه به استخوان رسيده بود و پس از اين درگيرى با لباسى پاره سعى كرده بود كه ماشينى بگيرد و از دست مهاجم كه در تاريكى ناپديد شده بود فرار كند. او چندان مطمئن نبود كه اگر مقاومت نمى كرد حالا هنوز هم زنده بود. خانم توث به پليس زنگ زد و پليس دقايقى بعد در محل حاضر بود. آنها هيچ چيز پيدا نكردند. بعداً معلوم شد كه همان شب دبى فريم ۲۲ ساله كه دوازده روز قبل نوزادى به دنيا آورده بود زمانى كه به فروشگاه خودش در سيفورد رفته بود كه يك بطرى شير بردارد ناپديد شده بود. چهار روز بعد جسد او به وسيله يك كشاورز در چراگاهى در نزديكى كاروم داونز پيدا شد. دبى فريم به وسيله ۲۴ ضربه چاقو به نواحى گردن، سر، سينه و بازوهايش به قتل رسيده بود. او همچنين خفه شده بود ولى او مورد آزار و اذيت جنسى قرار نگرفته بود. حالا ديگر از نظر پليس حمله به خانم توث كه جان سالم به در برده بود توسط همان شخصى كه به اليزابت استيونس و دبى فريم حمله كرده بود انجام شده بود، مردى روانى در فرانكستون آزاد مى چرخيد. * وحشت در منطقه زنان ساكن منطقه فرانكستون خود را در منزل حبس مى كردند و درها را بر روى خود قفل مى كردند و شب ها خيابان ها تقريباً خالى بود. فرانكستون ديگر تبديل به منطقه اى شناخته شده گرديده بود كه در آن قاتل زنجيره اى وجود دارد و هركس مورد سوءظن قرار داشت. هر روز روزنامه ها خبرهاى جديدى راجع به تحقيقات پليس و مسائل مربوط به اين قاتل زنجيره اى چاپ مى كردند. پليس به دنبال هر سرنخى مى رفت حتى اگر جزئى و كوچك بودند و آنها را تا اينكه ثابت شود ارتباطى به اين جريان ندارد پيگيرى مى كردند. يك مركز براى آموزش زنان كه مورد حمله قرار مى گيرند به راه افتاد و به آنان آموزش مى دادند اگر قاتل زنجيره اى فرانكستون به آنان حمله كرد چكار بايد بكنند و چگونه از اين حمله جلوگيرى كنند. اما اين غيرقابل اجتناب مى نمود. در بعدازظهر ۳۰ جولاى ناتالى راسل ۱۷ ساله كه با دوچرخه از كالج جان پل در فرانكستون به منزل برمى گشت ناپديد شد. هشت ساعت بعد جسد او را در ميان بوته ها در كنار رد دوچرخه كه بين پنسيلوانيا و كلوپ گلف لانگ آيلند قرار داشت پيدا كردند. او با چاقو از ناحيه صورت و گردن مورد حمله قرار گرفته بود و گلويش نيز بريده شده بود. اينطور به نظر مى رسيد كه اين بار جنايت بى رحمانه تر از دو مورد قبلى بوده است. ناتالى نيز مورد آزار و اذيت جنسى قرار نگرفته بود. اما اين بار قاتل يك نشانه از خود به جاى گذاشته بود. يك تكه از پوست او احتمالاً مربوط به انگشتش روى گردن دختر بيچاره باقى مانده بود. اين متعلق به قربانى نبود و اينطور به نظر مى رسيد كه درحين حمله قاتل خود را زخمى كرده است. خبر خوب ديگر آن بود يك تويوتا كروناى زرد در نزديكى جايى كه دوچرخه رد شده بود در ساعت ۳ بعدازظهر ديده شده بود. يعنى تقريباً همان زمانى كه ناتالى راسل كشته شده بود. چون ماشين فاقد پلاك بود پليس شماره ثبت آن را يادداشت كرده بود. در اداره پليس اين شماره را به كامپيوترشان وارد كردند. گزارش يك پستچى كه ادعا مى كردمتوجه مردى شده كه سعى مى كرده خود را در يك تويوتا كروناى زرد از ديد پنهان كند اميدوارى بيشترى ايجاد كرد زيرا اين درست در همان جايى بود كه جسد ناتالى پيدا شده بود. ماشين به نام پاول چارلز دنير بود كه زمانى كه كارآگاهان پليس ميك هيوز و چارلى بزينا در ساعت ۳/۴۰ بعدازظهر به منزلش رفتند در آنجا نبود. آنان كارتى در منزلش براى او گذاشتند و روى آن يادداشت كردند تا به محض آنكه به منزل بازگشت با آنان تماس بگيرد. در ساعت ۵/۱۵ بعدازظهر كارآگاهان تماس تلفنى از شارون جانسون داشتند و آنان بخاطر اينكه باعث وحشت و فرار دنير نشوند به او گفتند اين فقط يك بازجويى معمولى است و آنان باز هم در اين ناحيه مصاحبه مى كنند. پس از ده دقيقه تيمى از كارآگاهان به سرپرستى ميك هيوز، راد ويلسون و دارن اولوگلين در ساختمان ۱۸۶ در خيابانى واقع در فرانكستون بودند. پاول دنير جواب زنگ در را داد و اظهار تعجب كرد كه اين همه كارآگاه و پليس فقط براى يك بازجويى معمولى آمده اند اما با خوشرويى آنان را به داخل خانه دعوت كرد. او توضيح داد كه زمانى كه ماشينش پلاك ندارد اجازه دارد به مدت ۲۸ روز رانندگى كند. زمانى كه او توضيح مى داد كه زمان وقوع قتل كجا بوده است آنان متوجه بريدگى دست وى در ناحيه هاى مختلف شدند. در يكى از بريدگى ها پوستش كنده شده بود و آنان احتمال مى دادند كه آن پوست كنده شده همانى است كه روى گردن ناتالى راسل پيدا كردند. اگرچه او تصديق كرد كه در زمان وقوع دو قتل قبلى در آن حوالى بوده است اما گفت هيچ اطلاعى بيش از آنچه كه در روزنامه ها خوانده است از اين قتل ها ندارد. او دلايل ضعيفى براى حضورش در آخرين قتل مى آورد مثل خراب بودن ماشينش و اينكه در موردهاى قبلى او منتظر دوست اش بوده كه او را سوار ماشين كند. اما او نمى توانست كارآگاهان را گول بزند. آنها مى دانستند كه شخص موردنظر را پيدا كرده اند. بنابراين او را به دفتر پليس فرانكستون بردند و حتى از اظهارات وى فيلم ويديويى گرفتند و او هنوز اظهار بى گناهى مى كرد. اما زمانى كه پليس به وى گفت مى تواند با آزمايش DNA اين مسأله را ثابت كند دنير سؤالاتى در مورد زمان مشخص شدن نتيجه آزمايش DNA و امثال آن پرسيد. سپس كمى فكر كرد و گفت:« باشد، من هر سه آنها را كشتم.» * اعتراف درست قبل از ساعت ۴ صبح اول آگوست ۱۹۹۳ پاول دنير اعترافات خود را درباره قتل اليزابت استيونس، دبى فريم و ناتالى راسل و آن حمله به رزى توث را شروع كرد. او گفت: حدود ساعت ۷ شب اليزابت استيونس از اتوبوس پياده شد و شروع به قدم زدن به سمت منزلش نمود، پاول دنير منتظر بود، نه منتظر اليزابت بلكه او دنبال قربانى مى گشت كسى كه او را بكشد. دنير او را تعقيب كرد و از پشت سر وى را گرفت. به او گفته بود كه اسلحه دارد و اگر او جيغ بكشد يا سعى كند كه فرار كند او را خواهد كشت. او به پليس گفت اسلحه اى كه به پشت او فشار مى داد در واقع يك قطعه آلومينيوم با دسته چوبى بود و همينطور دختر را كه وحشت زده بود به لويد پارك برد و درست در همان جايى كه جنازه دختر پيدا شد گلوى او را گرفت و فشار داد. دختر جوان موقتاً از حال رفت و او شروع به زدن ضربات چاقو به گردنش كرد اما او هنوز زنده بود و سپس بلند شد و شروع به راه رفتن كرد. در همان زمان دنير او را به زمين انداخت و با پايش روى گردن او فشار آورد و كارش را تمام كرد. دنير طورى اعتراف مى كرد كه بدن كارآگاهان را به لرزه درمى آورد. او بدون هيچ گونه احساس ناراحتى ماجرا را تعريف مى كرد. او حتى نشان داد كه چگونه شستش را روى گردن اليزابت گذاشته و او را خفه كرده است و چگونه با چاقو به گردن او ضربه زده است. حتى جلوى دوربين فيلمبردارى نشان داد كه بدن اليزابت چگونه مى لرزيده تا اينكه جان داده و مرده است. او به پليس گفت چاقوى دست سازى كه به اين منظور استفاده كرده است از دسته اش شكسته و جدا شده است و او پس از انجام قتل آن را كنار جاده رها كرده است. وقتى كه درباره انگيزه قتل اليزابت از او سؤال كردند جواب داد:« فقط مى خواستم، ... فقط مى خواستم بكشم. مى خواستم زندگى او را بگيرم چون احساس مى كردم زندگى ام بارها گرفته شده است. » ناتالى براى نجات جان خود جداً با وى جنگيده بود و همين نيز باعث دستگيرى وى شد. او در اعترافات خود به كشتن گربه هاى همسايه شان نيز اعتراف كرد. دنير قبل از كشتن دختران تمرين زيادى روى حيوانات داشته است. پاول چارلزدنير به خاطر قتل اليزابت استيونس، دبى فريم و ناتالى راسل و سعى در قتل رزى توث بازداشت شد. در دادگاه او روز ۱۵ دسامبر ۱۹۹۳ در مقابل قاضى فرانك ونيست در دادگاه عالى ويكتوريا، پاول دنير گناهكار شناخته شد. دادگاه در زمانى كه دنير در بازداشت بود دستور معاينه روانى او را توسط يك روانشناس به نام يان جابلين داده بود. جابلين به دادگاه گفت از نظر وى دنير از انجام اين قتل ها اصلاً پشيمان نيست و اينطور به نظر مى رسد كه وى از اين كار لذت برده و قصد ادامه آن را نيز دارد. دنير بسيارى از عوامل را كه در زندگى اش روى داده بود مقصر در اين قتل ها مى دانست. به عنوان مثال مورد آزار و اذيت جنسى قرار گرفتن وى از جانب برادر بزرگترش و بيكارى اش همه باعث قتل دخترها شده است. اما روانشناس هيچ كدام از اين موارد را قبول نكرد. او معتقد بود كه هزاران انسان در اين جامعه زندگى مى كنند كه اتفاقاتى مشابه براى آنان افتاده است ولى هيچكدام قاتل زنجيره اى نشده اند. او به دادگاه اعلام كرد در طول اين سال ها كه موارد مشابهى را مورد معاينه قرار داده است دنير يك مورد استثناء است. او بدون هيچ دليل و به طور اتفاقى قربانيانش را انتخاب و به قتل مى رساند و بنابراين از خطرناكترين انواع قاتلين است. او گفت دنير طبيعت بى رحم دارد. او از كودكى رفتارهاى تهاجمى بسيارى از خود نشان داده و اينطور به نظر مى رسد كه او از آزار دادن ديگران لذت مى برد. اين روانشناس همچنين گفت دنير يك ديگرآزار است كه پس از به قتل رساندن يك نفر احساس خرسندى خيلى زود در او از بين مى رود. بنابراين بلافاصله به دنبال قربانى بعدى مى رود. او گفت هيچ درمانى براى شخصيت ديگرآزار دنير وجود ندارد. *محكوميت در روز ۲۰ دسامبر ۱۹۹۳ دنير به سه بار حبس ابد بدون عفو محكوم شد. اين بدان معنى بود كه قاتل زنجيره اى فرانكستون بقيه عمرش را بايد در زندان بگذراند. همچنين دادگاه او را به هشت سال حبس براى حمله به رزى توث محكوم كرد. قاضى ونيست به او گفت تأثيرى كه اين كار او روى هزاران زن در جامعه باقى گذاشته است موجب اين حكم شده است. او باعث شده كه هيچ كس با آرامش در خيابان راه نرود و سعى كند هرچه زودتر به خانه برود و باعث نگرانى خانواده ها در زمان غيبت دخترانشان از منزل شده است. پاول دنير بخاطر شدت حكم خود تقاضاى بررسى مجدد كرد و در ۲۹ جولاى ۱۹۹۴ او به ۳۰ سال حبس بدون بخشش محكوم شد يعنى بيشترين مدت زمان حبس بدون عفو كه تابه حال در ويكتوريا وجود داشت. خانواده قربانيان احساس مى كردند كه با اين تصميم دادگاه عالى مورد بى توجهى قرار گرفته اند چون معتقد بودند بايد تنها حكم صادره براى وى حبس ابد باشد تا او هرگز آزاد نشود. اما اينطور به نظر مى رسد كه تنها زمان است كه مشخص مى كند آيا قاتل زنجيره اى فرانكستون هرگز اجازه خواهد داشت به جامعه بازگردد يا خير؟
|
|
|
|
|