|
بزرگان انديشه (۵۴)
سپاسگزارباشيم وگشوده بمانيم
|
|
|
حميدرضا فرزاد خدا و تعدد اديان: برگر مى گويد وقتى در سنت مسيحى از اعتقاد به«خدا » سخن به ميان مى آيد مقصود، تصوير خاصى از الوهيت است،«خداى ابراهيم، اسحاق، يعقوب و عيسى مسيح». برگر در ادامه مى گويد: اين تصوير از الوهيت در آن نخستين روزهاى تاريخ مسيحيت وقتى كه در محيط جهان وطنى روم، اصول عقايد مسيحى در حال صورتبندى بود مفروض و بديهى انگاشته نمى شد. در آن روزگار مثل امروز كثرتى از خدايان عرضه مى شد. مسيحيت در اوج امپراتورى روم، در موقعيتى ظهور كرد كه از حيث كثرت گرايى يا تعدد اديان، شباهت قابل توجهى با وضعيت امروز ما دارد. در آن وقت مثل زمان حاضر اعتقاد به خداى سنت انجيلى نمى توانسته مفروض گرفته شود (به عكس برخى از دوره هاى بعدى تاريخ مسيحيت كه در آنها كليسا يك موقعيت انحصارى كم و بيش مؤثر را استقرار بخشيده بود و به همين سبب ايمان كيفيتى مفروض و بديهى كسب كرده بود). برگر در عين حال به تفاوتها نيز اشاره مى كند و مى گويد: به طور موجه مى توان گفت كه كثرت گرايى يا پلوراليزم دينى دنياى امروز هم از حيث شدت و هم از حيث گستردگى و شمولش منحصر به فرد است و اين چيز عجيبى نيست. اين نتيجه همه نيروهاى قدرتمند مدرنيته است ، ازجمله شهرنشينى، و مهاجرت، مردمانى با متفاوت ترين زمينه ها را در كنار هم قراردادن، و نيز گسترش وسايل ارتباط جمعى و مطبوعات كه جملگى اعتقادات و ارزشهاى بسيار گوناگون و متنوع را در دسترس همگان قرار مى دهند. برگر همچنين به وجود انواع و اقسام كتابهاى مربوط به اديان و سنت هاى گوناگون در كتابفروشى هاى اروپا و آمريكا اشاره مى كندو همه آنها را مايه دسترسى بيشتر و راحت تر به هرپديده دينى قابل تصور مى شمرد. به اين همه بايد رسانه هاى الكترونيكى از قبيل اينترنت را هم افزود. پيتر برگر تصريح مى كند كه اين وضعيت، هرنهادى را كه ادعاى حقيقت مطلق دارد با چالشى جدى روبرو مى كند. اين موضوع همچنين فرصت هاى بزرگ و در عين حال دشواريهاى جدى پيش روى افراد فكورى مى گذارد كه مى كوشند دراين بازار بزرگ امكانات مختلف دينى جايگاه خود را بيابند.» متألهان پروتستان و كاتوليك در سالهاى اخير توجه روزافزونى به اين چالش كرده اند و مجامع رسمى كليسايى نهادها و مراكزى را عهده دار پرداختن به گفت وگو با ساير سنت هاى دينى ساخته اند واكنون متون عظيمى راجع به موضوع تعدد و كثرت اديان شكل گرفته است. برگر در ادامه ، سه رهيافت الهياتى اصلى نسبت به اين موضوع را كه مرسوم است چنين برمى شمرد: كثرت گرا (Pluralist) ، انحصارگرا (exclusivist)و شمول گرا (inclusivist) كثرت گرا در رد و تخطئه ادعاهاى مسيحى در مورد حقيقت مطلق به دورترين حد ممكن رفته است . انحصارگرا به بيان اين ادعاها كم و بيش ادامه مى دهد و شمول گرا موقفى ميان اين دو اتخاذ مى كند: او بر ويژگى ايمان مسيحى پاى مى فشارد اما نسبت به ادعاهاى حقانيت سنت هاى ديگر گشوده مى ماند. برگر در ادامه مى گويد: بى معطلى مى گويم كه اگر به مخمصه بيفتم و ناچار شوم نظرم را بگويم خودم را در گروه «شمول گرايان» قرار مى دهم گرچه چنين برچسبى را دوست ندارم. برگر سپس به نقد ديدگاه كثرت گرا مى پردازد. مى گويد: احتمالاً برجسته ترين نماينده مكتب «كثرت گرايى» متأله بريتانيايى جان هيك است. ... هيك ما را به يك «انقلاب كپرنيكى» در الهيات فرا مى خواند: به عقيده او ما بايد بپذيريم كه سنت ما مركزى نيست كه همه واقعيت به دور آن مى گردد بلكه بايد خود واقعيت يا وجود غايى (Ultimate reality) را اين مركز بدانيم و اينكه هيچ سنت واحدى به تمامى آن را درك نمى كند گرچه همه سنت ها به گرد اين مركز مى گردند و هريك نگاه ويژه و البته محدود از آن مركز به دست مى دهد. بايد بدانيم كه «خدا نامهاى بسيار دارد.» همه سنت هاى دينى وجود واقعيتى متعالى و خيرخواه راتصديق مى كنند. اين، هسته مشترك آنهاست اما آنها به راههاى بسيار مختلف به آن تقرب مى جويند. براى مسيحيان اين راه زندگى و تعاليم عيسى مسيح است. برگر در ادامه شرح و بيان نظرات جان هيك مى گويد: هيك تأكيد مى كند كه تجسد (incarnation) يعنى جسمانيت يافتن خداوند در عيسى مسيح افسانه است و آموزه تثليث كه اين موضوع را به لحاظ الهياتى بيان مى كند بايد كنار گذاشته شود. پس به تعبير جان هيك ايمان مسيحى بايد لاجرم به دور از مطلق گرايى باشد. برگر نظر هيك را نقد مى كند. او مى گويد: تمثيل «انقلاب كپرنيكى» درتفكرمان راجع به دين جذابيت خاصى دارد. اين تمثيل مستلزم رد تعصب هاى كور و همه نظرات كوته بينانه نسبت به جهان است و هيچ كس نمى خواهد با اين نوع طرز تلقى درافتد. اما آنچه برخطاست مفهوم حقيقت است كه در طرز تلقى هيك هم مستتر است. اين طرز تلقى به بيان هيك به اين مى ماند كه رهيافت هاى مختلف را به «سياراتى» تشبيه كنيم كه با استقرار در آنهامى توان «خورشيد» واقعيت غايى را نظاره كرد. برگر ادامه مى دهد: «اما اگر بنا را برتمثيل هيك بگذاريم اگر بعضى از» سيارات «به هيچ وجه روبروى» خورشيد «نباشد چه؟ اگر به راهى ديگر نظر كنند و اشتباهاً يك شهاب ثاقب را به جاى خورشيد بگيرند چه؟ به بيان ساده رهيافت و طرز تلقى هيك بسيار« شمول گرا» است و بدين ترتيب مفهوم حقيقت را تا به حدى نسبى مى سازد (relativizes) كه بى معنا مى شود.» برگر مى گويد هيك اين دشوارى را به روشنى مى بيند و به همين دليل ملاكى براى تمايز نهادن ميان دين «حقيقى» و دين «غيرحقيقى» معرفى مى كند اين ملاك كه آيا يك سنت پيروانش را به دورشدن از خودمحورى و پرورش ايثار و ازخودگذشتگى سوق مى دهد يا نه. «برگر اين ملاك را يك «ملاك اخلاقى محض» مى داند كه مفهوم «حقيقت» را به يك نوع سودگرايى اجتماعى تنزل مى دهد. گزارش تاريخى نشان مى دهد كه شمارى از بزرگترين چهره هاى دينى درگير فعاليتهاى اخلاقاً مورد ترديد بوده اند، درحالى كه برخى لاادرى گرايان و ملحدان به لحاظ اخلاقى قابل تحسين بوده اند. «برگر مى گويد براى ديدن ضعف ملاك هيك كافى است آن را از حوزه دين به حوزه ديگرى مثلاً فيزيك انتقال داد: آيا بايد كشفى در فيزيك را برپايه خصايل اخلاقى يك فيزيكدان پذيرفت يا رد كرد؟ اگر دين اصولاً ربط و پيوندى با واقعيت دارد واقعيتى كه چنان كه خود هيك قوياً تأكيد مى كرد فراتر از دنياى آدمى است پس محك درستى و حقانيت آن بستگى به «مقام قداست و پارسايى» نمايندگانش ندارد. برگر به تجربه اى كه خود هيك شخصاً داشت اشاره مى كند اينكه هيك با شخصيت هاى مسلمان، هندو، سيك و جز اينها آشنا بود و آنها را انسانهايى نيك و اخلاقى مى يافت به همين خاطر خود را ملزم مى ديد كه به سنت هاى آنان پاسخ مثبت بدهد. برگر مى گويد اما اين ملاك حقيقت نيست و مى افزايد: من معتقدم كه در گفت وگوى ميان اديان اينكه چه وقت بايد «نه» گفت به همان اندازه كه چه وقت بايد «آرى» گفت اهميت دارد و اين امكان پذير است كه «نه» گفت بدون آنكه لحظه اى هم احترام نسبت به افراد طرف گفت وگو را از دست داد. برگر وارد تحليل هاى موشكافانه فلسفى و كلامى نمى شود و در اينجا به همين نكته اكتفا مى كند. برگر سپس نظرش را درباره «انحصارگرايى» بيان مى كند. مى گويد: انحصارگرايى دست كم در محافل دانشگاهى چندان پيرو ندارد... در الهيات قرن بيستم كسى كه برجسته ترين نماينده اين نوع نگرش شمرده شده است كارل بارت است كه البته در اواخر عمرش نظر خود را تا حد قابل ملاحظه اى جرح وتعديل كرد. برگر به نمونه جديدتر هم اشاره مى كند: كارل براتن متاله لوترى كه در ۱۹۹۲ كتابى با عنوان مسيحيت در ميان اديان ديگر منتشر كرد ودر آن ديدگاه انحصارگرايانه را از نو مطرح ساخت. برگر مى گويد: «من اعتراف مى كنم كه براى اين نوع نگاه سخت قاطعانه، همدلى بسيار دارم. اين در نظر من جذاب تر از لبخند ثابت كثرات گرايى به همه سنت ها است.» برگر سپس از پل تيليش پروتستان و كارل رانر كاتوليك به عنوان دو تن از حاميان پرآوازه ديدگاه «شمول گرا» ياد مى كند اما خود را به نگرش هيچ يك از آنان كاملاً نزديك نمى بيند. با يكسان انگاشتن خدا با «بنياد وجود» در نزد تيليش مشكل زيادى دارد وهمين طور با شمول گرايى رانر كه پيروان سنت هاى ديگر (غيرمسيحى ) را «مسيحيان گمنام و ناشناخته» مى خواند. اما با رهيافت كلى آنها همراه وهمفكر است... برگر در ادامه مى گويد: «كتب مقدس سه دين توحيدى (يهوديت ، مسيحيت و اسلام) پر از داستان هايى است كه در آنها خدا با برخى انسانها مستقيماً سخن مى گويد. مى توان به درستى مسلم گرفت كه براى اين افراد پرسش در اين باره كه چرا بايد اين خدارا (سواى خدايان سنت هاى غيرتوحيدى) انتخاب كنند اصلاً مطرح نبوده است و نمى توانسته مطرح شود. آنها با يقين واطمينانى كامل مى دانستند كه خدا آنان را برگزيده است.ازاين رو بايد مفروض و مسلم بگيريم كه موسى وقتى از بوته هاى شعله ور ندايى غيبى شنيد هيچ ترديدى در ذهن نداشت و نيز سنت پل وقتى كه عيسى در ميان راه دمشق او را متوقف كرد ويا محمد وقتى كه فرشته درغارحرا با او سخن گفت. هيچ راهى وجود ندارد كه تحقيق تاريخى بتواند دقيقاً مشخص كند كه در اين وضعيت هاى بسيارمهم و اساسى«واقعاً چه روى داده است». مورخ فقط مى تواند نتايج و پيامدهاى بيشمار آنها را گزارش كند. بقيه ما _ كه از لحاظ متافيزيكى گويى محروم هستيم _ فقط مى توانيم در خوف وخشيت اين مظاهر و جلوه هاى عيان حضور الهى قرار داشته باشيم. اما همچنين بايد تصديق كنيم كه خدا به چنين طرز مستقيمى با ما سخن نگفته است. خطاب و نداى او با ما به نحوى غيرمستقيم به ما مى رسد. اين خطاب و ندا همواره از طريق اين ياآن تجربه (كه تحت عنوان نشانه هاى استعلا از آنها نام بردم) انتقال پيدا مى كنند و مهمتر از همه اينكه به واسطه مواجهه با كتب مقدس و به مدد نهادهاى انتقال دهنده سنت است كه انتقال مى يابند. تأملات بعدى است كه به تجربه خود ما معنا مى بخشند. از باب مثال وقتى به منظره اى زيبا خيره مى شوم، چنانكه در يك نيايش مشهور مسيحى آمده، با خود مى گويم:» دستى الهى تو راساخته است «. اما بعيداست كه چنين مى گفتم اگر از قبل با مفهوم خلقت در انجيل يا درآيين هاى عبادى كليسا آشنايى نداشتم. پس آنچه اتفاق مى افتد رشته پيوندى است كه بين تجربه اى كه خود داشته ام وسنت واقع مى شود» ... تشخص خدا:برگر در اين باره مى گويد مفاهيم و نگرش هاى مربوط به واقعيت غايى به مثابه خدايى متشخص يا شخصى (Personal) و موجودى غيرمتشخص را مى توان در همه سنت هاى دينى يافت. اما تعميم موجهى خواهد بود اگر بگوييم سنت هايى كه در اورشليم شكل گرفتند عمدتاً قائل به نظر اول هستند و سنت هايى كه پيرامون بنارس برخاستند قائل به نظر دوم. آيا خدا يك شخص (Person) است كه دراين صورت سخن مى گويد و مى توان در قالب مصطلحات و مفاهيم انسانى شخصى او را ندا در داد؟ يا خدا واقعيتى فراتر از همه مفاهيم شخصى است كه نه سخن گويد و نه سخن آدمى به او رسد؟ اين پرسشى اساسى است و برخلاف پيشنهاد جان هيك نمى توان آن را «در قفسه گذاشت» و به تعويق انداخت. اين هم به كار نمى آيد كه (چنانكه برخى از متفكران دينى گفته اند) بگوييم خدا هم هر دو است و هم هيچ كدام. البته واقعيت غايى را نمى توان در قالب مفاهيم بشرى مثل «شخصى» و «غيرشخصى» فراچنگ آورد اما من مى خواهم بدانم كه آيا اين واقعيت به گونه اى هست كه با من تعامل داشته باشد. (interacting) بدون آنكه شخصيت (Personhood) مرا نفى كند. اگر خدا شخص باشد، مى توانم بپذيرم كه او مى تواند مرا مخاطب قرار دهد و من نيز او را مخاطب قرار دهم. يك واقعيت غايى غيرشخصى ، فراتر از هر نوع رابطه شخصى (I/thou) است. مى توان به آن رسيد فقط در صورتى كه همه مظاهر خويشتن تجربى و واقعى پشت سرگذاشته شود. اين ديدگاه، آن چيزى را كه پيشتر حالت دينى اوليه و اساسى خواندم يعنى حالت نيايش و دعا را منتفى مى كند... اما خداى انجيلى هم سخن مى گويد و هم مى شنود پس مى توان با او سخن گفت و به درگاه اودعا كرد... برگر به همين شيوه به شرح و بيان ساير تعاليم مسيحيت كه فارغ از نگاه به اديان ديگر نيست مى پردازد. او در ابتداى كتاب Questions of Faith كه جديدترين كتاب اوست و منبع اصلى اين گفتار بوده است از تعبير «بدعت» سخن به ميان مى آورد و مى نويسد: «كلمه يونانى hairesisكه واژه انگليسى heresy (بدعت) از آن اشتقاق پيدا كرده است به معناى» انتخاب «است. يعنى بدعت كاركسى است كه در يك سنت دست به انتخاب مى زند بعضى از اجزاى آن را بر مى گيرد و بعضى را فرو مى گذارد . به اعتقاد من چنين روندى از انتخاب ، در وضعيتى كه ديگر هيچ سنت دينى مفروض و بديهى انگاشته نمى شود اجتناب ناپذير است...» در پايان فصل مربوط به اعتقاد به خدا نيز مى نويسد: «كافى است سپاسگزار باشيم به خاطر آنچه در اين سنت خاص به ما ارزانى شده است و سپس گشوده بمانيم نسبت به هر آنچه از ساير منابع ممكن است به ما برسد» .
|