|
تأملى كوتاهى در باره كتاب «رؤياى خلوص» نوشته سيد حسن اسلامى
كدام خلوص؟ كدام تفكيك؟
|
|
|
سعيد عدالت نژاد ۱ بنيانگذاران مكتب تفكيك در ميان علماى شيعه، زرآبادى قزوينى (۱۳۵۳ ق)، غروى اصفهانى(۱۳۶۵ ق) و مجتبى قزوِينى(۱۳۸۶ ق) بسان جريان اصلاح طلبانه ابن تيميه در عالم اهل سنت خواستار بازگشت به منابع و آموزه هاى اصيل اسلامى بودند. هر دو گروه اصالت دين را صرفاً در قرآن و سنت مى جستند و معتقد بودند تلفيق اين دو با گرايشهاى فلسفى و عرفانى به سود دين تمام نمى شود. شناخت دينى برتر از همه شناختهاست و با اتكا به ظواهر آيات و روايات و بدون نياز به تفسيرها و تأويلهاى مختلف، مى توان به مقصود و مقصد دين پى برد و رسيد. البته نيك مى دانيم كه مصداق سنت در نظر دو گروه متفاوت است و در اينجا مشابهت صرفاً در بازگشت به اصل دين است. اينها عمده ترين ادعاهاى مكتب تفكيك است كه البته در طول زمان تاكنون از شدّت و ضعف نيز برخوردار بوده است. يك سر طيف كسانى اند كه اساساً راههاى ديگر را راه نمى دانند و معتقدند پيدايش افكار فلسفى در ميان جامعه اسلامى براى دور كردن آنها از سنت اسلامى (در عالم اهل سنت) و از معارف اهل بيت (در عالم شيعه) بوده است. سوى ديگر طيف كسانى اند كه براى راههاى ديگر نيز حجيت فى نفسه قائلند و معتقدند حتى ممكن است راه دين و راه فلسفه يك مقصود بيشتر نداشته باشد، اما راه دين بر راههاى ديگر برترى دارد. ۲ نكته مهم درباره هر دو گروه تفكيكى آن است كه هر دو انتظار حداكثرى از دين دارند. معتقدند همه نيازهاى بشرى را مى توان از دين پرسيد و انتظار پاسخ هم داشت. تبويب و دسته بندى روايات در زمينه هاى مختلف كه آخرين شكل آن در قالب كتاب «الحياة» منتشر شده حاكى از بيان چنين ادعايى است. با مراجعه به الحياة و مقدمه انقلابى آن خواننده درمى يابد كه اگر نظام سياسى كشور نيز اين كتاب را سرلوحه كار خويش قرار دهد همه امور اجتماعى به سامان مى شود. ۳ طرفداران تفكيك معتقدند زبان دين، زبانى توده وار و قابل فهم براى همگان است. توده هاى متدين به سائقه درك ايمانى وتلقى فطرى خويش تعليمات دين را مى فهمند و اگر كسى در ذهنشان تصرف نكند همان را معتقدند كه اصحاب تفكيك مى گويند... اگر ترجمه اى فارسى از قرآن در دست داشته باشند، به هرچه در آن بخوانند ايمان دارند بدون اينكه ذهنشان به سوى موضوعات تأويلى بلغزد. (رجوع شود به كتاب مكتب تفكيك، ص ۱۷۸به نقل از رؤياى خلوص، ص۴۴) هر تأويلى حجابى بر گفتار دين مى كشد و بايد از آن دورى جست. فقط و فقط كتاب خدا، خالص و به دور از هرگونه سايش و فرسايش و تأويل و تبديل و تحريف و تفسير به آراء و اقوال است. (همان منبع) اين ادعاى مكتب تفكيك به معناى التزام به ظواهر آيات بدون تأمل و منطق نيست و از اين رو اين تفكر مى كوشد خود را كاملاً از گروه مشابه و سلف خود يعنى اخباريها جدا سازد. از اين رو در عالم اهل سنت ابن تيميه نيز خود را اخبارى نمى دانست، همان طور كه بزرگان مكتب تفكيك و انديشمند معاصر آن جناب آقاى محمد رضا حكيمى خود را اخبارى نمى داند. گرچه اين دو اصطلاح يعنى «اخبارگرايى» و «اخباريگرى» كه از سوى ايشان پيشنهاد شده بسيار مبهم است ولى براى ما مهم است كه بدانيم او خود را تابع اصطلاح اوّل مى داند و از عنوان يا برچسب اخباريگرى احتراز مى كند. جنبش هاى بيدارى اسلامى در نيمه دوم قرن بيستم و ابتداى قرن بيست و يكم بر اين جنبه و ويژگى زبان دين تأكيد بسيار نموده اند. اگر فارغ از فضاى سياسى ساخته شده توسط رسانه ها به ادعاهاى اصلى گروههاى اسلامى (شيعه و سنى) بنگريم به نيكى در مى يابيم كه آنها مبناى حركت خويش را اين ويژگى زبان دين قرار داده اند و از هرگونه تأمل و بحث درباره مبادى نظرى تعليمات دينى و كيفيت هماهنگى آموزه هاى دينى با واقعيت هاى اجتماعى عصر امروز پرهيز مى كنند ودر پاسخ به سؤالاتى از اين دست، صرفاً به تكرار شعارها و آرمانهاى ايدئولوژيك خويش بسنده مى كنند. ۴ «رؤياى خلوص: بازخوانى مكتب تفكيك» ، عنوان كتابى است از آقاى سيد حسن اسلامى در نقد و بررسى آراى مكتب تفكيك با تأكيد بيشتر بر آراى و انديشه هاى جناب آقاى محمد رضا حكيمى. در اين كتاب اهم آراى مكتب تفكيك در بخشهاى مختلف ابتدا توصيف و سپس به تيغ نقد سپرده مى شوند. مهمترين نكته اى كه حسن اسلامى در نقد خويش بدان توجه كرده آن است كه اساساً آيا تعليمات اصيل و خالص اسلامى امكان تحقق دارد؟ آيا مثلاً فقه كه ادعا مى شود حاوى تعليماتى كاملاً اسلامى و اصيل است، هيچ سابقه تأثير پذيرى از اديان ديگر، محيط عربستان (چه قبل از اسلام و چه بعد از آن)، خلق و خوى عربى و عواملى ديگر از اين دست نبوده است؟ آيا مى توان بدون اتكا به منطق و فلسفه مراد تعليمات دينى را درك كرد؟ به گمان نگارنده، كتاب رؤياى خلوص، قطعه هاى ناب و خوبى را از لابه لاى كتابها و مصاحبه هاى بزرگان مكتب تفكيك جمع آورى كرده و نشان داده است كه اين ادعاها هماهنگى كافى ندارند. مثلاً در پاره اى از استدلالها خود پيروان مكتب تفكيك با اتكا بر فلسفه با استفاده از روش استدلال منطق ارسطويى به بطلان رأى طرف مقابل پرداخته اند. (براى نمونه صفحه ۶۹ را بخوانيد) اين ويژگى كتاب، آن را خواندنى و ستودنى مى كند و به گمانم نكته هاى منفى كه در ادامه مقاله به آن مى پردازم به هيچ وجه از ارزش كتاب نمى كاهد. اما به نظر مى رسد اين كتاب در نشان دادن سادگى بيش از اندازه ادعاهاى بزرگان مكتب تفكيك بويژه از اين جهت كه خلوص اساساً چه معنايى مى تواند داشته باشد تلاش فراوانى نكرده است. آيا تقسيم علوم به بشرى و الهى قابل مناقشه نيست؟ به فرض وجود علوم الهى، آيا دراين علوم است كه اختلاف و تناقض وجود دارد؟ يا در تفسيرهاى آن؟ البته وضع و حال تحقيق و نقد به گونه اى نيست كه بتوان به طور شايسته به اين مطالب پرداخت و به همين دليل كه بحث هاى نظرى در جامعه ما مرتبه و جايگاه اصلى خود را ندارند، هر روز گروهى ادعاهاى خود را با روش آزمون و خطا مى سنجد و هزينه هاى سنگين روش كار خود را بر ملّت تحميل مى كنند. در هر دوره اى فرصتها و هزينه هاى فراوانى از بين مى رود تا دست اندركاران، قانونگذاران به مرتبه پختگى برسند و به سادگى و خامى ادعاهاى روزهاى اوّل خويش پى برند. اما اين چرخه هنوز هم متوقف نشده است و راه توقف آن تهيه بستر سالم مناظره و گفت وگوست. نكته منفى ديگرى كه در اين كتاب وجود دارد، حال وهواى ژورناليستى آن است. از انتخاب نام كتاب «رؤياى خلوص» گرفته كه در آن گونه اى پيشداورى نهفته است تا عباراتى كه مكرراً در جاى جاى كتاب آمده و دالّ بر اين است كه مكتب تفكيكى ها تحمل نقد ندارند و خود را برتر از پرسش مى دانند.... خوب بود نويسنده كه حال و روز روزگار ما را مى داند، نقد خود را چنان آماده مى كرد كه هيچ پاسخى نتواند آن را متزلزل كند و از اين راه كمى بر انعطاف پيروان مكتب تفكيك بيفزايد. لزومى نداشت لحن وكلام نويسنده به گونه اى باشد كه خداى ناكرده باعث آزرده خاطرى مخاطبان اصلى قرار گيرد. ۵ اما در اينجا مايلم از بعد ديگرى به هوادارى از مكتب تفكيك بپردازم. البته شايد نام چنين موضعى را نتوان هوادارى ناميد اما هرچه هست نقدى است بر «رؤياى خلوص» . به نظر مى رسد تفكيك ميان سه جريان شناخت (دين، عقل و شهود) تفكيكى كاملاً بجا و درست است. البته مى توان در ميزان و چگونگى تحصيل شناخت از هر يك از راههاى مذكور ترديد كرد و چه بسا هم رأى شناخت شناسانى شد كه راههاى غير عقلى را اساساً شناخت نمى دانند و آن را در مقوله «احساس» طبقه بندى مى كنند و البته منكر وجود آن نيستند بلكه در كاركرد چنين مقوله اى تشكيك مى كنند. البته صرف تفكيك به تعبير مؤلف رؤياى خلوص موجب بدست آمدن انديشه ناب نمى شود (ص ۵۸) و اين سخن حقى است. اما همدلى با پيروان مكتب تفكيك از آن روست كه هر متن، ادعا و يا حتى پديده اى را بدون در نظر گرفتن بافت (context) پيدايش آن نمى توان فهميد. اين نكته بسيار مهم است كه بدانيم چرا اصحاب تفكيك با ورود فلسفه و آن هم فلسفه يونانى (ارسطو- افلاطون- فلوطين) به عرصه تعليمات دينى مخالفند و آنها را مضّر مى دانند. من در اينجا با اصل ادّعاى مكتب تفكيك موافقم ولى با دليل و استدلال آنها هرگز. رؤياى خلوص به نقد استدلالهاى آنها پرداخته و خوانندگان مى توانند با مطالعه كتاب از آنها مطلع شوند و بناى تكرار آنها در اينجا نيست. اما چرا نبايد فضاى فكرى و اجتماعى بنيانگذاران مكتب تفكيك را كاوش كنيم و ببينيم از چه چيزى رنج مى بردند كه قائل به چنين نظريه اى شدند و حتى مشتافانه به تكفير امثال ملا صدرا روى آوردند؟ آيا در فرهنگ دينى ما مطالبى به وجود نيامد كه آنها از وجودش رنج مى بردند؟ آيا مكتب تفكيك از اينكه كم كم افلاطون و ارسطو، چونان پيامبر شدند وبه مقام قديسى رسيدند، ناراحت نبود؟ آيا فلاسفه مسلمان عقول عشره را با ملائك در نياميختند؟ عقل فعال جاى جبرائيل را نگرفت؟ تفسيرهاى قرآنى كه به مدد آموزه هاى فلوطينى نوشته شدند، قرآن را از صحنه جامعه و كارآمدى به دور نكرد؟ نمى خواهم بگويم الميزان مرحوم علامه طباطبايى يكسره فلوطينى است اما نمونه هاى خوبى در آن براى اين ادعا وجود دارد. براى نمونه نگاه كنيد به تفسير سوره اخلاص كه چگونه احد و واحد فلوطين كه به معناى ذات فيضان نيافته و ذات سرريز شده است، در تفسير قل هو الله احد، «احد» و بقيه سوره در مقام «واحد» معنا وتفسير مى شوند و نظريه تفسير قرآن با قرآن به كلى فراموش. از اين نمونه در ساير منابع دست دوّم اسلامى فراوان وجود دارد كه جاى بحث مفصّل آن در اينجا نيست. اما به گمانم نبايد اين دغدغه خاطر مكتب تفكيك را دست كم گرفت. مايلم به مناسبت اين نوشته، اينك كه پاى فلسفه اسلامى به ميان آمده، جمله ديگرى را بيفزايم. فلسفه اسلامى كه مدّعى است مى خواهد حقيقت را از موهومات تفكيك كند (نگاه كنيد به مقدمه مرحوم علامه طباطبايى در بداية الحكمه و نهاية الحكمه) واقعاً چقدر در طول تاريخ به اين مهم دست يافته واينك هركس اين مطالب را با همه دشوارى اش و صرف عمر طولانى فراگيرد چقدر مى تواند واقعيت را از وهم تميز دهد؟ مطالب مربوط به طبيعيات آن كه پيوندى وثيق با مقولات عشر پيدا مى كند يكسره امروز منسوخ و يا مورد بازبينى جدّى قرار گرفته است. (البته اگر در آموزش فلسفه، اين مطالب به عنوان تاريخ فلسفه درس داده مى شد در جاى خود نيكو بود. اما تأسف از آن روست كه حرف ابن سينا و ملا صدرا واقعى و گاهى بسيار جدّى تلقى مى شود.) مطالبى كه به استدلالهاى كلامى ما كمك مى كند، اوّلاً فلسفه نيستند و كلام اند و ثانياً قابل بررسى و مطالب ديگر هم از قبيل احكام وجود و ماهيت كه يكسره ذهنى بافى و بى حاصل اند. در حق اين بخش از فلسفه اسلامى مى توان گفت كه از دو حال بيرون نيست يا مى دانى (مثل هر چيزى خودش خودش است- حمل اولى) يا نمى فهمى (مثال فراوان دارد). اما از عجايب روزگار ماست كه همين بخش دوم موجب تنعم عده اى قليل و سرگردانى عده اى كثِيرشده است. امروز بسيارند كسانى كه در حوزه هاى علميه، دانشگاهها و پاره اى از پژوهشكده ها، عمر، فرصت هاى طلايى و هزينه هاى بسيار را به نام «فلسفه» خوانى هدر مى دهند. فلسفه با تعريف علم به احكام موجود بما هو موجود به تاريخ پيوسته و هركس مايل است از تاريخ اين فلسفه چيزى بداند سزاوار است به پاى آن درسها برود ولى ديگران نبايد بيش از اين خود را معطل كنند. اما فلسفه با تعريف تدبر (خردورزى)، تأمل در شيوه استدلال (نه فقط از طريق منطق ارسطويى) و استنتاج، نحوه به كارگيرى مفاهيم (البته به طور اجمال ونه از ديدگاه فيلسوف خاصى) و لوازم نظرى و عملى به كارگيرى هر مفهومى در رشته هاى علمى، آشنايى اجمالى با انواع مغالطه ها (نه فقط مغالطه هاى منطق ارسطو)، توجه به تحولات تاريخى و معنايى مفاهيم و اصطلاحات و موادى از اين دست كه در كتابهاى قديم هم به طورپراكنده وجود دارد، امروزه نه تنها مفيدند كه لازم اند. چنين فلسفه اى (با هر نامى) با چنين محتوايى براى همه طلاب و همه دانشجويان (در همه رشته ها) درابتداى ورود به تحصيلات عالى ضرورى و لازم است ودر تفسير هر متنى و از آن جمله متون دينى هم به كار مى آيد. در بسيارى از كشورهاى پيشرفته اينك چنين درسى با نام تحليل فلسفى براى همه رشته ها وجود دارد ( با فلسفه تحليلى كه رشته خاص فلسفى است اشتباه نگيريد). متأسفانه هيچ كتاب تأليفى به زبان فارسى در اين زمينه نداريم ولى مى توان براى شروع از ترجمه كتاب هاى درسى ديگر كشورها كمك گرفت. متصديان آموزش در هر دو نهاد (حوزه و دانشگاه) در تدوين واحدهاى درسى خوبست جايى هم براى اين موضوع تدارك ببينند. مكتب تفكيك هم با اين فلسفه مخالف نيست و بارها در لابه لاى متون خود بدان اشاره و حتى استناد مى كند ولى نبايد به خطاى اشتراك لفظ گرفتار شويم و معانى فلسفه را خلط كنيم.
|