كامران شيردل
۱۳۱۸: تولد درمياندوآب
۱۳۲۹: تصديق ششم ابتدايى را در تهران گرفت
۱۳۳۵: ساخت فيلمى كوتاه براساس داستانى از «جك لندن» به نام «فقط براى گوشت» با همكارى فريدون و بهرام رى پور
۱۳۳۶: سفر به ايتاليا براى ادامه تحصيل در رشته معمارى
۱۳۳۸: آشنايى با گروه دوبلورها و هنرمندان ايرانى در رم و ورود به كار دوبله
۱۳۴۱: ورود به مدرسه سينمايى C.S.C ايتاليا
۱۳۴۳: اتمام دوره فيلمسازى و ساخت فيلم ۳۵ ميليمترى «آينه ها»
۱۳۴۴: بازگشت به تهران و ساخت فيلم مستند «بوم سيمين»
ساخت فيلم هاى مستند «ندامتگاه» ، «قلعه» ، «تهران پايتخت ايران است» ، «اون شب كه بارون اومد.»
۱۳۵۱: ساخت فيلم داستانى «صبح روز چهارم»
۱۳۵۳: نمايش «اون شب كه بارون اومد»
۱۳۵۹: فيلم «قلعه» در نخستين جشنواره فيلم جمهورى اسلامى ايران به نام «ميلاد» جايزه بهترين مستند را دريافت كرد.
و فيلم «قلعه» و «تهران پايتخت ايران است» از جشنواره فيلم مسكو ديپلم افتخار دريافت كرد.
|
|
|
مريم منصورى: با وجود اينكه از ساخت آخرين فيلم «كامران شيردل» سالها مى گذرد و در طى سالهاى اخير به توليد اثرى در حوزه سينمايى مستند نپرداخته است، باز هم به گواه آثار سالهاى دور، همچنان نام «كامران شيردل» از جمله پايه هاى اصلى و ستونهاى محكم سينماى مستند ايران به شمار مى رود.
مردى كه حتى در شلوغ ترين لحظات زندگى اش با طمأنينه و طنزى ظريف به بحث و گفت وگو مى نشيند.
پدرش از تكنوكرات هاى فرنگ رفته و تحصيلكرده و از پايه گذاران صنعت قند در ايران بود كه از سال ،۱۳۱۴ زير نظر آلمان ها و چك ها، كارخانه هاى قند را در ايران ساخت و راه اندازى كردند. به همراه اين پدر اهل شعر و ادب، «كامران شيردل» تقريباً تمام ايران را گشت و با زيرو بم و مسائل و ويژگى هاى ايران آشنا شد.
در پنج سالگى در مرودشت شيراز به مدرسه رفت و بعدها در كرمانشاه و مازندران، دبستان و دبيرستان را ادامه داد.
در مرودشت كه شامل تعدادى خانه كارمندى، يك كارخانه قند و جاده اى خاكى و بى انتها بود كه از كنار تخت جمشيد مى گذشت، تقريباً هر روز عصر به همراه مادر كه روحيه اى هنرمندانه داشت و اهل نقاشى بود، به تخت جمشيد مى رفت و اين محوطه باستانى محل بازى دوران كودكى وى شد. در آن زمان پروفسور پوپ، باستان شناس و كاوشگر، در تخت جمشيد كاوش مى كرد. سال ۱۳۲۹ به تهران بازگشت و ششم ابتدايى را در تهران گرفت.
مريم منصورى در آن دوران به شدت علاقه مند به موضوعات هنرى بود. عضو گروه تئاتر مدرسه بود. سنتور مى زد و به موسيقى كلاسيك هم علاقه مند بود. زبان انگليسى مى آموخت و به تدريج هم پايش به سينماهاى تهران البته كانونهاى فيلم تهران هم باز شد.
مارلوند براندو، جيمز دين، مونتگمرى كليفت، هيچكاك، اليا كازان، هوارد هاكس و جان فورد از جمله بازيگران و كارگردانان مورد علاقه اش بودند. اولين مقاله اش را در سال ۱۳۳۴ تحت عنوان، «مرثيه اى در مرگ جيمز دين» در مجله «ستاره سينما» به چاپ رساند كه بسيار احساسى و رمانتيك بود. در همان زمان در «سينه كلوب» كه توسط دكتر «هوشنگ كاووسى» اداره مى شد با آثار برجسته سينماى اروپا و آمريكا و به ويژه اولين كارهاى نئورئاليست ها آشنا شد. فيلم ديدن و نقد نوشتن و يا ترجمه مقالات سينمايى جزو مشغله هاى اصلى اش شد و به موازات آن، اولين فرارهاى جدى و مسأله ساز وى از كلاسهاى درس دبيرستان آغاز و گرايشهاى اجتماعى و سياسى هم مشخص شد. در سال ،۱۳۳۵ با فريدون و بهرام رى پور، فيلمسازى را به صورت ۸ ميليمترى آغاز كرد و در كنار آن به عكاسى و سناريو نويسى پرداخت. يكى از اولين كارهايش، سناريويى بود به نام «فقط براى گوشت» كه براساس يكى از داستانهاى كوتاه «جك لندن» شكل گرفته بود.
البته «كامران شيردل» در آن سالها به كلاس نقاشى و طراحى هم مى رفت و مدتى شاگرد يك كلاس نقاشى بود كه توسط «ماركو گريگوريان» اداره مى شد. در «گالرى استيتك» در گوشه اى از ميدان فردوسى!
در سال ۱۳۳۷ براى تحصيل در رشته معمارى به ايتاليا رفت و پيش از آن واقعاً عاشق بازيگرى و سينما بود. در ايتاليا، در شهر رم ساكن شدو شهرى كه هر گوشه اش، تاريخ، معمارى، هنر وز ندگى بود. به شدت جذب زبان، ادبيات و فرهنگ ايتاليا شد. خانه اى در چند قدمى خانه «آلبرتو موراويا» ، «نويسنده معروف» ، «كارلولوى» (نويسنده و نقاش نامى و شاخص و عضو حزب كمونيست ايتاليا)، «الزا مورانته» (نويسنده شهير و همسر موراويا) و «پير پائولو پازولينى» (نويسنده، شاعر، نقاش، كارگردان و ....) و ديگران، در يكى از زيباترين و قديمى ترين و به قول خودش در مردمى ترين محلات رم بود. كارگاه هاى هنرى، سينماهاى كوچك و ارزان با فيلم هاى قديمى و هنرى .... فضاى معجزه گونه و حيرت انگيزى در رم موج مى زد و «شيردل» جوان به جهانى گام گذاشته بود كه هنوز بزرگان هنر و به ويژه سينماى جهان، در آن نفس مى كشيدند.
در آن سالها، سينماى ايتاليا على رغم اينكه هنوز تحت تأثير «مپرياليزم و نئورئاليسم» بود، ولى سعى مى كرد شانه از زير بار اين مسؤوليت تاريخى رها كند و زبان و تعريف جديدى از سينما ارائه دهد: آنتونيونى، پازولينى، ويسكنتى، فلينى و ديگران سردمداران اين حركت بودند.
«كامران شيردل» برخلاف ميل باطنى اش به تحصيل معمارى ادامه داد. هر چند كه در كلاسهاى معمارى هم بسيار آموخت و به عنوان يك محصل معمارى بايد كاغذ و مداد و تخته به دست در شهر مى گشت و از مجسمه ها و سرستون ها و پايه ها و پله ها و ميادين و حوض ها كپى بردارى مى كرد و شهر با همه عظمت اش در اين رفتن ها و نشستن ها و بودن ها، درك دانشجو را نسبت به معمارى، هارمونى، كاربرد مواد، رنگ، شور خلاقيت و نظم تفكر و انديشه و قانون اجرا و پايدارى تأثير عميقى داشت.
|
|
|
در سال ۱۳۳۸ (۱۹۵۹) كه سال سوم معمارى بود با گروهى از ايرانيان ساكن رم آشنا شد. «مرتضى حنانه» (موزيسين)، «نصرت كريمى» (كارگردان و بازيگر، مجسمه ساز و طراح)، «پورنگ بهارلو» (مترجم و مدير دوبلاژ)، «فهميه راستگار» (بازيگر و دوبلور معروف) و «حسين سرشار» (دوبلور و خواننده). اين افراد زير نظر «آلكس آقاهاپتيان» فيلم هاى ايتاليايى را به فارسى دوبله مى كردند. «شيردل» هم در حالى كه به دانشكده معمارى و طراحى مى رفت وارد كار دوبله و گويندگى شد. حق الزحمه دوبله به وى اين امكان را مى داد كه فيلم هاى بيشترى ببيند و كتابها و مجلات بيشترى بخواند و تا حدى از نظر مالى مستقل شود. اتاق دوبله براى او به مثابه پرده بزرگ ميز موويلا «ميز تدوين» بود. چون طبيعت كار ايجاب مى كرد كه براى تمرين و گويندگى بخش ها و سكانس هاى مختلف فيلم ها را بارها و بارها ببينند و مرور كنند و اين براى او بسيار آموزنده بود. همزمان عشق به موسيقى، وى را به سوى مكتب هاى مختلف موسيقى و مطالعه در آثار متفاوت تاريخ موسيقى به ويژه در اروپا، موسيقى جاز و مكاتب جديدتر موسيقى، مثلاً مكتب دهه پنجاه وين ( «آلبان برگ» ، «آنتون وبرن» و ....) كشايند كه اين امر بعدها، خود را در نخستين فيلم وى «آينه ها» نشان داد كه يكى از آثار «وبرن» به نام «شش قطعه براى اركستر» را براى اين فيلم استفاده كرده بود.
سرانجام در سال ۱۳۳۹ (۱۹۶۰) به فاصله كمى و در مدت ۱۵ روز،سه حادثه مهم در زندگى اش رخ داد كه برايش سرنوشت ساز بود. اين حادثه عبارت بود از ديدار سه فيلم شاخص؛ «فرياد» و «حادثه» اثر «ميكل آنجلو آنتونيونى» و «از نفس افتاده» اثر «ژان لوك گدار» . ديدن اين فيلم بخصوص «از نفس افتاده» براى شيردل حكم تير خلاص را داشت. پس تصميم گرفت معمارى را رها كند و به دانشكده سينما برود. براى ورود به «مركز تجربى سينماتوگرافى» كه از قديمى ترين و معروفترين مدارس سينمايى دنياست، مى بايست به همراه يك پروژه عكاسى و يك سناريو براى فيلم كوتاه، بايد در رساله اى به بررسى زندگى هنرى و آثارى يك كارگردان مؤلف و معروف مى پرداختند و «شيردل» ، كارگردان ايده آل و بت آن سالهايش را انتخاب كرد: «آنتونيونى» . قرار بود اين نقد و بررسى در ۱۵ صفحه باشد كه رساله شيردل به ۸۵ صفحه رسيد.
پس از عبور از مرحله كنكور شفاهى، در سال ۱۳۴۱ (۱۹۶۲) وارد مدرسه C.S.C شد.
استاد كارگردانى آنها در آن دوره «نانى لوى» (Nanni Loi) بود كه از شاگردان شاخص مكتب نئورئاليست به شمار مى رفت. گرايش ديگر وى از همان ابتدا مونتاژ بود كه تحت تعاليم استادى به نام «ماريا رزادا» (Maria Rosada) به فراگيرى آن پرداخت.
دو سال با عشق و شور سپرى شد و در نهايت در سال۱۳۴۳ (۱۹۶۴) فيلم «آينه ها» را در يك فضاى صادق هدايت كافكايى ساخت. در يلاتويى با يك دكور ثابت و در عرض ۱۲ساعت كار «روزى ۶ساعت كار در دو روز» ، با هزار فيت فيلم ۳۵م.م سياه و سفيد و يك دوربين عظيم ميچل آمريكايى و يك گروه ۷۶ نفره و زيرنظارت مستقيم استادان سخت گير، فيلم به اتمام رسيد.
«شيردل» درباره سالهاى حضورش در ايتاليا مى گويد: «من در سالهاى بحرانى و كليدى دهه شصت در اروپا و ايتاليا بودم. در سالهايى كه انديشه آنتونيوگرامشى (Antonio Gramsci) شديداً زنده بود. زمانى كه حتى يك پاپ يعنى «يوهان بيست و سوم» از موقعيت و ديدگاه چپ سخن مى گفت و كليساى كاتوليك، جايزه بزرگ خود را على رغم همه مخالفتها به فيلم «انجيل به روايت متى» پازولينى داد. زمانى كه موج نو سينماى فرانسه، «روبرتو روسلينى» را به عنوان معلم بزرگ خود برمى گزيد زيرا روح كاوشگر و نوگراى اروپايى را در كالبد آنها دميده بود و «پازولينى» و ديگران مرتب در معرض حمله جانى فاشيستها قرار داشتند كه عاقبت نيز به مرگ وى انجاميد. »
« شيردل » در سال۱۳۴۴ به دنبال يك كسالت به تهران بازگشت. در حالى كه هيچ اطلاع دقيقى از عملكرد وشرايط كار در سينماى ايران نداشت. در آن زمان تنها، يك مركز به نام وزارت فرهنگ و هنر براى فعاليت و فيلمسازى افراد تحصيلكرده وجود داشت كه« شيردل » را براى مذاكره و بازديد از آنجا دعوت كردند. در اين وزارتخانه عريض و طويل، همه چيز از دوربين و موويلا و امكانات نور و صدا و... لابراتوارى كه توسط متخصصين فرانسوى اداره مى شد، وجود داشت. همه وسايل نوو آخرين مدل بود كه باعث تعجب وى شد. چندى بعد، او دوازده طرح مستندو كوتاه به آنها داد كه همه را رد كردندو قرار شد، ابتدا به عنوان امتحان، كارى براى آنها بسازد. يك فيلم سياه و سفيد تحقيقى و مستند درباره هنر نقره كارى كه به ويژه در ايران باستان و در آن روزها در اصفهان و شيراز رواج فراوان داشت. اين فيلم مورد قبول واقع شد.
همزمان يك شركت نفت معروف ايتاليايى كه در اوايل دهه ،۱۹۶۰ يك قرارداد نفتى ۷۵درصد به ۲۵درصد به ايران پيشنهاد كرده بود و قرار بود در كوههاى جنوب ايران، عمليات حفارى انجام دهد، از وى براى كار دعوت كرد. ولى بعد از مدتى يك كارگردان جوان ايتاليايى را به نام« برناردو برتولوجى »را براى اين كار فرستادند كه علاقه اى به كار مستند نداشت. ولى به خاطر بيكارى و كنجكاوى اين سفر كارى را پذيرفته بود و عاقبت يك مستندگونه سه قسمتى ساخت به نام« راه نفت »كه قصه پرغصه رفتن نفت از اين سر دنيا به آن سر عالم بود و كار خوبى هم از كار درنيامد.
پس از« بوم سيمين»، روزى كارگردانهاى وزارتخانه فرهنگ و هنر را به اتاق معاون احضار كردند و از آنها خواستند براى ساخت يك مجموعه فيلم مستند كوتاه به سفارش سازمان زنان ايران، اعلام آمادگى كنند. جمعاً ۴كارگردان تحصيلكرده از خارج برگشته بودند؛« هژير داريوش »فارغ التحصيل ايدك ،« منوچهر طياب»فارغ التحصيل از وين،« احمد فاروقى قاجار »كه نوه دخترى احمدشاه قاجار بود و گويا از مادرى فرانسوى كه تحصيلاتش را در فرانسه و انگليس تمام كرده بود و« كامران شيردل »كه آخرين كارگردان از راه رسيده بود. ديگران هر يك به دليلى از ساخت اين مجموعه سرباز زدند...