جمعه ۴ دى ۱۳۸۳ - ۱۱ ذيقعده ۱۴۲۵
Fri, Dec 24, 2004
گفت و گو
۳۰۰۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
سينما
گزارش
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ورزشى
اوقات شرعى
گوناگون
ارتباطات
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
آرشيو
تاب خوردن با ماهى بزرگ
گفت و گو با التون جان
سرقت هاى دسته دوازده نفره اوشن
تاب خوردن با ماهى بزرگ
روى عرشه كشتى
امير قادرى
آخرين خنده
خليج مرگ
اين كه بگوييم زندگى سريع و سريع تر مى گذرد و اوضاع خيلى ناجور است و همه چيز ماشينى شده و آدم ها وقت نمى كنند به هم نگاه كنند و از اين حرف ها ديگر خيلى تكرارى شده. قرار ما هم نيست كه در اين ستون حرف تكرارى بزنيم. اما يكى از مهم ترين نتايج اين زندگى كه اين هفته همه اش توى فكرش بودم، اين است كه خبر مرگ ها را خيلى زود فراموش مى كنيم. يعنى اگر مجبور نباشيم براى خودشيرينى يا رودربايستى، گرفتارى رفتن به مجلس ختم و هزينه خريدن دسته گل را تحمل كنيم، ايكى ثانيه بعد شنيدن خبر مرگ طرف، همه چيز يادمان رفته. در مورد شخص من كه اصلاً گاهى «خدا بيامرز» گفتن هم فراموشم مى شود. يعنى در فاصله شنيدن خبر تا منعقد شدن كلام، آن قدر اتفاقات مختلف توى دنيا مى افتد كه ديگر به گفتن اين حرف ها نمى رسد. يكى از اين آدم هاى دنيا كم شده، رفته زير خاك سرد و ديگر تاثيرى در زندگى مان نخواهد گذاشت، تاثيرى كه احتمالا منحصر به فرد مرده بود، ما اما عين خيال مان نيست.
قضيه وقتى ترسناك تر مى شود كه مى فهميم نه فقط آدم ها كه حتى رسانه هاى ارتباط جمعى هم به همين درد و مرض گرفتارند. رسانه هايى كه قرار است خبر مرگ را منعكس كنند و آدم ها را ياد هم بيندازند. اين فكرهاى قر و قاطى به خصوص وقتى به سرم زد كه سيامك عليقلى مرد؛ مجرى و آواز خوان، و تلويزيون و رسانه ها جورى رفتار كردند كه انگار نه انگار. انتظار نابجايى است كه بيش از حد معروفيت و محبوبيت و ميزان اثرگذارى كسى، به او بپردازيم؛ صرفا چون مرده و دل مان به حالش مى سوزد. ولى به هر حال اين آقاى عليقلى سال ها قبل ترانه اى حماسى خوانده بود درباره ايران و «خليج هميشه فارس» اش. از طرف ديگر اين روزها سر قضيه تغيير نام خليج فارس به خليج خشك و خالى در نقشه هاى معتبر سروصداى زيادى راه افتاده و جوان هاى جان بر كف ايرانى همه تلاش شان را به خرج داده اند تا از طريق اى ميل و اس ام اس، غرور از دست رفته ايرانى جماعت را به اش برگردانند. خب، همزمانى اين دو واقعه، يعنى مرگ خواننده ترانه خليج فارس و تغيير نام اين خليج خاطره انگيز، فرصت خوبى براى پخش و يادآورى اين ترانه به نظر مى رسيد. ولى گفتم آدم ها كه مى ميرند، خبر مرگ و حس نبودن شان را عين برق فراموش مى كنيم، چه برسد بخواهيم دستاوردهاى شان را توى ذهن مان نگه داريم و به كار ببريم. آدم هايى كه با همه كوچكى شان، با همه اشتباهات شان، بعضى وقت ها از همه خليج هاى دنيا مهم ترند. به هر حال يكى دارد مى ميرد و آن يكى فقط اسمش عوض مى شود.
*دوبروكا
اما چند وقت پيش يك نفر ديگر هم مرد كه وقتى خبر مرگش را شنيدم، خشكم زد: فيليپ دوبروكا. راستش اصلاً فكر نمى كردم اين اتفاق براى او هم بيفتد. به همين دليل خبر مرگش را استثنائاً ظرف چند صدم ثانيه فراموش نكردم. از دوبروكا متأسفانه يك فيلم بيشتر نديده ام. غروب يك روز پاييزى، خيلى اتفاقى، خوشبختانه روى پرده و در سينما صحرا، از سرى نمايش هاى فيلمخانه ملى ايران. اسمش بود مردى از ريو. ژان پل بلموندو در نقش جوان پرشر و شورى بازى داشت كه براى رسيدن به هدفش همه كارى مى كرد. همه كار يعنى همه كار. مى دويد، مى پريد، سوار دوچرخه و ماشين و هواپيما مى شد، چتر بازى مى كرد، مشت و لگد مى زد و مى خنديد. فيلم هم به دو بخش تقسيم مى شد. يك بخش كه بلموندو بقيه را تعقيب مى كرد و بخش بعدى كه بقيه بلموندو را تعقيب مى كردند. اين كه سر چى و چرا، زياد مهم نبود. هدف كه اهميتى نداشت. اصل كار همين بود كه بلموندو، تمام طول فيلم را مى پريد و مى دويد و سوار هواپيما و ماشين و دوچرخه مى شد. آن بعد از ظهر دلگير پاييزى نشسته بوديم و از تماشاى هجويه دوبروكا بر فيلم هاى حادثه اى پر از تعقيب و گريز كيف مى كرديم. براى خودش يك جور جلد اول فيلم بيل رو بكش بود. با همان ريتم سريع پر از اوج و بى فرود، همان دست كم گرفتن هاى جذاب و بالاخره احترامى كه براى بازى و شوخى قائل بود. آدم اين جور آثار هنرى را كه مى بيند، خيالش از دست مرگ هم كمى راحت مى شود. به مرگ هم اين طورى نگاه مى كند، به همين شيرينى و پاكى. تماشاگر معصوم لذت تماشاى اين فيلم ها را مى برد و براى يكى دو ساعتى هم كه شده، به خيالش مى رسد مى شود خنديد و دويد و به مرگ رسيد و لحظه آخر حتى مرگ را هم دو در كرد. جورى كه هر چه قدر بدود، به گرد پاى آدم هم نرسد. از شما چه پنهان، آن دو سه دقيقهِ بيش از حد معمولى كه به عكس دوبروكا و خبر مرگش خيره شدم، به همين خاطر بود. داشتم به همين چيزها فكر مى كردم. اين كه شايد واقعاً از اين خبرها نيست و دارم اشتباه مى كنم. اين كه هر چه قدر هم آدم بدود، باز حريف مرگ نمى شود. بالاخره مى رسد و يقه آدم را مى چسبد. خود دوبروكا كه فيلم را ساخته، مرد؛ چه رسد به ما كه فقط تماشاگرش بوده ايم. اما آخر يك احتمال ديگر هم هست. شايد آن شوخى و بازى، هنوز ادامه دارد. شايد حالا دوبروكا فرصت بهترى براى بازى كردن و خنديدن به دست آورده. اين ماييم كه كارمان زار است، كه بلد نيستيم بازى كنيم و بخنديم. به همين خاطر هم هست كه زنده مانده ايم. چون عوض مردن، وقت مان را با فكر كردن به مرده ها تلف مى كنيم
اولين فيلم كودك و نوجوان
در دهه سى در خلال سالهاى ۱۳۳۱ تا ۱۳۳۸ فيلمهايى چون مستى عشق، مادر، يك نگاه، بازگشت، كينه، بوسه مادر، فرشته وحشى و دوقلوها ساخته شدند كه كودكان در آنها حضورى پررنگ داشتند اما اولين فيلمى كه توانست عنوان نخستين فيلم كودك و نوجوان سينماى ايران را از سوى نويسندگان و مورخين سينمايى كسب كند «بيم و اميد» نام داشت كه در سال ۱۳۳۸ توسط گرجى عباديا (احمد فهمى) نوشته و ساخته شد.
اين فيلم كه در آن فائقه آتشين در سالهاى كودكى محسن مهدوى و هوشنگ بهشتى بازى مى كردند توسط فريدون قوانلو فيلمبردارى و به دست خود عباديا مونتاژ شد. داستان فيلم ماجراى مردى است كه بيمارى قلبى دارد و در خانه به همراه دختر ۸ ساله اش فائقه آتشين تنهاست. او به علت درد قلب نياز به دارو پيدا مى كند و دختر ۸ ساله اش نازى براى خريد دارو از خانه خارج مى شود و در پى يافتن دارو پس از طى مسيرى طولانى (انقلاب فعلى تا سبزه ميدان) داروخانه اى را مى يابد كه داروى مورد نظر را دارد. دكتر داروخانه پس از فروش دارو به او، متوجه مى شود كه در مقدار يكى از مواد سازنده دارو اشتباه كرده و در صورتى كه دارو توسط بيمار خورده شود او بلافاصله مى ميرد. از اين رو تلاش مى كند تا دخترك را بيابد. در اين مسير، داروساز از طريق سرنسخه، پزشك معالج را مى يابد اما دكتر معالج دارو را براى دو نفر نوشته كه يكى از آنها احمد كريمى پدرنازى است، اما شماره تلفن او در دفتر تلفن پيدا نمى شود. در اين پيگيرى متوالى همه از پزشكان تا نيروهاى كلانترى بسيج مى شوند تا دخترى كه شيشه دارو در دست دارد را بيابند اما پليس نيز موفق نمى شود و ناگزير اطلاعيه اى در راديو خوانده مى شود و همسر كريمى كه در خانه پدرش است با شنيدن آن با عجله به خانه برگشته و درست پيش از اينكه بيمار دارو را بخورد مانع او مى شود و در پايان مشكلات ديگر نيز حل وفيلم با خوشى به پايان مى رسد.
اين فيلم از صبح اول فروردين سال ۱۳۳۹ به عنوان برنامه مخصوص عيد نوروز در سينماهاى تهران، خورشيد، فرى، ميهن، سيلوانا، المپيا وشهناز به نمايش گذاشته شد اما در نمايش عمومى موفق نبود و شكست خورد. از ويژگى هاى اين فيلم مى توان به حجم زياد فيلمبردارى در مكانهاى واقعى و خارج از استوديو و پلاتو اشاره كرد. ضمن اينكه اين فيلم اولين فيلمى به حساب مى آيد كه در آن از نماى هلى شات نمايى كه توسط هليكوپتر فيلمبردارى شده است استفاده شده است. ديگر ويژگى فيلم اين است كه زمان واقعى با زمان داستان در اين فيلم برابر است و طى ۲ ساعت فيلم، ماجراى واقعه اى كه آن هم طى اين مدت زمان اتفاق مى افتد روايت مى شود. هر چند اين خصيصه باعث شده تا قصه ماجرا نماى فرعى زيادى نداشته باشد. نكته ديگرى كه مى توان در خصوص فيلم برشمرد اين است كه تصاوير فيلم مى توانند به خوبى سندى از تهران اواخر دهه ۳۰ باشند. علاوه بر اين، تقى روحانى گوينده معروف راديو طى آن سالها در نقش خود در اين فيلم ظاهر شده و هم اوست كه اطلاعيه پليس را با قطع كردن برنامه موسيقى راديو مى خواند و گويا رئيس پليس وقت تهران نيز دراين فيلم ظاهر شده و به نقش فردى كه با لباس نظامى تلفنگرام را مى خواند بازى كرده است كه همين مواردفيلم را به اثرى تبليغاتى درخصوص تغييرات جامعه ايران از سنتى به مدرن تبديل كرده است.
گرجى عباديا (احمد فهمى) نويسنده و كارگردان فيلم نيز كه در عراق زندگى مى كرد در اواخر دهه ۲۰ براى توليد يك فيلم مشترك بين ايران و مصر از بغداد به ايران سفر مى كند اما به علت كودتاى عبدالكريم قاسم در عراق، ناچار به اقامت دائمى در ايران مى شود؛ او طى سالهاى دهه سى به فعاليت فيلمسازى در ايران مى پردازد و علاوه بر اين فيلم،فيلمهايى چون بى پناه، غروب عشق، دست تقدير، دخترى از اصفهان و فرشته فرارى را مى سازد. عباديا در ادامه فعاليت اش، در دهه چهل به عنوان تهيه كننده، فيلم هايى را تهيه مى كند اما در سال ۴۶ پس از كارگردانى فيلم بى ارزش، سطحى و تبليغاتى بندرگاه عشق وشكست تجارى آن از ايران براى هميشه مهاجرت مى كند
گفت و گو با التون جان
برادرى كه هرگز نداشته ام
التون جان خواننده اى است كه شايد نيازچندانى به معرفى نداشته باشد . او نزديك به چهار دهه است كه درسطح اول موسيقى پاپ جهان فعال است ودراين راه ۴۲ آلبوم منتشر كرده است. آلبوم اخير او به نام «جاده پيچ ترى» از سوى اكثر منتقدان به عنوان يكى از بهترين آلبومهاى او درسالهاى اخير شناخته شده است واز طرف ديگر اولين آلبومى است كه خود او تهيه كنندگى آن را نيز برعهده دارد.
گفت وگو زير به بهانه عرضه همين آلبوم وفعاليت مداوم وى انجام گرفته:
\ درآهنگ اول آلبوم جديدتان به نام وزن جهان مى خوانيد: « عجيب است كه هنوز مطرح هستم»
آيا واقعاً از اين بابت متعجب هستيد؟
> من واقعاً از جايگاهى كه اكنون درآن هستم متعجبم چون شما دراين حرفه ،روزى به جايى مى رسيد كه نااميدى مفرطى شما را فرا مى گيرد؛ از همه چيز ازجمله كارتان و آهنگهايتان متنفر مى شويد. من اين دوره را پشت سر گذاشتم وهنوز از فعاليت خودم لذت مى برم. سال قبل، ۶۰ آهنگ نوشته و همچنين در موزيكالى به نامهاى لستات و بيلى اليوت نوشتم كه در لستات با برنى تاوپين همكارى داشتم.
194886.jpg
\ دو آلبوم قبلى شما بيشتر حال وهواى آلبومهاى كلاسيك شما را دارد . آيا اين مسأله از پيش طراحى شده بود يا اينكه در خلال آهنگسازى براى آلبومها به وجود آمد؟
> خب زمانى كه به استوديو رفتم تا آهنگهايى براى اين دو آلبوم ضبط كنم با خودم گفتم بهتر است كه وانمود نكنم كه قصد نوآورى دارم وهر چه كه به نظرم مناسب است را در آلبومها بگنجانم. هر دو آلبوم از لحاظ تجارى چندان موفق نبودند ولى هدف من از ارائه آنها كسب درآمد نبود!
\ گفته مى شد كه شما علاقه زيادى به خريد اشياى عتيقه وهنرى داريد. بدترين خريدهايتان دراين زمينه چه بوده است؟
> فكر مى كنم دو مورد بود يكى تابلويى از فرانسيس بيكن كه ۴۰ هزار پوند در اوايل دهه ۱۹۷۰ بابت آن پول دادم و بعد ۱۳۰ هزار پوند براى يك عكس از مان رى . من هنوز هر دو آنها را دارم ولى فكر مى كنم كه درزمان خريد آنها كمى خل شده بودم!
\شما جايگاه خودتان را درتاريخ موسيقى چگونه مى بينيد؟
> من درزمان فعاليت هنرى افرادى چون باب ديلن وجان ميچل به دنياى موسيقى معرفى شدم ولى بعد در دهه ۱۹۷۰ آهنگسازى را تجربه كردم . من هيچ وقت خودم را يك هنرمند نمى دانستم كه فقط به دنبال حضور در جدول ۱۰ آهنگساز برتر باشد.
\ آيا فكر مى كنيد شهرت شما ، مردم را از شنيدن آهنگهايتان بازمى دارد؟
> گاهى اوقات خودم هم فكر مى كنم كه شايد شخصيت من مانع شود تا مردم آهنگ هايم را جدى بگيرند. اين درشرايطى بود كه خودمن هميشه آهنگهايم را جدى مى گرفتم و سعى داشتم درهر موقع زمانى بهترين كارم را ارائه كنم.
\ برخى ازبهترين كارهاى شما با همكارى برنى تاپين بوده است از جمله يك نفر را امشب نجات دهيد يا شمعى درباد و به نظر مى رسد شما همكارى خوبى با او داشته ايد ولى گفته مى شود كه رابطه شما اخيراً چندان خوب نيست؟
> خب ما در دو فاز مختلف زندگى مى كنيم. من زمانى كه در حال انجام كنسرت نيستم در انگلستان به سر مى برم ولى برنى كاليفرنيا زندگى مى كند. او هميشه دوست داشته درآمريكا زندگى كند و حتى در آلبومهاى اوليه ما مثل ارتباط تامبل ويد، تأثير پذيرى او از آمريكا به شدت مشخص است.ما اين سالها زياد يكديگر را نمى بينيم ولى سعى كرديم تا رابطه حرفه اى مان را حفظ كنيم. او مثل برادرى است كه هرگز نداشته ام ولى فكر نمى كنم رابطه ما بد شده باشد.
\به نظر مى رسد آهنگ «هرآنچه اجازه اش را دارم» تعبير دقيقى از ذهنيت امروز شما باشد!
> بله من اكنون خوشحالم كه با آلبومهاى جديدم توانسته ام به همان سبك قبلى بازگردم. زندگى من در شرايط فعلى ماه به ماه بهتر مى شود و ازكارم راضى هستم همانطور كه شما در شعر آهنگ وزن جهان مى شنويد: «خوشحالم كه درعوض يك خط ساده، غروب خورشيد را مى بينم.»
سرقت هاى دسته دوازده نفره اوشن
همه ستارگان در يك فيلم
افشين ابراهيمى
چه لزومى دارد كارگردانى كه مى تواند فيلم هاى عالى بسازد، فيلمهاى معمولى يا ضعيف روانه پرده سينماها كند؟ مثلاً چرا بايد استيون اسپيلبرگ به جاى يك «گزارش اقليت» ديگر، «اگر مى توانى من را بگير» را بسازد؟ يا چرا استيون سودربرگ بعد از اينكه پشت سر هم «خارج از ديد» ، «لايمى» ، «ارين براكويچ» ، «ترافيك» و «دسته يازده نفره اوشن» را مى سازد، ناگهان Full Frontal را رو مى كند كه نه سر دارد و نه ته؟
سودربرگ گفته بود كه مى خواهد فيلمى كه دوست دارد را بسازد و اصلاً هم برايش مهم نيست كه حتى يك نفر هم از آن خوشش نيايد. به همين خاطر Full Frontal را با دوربين ديجيتال و بدون دستمزد دادن به بازيگران ساخت تا هزينه اش هم كم باشد و بابت فروش كردن يا نكردن فيلم مجبور نباشد جواب پس بدهد. البته كارگردانى مثل او بعد از ساختن چند فيلم خوب و جذاب پشت سر هم حق دارد يك فيلم هم براى دلش بسازد (حتى اگر اينقدر غير قابل تحمل از آب در بيايد)، اما بعد از آن بايد جبران كند و يك بار ديگر يك فيلم شاهكار برايمان بسازد و چه چيزى بهتر از دنباله «دسته يازده نفره اوشن» ؟
وقتى سودربرگ و كلونى در سال ۲۰۰۰تصميم گرفتند دزدى بزرگ فرانك سيناترا و دار و دسته «رت پك» را دوباره بر پرده سينما زنده كنند، به نظر نمى آمد اين كار عملى باشد. اگر در ۱۹۶۰همه اين ستارگان حاضر شدند در كنار هم در يك فيلم ظاهر شوند، اولاً به خاطر دوستى و نزديكى آنها در زندگى واقعى بود و ثانياً به اين خاطر كه همگى شبها در كازينوهاى لاس وگاس مشغول اجراى برنامه بودند و بدون اينكه نيازى به سفر و جابجايى يا به هم زدن برنامه هاى ديگرشان باشد، مى توانستند روزها نقش سارقان كازينو را هم جلوى دوربين ايفا كنند.
اما سودربرگ توانست همانطور كه مى خواست آنقدر بازيگر معروف در فيلمش جمع كند كه با آنها مى شد چهار فيلم «پر ستاره» ساخت! جرج كلونى، براد پيت، مت ديمن، جوليا رابرتز، اندى گارسيا، دان چيدل، كيسى افلك، اسكات كان، اليوت گلد، انجى ديكينسن، سيدنى پولاك و برنى مك در برابر دوربين او ماجرايى را زنده كردند كه زياد هم ربطى به فيلم چهل سال قبل «دسته يازده نفره اوشن» نداشت و حتى از افراد دسته، به جز دنى اوشن اسم بقيه عوض شده بود.
فيلم بسيار پرفروش شد و سودربرگ سال قبل اعلام كرد كه مى خواهد دنباله آن را هم بسازد. او گفت كه دنباله ها هميشه ضعيف تر و گرانتر از فيلم اول در مى آيند و به همين خاطر «دسته دوازده نفره اوشن» را با بودجه اى دقيقاً مساوى فيلم اول و به همان خوبى خواهد ساخت!
به اين ترتيب سودربرگ و كلونى يك بار ديگر شكار بازيگران را آغاز كردند. جوليا رابرتز به خاطر رابطه كارى حسنه اى كه مدت ها است با اين دو شريك تهيه كننده دارد حاضر شد در اين فيلم هم بازى كند و البته او اين بار رسماً يكى از اعضاى دسته (در واقع همان عضو دوازدهم) است. براد پيت، مت ديمن، دان چيدل، اندى گارسيا، كيسى افلك، اسكات كان، اليوت گلد و برنى مك هم دوباره در كنار جرج كلونى قرار گرفتند و براى اينكه ركورد پر ستاره بودن فيلم قبل شكسته شود، كاترين زيتا جونز، رابى كالترن، ونسان كسل، پيتر فاندا و بروس ويليس هم به آنها اضافه شدند! زيتا جونز مأمور پليسى است كه در به در دنبال دزد مى گردد و پيش از اينها هم با راستى رايان (براد پيت) سر و سرى داشته است!
اما قبل از اينكه سودربرگ به فكر ساخت دنباله «دسته يازده نفره اوشن» بيفتد، استوديوى برادران وارنر دنبال اين كار بود و حتى با تد گريفين كه فيلمنامه فيلم اول را نوشته بود صحبت كرده بودند تا روى دنباله آن كار كند. ولى در نهايت اين فيلمنامه كنار گذاشته شد و قرار شد از فيلمنامه جرج نولفى استفاده شود كه پيش از اين فيلمنامه «خط زمان» را بر مبناى كتاب مايكل كرايتن براى ريچارد دانر نوشته بود. نولفى فيلمنامه اى به نام «شرف بين دزدان» داشت كه قرار بود توسط جان وو كارگردانى شود. وقتى صحبت از دزدى جديد دنى اوشن پيش آمد، اين فيلمنامه بازنويسى شد و شخصيت هاى آن مطابق با دسته اوشن شدند.
در راستاى اينكه قرار است در فيلم جديد همه چيز بيشتر از فيلم اول باشد (از جمله تعداد افراد اوشن كه از اسم فيلم هم معلوم است)، اين بار دزدى آنها هم گسترده تر شده است. اگر دسته يازده نفره اوشن همزمان به سه كازينو در لاس وگاس دستبرد زدند، حالا كه دوازده نفر شده اند در رم، پاريس و آمستردام سرقت مى كنند. اما اين بار فقط فرار از دست پليس و محافظان كافى نيست. چون حالا ترى بنديكت (اندى گارسيا) كه هنوز از سرقت كازينويش توسط اين دسته در حال سوزش است هم به دنبال آنها است تا دخلشان را بياورد.
با اين بازيگران و اين فيلمنامه، مى توان اميدوار بود كه سودربرگ توانسته باشد سر قولش بماند و همانطور كه بودجه فيلم بيشتر از قبلى نشده، جذابيتش بيشتر شده باشد. در بين ترانه سراهاى فيلم اسامى نيل دايموند و لد زپلين ديده مى شود كه نور على نور است و همچنين اندى گارسيا! با توجه به فروش تقريباً ۴۰ميليون دلارى فيلم در سه روز اول، مى توان اميدوار بود كه فيلم در گيشه چيزى از فيلم اول كم نياورد و اگر اين دوازده نفر جذابيت يازده نفر قبلى را هم داشته باشند كه ديگر سودربرگ كاملاً به هدفهايش رسيده است.

|   صفحه اول   |   سياسى   |   سينما   |   گزارش   |   فرهنگ و هنر   |   گفت و گو   |   ويژه ۱   | 
|   ويژه ۲   |   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ورزشى   |   اوقات شرعى   |   گوناگون   |   ارتباطات   | 
|   ضميمه ۱   |   ضميمه ۲   |   ضميمه ۳   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |