پاى سفر وخيال پردازى و آسمان وريسمان به هم بافتن، درميان نيست كه اگر بود تكليفمان روشن تر از الآن مى شد. ادبيات ما پشتوانه اى بسيار قوى دارد. آن قدرقوى كه نويسندگان مطرح وبزرگ ما را با همتايان غربى خود مقايسه مى كنند اما اتفاقاتى ولو اندك و گذرا درعرصه واژه وكلمه روى مى دهد كه كارى جز نحيف كردن بدنه ادبيات نمى كند. اين كارها شأن وجايگاه ادبيات ما را نيز زير سؤال مى برند.
راستى جلد دوم «صدسال تنهايى» ماركز را خوانديد؟!
راستش را بخواهيد ما هم نمى دانيم روى اين مكتب ادبى چه اسمى مى توان گذاشت. اگر بگوييم سفرنامه است كه سفرنامه خود تعريفى معين دارد وبه عبارت ديگر پا مى كنيم توى كفش امثال ناصر خسرو.
اگر هم بگوييم كه سفرنامه نيست كه يك نفر ازهمين پشت و پسله ها پيدا مى شود و مى گويد: «اين كه چندين وچند نشانه از سفر نامه را دارد. پس چرا اسمش سفرنامه نيست!»
اينها داستانها ورواياتى هستند كه اصولاً توى ذهن نويسنده بيتوته كرده ويكهو فرصت رژه رفتن روى سطرهاى منظم كاغذ را پيدا مى كنند. اتفاقاً جذابيت خاص خود را داشته و چيزى كم از سفرنامه ندارند.
اولين بارى كه با اين مكتب، پديده، ژانر يا هرچيز ديگرى كه اسمش را مى گذاريد، برخورد كرديم، اشاره مهم يا كوتاه برنده نوبل سال ۲۰۰۱ يعنى «سر وى. اس. نايپل» بود. نايپل آنچنان كه بايد وشايد ، حداقل درايران ، به شهرت واعتبار نرسيد. شايد سبكى را كه براى نوشتن انتخاب مى كند، زياد باب ميل سليقه ايرانيها نيست. «نايپل» درباره سفر با مفهوم خاص مى گويد: «كتاب خوب، كتابى است كه درسفر شكل بگيرد. ولو اينكه دراين سفر، جسم ساكن باشد وذهن سيال !» بعد روى همين اصل، اين نويسنده ترينيداد و توبا گويى كتابهايش را يكى پس از ديگرى نوشت و روانه بازار كرد . حتى كتابهايى درباره ايران نوشت كه نمى دانيم اين كتابها هم مثل «انتخابات اولويرا» اثرى ديگر از اين نويسنده به فارسى ترجمه شدند يا نه.اما غرض از اين مقدمه چينيها و طفره رفتنها ، اشاره به موضوعى است كه درادبيات پارسى زبان، بدجورى دستاويز نوشتن رمانها وداستانهاى كوتاه وبلند مى شود.
فرض كنيد نويسنده اى هستيد كه درجنوب ايران به دنيا آمده . شما وجب به وجب محل تولد خودتان را بهتر از ديگران مى شناسيد. بعد از چند سال كه ازآنجا دل مى كنيد ، پايتخت نشين مى شويد، بازهم مى توانيد چيره دستيتان را درنگارش داستانهايى با فضاى آن محل نشان دهيد. يعنى شايد جسم شما از سفر كردن خسته شده ، اما اين ذهن شماست كه هر روز به جاى جاى آن موطن سرزده وزواياى داستان را درذهنتان مى سازد، شگرف.
اين سفرها وداستانهاى برآمده از آن، آن قدر طبيعى و واقعى هستند كه توى دلتان مى گوييد: «طرف چه قلم فاخرى داشته كه تمام رويدادها را يكى پس ار ديگرى ثبت كرده» غافل از اين كه نويسنده هيچ وقت پا به عرصه سفر نگذاشته است.
شايد مصداق بارز اين نوع سفرها، كتاب ماه وشش پشيز «سامرست موام» باشد. كتاب دربيست سى صفحه اول، عادى جلوه مى كند، اما به محض اين كه وارد تو درتوى داستان مى شويد، باد پنجره ذهن شما را با خود مى برد و شما نمى دانيد ، كجا . اين بدترين حادثه اى است كه رضا قاسمى نيز درهمنوايى شبانه اركستر چوبها به آن اشاره مى كند. داستان ساده است. زنى ازمردى كه دوست خانوادگى اش است، مى خواهد كه به دنبال شوهرش برود. شوهرى كه تا ديروز سر به راه و پاى به راه، مى رفته محل كارش وبر مى گشته خانه. اما ديشب، رفته محل كار وامروز نيامده!
اين سفر آن قدر واقعى است كه تا آخر كتاب نيز شكى به دل راه نمى دهيد. گرچه مدام درمتن داستان اشاره مى كند كه اين اتفاقات براى «من» روى داده ولى اين «من» وجود خارجى ندارد. گستره ادبيات ايرانى نيز با اين مقوله آشناست. حكايت خيال پردازى نيست كه به وسط داستان نرسيده، فكر تان دچار بلبشو شود و غرق در بحر حيرت، نفهميد منظور نويسنده چه بوده! بلكه نقل روايت سفر ذهن است. همان سفرى كه راوى تنگسير از آن استفاده مى كند. همان سفرى كه بهمن فرسى در يك شب، دو شب مى گويد و ايضاً روايت شبهاى تهران يا جزيره به قلم غزاله عليزاده.
در نخستين شماره هاى صفحه ادبى اين ضميمه از «پاريس ريويو» نوشتيم و از سردبيرش. اين بار نيز جمله اى از وى نقل مى كنيم كه در گفت وگويش با دو خبرنگار نيويوركى مطرح كرده و قسمتهايى از آن در كتاب «روياى حقيقى» به چاپ رسيد. «پليمپتن» در باره سفر مى گويد: «زمانى بود كه همينگوى فقيد اسلحه را مى گذاشت روى دوشش و مى رفت شاخ آفريقا، شكار. تعدادى از داستانها در همين سفرها شكل گرفتند. امروز اما عده اى نيازى به سفر جسمى نمى بينند. يكجا مى نشينند و اتفاقاً سفرشان با كبوتر خيال بسيار هم طبيعى است» البته لفظ« كبوتر خيال» راما به جمله سردبير «پاريس ريويو » اضافه كرديم چه او از كلمه ذهن استفاده كرد.
ابراهيم گلستان در كتاب« اسرار گنج دره جنى» يكبار ديگر نشان داد كه اهميت سفر ذهن در بدنه ادبيات كجاست. كتاب را كه ورق مى زنيد و سطرها را دنبال مى كنيد، بى شك به اين نتيجه مى رسيد كه دنياى كشف شده زير زمينى توسط آن دهقان، رويايى بيش نيست اما زواياى داستان به گونه اى طراحى شده كه كمتر ذهنى دوست دارد از عبارت«فيكشن» براى اين كتاب استفاده كند. ردپاى امثال گلستان، در نوشته هاى نويسنده هاى بعد از او هم ديده شد تا رسيد به ...
خيال پردازى
ـ ادبيات يعنى خيال پردازى. سعى نكن نوشته هايت را از اين موهبت تهى كنى.
« ژوزه ساراماگو» - نويسنده رمان مشهور كورى و برنده جايزه نوبل ۱۹۹۸ - را كه حتماً مى شناسيد. ساراماگو اين جمله را به خبرنگارى مى گويد كه در يكى از مطالبش نوشته بود: «كورى، چيزى بيش از يك خيال پردازى نيست!»
اما اين خيال پردازيها هم حدى دارد. در ايران سفر ذهن و خيال پردازى، دو مقوله كاملاً متفاوت و جدا از هم هستند. نمونه بارز اين مسأله را مى توانيد در رمان كيمياگر ۲ جست وجو كنيد. پائولو كوئليو در نامه اى به ناشر اختصاصيش در ايران مى نويسد: «من هرگز چنين كتابى را ننوشتم. چطور امكان دارد در ايران چنين كتابى با نام من چاپ شده باشد!»
على رغم پيگيريهاى ناشر آثار كوئليو در ايران، كتاب مذكور مثل شاخ شمشاد در ويترين كتاب فروشيها چشمك مى زند و كسى جرأت ندارد بگويد: «بالاى چشمت، ابروست»
عقب تر هم كه برويم مى رسيم به كتاب معتبر و معروف سينوهه. كتابى كه اصل آن چيزى در حدود صد صفحه است و شما امروز آن را در n صفحه مى خوانيد. آيا اين تأليفات و ترجمه ها، خيال پردازى است؟ اگر واژه بهترى سراغ داريد، ما را بى نصيب نگذاريد.
باور كنيد از اين آثار خانمان برانداز در ادبيات ما كم نيستند. نه اعتراض مى كنيم نه كسى پيدا مى شود كه جلوى نشر اين ... را بگيرد.
مخلص كلام هم يك مثال است. از نويسنده اى فرانسوى كتابى در ايران چاپ شد. از قضا او چند ماه بعد به ايران آمد. در هتل، خبرنگارى به او گفت كه فلان مترجم سرشناس ايرانى، جديد ترين كتاب تو را ترجمه كرده. نويسنده كه اصلاً روحش هم خبر نداشت پيغام فرستاد كه مترجم مذكور را بياورند تا با او گپى بزند! دوستان به سراغ مترجم مى روند. وقتى به او مى گويند كه فلانى مى خواهد شما را ببيند، مى گويد: «مگه اين نويسنده زنده است؟»
- بله. تازه آمده به ايران
- پس به او بگوييد مترجم اثرت امروز مرد.