شنبه ۵ دى ۱۳۸۳ - ۱۲ ذيقعده ۱۴۲۵
Sat, Dec 25, 2004
ويژه ۱
۳۰۱۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
ميهمان زنان
شعرى براى خفتگان بم
گزارشى از بم امسال و زنان
• ويژه نامه « ايران زنان » اين هفته
را درصفحات ويژه بخوانيد.
بچه هاى بم در سالروز زلزله
ميهمان زنان
جاى خالى نشريات صادق و حرفه اى
195081.jpg
چيستا يثربى

در شرايط فعلى وجود نشريات اختصاصى بانوان ضرورى است، چرا كه جامعه  به سمتى پيش مى رود كه بخش عظيمى از بار اجتماع را بانوان به دوش مى كشندو هم در محيط خانه و هم در جامعه بسيار فعال تر عمل مى كنند. علاوه بر الگودهى و تربيت فرزندان در بسيارى از پستهاى كليدى و تصميم گيرى هاى مهم نيز مشاركت و فعاليت دارند. از آنجا كه آگاهى و اطلاع رسانى دو ركن اصلى پيشرفت در هر فرهنگى است و با توجه به اينكه زنان ما نشان داده اند كه آمادگى پذيرش اين آگاهى را دارند، وجود تريبونى كه بدون غرض بتواند اين آگاهى را در اختيار آنها قرار بدهد، لازم است.
زنان امروز جامعه ما زنانى جست وجوگر و چالشگرند و مطبوعات به قطع و يقين نقش مهمى در پيشرفت فكرى زنان و بالطبع آنان نسل آينده دارند.
اما نشريه اى كه مى خواهد تريبون اختصاصى بانوان اين جامعه باشد، مى بايست چه ويژگى هايى داشته باشد؟!
قبل از هر چيز، صداقت در مطرح كردن بى غرض مسائل زنان به دور از گروه بندى و حب وبغض و سلامت ارتباط بايد هدف اصلى چنين نشريه اى باشد. نشريه اختصاصى زنان نبايد به دنبال اهدافى چون تبليغ، تجارت و سياست باشد چرا كه زنان ما نبايد بازيچه و دستخوش تبليغات و جريانات مقطعى روز باشند.
«ايران زنان» بايد بازتاب واقعى و دقيقى از مسائل روز باشد تا مخاطبان از آن طريق بتوانند ضمن دنبال كردن مطالبات خود حرفشان را نيز به گوش مردم و ديگر همنوعان خود برسانندو ديگر اينكه دست اندركاران اين نشريه بايد اهالى حرفه اى روزنامه نگارى باشد چرا كه هدف ارتقاى سطح فرهنگى بانوان كشور ماست و اين مهم جز از روزنامه نگاران حرفه اى با معلومات عمومى بالا و باسواد برنمى آيد.
در مورد فعاليتهاى نشريات اختصاصى زنان در سالهاى اخير مى توانم بگويم با وجود اينكه هر گامى را كه تا به حال در جهت اعتلاى فرهنگ زنان جامعه برداشته شده است مؤثر و مثبت مى دانم اما نبايد غافل بود از اينكه هيچ يك از اين نشريات ايده آل نبوده اند، چرا كه از دو حالت خارج نبوده يا روشنفكر و فلسفه زده بوده اند و يا تبليغاتى و صفحه پركن بازارى!
در شرايطى كه احساس مى شود زنان ما به يك نشريه اختصاصى صادق نياز دارند. اميدوارم «ايران زنان» با شروع خوبى كه داشته است از مطالب متنوع و پربار هيچگاه خالى نشود. خود را محدود به يك حيطه كارى نسازد و بكوشد بدون تعصب و پيشداورى اطلاعات را در اختيار زنان بگذارد و از همه مهمتر نيازهاى مخاطبان خود را در نظر بگيرد.
شعرى براى خفتگان بم
دستى چون گل
195126.jpg
* چيستا يثربى

اين قلب تو بود كه فروريخت
يا سقف خانه ات؟
اندوه صداى توست كه بر باد مى كوبد
يا خاك اين شهر؟
بگو اول تو شكستى
يا كمر جاده هاى تو را ديدن؟...
***
شايد صداى قلب ماست كه فروريخت
وقتى كه فهميديم
ديگر تونيستى
تا زير آن طاق بلند صميمى
ما را به لبخندى ميهمان كنى
خورشيد زير آوار شكسته است
و ما براى رسيدن به تو
بى جاده و بى چراغ
چه راه درازى آمده ايم...
خاك شهرت بر سرمان نشسته است...
خسته ايم، راه گم كرده ايم،
تو نيستى
اما باز
اين دست توست كه چون گلى از زير خاك
به ما سلام مى دهد
نگاه كن!
راه را نشانمان مى دهد...
گزارشى از بم امسال و زنان
ثانيه اى براى نبودن، سالى براى تنهايى
• ويژه نامه « ايران زنان » اين هفته
را درصفحات ويژه بخوانيد.
195114.jpg
آرزو شهبازى
اگر سوسوى اميد از آن دوردست ها نبود...
زهرا صورت مسأله است. مى شود پاكش كرد. مى شود پنهانش كرد پشت پرده بى خيالى. مى شود سپردش به جنجال هميشگى قانون و اداره و اعتبار. حتى مى شود بزرگش كرد و نشاندش صفحه اول روزنامه هايى كه از حادثه اى دور خبر مى دهند. زهرا را مى شود گم كرد توى كوچه هايى كه هيچ كس نمى داند زخمى كه به صورتشان نشسته، كجاى اين زمان از دست رفتنى و به دست چه كسى التيام مى گيرد و به همين سادگى هم مى شود پيدايش كرد. در ظهر ساكت يك اردوگاه، وقتى خيال حرف زدن و درددل كردن، زنها را بيرون مى كشد از كانكس هاى تنگ و تاريك. اما براى تكرار دوباره حادثه نيامده ايم. براى گفتن از زن هايى كه سر پناه و سايه شان را به زمين سپردندو حالا مثل يك يقين گم شده پرسه مى زنند در خلوت خاموش يك اردوگاه. براى گفتن از مشكلات بهداشتى، زندگى در يك كانكس ۱۸ مترى سرد و تاريك، پول هاى وعده داده شده را گم كرده، براى گفتن از اين همه نگاهى كه پشت قاب هاى شيشه اى نشسته اند و ديوارى نيست براى تكيه كردنشان و براى گفتن از فاطمه كه مادر، پدر، خواهر و برادرهايش رفته اند و پاسخ همه سؤال هايم را در يك كلمه خلاصه مى كند: هيچ.
براى گفتن از اين همه هيچ ديگر خيلى دير است. خبرها همه رسيده اند. زن هاى مستمرى بگير ۹ ماه بدون حقوق مانده اند.حمام ها دود مى كنند. سينه بچه ها مى سوزد. مادر طاقت ديدن اشك ندارد. همين چند روز پيش بود كه دختر ۱۱ ساله در اردوگاه دچار گازگرفتگى شد و بعد در شعله هاى آتش سوخت. همين چند هفته پيش بود كه سه چادر در محله عربخانه به علت عدم برق كشى استاندارد طعمه حريق شدند. ما از ساعت ها عقب افتاده ايم و اين خبر ديگر خيلى قديمى است كه مردم به خاطر ترس از آتش سوزى در كانكس هاى سرد مى خوابند. دنبال اميد مى گرديم. اردوگاه جاى مناسبى نيست. سرپوش مى گذاريم روى اين همه يقين گم شده ومى رويم.
ـ دنده ،۳ كلاچ آزاد
چادر سياه چين هاى صورتش را قاب گرفته و آينه برق نگاهش را.
«ما گله اى نداريم. بايد روى پاى خودمان بايستيم. زلزله همه چيز را از ما گرفت. الآن همين يك ماشين را دارم كه با آن به زن ها آموزش مى دهم. متقاضى كم نيست اما امكانات نداريم. تا حالا چند بار رفته ايم كه يك كانكس براى آموزشگاه رانندگى به ما بدهند، اما هر دفعه يك چيزى گفته اند. مى گويند ضامن مى خواهيم. يك پيرزن ۶۰ ساله كه همه كس را از دست داده از كجا بايد ضامن بياورد. شايد قسمت اين بوده. شايد...»
از ماشين خاك گرفته پيرزن پياده مى شوم و با دنده ۵ راه مى افتم پى زندگى. پى جايى براى بهتر زيستن؟!! زن ها محكم چسبيده اند به دست هايم، شانه هايم، قلبم، روحم. دورتادورم سياهى است و فرياد. زن ها لحظه به لحظه زيادتر مى شوند و دايره سياهى بزرگتر. زن هايى كه براى گرفتن پتو چند روز است كه پشت پنجره هاى كوچك بهزيستى صف كشيده اند، حالا دور من حلقه مى زنند و تا چشم به هم مى زنم، دست ها، جيب ها و كيفم پر از ورق هاى تاخورده شناسنامه هايى است كه آدم هايشان را در سرماى بى پير كانكس ها گم كرده اند.
و پتو، پتو... پتوهايى كه مى رفتند و مى آمدند. پتوهايى كه شب دور تا دور آتش، رديف به رديف كنار هم خوابيده بودند. پتوهايى كه هر روز بزرگ و بزرگ تر شدند و شهر را پر از بوى مرده خودشان كردند. حالا اين زنده ها بودند كه مى خواستند روح يخ زده شان را توى پتو بپيچند. مسؤولين بهزيستى كرمان مى گويند ما به همه مددجويان بر اساس ليست مددجويى پتو مى دهيم. مى گويند سال ۸۳ به خاطر نداشتن اعتبار حقوق مستمرى بگيران را پرداخت نكرده ايم. معاون اجتماعى سازمان بهزيستى كشور نيز اعلام كرده است كه با گذشت چند ماه از سال تاكنون براى زنان و كودكان بى سرپرست زلزله زده بم از سوى دولت اعتبارى اختصاص نيافته است. وى مى گويد: قرار است ۳۰ ميليارد تومان اعتبار به استاندارى كرمان براى رسيدگى به وضعيت بم پرداخت شود و ۵۰۰ ميليون تومان از اين مبلغ براى معلولان، كودكان و زنان بى سرپرست اختصاص مى يابد كه در صورت پرداخت نيز تنها براى هزينه يك ماه اين افراد كافى خواهد بود. زن ها را همان جا در محيط بسته وعده هاى دور رها مى كنم و از دايره به بيرون مى آيم. زنى از آن دور فرياد مى زند: «پس كمك هايى كه به ما شد كجا رفتند؟» راهم را مى كشم و مى روم. نمى شود گفت كه آن كمك ها در حاشيه پايتخت توسط دلالان حراج شده اند. نمى شود گفت كه ادعا كرده اند كه شما اجناس دست دوم را قبول نمى كرده ايد، براى همين مجوز فروش آنها را صادر كرده اند.آمده ايم نور ببينيم. از تاريكى كه نمى شودنوشت.
فرماندارى پر از رفت و آمدهايى است پى هيچ.
ـ «بعد از زلزله بهزيستى هنوز نتوانسته مستمرى زنان را بپردازد. مسؤولين در مورد اين زن ها چه فكر مى كنند؟ ما مراجعه كننده اى داشته ايم كه اشك ريخته و مى گويد من صبح، صبحانه نداشته ام به بچه ام بدهم و توى مدرسه حالش به هم خورده. مسؤولين مرتب مشكلات را از رسانه ها اعلام مى كنند اما بازگو كردن اين مشكلات چه تأثيرى در رفع آن داشته؟»
الهه دانشور، مشاور فرماندار بم در امور بانوان، در خصوص فعاليت هاى اين مركز مى گويد: «بعد از زلزله ما به همه اردوگاه ها سر مى زديم و از طريق فرماندارى، رؤساى ادارات مربوط را در جريان اين مشكلات قرار مى داديم. بسيارى از دانشجويا ن دختر دانشگاه آزاد را به عنوان فرد زلزله زده به دانشگاه هاى ديگر معرفى مى كرديم كه مشمول كمك هايى از جمله شهريه رايگان قرار گرفتند. از طرفى براى بسيارى از خانم هايى كه شوهر و فرزندانشان را از دست داده بودند، پرونده هايى تشكيل داديم و براى پرداخت مخارج كفن و دفن، حق انحصار وراثت و قيم  نامه، آنها را به هلال احمر معرفى كرديم. بسيارى از دخترهاى تازه ازدواج كرده و بى سرپرست هم براى دريافت جهيزيه به شرط معافيت با پايان خدمت همسرانشان به كميته امداد معرفى شدند. از طرفى با تشكيل كميته اى متشكل از فرماندارى، ستاد راهبردى، بنياد مسكن و بهزيستى به اولويت بندى خانم هاى تحت پوشش بهزيستى براى ساخت مسكن دائم اقدام كرديم.»
دانشور همچنين از ساخت مجتمع يا خوابگاهى براى اسكان دخترا ن خود سرپرست خبر مى دهد و مى گويد: «كارهاى زيادى انجام شده، ولى مشكلات بيش از حد تصور ماست. شهرى كه ظرف چند ثانيه تمام امكانات خود را از دست داده، نياز به همت بيشترى براى بازسازى دارد.» از وى در خصوص وضعيت زنانى كه به تازگى بچه دار شده اند، مى پرسم «در روزهاى اول زلزله، بهداشت براى استفاده از وسايل تنظيم خانواده به منظور جلوگيرى از باردارى خيلى تلاش كرد، چرا كه واقعاً بچه دارى در كانكس با همه اين مشكلات كار سختى است. اين زن ها شايد ماهى يك بار هم نتوانند به بچه هايشان گوشت بدهند.البته آمار تولد زياد نيست؛ اما آمار ازدواج و طلاق زياد بوده. آمار ازدواج به اين دليل است كه دختران بى سرپرست به خاطر شرايط سخت زندگى با اقوام و يا شانه خالى كردن خويشاوندان از سرپرستى آنها، به ازدواج با مردانى خيلى بزرگتر از خودشان تن در مى دهند.»
ـ و طلاق؟
ـ «خانم هايى كه مشكل مالى دارند به طور صورى از همسرشان جدا مى شوند كه تحت پوشش بهزيستى يا كميته امداد قرار بگيرند.»
ـ نمى شود اين زن ها را با آموزش و اشتغال به آينده اى اميدوارانه تر از اين ازدواج ها و طلاق ها سوق داد؟
ـ «ما به آموزش توجه كرده ايم. اما به اشتغال نه! اغلب دخترها پس از آموزش، به حال خودشان رها مى شوند. اين تبعات روحى و روانى اش بيشتر است.»
مؤسسه خيريه گل مريم را به سختى پيدا مى كنم. در نقطه ساكتى از شهر. فكر مى كنم شايد آن گم كرده را اينجا بشود پيدا كرد. در ميان ديوارهاى ترك خورده كارگاه كه شوق يارى اش آنقدر هست كه هراس فرو ريختنش نيست تا چند ماه پيش همين سقف ترك خورده را هم نداشت. نمى خواست پولش را صرف هتل كند. با اين پول مى شد خانواده اى را تأمين كرد. آنهايى كه مثل او از كشورهاى ديگر آمده بودند، مشكلات او را نداشتند. او با هزينه شخصى آمده بود و حالا در اين خانه قديمى تنها به مريم فكر مى كرد.
او را به دنيا آورده بود؛ بزرگ كرده بود ومى خواست روزى به مادرى دلسوز بسپاردش.
- «اگر لطف خدا باشد وگروه هايى دربم باشند كه هدف ما را بدانند وبه ما ملحق شوند، (چون ما بدون حقوق ودرآمد كارمى كنيم) ، شايد بشود اين كار را وسعت داد. درحال حاضر تمام بارها روى دوش خودم است. چون مردم بم درشرايط سختى هستند. آنها غمزده اندو بايد زندگى تازه اى را شروع كنند واين مانع آن مى شود كه به ديگرى فكر كنند. تا اينجا كه موفق بوده ايم؛ اميدواريم بعد از اين هم باشيم.» گل مريم اگرچه درباغچه خانه اى دور زندگى مى كند، اما خيلى از زنهاى بم او را مى شناسند. آنهايى كه هر روز تكه اى از دردهايشان را پشت چرخهاى خياطى اين خانه جا مى گذارند و مى روند.
- «پدرم هميشه مى گفت وقتى دست راست كمك مى كند، دست چپ نبايد بفهمد؛ تربيت من هميشه اينطورى بوده. هيچ وقت براى مؤسسه تبليغ نكردم . اگر زن ها احساس كنند كه دراين مكان مورد حمايت هستند، حتماً خودشان مى آيند. آرزوى من اين است كه به همه اين زن هاى آسيب ديده كمك كنم تا بتوانند روى پاى خودشان بايستند.» امروز كه با سيمين خاكپور صحبت مى كنم، درنقطه ديگرى از شهر ، زن ها وكودكان افتتاحيه مركز حمايتى گل مريم را جشن گرفته اند . قرار است بازارچه اى نيز درحمايت از اين زنان درتهران افتتاح شود واين هم بردوش سيمين است. زنى كه درآن ديار نيز به همراه همسرش مؤسسه خيريه اى تأسيس كرده تا بتواند به تمام مردم دنيا كمك كند.
شوق يافتن روحى كه خودش را گم كرده است، آنقدر دراو حقيقت دارد كه براى لحظه اى هرچند كوتاه، دروغهاى مردم فريب را از ياد مى بريم وجست و جو ادامه مى يابد.
ستاد ملاحظات روانى اجتماعى ، كارش مراجعه به افراد است . آنها درگروههاى ۲ نفره به كانكس ها سر مى زنند وپس از شناسايى افرادى كه سخت تر با فاجعه كنار آمده اند، برايشان جلسات بازگويى روانشناختى وتكنيك آرام سازى مى گذارند وبراى سوگ هاى حل نشده جلسات اضافى تر.
- «برنامه اصلى ما روى مفهوم مشاركت وتوانمند ساختن مردم براى حل مسائل ومشكلات به دست خودشان متمركز شده است كه دراين راستا با خانم هاى سرپرست خانوار ودختران جوانى كه سرپرست از دست داده اند، به طور خاص تر درارتباط هستيم. به همين منظور، با همكارى افراد معتمد محل، شوراى شهر وشهردارى تهران، اردوى تابستانى برگزار كرديم ودرطى مسير به ۷۳۰ نفر از دختران وپسران حاضر در اردو بعضى مهارت هاى اجتماعى را آموزش داديم.» خانم دهباشى، مددكار ستاد مداخلات روانى اگرچه براى فعاليت هاى اين مركز تقسيم بندى جنسيتى قائل نيست، اما خوب مى داند كه زنها آسيب پذيرترند، مى داند اگر مردى همسرش را از دست بدهد، باز خودش سرپرست خانواده است وفشار كمترى را تحمل مى كند. ديگر نگران آينده وگذران زندگى نيست، ولى زنهاى سرپرست ازدست داده رو به آينده اى نامعلوم گام برمى دارند. سرپرستى بچه ها، فشار مسؤوليت هايى كه جامعه بردوش آنها مى گذارد و تأمين زندگى ... اينها همان زن هايى هستند كه بعد از زلزله حداقل مستمرى تعيين شده شان را هم نتوانسته اند از بهزيستى دريافت كنند. اينها همان زنهايى هستند كه هنوز براى آنچه از دست داده اند، جايگزينى نيافته اند كه بتوانند به آن احساس تعلق كنند.
- «وابستگى به گروه خاص همان شغل است؛ وابستگى به يك تشكل است. متأسفانه در هيچكدام ازفعاليت هاى بازسازى دربم، روى مشاركت مردم تأكيد نشده است. اگر ازهمان روز اول زنها را تشويق مى كردندكه امور خودشان را به دست بگيرند، خيلى زودتر مى شد آنها را به زندگى برگرداند. اما اين كار نشد. آنها نيروهاى خودشان را داشتند ومردم تنها مصرف كننده بودند. براى همين، بعد از رفتنشان هم نمى توانند اين وظيفه را تحويل مردم بدهند وجاى خالى شان خيلى زود احساس خواهد شد.» به او مى گويم اغلب زن هايى كه درشهر با آنها برخورد داشته ام، اگرچه دروظايف مهم اجتماعى مشغول كاربودند، اما انجام اين وظيفه را جز با مصرف قرص هاى آرامبخش نمى توانستند برعهده بگيرند.
- «وقتى افسردگى عميق باشد، مصرف دارو مى تواند علائم افسردگى را كمتر كند تا فرد براى پذيرش مشاوره آماده باشد درواقع فرد بايد ازنظر فيزيولوژى آمادگى لازم را پيدا كند واين كار دربعضى موارد، جز بادارو امكان پذير نيست»
آرامش بى يقين هرگز روى كار نمى آيد درشهر حرف ها و وعده هاى بى سرانجام ، يقين گمشده را كجا بايد يافت؟
«ما تجربه داشتيم كه مدت زيادى روى مردم كار مى كرديم تا آنها را قانع كنيم كه سامان گرفتن اوضاع زمان زيادى مى خواهد. اما با يك تصميم غلط مسؤولين ، وضع روحى مردم به هم مى ريخت واين كلى كار ما را سخت تر مى كرد.يعنى همين مردم از فردا مردمى عصبى بودند كه حاضر به همكارى با ما نمى شدند. مثلاً يكى ازمشكلات زمانى اتفاق افتادكه آمار تلفات را ۲۶ هزارنفر اعلام كردند.» دهباشى نگرانى اش را درخصوص بحران روانى دختران وپسران اينگونه بيان مى كند: «ما همواره توصيه كرده ايم كه درشرايط بحران، تصميمات مهم مثل ازدواج گرفته نشود؛ اما شاهد بوده ايم كه به دليل استيصال ، بسيارى ازدخترهاى جوان خودشان به مردهاى مثلاً ۲۰ سال بزرگتر ازخودشان پيشنهاد ازدواج داده اند، تنها براى آنكه سرپناه وتكيه گاهى داشته باشند واحساس امنيت كنند. يا پسرى كه تنها فرد بازمانده از خانواده است، وقتى از نظر اقتصادى وبسيارى مسائل ديگر تأمين نباشد، با انواع آسيب ها ومشكلات روبروست؛ چرا كه درفجايعى مانند جنگ و زلزله به دليل آنكه افراد مختلفى ازجاهاى مختلف وارد شهر شده اند، ما با انواع الگوها روبرو هستيم وطبيعتاً درزلزله بم به خاطر بزرگ بودن ابعاد فاجعه، بازگشتن به زندگى عادى خيلى طول خواهد كشيد ومهمترين كار ما در بخش اجتماعى تشكيل تشكل هايى به دست خود مردم است، ازجمله تشكيل انجمن ضايعات نخاعى ، با توجه به اينكه بعد از زلزله نزديك به ۲۴۵ نفر ضايعه نخاعى داشته ايم كه بخش اعظم اين افراد را خانم ها تشكيل مى دهند؛ خانم هايى كه بايد زندگى را اداره كنند وازطرفى نگران ازدواج مجدد همسرانشان نيز هستند. مادراين انجمن همه امور را به خود اين زن ها سپرده ايم ومدير آن هم دختر ۱۸ ساله اى است كه خودش دچار آسيب ديدگى شده است. زنى كه بتواند مشكلات ديگران را حل كند، مسلماً به اين باور خواهد رسيد كه به حل مشكلات خودش هم قادر خواهد بود واين مى تواند براى زنان سالمى كه دچار افسردگى هستند، الگوى بسيار خوبى باشد» . خيلى دلم مى خواهد مهناز را ببينم. مهناز ۱۸ ساله اى كه رئيس هيأت مديره انجمن ضايعات نخاعى شهرستان بم است. امكانش مهيا نمى شود، درنگاه بم اندوهى تازه موج مى زند.
- «با توجه به نزديك شدن زمان سالگرد، افسردگى ها خيلى شديدتر شده . مردم دارند به سمت اين باور مى روند كه آنهايى كه رفته اند، بر نمى گردند. ازطرفى جاى خالى چيزهايى كه ازدست داده اند، دراين يك سال هنوز پرنشده است. كارما دراين مقطع به نوعى آماده باش است.
شب از راه مى رسد . بهانه خوبى است براى رهاكردن روشنى. براى دوباره نگريستن به زهرا؛ به يقين گمشده اى كه هنوز درتاريكى قدم مى زند. قلم ها دوباره به كار مى افتند. كاغذها ورزنامه ها سياه مى شوند . يك سال پيش درچنين روزى ... يك سال پيش درچنين روزى آيا خيال تحقق وعده ها اين همه دور بود؟! مى شود باز هم از پيش بينى ۲ برابر شدن نقشه هاى ساختمانى دربم خبرداد. مى شود آن يقين گم شده را يك سال ديگر هم به فراموشى سپرد. چه فرقى مى كند؟! زنها هنوز ايستانده اند. چگونه اش را بايد از كوير پرسيد وما فقط مى دانيم كه پتوها را دزديده اند؛ هلال احمر اطلاعى ندارد. آنها را هم كه مى فروشند ، كهنه بوده است. مرضيه زيريكى از همين پتوهاى كهنه روى دفتر خاطراتش مى نويسد:» كاش ساعت هابال داشتند وهر چه زودتر شهرمان ساخته مى شد. اميد از دوردست ها سوسو مى زند. »
بچه هاى بم در سالروز زلزله
شقايق هاى سوخته
نخل هاى خشكيده
195099.jpg
فاطمه رحيمى
سيب سرخى را كه دردست داشت، به هوا انداخت ، سيب چرخيد و بازگشت ؛ سيب را بوييد ؛ بوى مادرم را مى دهد. سخت بود؛ آوار مى ريخت؛ ترسناك بود ؛ خونه ها خراب مى شد، تاريك بود ؛ مهتابى رويم افتاد؛ حالا از سقف مى ترسم. مادرم مرد؛ دو خواهر داشتم. اميرحسين ادامه نمى دهد!
كلاس پنجم ابتدايى است
براى ورود به مدرسه بدون حصار جهاد در خيابان سيدظاهرالدين چندان نيازى به مجوز رسمى هم نيست چون حريم مدرسه و خيابان مشخص نيست. محمدرضا كلاسهاى مدرسه را نشانم مى دهد. كانكس هاى ۱۴مترى كه سوز سرما از درزهاى آن نفوذ مى كند و به گواهى معلم مدرسه بچه ها يكى دوساعت اول صبح از شدت سرما در كانكس ها نمى توانند درس بخوانند و زمان مفيد كلاس درس از وقتى كه آفتاب مى تابد ، شروع مى شود. محمدرضا پدر ، مادر و برادرش را از دست داده است و عمه مهربانش سرپرستى او را برعهده دارد. «اينجا ما سردمان مى شود؛ نمى توانيم درس معلم را بفهميم ؛ چراغ كه روشن كنند، نفسمان بند مى آيد. پارسال خيلى زياد بوديم؛ همه دوستانم مردند!»
در سايه سار عشق
پسربچه هاى اين مدرسه حالا وحشت و هراس آن روز را فراموش نكرده اند، به روى خود نمى آورند. از هر سؤال اضافه هم بيزارند، فقط دوست دارند شيطنت كنند و فوتبال ، عشق اول همه آنهاست . انگار اين يكى چندساعت حضور در كنار هم بودن و مدرسه را با هيچ دغدغه اى كه خاطرات ناگوار را تداعى مى كند تعويض نمى كنند. بچه ها از پله هاى عمر ما بالا مى روند؛ اين را در مديرمدرسه آل احمد خواندم ودر مدرسه جهاد به عين دل ديدم. معلمى كه وقتى دراين ساحت مقدس بدون حصار قرار مى گيرد، خاطره داغ سوزانى را كه بر دل دارد، پشت جوى هاى مدرسه كه حكم حصار دارند، جا مى گذارد و اينجا نگران كودك هفت ساله اى است كه كسانش در زير آوار به رحمت ايزدى رفته اند واحسان از آن روز به بعد زبانش بند آمده و قادر به تكلم نيست . معلمى كه نگران پا و روده هاى آسيب ديده على داود آبادى است و همبازى بچه هاى كلاسش مى شود تا آنقدر بدوند كه سرماى درون كانكس ها فراموششان شود و اين يعنى عشق .
وقتى آفتاب بتابد
از يك مدرسه دو شيفتى كه ۲۵۰ دانش آموز داشت ، حالا فقط ۷۰ دانش آموز پسر و دختر مانده است كه در يك شيفت كنار هم هستند. مدرسه در حال بازسازى است و بعضى كلاسها درون چادر تشكيل مى شود. به داخل يكى از همين چادرها سرك مى كشم. زمين خاكى و تخته سياه تاريك ميز و نيمكت هاى واژگون روى هم و بادكويرى چادر را به هرسو تكان مى دهد. دفتر مدرسه صغرى جبارى هم يك كانكس است كه وقتى رسيدم چندمعلم از يادآورى خاطره زلزله متأثر بودند. معلم كلاس دوم درميان پرونده ها عكس يكى از دانش آموزان پارسال خود را ديده است: دختر زرنگ و شيرينى بود، باخانواده اش زير آوار رفت! مقطع و بريده بريده حرف مى زند. معلم ديگر نفسى برمى آورد و آهى مى كشد. اينجا همه داغ ديده اند؛ هيچ كس روحيه وحوصله ندارد؛ كار ما سخت تر است . مى دانم چه مى گويد! نمى شود از معلمى كه او هم يك انسان است ، توقع كارهاى خارق العاده داشت. كسى كه فرزندانش زير آوار مانده اند، چگونه مى تواند انرژى و روحيه به ديگران تزريق كند، آن هم به كودكانى كه هرگز فراموش نخواهند كرد چه بر سرشان آمد وچه گذشت! فائزه تند حرف مى زند، صورت گلگونش به خاك مدرسه وچادر كلاس آلوده است و دلش مى خواهدجايى درس بخواند كه نور و گرماى كافى باشد. فاطمه اسحاقى با دستان كوچك كلاس سومى اش در آن جمعه خونين ياد گرفته است وقتى سالم از زير آوار بيرون آمد بايدبرود آهن و آجر و چوب آوار همسايه را پس بزند تا دوستان كوچكش را نجات بدهد و حسين كلاس چهارمى هيچ نقاشى اى را دوست ندارد، مگر اينكه با رنگهاى دلش عكس مادر و خواهر از دست رفته اش را بكشد: فاجعه عمقى به قدر اقيانوس ها داشت.
به سر بلندى خورشيد
دختران جوان هنرستان فنى حكيم فارابى هم فاجعه وعمق آن را دريافته اند و هم قدرت تحليل و نقد اوضاع را دارند. و از نوع تقسيم كمك هاى مردمى، نبود امنيت كافى در شهر و هجوم غيربومى ها گله مى كنند و مى گويند اگر اختيار شهرمان را به خودمان بدهند آنقدر همت و اراده داريم كه آن را دوباره بسازيم. ما آبروى بم هستيم.
دكتر حسين آرمان مدير آموزش و پرورش بم همه مشكلات موجود را مى پذيرد و متذكر مى شود: بارها فريادزده ام عمق فاجعه زياد است و هرچه كار مى كنيم، كم است ما بودجه اى خارج از شمول نياز داريم تا درمعلمان ايجاد انگيزه كنيم. من بمى هستم؛ مشاوره خوانده ام؛ دلم براى بچه هاى بم مى تپد؛ اين بچه ها سوء تغذيه دارند؛ معلمان روحيه ندارند؛ نوسازى مدارس براى حصاركشى مدرسه هاكند عمل مى كند اميدواريم بتوانيم با ايجاد كلاسهاى مداخله در بحران و مشاوره براى معلمان و به كمك تشكل هاى غيردولتى راهى به جايى ببريم.
وقتى عمو پورنگ براى اجراى مسابقه نامه به خدا به بم رفت ، افزون بر ده هزار نامه به خدا از شقايق هاى نوشكفته اين شهر به آسمان ها رفت و از آن روز به گواهى معلمان وخانواده ها گلبرگ هاى اميد بر چهره غبار گرفته كودكان بم جوانه زده است. شايد اين اقدام شايسته ثمره ماهها و ساعت ها كلاس مشاوره و خلاقيت در بحران را داشته باشد.
جوانه خواهند زد
جوان ونوجوان و كودك ايرانى را بايد در شرايط خاصى ديد وشناخت .ويگرام سيماترا دانش آموز ۱۴ ساله هندى پس از بازديد از مدرسه سعدى در توصيف بچه هاى بم مى گويد: روحيه قوى آنها مرا شگفت زده كرده است؛ تلاش آنها براى ساخت شهرشان تحسين برانگيز است و كارن شاب دختر نوجوان هندى كه با هم سن و سالانش در مدرسه محدثه ديدار كرد، مى خواهد وقتى به كشورش بازگشت، به دوستانش بگويد از بچه هاى بم ياد بگيرند كه در آوارهاى شهر سوخته خودمانده اند و مى خواهند آن را بسازند.
باور بچه هاى بم از اعتقادات راسخشان سرچشمه مى گيرد، آنجا كه وقتى از دخترى ۹ ساله مى پرسى مى خواهى چه كاره شوى جواب مى دهد: هرچه خدا بخواهد. اين بچه ها مى خواهند شهرشان را خودشان بسازند و بى ترديد اگر بم روزى به شهر آرمانى آنها تبديل شود و دوباره رنگ زندگى بگيرد، دستان همين بچه ها خشت خشت آنها را نهاده است. كودكان معصوم در سايه سار عشق وقتى آفتاب بتابد، به سربلندى خورشيد جوانه خواهند زد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |