شنبه ۵ دى ۱۳۸۳ - ۱۲ ذيقعده ۱۴۲۵
Sat, Dec 25, 2004
ويژه ۳
۳۰۱۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
بررسى داستان « پرى سا» اثر فرشته سارى
در باره «نادين گورديمر» برنده نوبل ادبى
بررسى داستان « پرى سا» اثر فرشته سارى
پرى سا، زنى درصدف تنهايى
195054.jpg
حسن پارسايى
دركتاب« پرى سا» اثر « فرشته سارى» زنى درباره زندگيش حرف مى زند. ما ازهمان آغاز با برون فكنى
احساسات وانديشه هاى او همراه مى شويم ودرهمان حال منتظريم كه به محرك وانگيزه اصلى روايت سيال وبى حدو مرز او پى ببريم؛ يعنى شاهد شكل گيرى لحظه به لحظه حوادثى باشيم كه درنهايت با يك گره گشايى معنا دار
به تمام حوادث قبلى شكل داستانى معينى ببخشد.
نويسنده ، ماهرانه ورود و آغاز زندگى دريك باغ را براى شروع داستانش انتخاب مى كند و بلافاصله درهمان آغاز اشاره مى نمايد به حضور « پرى» كه ميان باغ به سر مى بردوگياه خوار هم هست(صفحه ۱۱) . او با اشاره به اين شخصيت، تيكى به ذهن مى زند،خواننده را به فكر فرو مى برد و سپس دور مى شود تا ذهن او را درحالت تعليق نگه دارد. خواننده هم با اشتياق انتظار مى كشد كه داستان ناگفته «پرى» را بداند اما نويسنده كه راوى وظاهراً شخصيت اصلى اثر هم هست، روايت را به موضوعات شخصى زندگى خويش مى كشاند وحتى حضور اين پرسوناژ تنها، عجيب، سفيد و برف گونه (صفحه هاى ۱۰ و ۱۱) را بهانه اى براى « روان پردازى» خويش قرار مى دهد.
دربخش اول كتاب، رازناك بودن روايت، گيرايى وعاطفى بودن اثر بيشتر است وما كاملاً با آن همراه مى شويم. روايت به شكل سيال وروان پيش مى رود وبى آنكه دچار دست انداز غامض گويى وغامض نمايى گردد، ما را شيفته ذهن وزبان زيباى نويسنده مى كند.
احساس مى كنيم سيلابى از احساس ومعنا ما را به اعماق و فرودست ترين زواياى پنهان زندگى مى كشاند. اين ويژگى بدان علت است كه نويسنده دمى از انسان، گياه ، شىء، خيابان، خانه، زندگى و ... صدها پديده طبيعى واجتماعى ديگر غافل نمى ماند. صراحتاً بايد گفت كه ضرب آهنگ (Tempo) نثر وريتم عاطفى احساسات نويسنده (راوى ) وحتى نوع نگاه عميق او ما را همانند يك سمفونى زيبا با همه فراز و فرودهايش مفتون مى سازد و نشان مى دهد كه اتفاق مهمى افتاده و آن ، اين است كه نويسنده همه چيز را براى خود درونى كرده و بعد به نوشتن پرداخته است، از اين رو ما شاهد زبانى به غايت زيبا وعاطفى هستيم: « نگاه مى كندونگاه بر مى دارد» (صفحه ۱۹)، « دراين اتاق درندشت خالى، ده بار ميزم را جابه جا كرده ام تا نقطه اى را پيدا كرده ام كه مرا بپذيرد» (صفحه ۴۲ )،« يك ذره ازمن مى شود وبا من يكى نمى شود» (صفحه ۸۶)،« جاى صندل هايم روى برف، مثل علامت هاى سؤال باقى مى ماند» (صفحه ۱۰۴) و ...
نويسنده با نقض معنا واستفاده از تناقضات واژه اى ومعنايى براى خلق معنايى با همان سنخيت اما به غايت نيرومند، عاطفى ودرونى، اثرى بسيار زيبا خلق كرده، اما اثرش ماهيتى گزارش گونه دارد واز محدوده خبردهى هاى عاطفى زندگى شخصى فراتر نمى رود.
ذهنيت راوى، ذهنيتى كنجكاو، مداخله گر وازلحاظ عاطفى بيانگر موقعيت يك انسان نيازمند به محبت است كه متناسب با تأنيث او، عميقاً زنانه مى نمايد. حتى تا حد زيادى او را زنى خانواده دوست واهل زندگى معرفى مى كند.
ما از همان آغاز بانگاه و سبك نويسنده آشنا مى شويم؛ رويكردى ناتوراليستى، آميخته بايك اكسپرسيونيزم زبانى وتخيلى برگرفته از واقعيت و گاه رؤيا گونه كه درلحظاتى به شعر پهلو مى زند، اثرى به غايت زيبا به وجود آورده كه درهر دو عرصه زبان ومحتوا حرف هاى فراوانى براى گفتن داردو با اطمينان مى توان گفت كه درسراسر آن، اكثر واژه ها از « قاب گونگى» معنايى لفظ ها درآمده اند و با ژرف انديشى بسيار زيبا و زنانه ذهن نويسنده درآميخته اند. زبان او اغلب از زير متن معنا دارى برخوردار است . اما صد افسوس كه اين همه زيبايى ذهن وزبان، نهايتاً درحد گزارشى عاطفى ودرون نگرانه باقى مى ماند. خواننده همواره انتظار مى كشد تا اين همه برون فكنى زيبا به شكل گيرى يك داستان بينجامد، ولى اين اتفاق مهم واصلى هرگز نمى افتد. عجيب اين كه كتاب « پرى سا» اثر فرشته سارى دردل خود ده ها موضوع داستانى دارد كه هركدام مى توانست مبناى يك داستان قرار بگيرد.
اما نمى توان ويژگى نگاه ذهنى او را به واقعيت ها نديده گرفت. او همزمان داراى دو نگاه « جزئى نگر» و « كلى نگر» است ودرسراسر اثرش هر دو را با هم پيش مى برد.
گاهى چنان به جزئيات مى پردازد كه گويى اشياى محيط زندگى جزئى از وجود پرسوناژها به حساب مى آيند. نثراو كه «حس آميز» و « تفكر برانگيز» است، كمك مى كند تا همه اين حساسيت ها و زيبانگرى ها به خواننده تسرى يابد. جزئى نگرى اوحس زندگى درزمان و مكان را نشان مى دهد.
جزئى نگرى هاى او اغلب به كلى نگرى مى انجامد وبا « لايه بندى» معنا دارى ما را تا حدودى از وجوه ناتوراليستى رويكرد او دور مى كند؛درنتيجه ، لحظه هاى ماندگارى را درهمدلى بازندگى روزمره اش مى آفريند كه حاصل مكانيزم تأثير پذيرى وتأثيرگذارى متقابل ذهن او و واقعيت هاى بيرونى و درونى است:
دربخش دوم كتاب، نويسنده به ناگفته ها مى پردازد وسعى دارد از شخصيت « پرى» به عنوان يك مديوم استفاده نمايد وما را با قسمتى ازوقايع گذشته آشنا كند.اينجا پى مى برم كه آن « تيك ذهنى»  كه قبلاً با حضور « پرى» به ذهن ما زده شده بود، صرفاً به خاطر خود راوى بوده است. لذا داستان گيرايى اش را كم كم از دست مى دهد واز آن تعليق نخستين تهى مى گردد.
نويسنده درحقيقت برآن است كه قسمتى كوتاه از گذشته « پرى» را با شكستن زمان و به كمك تك روايت هاى پاره پاره لابلاى اثر جاى دهد. او مى خواهد دو زمان وزبان را با دو چرخش ذهنى (از گذشته به حال و بالعكس) پيش ببرد (صفحه هاى ،۷۶ ،۷۸ ۷۹ و ۸۳) تا بلكه در ذهن ما نسبت به روايت بخش اول گره ذهنى ايجاد نمايد و احياناً اگر در پايان بخش دوم حرفى هم دارد (كه ندارد)، براى آن به گونه اى پيچيده زمينه سازى كرده باشد.اينجا گاه و بى گاه، واقعيت را به ذهنيتى محض و انتزاعى تبديل مى كند تا تعليق زا و درون نگرانه تر جلوه نمايد (صفحه هاى ۸۱ و ۸۲)، اما اغلب به تكرار وحتى به نوعى بى معنايى معنادار مى انجاميد (صفحه هاى ۸۲ تا ۸۸). هسته مركزى آن را اقتدارگرايى و يك نگرش فيلسوفانه زنانه و حتى نوعى «بازى با معنا» تشكيل مى دهد كه سنخيتى با بقيه اثر ندارد و تعريف نويسنده از شيوه «سيال ذهن» مخدوش مى شود.ويژگى سيال ذهن اين است كه نويسنده مى تواند همه چيز را سريع، بى امان، برون ريزانه و بدون آنكه برش يا پرش ذهنى در آن باشد، پشت سر هم رديف و روايت نمايد. عيب آن هم اين است كه چيزهاى بى ربط زيادى ـ ولو معنادار ـ فضاى داستان را پر مى كند، طورى كه سره و ناسره، معنادار و بى  معنا و لازم و غيرضرورى، همه با هم در مى آميزند و گاهى عدم تمركز ذهنى نويسنده حول موضوع اصلى اش، يك پارچگى اثر را از بين مى برد.
195015.jpg
نويسنده در جاهايى كه در مورد گذشته حرف مى زند (فلاش بك)، از ياد مى برد كه ظرفيت و شتاب شيوه «سيال ذهن» با «به گذشته رفتن ذهن و زمان» مقدارى فروكش مى كند. لذا حرف هاى ناگفته اش را با همان ذهنيت پرشتاب و «محدوديت گريز» ادامه مى دهد. او با استفاده از تشابهات اسمى، پريسا (دو شخصيت به اين نام)، و با اشار ه به اسامى عماد و پرشيد همواره مى خواهد قرينه هاى داستانى براى خودش و شوهرش (عماد) خلق كند و در همان حال ذهن خواننده را به «يكسان پندارى» اين پرسوناژها ارجاع دهد كه متأسفانه به پريشانى و ابهام ذهن خواننده منجر مى گردد.
«پرى سا» اثر فرشته سارى از لحاظ رويكرد، زبان، دغدغه هاى ذهنى وحتى بخشى از محتوا شباهت انكارناپذيرى به رمان (در اصل، داستان) «چراغ ها را من خاموش مى كنم» اثر «زويا پيرزاد» دارد، با اين تفاوت كه اثر «پيرزاد» على رغم اضافه بودن بخش قابل توجهى از آغاز و پايان آن، سرانجام به داستان تبديل شده است، اما «پرى سا» مثل بسيارى از آثار زيبا، گيرا و «زبان مند» ديگر بدون شكل و غايتى داستانى و حتى به گونه اى ناتمام خاتمه مى يابد.
نويسنده در پردازش شخصيت ها (جز شخصيت «پرى») بسيار موفق است.گفتار و رفتار بعضى از آنها چنان است كه فقط از پرسوناژهاى داستانى سر مى زند، مثلاً شخصيت اول آن، يك خرگوش سفيد عروسكى مى خرد و آن را به دليل عاطفى در قفس خرگوش هاى واقعى مى گذارد (صفحه ۳۴)؛ چنين رفتارى ظرفيت عاطفى و احتمالى آن را دارد كه واقعاً حادث شود. ما هم آرزو مى كنيم حتماً روى دهد تا انسان ها با معنا و ژرف انديش باشند و در نتيجه، زودتر و آسان تر براى هم درك شوند.
واژه شناسى نويسنده، كاربرى لغات ونيز مضمون سازى هاى زيبا و بديع، كتاب را به اثرى جذاب تبديل كرده و بهترين تعريف در مورد آن، اين است كه به دليل مهارت نويسنده، واژه ها گاهى خود به خود كاركرد نماد، نشانه و استعاره را پيدا مى كنند وحتى اگر به جنسيت راوى هم اشاره نشود، لحن، نگاه و طبيعت زنانه اين زبان به طرزهنرمندانه اى كاراكتر يك زن روشنفكر ايرانى را لحظه به لحظه نشان مى دهد.
«تخيل» نويسنده در مورد واقعيت هاى بيرون از داستان بسيار قوى است، طورى كه حتى مفاهيم آبستره و انتزاعى را هم در قالب تصاوير عينى و بصرى «واژه پردازى» مى كند. از اين رو،مى تواند در هر زمينه اى با زبان و ذهنيتى معنادار سخن بگويد و هر چيزى را به توصيف درآورد. اما از دنياى داستان غافل مانده است.غرق شدن در زبان و ترفندهاى زبانى، او را به زبان پردازى،خوشگويى و زياده گويى اكثر نويسندگان معاصر دچار كرده است و اين هرگز هيچ نويسنده و منتقد هنرمند و هنردوستى را خوشحال نمى كند. بلكه بايد آرزو كرد كه چنين نويسنده توانايى با نگاهى امروزين گوشه چشمى هم به دنياى داستان و عناصر آن داشته باشد.
«فرشته سارى» واقعيت ها را با نگاهى روان كاوانه و ذهنيتى جست وجو گر مى بيند و دنبال مى كند. گاه در ژرفاى انديشه اش، نگاهى فلسفى هم دارد. او خواننده را نسبت به زندگى آرزومند و بى تاب مى كند وما را به دنيايى مى برد كه در آن شاخه هاى درختان وارد اتاق ها مى شوند (صفحه ۴۲)، انسان ها پوستى مهتابى دارند (صفحه ۵۳) وگاهى انگار از وسط يك گل در مى آيند (صفحه ۱۱) و همزمان عشق و تنهايى با هم همراه و همسو مى شوند (صفحه هاى ۹۶ و ۹۷) و اين برآمده از يك ذهن زيبا است.
در باره «نادين گورديمر» برنده نوبل ادبى
مبارزى با دو همسر
195147.jpg
عليرضا سميعى
«نادين گورديمر» به سال ۱۹۲۳ در شهرك معرفى اسپرنيك نزديك ژوهانسبورگ (آفريقاى جنوبى) متولد شد. پدرش ساعت سازى يهودى بود (اين جمله را به خاطر داشته باشيد) و مادرش زنى ساده. كودكى او همزمان با تحكيم نظام آپارتايد (قانونى مبنى بر تبعيض نژادى بين سفيدپوستان و سياه پوستان در آفريقاى جنوبى) بود. وقتى بزرگتر شد احتمالاً به اين موضوع فكر كرد كه ترجيح دادن ۵ ميليون سفيد به ۲۸ ميليون سياه، آن هم به اين شكل غيرانسانى و بى شرمانه امرى تحمل ناپذير است. بنابراين در كنار دوستان سياه خود به مبارزه عليه اين نظام پرداخت.
وقتى به ياد مى آورم كه خانواده  خود او به خاطر مسائل نژادپرستانه (تفكرات ضديهود) مجبور به مهاجرت از ليتوانى به آفريقاى جنوبى شدند و وقتى به ياد مى آورم نادين گورديمر در تاريخ بارها با تفكرات خشن و ضديهود روبرو شده است، مى توانم دلايل مبارزه او را بهتر درك كنم. هر چند گروهى صهيونيست با نام يهود سعى در تجاوز و آنگاه مظلوم نمايى كرده اند، اما نبايد اين نظام فكرى را با مذهب يا قومى خاص اشتباه گرفت، چرا كه يهوديان زيادى صهيونيست بودند (مثلاً فرويدـ روانشناس و متفكر مشهور) در حالى كه غيريهوديان بسيارى (مثلاً چرچيل سياستمدارى جنگ طلب) ادعاى صهيونيست بودن را داشته و دارند. بنابراين مى توان نتيجه گرفت تلاش عده اى سياستمدار در راستاى قومى ـ مذهبى قلمداد كردن صهيونيسم صرفاً به خاطر هويت بخشيدن به اين تفكر است و كليت ندارد. به هر روى نادين گورديمر در جريان مبارزه افتخار آشنايى با افراد مهمى از جمله سارتر (فيلسوف و نويسنده) و نلسون ماندلا (مبارز و رئيس  جمهور آفريقاى جنوبى) را داشته است. او درزمينه نويسندگى، زن بسيار موفقى بوده است. هفت مجموعه داستان كوتاه و ده رمان مى نويسد و جوايز متنوعى مى گيرد، از جمله رمان «داستان پسرم» كه آخرين رمان وى مى باشد و به دنبال آن جايزه نوبل را دريافت مى كند.
داستان پسرم چيه؟
«داستان پسرم» روايت خانواده اى روشنفكر و تيره پوست است كه در شهركى نزديك ژوهانسبورگ زندگى مى كردند. زندگى در اين شهركها به صورت قانونى (آپارتايد) مدون شده بود به اين معنى كه سياه پوستان حق زندگى در شهر را ندارند ومجبورند در شهركهايى نزديك شهرها زندگى كنند.
آنهاهفته اى يك روز (شنبه) براى خريد و گردش به شهر مى آمدند و اين تنها حق آنها بود. اين خانواده چهارنفره كه عبارتند از سانى (پدر خانواده)، آيلا (مادر خانواده)، بيبى (دختر و فرزند بزرگ خانواده) و ويل (پسر و راوى داستان) در مركز داستان قرار دارند. سانى پدر خانواده كه مردى با مطالعه و فعال است به طور اتفاقى وارد مبارزه عليه آپارتايد مى شود او رفته رفته به عنوان شخصيت محورى در جريان مبارزه شهرت مى يابد. اين خانواده در ادامه مبارزه و اعتراض به قوانين موجود به ژوهانسبورگ مى روند و به طور غيرقانونى شروع به زندگى در يك محله سفيدنشين مى كنند. در اين حين سانى بازداشت و زندانى مى شود. در جريان محاكمه و محكوميت دختر يهودى الاصل سفيدپوستى به بدنه داستان اضافه مى شود كه «هانا» نام دارد. هانا به عنوان مشاور و پيگيرى كننده امور سانى از يك سو با خانواده وى و از سوى ديگر با خود سانى مرتبط مى شود. بعد از آزادى سانى رابطه آنها چنان نزديك و صميمى مى شود كه به ازدواج ضمنى آنها مى انجامد. در اين بين پسر خانواده اين راز را كشف مى كند و دچار اندوه و عذاب وجدان مى شود.
سانى مرتب از خانواده خود دور مى شود و به هانا نزديك مى شود و آيلا (مادر خانواده) حتى بعد از پى بردن به راز سانى هيچ عكس العملى عليه خطاى او نشان نمى دهد و ويل را در بهت و تعجب باقى مى گذارد.
سانى سرخورده و پشيمان از اشتباه خود شاهد فروپاشى اعتبار خود در سازمان مطبوع اوست. او مى بيند كه سازمان چه احترامى براى همسرش قائل است و از اينكه خود او پيش از آن متوجه فعاليت همسرش نبوده خود را سرزنش مى كند.
براى فهميدن بقيه داستان مى توانيد اين رمان را با عنوان «داستان پسرم» نوشته «نادين گورديمر» و ترجمه «شيرين دخت دقيقيان» از انتشارات «روشنگران» تهيه فرماييد.
داستان پسرم
الف) چرا يك رمان با تم سياسى مخاطبين غيرسياسى را جذب مى كند؟ در مباحث فلسفه هنر ما به مسائلى نظير مقدم بودن احساس يا صداقت (انديشه مؤلف) برمى خوريم. نظراتى كه اين عناصر را مقدم مى شمارند معمولاً مردود هستند. چرا؟ اين نظر اشكالاتى دارد و مارا به تعريف صحيحى ازهنر نزديك نمى كند چرا كه:
۱ احساس يا انديشه اى كه مؤلف به متن مى دهدمعمولاً با احساس و انديشه اى كه متن (يا اثر هنرى) ارائه مى كند متفاوت است. مثلاً داستايوفسكى كه مردى متعصب و مؤمن به كليساى ارتدكس است در يكى از بهترين آثارش به نام «برادران كارامازوف» شخصيتى محبوب به نام «ايوان» راخلق مى كند كه اتفاقاً ملحد است. شما اگر با اعتقادات اين نويسنده آشنا نباشيد با خواندن اين رمان ممكن است احساس كنيد كه نويسنده مردى بى ايمان است.
۲ احساس يا انديشه اى كه در هنگام مطالعه يك متن هنرى به شما دست مى دهد با احساس شما در مواجه با مسائل روزمره قابل قياس نيست. مثلاً شما مى دانيد كه مرگ «فانتين» مادر كوزت در رمان «بينوايان» بخشى از يك داستان است و غمى كه از اين راه به شما دست مى دهد، با غمى كه از مرگ مادر دوستتان به شما دست مى دهد متفاوت است. بنابراين فرايند انتقال احساس در متن موضوعى پيچيده تر است. شما در اين حالت با نوعى احساس يا انديشه هنرى روبرو هستيد. اشكالات ديگرى نيز به اين نظر وارد است كه ازحوصله اين مقال خارج مى باشد و ما به همين دو اكتفا مى كنيم. اين توضيحات براى مطرح كردن قدرت وجه هنرى رمان «داستان پسرم» بود. اين رمان در بيان خود مقتدر است به همين جهت ارزش بيشترى نسب به رمانهاى ديگر كه با همين تم نوشته مى شوند دارد. در اين رمان شمال قبل از هر چيز حتى موضوع آپارتايد ياخيانت مرد خانواده با هنر نوشتن روبرو هستيد. در واقع اين موضوع نيست كه متن را خواندنى مى كند، بلكه اين متن است كه موضوع را مهم مى كند.
ب) با بحثى كه در قسمت الف داشتيم اين سؤال پيش مى آيد كه متن چه وظيفه اى دارد؟ گروهى معتقد هستند كه رفتار متن بايدبه طور ضمنى به بيان حقايق اشاره كندتا براى (مخاطب) تأثيرگذار و مفيد باشد، به اين معنى كه متن اول جايى در ذهن ما باز مى كند و بعد يكسرى اطلاعات را به شكلى خلاق در آن جا مى دهد. متن رمان «داستان پسرم» به طور غيرمستقيم تبعيض را نشانه مى گيرد. خانواده اى كه درگير مبارزه عليه تبعيض هستند خود گرفتار اين قضيه غيراخلاقى هستند.
سانى ، هانا را به آيلا ترجيح مى دهد؛ گيرم كه بعد پشيمان مى شود. ويل خواهرش بيبى را ناتوان مى داند طورى كه از كار او متعجب مى شود. بيبى ،ويل را ترحم برانگيز مى پندارد. آيلا، ويل را ضعيف تر از آن مى داند كه وارد بازيهاى سياسى شود و هانا كارش را به سانى ترجيح مى دهد. اين واقعيت غم انگيز كه انسانها اغلب نمى تواننديكديگر را برابر ببينند دراين رمان ضد تبعيض موج مى زند.
نادين گورديمر در مصاحبه اى (كه بخشى از آن در مقدمه آمده است) مى گويد: «من بخت بلندى داشته ام كه بامردمى آشنا شوم كه قهرمانان واقعى اند؛ شمار اين قهرمانان اكنون چندان فراوان نيست. با اين حال هنوز چندتايى وجود دارند. كسانى را كه من مى شناسم، انسانهاى كامل نيستند. آنها شجاعت بسيار دارند، فراتر از آنچه حتى در رؤياهاى من يا شما بگنجد و برداشت شان از زندگى به طرزى باورنكردنى با از خودگذشتگى همراه است. اما اين آدمها در زندگى عاطفى خود، به عنوان والدين يا فرزندان ياحتى در دوستى ها هميشه از زمره قديسان نيستند...»
مى بينيم كه زندگى آدمى على رغم باورهاى مذهبى ومكتبى (مكاتب غيرالهى) خالى از تبعيض نيست اما اين نمى تواند به معنى مرگ انسان (مرگ انسانيت نظريه ميشل فوكو) باشد، بلكه تأكيدى برلزوم حس بخشايش گرى در آدمى است.
ج) به نظر مى رسد راوى اين داستان پسر خانواده يعنى «ويل» است. اما بعد شاهد راوى ديگرى هستيم كه هويتش ناشناخته است به عنوان داستان توجه كنيد: «داستان پسرم»
سانى وآيلا هركدام مى توانند روايت را به دست گيرند، اما چرا به اين شكل مرموز و مخفيانه؟ سؤال ديگرى كه براى من پيش مى آيد اين است كه چرا «بيبى» نمى تواند راوى باشد؟ شايد جواب اين سؤال در تلاش نادين گورديمر براى متعادل كردن اوضاع به نفع همه نهفته است . اما دراين صورت چرا بيبى و هانا بايد از امتياز راوى بودن محروم باشند؟ ما اينجا با يك گره روبرو هستيم. آيا گورديمر يك فمنيسم باتعصبات زنانه است و مى خواهد بيبى را به عنوان يك قديسه معرفى كند؟ وقتى به سؤالاتى ازاين دست توجه مى كردم به جمله اى از شكسپير (سونت ۱۳) برخوردم كه قبل از داستان به شكل چيزى شبيه مقدمه برخوردم: «تو پدرى داشتى، بگذار پسرت نيز چنين بگويد»
احتمالاً مى توانم به اين نتيجه برسم كه راوى ديگرى در كار نيست. فقط ويل هنگام نوشتن اين داستان براى پسرش، گاهى از حد يك شاهد معمولى فراتر رفته و براى بسط و گسترش رمان از جايگاه شاهد به جايگاه سوم شخص و آگاه كل منتقل شده است. به هرروى كار هنر القاى يك مفهوم خاص به مخاطب نيست بلكه فعال كردن نيروى خلاقه مخاطب است كه دغدغه اصلى مؤلف محسوب مى شود. به همين خاطر به نظر مى رسد كه بهتر است اجازه دهيم هركدام از ما به تنهايى در مورد اين رمان تصميم بگيريم، چرا كه امروزديگر معنى آموزش اين نيست كه بايدچيزى را به كسى بياموزيم، معنى آموزش امروز فعال كردن دانشجويان در مسير آموختن است.
بخشى ازيكى از فصلهاى رمان
لجاجت يا بهتر بگويم كله شقى آيلا از كجا ناشى مى شد؟ سابق اين ويژگى اصلاً در طبيعت او وجود نداشت. سانى چيزى درباره تغييرات درونى آيلا كه خود را مسؤول آن مى شمرد، نمى دانست.او متوجه شده بود كه آيلا موهايش را كوتاه كرده بود.اين تقريباً يك بوالهوسى زنانه است و در آن دوران برايش هيچ اهميتى نداشت.
سانى سعى مى كردكه آرام باشد وعاقلانه فكر كند؛ او به عنوان مردى با هوش كه به بركت مبارزه روح خود را آزاد كرده بود، از خود انتقاد مى كرد.مى بايست با روش خاصى عمل كند. مى دانست كه پذيرفتن آيلا به عنوان يك رفيق برايش دشوار است. مى بايست آگاهانه خود را از چنگال برداشت قبلى خود از آيلا رها كند. آگاهانه، مسأله همين بود.
شايد اگر (سالها پيش ادعاى تئوريسين هاى تربيتى يسوعيان را خوانده بود) شخصيت در سه سال اول زندگى شكل مى گيرد، ايده زوج دوست داشتنى نيز تثبيت و روى همان معيارهاى شكل گرفته در نخستين وساده ترين سالهاى ارتباط متوقف مى شود. عقل به او حكم مى كرد كه اگر بتواند آيلا را به عنوان يك رفيق در ميان ديگران بپذيرد، در عين حال او را همسر خود بداند، آنها خواهند توانست زندگى قديمى سانى ـ آيلا را بازيابند و عمق ببخشند.اين زندگى آنها خواهد بود.حتى اگر آيلا مى بايست زندانى شود وخودش هم ممكن بود يك بار ديگر و در هر زمان ديگرى به زندان بيفتد.او مى دانست براى تحقق اين زندگى دوباره شرايطى لازم است.آيلا مى بايست دوباره در جايگاه خود به عنوان همسر قرار بگيرد. سانى اين كار را كرده بود و مى دانست كه لازم است خود را ببخشد وآيلا او را ببخشد. گناهكار بودن، انسان را در مورد خود سهل انگار و غيرخلاق مى كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |