|
بزرگان انديشه (۵۵)
هانس كونگ مسؤوليت اخلاقى جهانى
|
|
|
حميدرضا فرزاد
هانس كونگ امروزه يكى از بزرگترين متألهان كاتوليك در سطح جهانى محسوب مى شود و برخى حتى بر اين عقيده اند كه او بزرگترين متأله مسيحى درعصر حاضر است. هانس كونگ در سال۱۹۲۸ در سوئيس به دنيا آمد تا سال۱۹۵۵در روم تحصيل كرد و سپس به پاريس رفت و تا ۱۹۵۷ در آنجا به تحصيلات خود ادامه داد. او در اين سال دكترايش را با دفاع از رساله اش در باب آموزه برائت كارل بارت دريافت كرد. به عنوان چهره اى درخشان به استادى كرسى الهيات بنيادين در دانشگاه توبينگن منصوب شد اما با چاپ كتاب «Infallible? An Enquiry» در سال،۱۹۷۸ كه در آن اعتقاد به خطاناپذيرى پاپ را زير سؤال برده بود از تدريس رسمى در دانشگاه منع شد. كوشش هايى هم كه براى متقاعد كردن او براى تجديدنظر در اين باب به خرج رفت حاصلى نداشت. سپس به مؤسسه مستقل تحقيقات (كليساى) جهانى در دانشگاه توبينگن منتقل شد و در آنجا به فعاليت هاى خود ادامه داد. كونگ صاحب تأليفات متعدد است از جمله كتابهاى آيا خدا وجود دارد؟ (كتابى بسيار حجيم)، در باب مسيحى بودن، متفكران بزرگ مسيحى، معنويت در اديان جهان، تاريخ كليساى كاتوليك، الهيات براى هزاره سوم، زندگى ابدى (زندگى پس از مرگ به عنوان يك مسأله زيستى، فلسفى و الهياتى) و بالاخره كتاب مسؤوليت جهانى. هيچ يك از اين آثار به فارسى ترجمه نشده است. نگاهى حتى گذرا به مجموعه كتابها و فعاليت هايش نشان مى دهد كه ذهنيتى گشوده به مسائل بنيادين دارد: خدا، زندگى پس از مرگ، ارتباط ميان اديان ومسؤوليت اخلاقى در گستره اى جهانى ونظاير اينها. اخلاق جهانى يكى از محورهاى توجه او در دهه اخير است. در سال۱۹۹۲ پارلمان اديان جهان در شيكاگو از او دعوت كرد كه پيش نويس «اعلاميه اديان براى يك اخلاق جهانى» را تهيه و تنظيم كند و هانس كونگ در سپتامبر۱۹۹۳ تنظيم وتهيه اين اعلاميه را به انجام رساند. اگر كسى اعلاميه را بخواند متوجه مى شود كه اين اعلاميه شروعى بسيار برانگيزاننده دارد: به بحرانهاى بزرگ اقتصادى و سياسى و زيست محيطى جهان اشاره مى كند و ضرورت مسؤوليت پذيرى جدى در حل معضلات و مصائب بين المللى را بويژه با محوريت اخلاق جهانى گوشزد مى كند. برخى از رئوس اين اعلاميه بدين شرح است: ۱. بدون يك اخلاق جهانى، نظم جهانى بهترى وجود نخواهد داشت ۲. يك نياز بنيادين: با هر انسانى بايد انسانى رفتار كرد ۳. به طرف فرهنگى فارغ از خشونت و احترام به زندگى ۴. به سوى يك فرهنگ سرشار از همبستگى و نظام اقتصادى عادلانه ۵ .به طرف فرهنگ تسامح و زندگى در صداقت ۶ . به طرف فرهنگ حقوق برابر و همكارى ميان مردان و زنان ۷. دگرگونى در ذهنيت ها و آگاهى ها. به ديد هانس كونگ ما امروزه بيش از هر زمان ديگر به مكانيسمى جامع براى مقابله با معضلات جهانى نياز داريم. او تصريح مى كند كه در درون تعاليم همه اديان جهان مفاهيم اخلاقى مشتركى وجود دارد كه مى تواند زمينه اى اخلاقى براى مصون ماندن انسانها از يأس و نااميدى و پوچى فراهم كند و جامعه بشرى را از فرو افتادن در ورطه پريشانى و بى نظمى فراگير حفظ نمايد. او مى گويد در گذشته چندفرصت خوب براى تحقق چنين امرى از دست رفت: پايان جنگ جهانى اول (در۱۹۱۸)، پايان جنگ جهانى دوم (در ۱۹۴۵) و سقوط امپراتورى ايالات متحده شوروى (در۱۹۸۹) فرصتهاى خوبى بودند براى ايجاد شكلهاى نوينى از همزيستى و وفاق جهانى اما اين فرصتها از دست رفت. هانس كونگ در بيان مجمل ديدگاههايش درباره اديان و ملت ها چنين مى گويد: «هيچ صلحى ميان ملتها نخواهد بود مگر آنكه ميان اديان صلح باشد. هيچ صلحى ميان اديان نخواهد بود اگر گفت وگويى ميان آنها وجود نداشته باشد. هيچ گفت وگويى ميان اديان وجود نخواهد داشت مگر آنكه معيارهاى اخلاقى مشتركى در ميان باشد و بالاخره آنكه: بدون يك اخلاق جهانى هيچ صلحى وجود نخواهد داشت.» آنچه در اين گفتار راجع به پاره اى از آرا و انديشه هاى اساسى هانس كونگ مطرح خواهد شد عمدتاً مبتنى بر اين كتاب اوست: الهيات براى هزاره سوم چاپ،۱۹۸۷ ترجمه انگليسى ۱۹۸۸. نقش دين در پست مدرنيته: هانس كونگ معتقد است كه در برابر «پريشانى هاى جديد» كه بصيرت آدمى را به تيرگى مى كشاند، نبايد دين را ناديده گرفت. در اين باره چنين مى گويد: «به ديد من اگر بخواهيم در مواجهه با معضلات اساسى دنياى مدرن برون شويى بيابيم راهى جز اين نداريم كه برخلاف بسيارى ازمتفكران پيشرو ازهايدگر گرفته تا پوپر وانديشه وران چپ جديد پرسش راجع به دين را در بين الهلالين قرار ندهيم وناديده نگيريم، بلكه بايد آن را به همراه هر چيز ديگرى به نحو پست مدرن مطمح نظر قرار دهيم.» كونگ در ادامه مى گويد: «مقصود من از دين، نوعى نيروى سرمدى غيرتاريخى نيست. من آن را جلوه يك واقعيت فراتاريخى و فرااجتماعى مى دانم كه تحقق تاريخى و اجتماعى دارد. مثل هر چيز ديگرى، از معمارى تا سياست، دين هم نيازمند تحليل و بررسى جدى است اگر كه بخواهيم اصولاً درك و فهمى از «موقعيت فكرى و فرهنگى عصرمان» داشته باشيم. در انجام چنين تحليلى اين دونكته را مدنظر قرار مى دهيم: ۱. بحران فكرى و فرهنگى روزگار ما كه از جنگ جهانى اول آشكار شد و كسانى چون ياسپرس و ديگران آن را تشخيص دادند به طور قطع با بحران دينى ملازم است. ۲.ديگر اينكه بدون تشخيص و حل بحران دينى هيچ تشخيص و راه حلى براى وضعيت فكرى و فرهنگى عصرمان به موفقيت نخواهد نرسيد و هچ رأى و نظر روشنى امكانپذير نخواهد بود.» هانس كونگ اين سؤال را مطرح مى كند كه آيا اين صرفاً نوعى نگرش نومحافظه كارانه و واكنشى نيست؟ در پاسخ به اين پرسش مى گويد: «در اين مورد بايد در برابر ضديت جهانى با مدرنيسم مقاومت كرد... متألهان بايد دقت كنند كه در انتقام از شعار» مرگ خدا «(كه اكنون ديگر شيوع ندارد) شعار» مرگ مدرنيته «را مطرح نكنند، به» پروژه مدرنيته «بايد حرمت نهاد.» او درعين حال برآن است كه مدرنيسم مدافعه جويانه، نسخه اى از روشنگرى يا به تعبير ديگر «روشنگرى سخت و قاطع» هم قادرنيست بحران مدرنيته را حل كند. نواقص و عيب هاى علم و عقل ابزارى و ويرانگرى هاى بزرگ حاصل از تكنولوژى را نمى توان به صرف توسل به علم و تكنولوژى بيشتر برطرف كرد. » در ادامه مى گويد: پس از همه تشخيص ها و پيش بينى هاى فويرباخ، ماركس و نيچه، مرگ دين كه درمدرنيته انتظارمى رفت رخ نداده است بلكه بيشتر ايمان كودكانه و خامدستانه بسيارى از افراد موردپرسش واقع شده است. نه دين بلكه مرگ آن، پندار بزرگ بوده است. دين همچنان درجوامع غرب حضور دارد و نيز درعرصه عمومى، برخلاف همه نظريه هاى كاركردى كه قائل به رانده شدن دين به قلمرو امور صرفاً شخصى و خصوصى اند. در شرق و غرب، شمال و جنوب، در فرهنگ ها و خرده فرهنگ ها، درمباحث تحقيقى و دررسانه ها، درگروههاى كوچك جوانان و روشنفكران و اجتماعات ساده، و در حركت هاى بزرگ دينى سياسى، از لهستان تا آمريكا، از اسرائيل تا آفريقاى جنوبى، از ايران تا فيليپين دين حضور دارد. جهان نگرى علمى و جهت دهى دينى به واقعيت، تعهدسياسى و ايمان دينى لااقل درجوامع پيشرفته غرب ديگر با يكديگر ناسازگار انگاشته نمى شوند. پس از جريان هاى كم عمر دهه هاى پنجاه، شصت و هفتاد خيلى ها به روشنى متوجه شده اند كه در «زمانه عسرت» آنچه مسأله است نه صرفاً «فراموشى وجود» (به تعبير مارتين هايدگر) بلكه فراموشى خداست، «كسوف خدا» (به تعبير مارتين بوبر). «انسان تك بعدى نمى تواند بعد متعالى اى براى خود فراهم كند و بدون وجود متعالى (transcendence) تعالى يافتن، و «اصل اميد »چيزهايى تهى اند و فاقد معنا و پايه و اساس و طراحى «استراتژيك »آينده فقط به مدد فرمولهاى رياضى، امروزه حتى ازسوى اقتصاددانان اهل فكر صرفاً يك خرافه ذهنى محسوب مى شود. طراحان اكنون محتاج به آنند كه به الگوهاى رفتاراجتماعى نيز توجه داشته باشند. مى بينيم كه حتى نظريه پرداز سيستم هاى تحليلى دقيقى چون نيكلاس لوهمن درمورد حوزه هايى از زندگى كه اكنون به واسطه جريان سكولاريسم يا دنيوى شدن مستقل و قائم به خود شده اند، مى گويد:« آنها فاقد محتواى دينى اند و به همين خاطر داراى ساختارهايى هستند كه تناقض و ناسازوارى درونى دارند مگر آنكه بتوانند برحسب مقولات دينى از نو صورتبندى شوند. به نحو مشابه جامعه شناس آمريكايى مثل دنيل بل معتقد است كه درمواجهه با «تناقض هاى فرهنگى سرمايه دارى» ، بنيانهاى اخلاقى جامعه سكولار را فقط با احياى خودآگاهى دينى مى توان ترميم كرد: «احياى بزرگ: دين و فرهنگ درعصر پساصنعتى» . دو شق وجود دارد: درانتظار خدابودن يا درانتظار پوچ و بى معناى گودو. » هانس كونگ درادامه، نظراتش را دراين باب بدين صورت دسته بندى مى كند: ۱ـ مدرنيته نه چنانكه نومحافظه كاران مى گويند يك« برنامه پايان يافته »است (چون به هرحال خانه مدرنيته كامل نشده است)، و نه چنانكه هابرماس مى گويد يك« پروژه ناتمام» (خانه مدرنيته با دو جنگ جهانى لااقل درمورد فاشيسم و استالينيسم تا ديوارهاى اصلى آن سوخته است)، بلكه مدرنيته خود را درتحول و دگرگونى مى يابد، پارادايمى است كه كهنه شده و بايد بر بنايى نو ساخته شود: ۱ـ بايد قدرت نقادى روشنگرى را در تقابل با هرنوع تعدى اجتماعى و ابهام انديشى و جمود حفظ كرد. ۲ـ اما درعين حال بايد تقليل گرايى مدرنيته را ردكنيم و به سطوح عميق تر معنوى و دينى توجه داشته باشيم. باورخرافى مدرنيته به عقل، علم و پيشرفت را هم بايد رد كنيم و نيز نيروهاى خود مخربى كه اين باور خرافى درطول تاريخ افسارشان را گسيخت (ازجمله مليت پرستى، استعمار و جهان گسترى). ۳ ـ بالاخره اينكه بايد ازمدرنيته فراتر برويم و به فراسوى آن حركت كنيم. بايد درچارچوب پارادايمى از پست مدرنيته آن را مورد بازانديشى قراردهيم كه درآن ابعاد سركوب شده و واپس رانده شده ازجمله دين اثرى نو و عميق خواهندداشت. هانس كونگ دراينجا به يورگن هابرماس، تئودور آدورنو و ماكس هوركهايمر اشاراتى دارد كه حاوى نكات جالب توجهى است و ديدگاههاى او را بيشتر بازمى كند. او درادامه مطلب قبلى مى گويد:« بنابراين مايه تأسف است كه دراين مسأله، يورگن هابرماس آخرين نماينده برجسته نظريه انتقادى مكتب فرانكفورت بصيرت ها و نگرش هاى محورى استادانش در فرانكفورت را موردبررسى و تحليل و بسط و گسترش بيشتر قرارنمى دهد. دراينجا بويژه كار ماكس هوركهايمر به ياد مى آيد كه درمواجهه با معضلات و دشواريهاى مدرنيته برخلاف دوستش تئودور آدورنو، براى يافتن يك منبع مستقل بصيرت به تجربيات زيبايى شناختى هنرمدرن پناه نبرد بلكه به طورجدى با مسأله دين روبرو شد.» او هم مثل آدورنو درخانواده اى يهودى به دنيا آمد و يهودى بارآمد اما دربرخورد با جريان آدم سوزى توسط نازيها نمى توانست به ايمان قديم پدرانش بازگردد.هوركهايمر تأثيرپذيرى مذهبى اش از كتاب مقدس عهد عتيق درتحريم تصاوير و نقادى كانت درباب معرفت و نيز لاادرى گرى مدرن نمى توانست سخنى ايجابى درباره چيستى وجود مطلق (the Absolute) بگويد و نگفت. اما تا آخر عمرش عقيده داشت: ۱ـ كه بدون وجودى به كلى ديگر ، بدون« الهيات»، بدون ايمان به خدا هيچ معنايى درزندگى نيست كه از صيانت نفس محض فراتر رود. ۲ـ كه بدون دين هيچ تمايز معتبرى ميان حقيقت و خطا، عشق و نفرت و اخلاق و بى اخلاقى نمى توان يافت. ۳ـ كه بدون« وجودى به كلى ديگر» شور و اشتياق به عدالت كامل تحقق نخواهديافت ودرپايان قاتلان و تبهكاران برمظلومان و بى گناهان تفوق خواهندداشت. ۴ كه بدون خداوند« نيازما به تسلى» (تعبيرى ازهابرماس) هيچگاه برآورده نخواهدشد. آيا مثلاً فلسفه دراينجا همچنان به دين نظر خواهدداد؟ حق با فيلسوف فرانسوى امانوئل لويناس يك يهودى معتقد است كه مى گويد:« دين بهتر مى داند. دين معتقد است كه بهتر مى داند، من معتقد نيستم كه فلسفه بتواند تسلى بخش باشد. تسلى بخشيدن يك كاركرد كاملاً متفاوت است: يك كاركرددينى است. » ادامه مطلب فردا در همين صفحه
|