يكشنبه ۶ دى ۱۳۸۳ - ۱۳ ذيقعده ۱۴۲۵
Sun, Dec 26, 2004
فرهنگ و هنر
۳۰۱۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
آريل دورفمن
بحثى درباره زمينه هاى شكل گيرى و ويژگى هاى شعر هفتاد
آريل دورفمن
صداى رساى آمريكاى لاتين
195297.jpg
اميلى امرايى
وقتى براى اولين بار اثرى از يك نويسنده به فارسى ترجمه مى شود، دروهله اول اعتبار مترجم است كه مخاطب را براى خريد كتاب وسوسه مى كند، زيرا مترجم در روند كار خلاقه، خوش سليقگى اش را به مخاطب اثبات كرده است.
«آريل دورفمن» نويسنده شيليايى علاوه بر اينكه آثارش را در ايران مترجمان خوش نامى همچون عبدالله كوثرى و احمد گلشيرى به فارسى برگردانده اند، ويژگى ديگرى هم دارد، او به واسطه نمايشنامه معروفش «مرگ و دوشيزه» ميان اهالى تئاتر چهره اى شناخته شده است. فيلم «مرگ و دوشيزه» ساخته «رومن پولانسكى» نيز مزيد برعلت شده است.
دورفمن به سال ۱۹۲۴ در آرژانتين متولدشد و بعدها شهروند شيلى شد. او نيز همچون بيشتر روشنفكران آمريكاى لاتين طرفدار «سالوادور آلنده» بود و با روى كارآمدن ديكتاتورى پينوشه در سال ۱۹۷۳ تبعيدشد.
دورفمن درحال حاضر مدرس دانشگاه است و يكى از فعال ترين سفيران صلح سازمان ملل متحد به شمارمى رود. او بارها گفته است كه بايد نويسندگان سراغ داستان هايى بروند كه سرشار از صلح باشد.
مقالات، رمان ها و نمايشنامه هاى او به اغلب زبان هاى دنيا ترجمه شده است.
هفته نامه و ماهنامه هاى سياسى دنيا براى يادداشت هاى او سرودست مى شكنند.
«مرگ و دوشيزه» ى او در سال ۱۹۹۱ براى اولين بار به روى صحنه رفت. اين اثر جزو نمايشنامه هاى نادرى است كه بار سياسى دارد وبه سادگى از اسطوره هاى كلاسيك سودجسته است. او دراين اثر نبض زمانه خويش را به دست مى گيرد، به گونه اى كه گاه به تراژدى «سوفوكلى» نمايشنامه نويس يونانى طعنه مى زند.
او جامعه اى را با ديكتاتورى خردكننده به تصويرمى كشد، نمايشنامه اى كه درآن گذشته مرده هاى متحرك به حال پيوسته اند و زنده شده اند، شخصيت هايى كه از ميان سايه ها برمى خيزند و تماشاگر را در سرنوشتى عام درگير مى كنند.
«مرگ و دوشيزه» در شيلى بعد از پينوشه اتفاق مى افتد. در سرزمينى كه دموكراسى تازه در آن ريشه دوانده است. حكايت، حكايت زنى است با خاطره اى كه سال ها پيش براوگذشته است، دست و پنجه نرم مى كند و حالا برحسب اتفاق مردى را مى بيند كه او را مورد تعرض و شكنجه قرارداده بود. دورفمن فضايى پرتنش و هراس را ارائه كرده است. او از همه حواس شخصيت هايش استفاده مى كند زن و مرد را از بوى تنش مى شناسد. شوهر او حال مأمور هيأتى است كه قرار است به حقوق پايمال شده رسيدگى كنند.
درگيرى درونى شخصيت هاى داستانى ازويژگى هاى شاخص آثار دورفمن است.
هميشه در داستان هاى او با آدم هايى روبه رو هستيم كه درنهادشان نيرويى پيوسته آنها را به مخالفت و اظهارنظرهاى جسورانه وامى دارد.
دورفمن مى گويد: «مرگ و دوشيزه» تفاوت زيادى با يك رمان كوتاه ندارد.
من حتى اول از همه قصدداشتم آن را به صورت يك رمان بنويسم.
سال ۱۹۳۹ زنى دراتاق هتلى واقع در پاريس به تلفنى پاسخ مى دهد.
زن، صداى مردى را پشت خط تلفن مى شنود كه هرگز ملاقات نكرده است.
به نظرمى رسد مرد همه چيز را درباره زن مى داند. اين شروع معروفترين رمان دورفمن به نام «اعتماد» است. مرد غريبى كه خود را «لئون» معرفى مى كند و بعد هم «ماكس» مى گويد: پناهنده سياسى است؛ درست مثل معشوقه زن. گفت وگوى تلفنى كه ۹ ساعت طول مى كشد. همه چيز دراين داستان طى مكالمه طولانى مشخص مى شود. شخصيت هاى رمان درخلال گفت وگو به خواننده شناسانده مى شوند. نويسنده تا جايى كه مى تواند بعد زمانى و هويت شخصيت هايش را درمحاق نگه مى دارد.
هرازچندگاهى هم خود از پستوى داستان بيرون مى آيد و به خواننده تأكيدمى كند كه هيچ دخالتى در روند داستان ندارد، او مى خواهد پابه پاى خواننده پيش برود و مى گويد كه از هيچ چيز خبر ندارد.
شخصيت هاى رمان «اعتماد» در برابر چشمان خواننده تغيير مى كند و خواننده را سطر به سطر با سؤالات اساسى مواجه مى كند، او دائماً با هويت ها درگير است. بخش اصلى رمان اعتماد انگار تعمداً نانوشته مانده تا ادامه رمان را در حاشيه سفيد جست وجو كنيم. همه چيز را بايد لابه لاى حرفهاى ناگفته يافت. نويسنده تا آنجا با خواننده همراه است كه مطمئن شود سؤالى در ذهن او مطرح شده است.بعد آن را به خودش مى سپارد و خواننده از اينجا به بعد است كه بايد به سپيدخوانى متوسل شود.
دورفمن تعمداً عنوان رمان را با املايى غيررايج (Konfiden2) مى نويسد.
چيزى كه او از آن با عنوان اعتماد نام مى برد و درهر صفحه از داستان بارها و بارها تكرار مى شود، در اصل همان بى اعتمادى و بيگانگى است. در نهايت حقيقت از لابه لاى پرس وجوهايى كه صورت مى گيرد خودش را بروز مى دهد، رمانى كه اعتماد را با املاى غريب آلمانى نوشته است.
لئون مى گويد كه مارتين نامزد باربارا در خطر است. لئون مدعى است كه پناهنده سياسى است، اما نويسنده به خواننده القا مى كند كه ممكن است همه چيز يك دام باشد. مرد قصه سرايى مى كند و براى باربارا از زنى به نام سوزانا حرف مى زند كه سالهاست در رؤياهاى او حضور دارد. باربارا مدام با اين سؤال درگير است كه شايد مرد هيچ وابستگى سياسى نداشته باشد و سياست محور اين همه ماجرا نباشد.
در واقع هيچ چيز در اين فضا قطعى نيست. داستانى پر از فريب و خيانت و پراز سرشت، روايت در آن چنان فشرده شده است و چنان سرعتى دارد كه گاه هماهنگ شدن با آن دشوار است.
انگار نويسنده دوربينى در دست گرفته است و همه چيز را ثبت مى كند. حضور «من نويسنده» در اين داستان سبب مى شود كه نويسنده و خواننده احساس همدلى كنند، اما هنوز هم نويسنده بيشتر از خواننده از ماجرا باخبر است. نويسنده از مردى حرف مى زند كه در گوشه اى پنهان است وهمه چيز را ثبت مى كند و هيچ كس جز نويسنده از حضورش باخبر نيست.
گفت و گوى طولانى تلفنى در نهايت كار دست شخصيت هاى اصلى مى دهد، مسؤول هتل به آنها مشكوك شده است و «باربارا» و لئون را به جرم اينكه مأمور مخفى نازى ها هستند به پليس تحويل مى دهند.
دورفمن تا نيمه هاى داستان مليت شخصيتها را پنهان مى كند و به خواننده مى گويد كه اگر با من بود دوست داشتم آنها اهل شيلى باشند، اما به ميل من نيست. باربارا و لئون آلمانى هستند. داستان درست در لحظات پرتنش جنگ جهانى مى گذرد. دخترك در عشق آلمان مى سوزد و ديگر راه برگشت ندارد. دولت فرانسه مى خواهد او را به آلمان بازگرداند، اما لئون مخالفت مى كند.
همچون بيشتر داستانهاى آمريكايى لاتين، رمان از سه خط داستانى شكل گرفته است. شايد همه اينها سبب شده است كه او صداى گوياى آمريكاى لاتين باشد. دورفمن اين روزها يكى از مطرح ترين ها شده است. آخرين مقاله او سبب شد كه روزنامه ال پائيس تا ساعت۱۱ ظهر در سراسر اسپانيا ناياب بشود.
دورفمن اين روزها مشغول نوشتن رمانى درباره ديكتاتورى پينوشه است.
دورفمن در داستانهاى كوتاهش هم به مقوله سياست مى پردازد؛ مى گويد: «به عنوان يك نويسنده هيچ وقت فراموش نمى كنم روزهاى سياسى را كه پينوشه براى شيلى رقم زد. شايد اگر آن روزهاى تيره نبود هيچ وقت تا به اين حد احساس نمى كردم كه بايد بنويسم. داستانهايى را دوست دارم كه سرشار از صلح باشند و اما براى رسيدن به صلح بايد از آن روزها عبور كرد. معتقدم دموكراسى هم نمى تواند غصه اى را كه ديكتاتورى به دل مى نشاند، بزدايد. خيلى سخت است سايه روزهاى سنگين و سياه را از دل آدم هايى كه زير شكنجه حتى مادرشان را هم فروختند را خاك كرد.
آن آدمها هرگز احساس خوشبختى نخواهند كرد. شخصيت هاى داستانى من به ناچار با سياست درگيرند.
در «مرگ و دوشيزه» زن از حادثه اى كه براى او گذشته در عذاب است، عذابى كه با احساس تنفر همراه است. به همين دليل است كه ديكتاتورى پينوشه دوباره تكرار خواهد شد، براى اينكه آدمهاى غصه دار هم يك روز به قدرت مى رسند و شايد كينه هايشان را خالى كنند.
ماريوبارگاس يوسا، دوست دورفمن و يكى از منتقدان آثار اوست، يوسا اولين نقد را درباره «مرگ و دوشيزه» مى نويسد.
او درباره حال و هواى داستانهاى دورفمن مى گويد:
اريل دوست ندارد، وقايع نگارى كند، اما هسته اصلى داستانهاى من اتفاقى مستند است. البته غالباً نه هميشه. آدمهاى داستان او انگار دوست دارند هر چه را كه پيش مى آيد فراموش كنند اما بوها، صداها، رنگها، دوباره آنها را بيدار مى كند. من به جرأت مى توانم بگويم در صحنه اى ترسيدم كه زن نمايشنامه «مرگ و دوشيزه» از طريق حس شامه دشمنش را مى شناسد. واى كه اين كينه چه ها نمى كند! حس غريب و ترسناكى است. كينه حتى به حس شامه هم منتقل مى شود.
شايد عمده دليل مخالفت او با جنگ در خاورميانه و افغانستان به همين دليل باشد. روزى كه جرج بوش در دور اول انتخابات رياست جمهورى آمريكا برنده شد، مى دانم كه دورفمن تا صبح چشم روى هم نگذاشت ، براى اينكه مى دانست اين يعنى آغاز فاجعه. او هم همچون بيشتر ما نويسندگان درد كشيده آمريكاى لاتين، گرفتار سياست است. دورفمن معتقد است: «افغانستان به حد كافى تاراج رفته است و ديگر افغانى ها تا سه نسل بعد نمى توانند احساس خوشبختى كنند.» به نظر او خوشبختى يعنى صلح.
بحثى درباره زمينه هاى شكل گيرى و ويژگى هاى شعر هفتاد
فرار به سوى سرزمين هاى ناشناخته زبان
محمدحسين عابدى
قسمت چهاردهم

به نظر نمى رسد كه دغدغه نيما در شعرهايش، قاعده افزايى در معناى كلمه باشد(افزودن معناهاى جديد به كلمات به واسطه بافت) و دوباره مايلم اين نكته را تذكر دهم منظورم اين نيست كه در هيچ يك از آثار نيما چنين چيزى ديده نمى شود بلكه مى خواهم بگويم كه نيما چنين دغدغه اى نداشته است. اما پيش از آنكه سوءتفاهمى پيش بيايد، دو نكته را بايد ذكر كنم؛ اول اينكه چنين چيزى به هيچ وجه به معنى انكار ارزش كار نيما نيست.
و دوم اينكه مى خواهم درباره كار نيما دو موضوع را از هم متمايز كنم كه به نظرم در ايجاد تفاهم مؤثر باشد.
اول؛ كارى كه نيما خود در حوزه شعر فارسى انجام داد.
دوم: تحولاتى كه به واسطه كار نيما در حوزه شعر فارسى رخ داد.
كارى كه نيما در حوزه شعر فارسى انجام داد تصرف در عروض فارسى و ديدگاه نو نسبت به محتوا بود چيزى كه من به پيشنهاد دكتر فرزان سجودى عنوان قاعده افزايى در صورت شعر را براى آن برگزيده ام. اما تحولاتى كه به واسطه كار نيما در شعر فارسى مجال ظهور و بروز يافت در مقياسى بسيار وسيع تر وعميق تر صورت پذيرفت.
بر تركيب «به واسطه» تأكيد مى كنم زيرا معتقدم هر چند دغدغه هاى شعر امروز با دغدغه هايى كه نيما در شعر و سخنش بر آن تأكيد داشت متفاوت است اما بدون نيما و دغدغه هايش، قطعاً كشتى شعر فارسى، اكنون در جاى ديگرى لنگر انداخته بود.
نيما را به حق مى توان بيدارگر شاعران ايرانى و شعر او را طلوع بيدارى شعر فارسى از خواب و رخوتى چند صدساله ناميد؛ هر چند كه گرم ترين و روشن ترين هنگام روز را نمى توان لحظه طلوع دانست اما بايد انصاف داد كه زيباترين هنگام، لحظه طلوع است و نكته ديگر اينكه بى طلوع، گرما و روشنى هم در كار نخواهد بود.
به اعتقاد من، اين روزى كه با نيما آغاز شده است هنوز ادامه دارد و آنچه در بالا از آن با عنوان قاعده افزايى در صورت شعر ياد شده اكنون به قاعده افزايى در معناى كلمه رسيده است.
پس از نيما
درباره آنچه به دنبال و با واسطه شعر نيما رخ داده است نيز تاكنون بسيار گفته و نوشته شده است. در اغلب نوشته ها بيشتر به تقسيم بندى شعرها پرداخته شده و شعر پس از نيما به شاخه هاى متفاوت تقسيم و درباره هر يك از آنها توضيحاتى داده شده است و كمتر منتقد ونويسنده اى به اين راغب بوده كه بحث مفصلى را درباره يكى از اين شاخه هاى شعرى به انجام برساند هر چند كه تلاشهاى ارزنده اى هم در اين زمينه صورت پذيرفته است كه در ادامه بحث و بنا به ضرورت به برخى از آنها خواهيم پرداخت. نكته ديگر در اين باره نامگذاريهاى متعددى است كه براى اين شاخه هاى شعرى انجام شده و در بعضى موارد اين نامها به نظر نامتناسب و حتى گمراه كننده مى آيد. در قسمتهاى بعدى همچنين سعى خواهيم كرد توضيح كوتاهى هم در اين باره بدهيم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |