يكشنبه ۶ دى ۱۳۸۳ - ۱۳ ذيقعده ۱۴۲۵
Sun, Dec 26, 2004
ويژه ۱
۳۰۱۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
ياد بم
بار ديگر شهرى كه دوستش داشتيم
• ويژه نامه « ايران جوان » اين هفته
را درصفحات ويژه بخوانيد.
195216.jpg
دنا درفشى
جوانان بمى سال پرحادثه اى را پشت سرگذاشتند. همدردى ما با آنها لازم بود ولى كافى ... شهرى كه آنها ترسيم مى كنند، شهرى است با اسكلتهايى كه قرار است خانه جديدشان باشد. حرف هاى ناگفته درباره بم زياداست، اين فقط يك يادآوريست از آن روزها تا اين روزها.
اصلاً چه اهميتى دارد؟ چه فرقى مى كند كه ساعت ۲ بعداز نيمه شب بود يا۶ صبح ، مهم نيست كه هوا كاملاً تاريك بود ياگرگ ميشى شده بود.
مهم اين است كه تو خواب بودى، شايد در رؤياهايت قلت مى زدى و ياشايد هم آن كابوس هميشگى رهايت نكرده بود. شايد شب گذشته را باشادى عروسى خواهرت سپرى كرده بودى و يا در اضطراب و بيم غصه هاى فردا . شايد فردا را دوست داشتى، نه حتماً فردا رادوست داشتى چه روز خوبى بود، چه بد، تو فردا رادوست داشتى، همان فردايى كه اصلاً نيامد ، همان فردايى كه تو در خواب عميق مرگ سپرى اش كردى، همان فردايى كه من به عزاى تو نشستم، همان فردايى كه همه راهها به شهر تو ختم مى شد، همان فردايى كه قبل از من خيلى ها به كمكت آمدند، چه فرقى مى كند كه كجايى بودند. آنها آمدند و تو ديگر نتوانستى مهمان نوازى بمى ها را در ذهنشان جاودانه كنى، تو خواب بودى وقتى آمدم.
وقتى فرياد زدم، وقتى همه بغضهايم را روى آجرهاى بى رحم خانه ات خالى كردم. آمدم كه بگويم هستم، باور كن، كافيست چشمهايت را بازكنى، ولى تو خواب بودى.
خواب بودى ونديدى كه از هر جاى اين دنياى پهناور برايت سوغاتى محبت آورده بودم. ولى كاش خواب بوده باشى و كاش هرگز زير تلى از خاك بيدار نمى شدى و فرياد نمى زدى، فريادى كه از آن زير حتماً نمى شنيدم. كاش بيدار نمى شدى و درد نمى كشيدى،كاش هرگز صداى پاهايم را نمى شنيدى بدون اينكه بتوانم بفهمم از زير كدام آوار صدايت را مى شنوم. كاش خواب مانده بودى.
حتماً نخل بودن كار سختى است
آنها آمدند، از كجا؟ نمى دانم، ولى آمدند كه تو را كمك كنند. آنها روز و شب را از هم تشخيص نمى دادند و رهايى تو را بيشتر از خواب دوست داشتند. يكى از آنها وقتى داشت غذا مى خورد تا دوباره شروع كند. به نخلها، تنها باقى مانده هاى سرافزار شهرت خيره بود.گفت: حتماً نخل بودن كار سختى است، پرسيدم: «چرا؟» گفت: «تنها شاهدانى هستند كه بدون آسيب زجر كشيده اند، آنها صحنه هايى را ديده اند...»
ادامه دادن مكالمه براى هر دويمان آنقدر سخت بود كه ادامه ندهيم. هركدامشان به كارى مشغول بودند ، عده اى با سگهايى كه در كل دنيا به زنده ياب معروف اند به آواربردارى مى پرداختند و عده اى مجروحان را جابجا مى كردند و در اين ميان عده اى از آنها هم به كمك افرادى كه اگرچه جان سالم به در برده بودند ولى روح زخمى داشتند كمك مى كردند. از يكى از آنها خواستم تا در مورد آن روزها وچيزهايى كه ديده خود قلم به دست بگيرد (از محمدرضا مرواريد فروش مسؤول تداركات و پشتيبانى unisef و على خويى كه در گرفتن و ترجمه اين مطلب كمك كردند متشكرم)
او مى گويد:
در آن روز جمعه ، بيست و ششم دسامبر ۲۰۰۳ ميلادى، هنوز مردم براى نماز صبح از خواب بيدار نشده بودند كه زلزله اى به بزرگى ۶‎/۸ درجه در مقياس ريشتر خواب ساكنين بم را برآشفت واين شهر كوچك كشاورزى و گردشگرى را كه در جنوب شرقى ايران قرار دارد نابود و زندگى ساكنين آن را براى هميشه در هم نورديد.
خسارات وتلفات ناشى از اين زلزله آنقدر گسترده و فراگير است كه در ذهن نمى گنجد. چهار هفته پس از وقوع زلزله هنوز آمارهاى موثقى دراين زمينه ارائه نشده و هنوز كسى به فكر نيفتاده بود كه اين زلزله دردرازمدت چه اثراتى بر زندگى ساكنان بم خواهد گذاشت...
براساس مشاهدات و تحقيقاتى كه توسط چند سازمان غيردولتى و سازمان هاى بين المللى فعال در بم انجام شده است اتفاق نظرى درحال شكل گرفتن است كه بيان مى كند خسارات وارده كه در معناى واقعى كلمه گسترده بود. تقريباً تمام جوانب مختلف زندگى صدهزار نفر ساكن بم و مناطق حوالى آن را مختل كرده است. براساس تحقيقى كه توسط دفتر يونيسف در بم انجام شده است در جريان اين زلزله مخرب حدود دوازده هزار كودك تلف شده، بيش از يك هزار و هشتصد كودك هر دو والدين خود را از دست داده و حدود پنج هزار كودك حداقل يكى از والدين شان را از دست داده اند.
بيست ثانيه ويرانگرى كه دنياى يكصدهزار نفر ساكنين اين منطقه را به طور ناخوشايندى دچار تغيير كرد حتى به بناهاى تاريخى دوهزار ساله آن ناحيه نيز رحم نكرده است ارگ بم حدود ۸۰درصد تخريب كلى شد. ۸۰ درصد خانه هاى نوساز بم تا ۸۰ درصد ويران شده اند و علاوه بر آن ۱۸۰۰۰ خانه در بيش از ۲۵۰ روستاى مجاور اين شهر به همراه سه بيمارستان اصلى و عده اى از كاركنان آنها ونيز ۷۰درصد مراكز آموزشى بطور كامل نابوده شده اند.
بناى خشتى ۲۰۰۰ ساله بم كه در نوع خود با قلعه، خانه ها، مغازه ها ومساجدش يك بناى بى نظير محسوب مى شود در كنار نخلستان هايى كه شهرت جهانى دارند و توسط يك رشته قنات آبيارى مى شدند تأييدى بر توانايى ها و نوآورى هاى بشرى بودند كه در طول ساليان دراز على رغم تمام مسائل عظيم پيش آمده پايدار وشكوفا باقى مانده بودند. با اين وجود به نظر مى رسد تأثيرات ويرانگر اين زلزله بزرگترين و مهم ترين فاجعه اى است كه در طول تاريخ بر سر اين مجموعه وساكنين شهر آمده است.
اما بازماندگان اين فاجعه دلخراش مجبورند با اندوه ومشكلات روانى ناشى از از دست دادن عزيزانشان دست وپنجه نرم كنند( دراين زلزله حدود ۴۵۰۰۰ نفر جان خود را از دست دادند) و به جز آن مسائل و مشكلاتى كه به دليل از دست دادن امكانات و وسايل و اندوخته ها گريبان آنها را گرفته ، اندوه از دست رفتن عزيزان را دو صد چندان كرده است. موضوع نگران كننده ديگرى كه وجود دارد اين است كه ۲۵۰۰۰ سكنه بم كه از اين فاجعه جان سالم به در برده اند و نيز ۳۰۰۰۰ مجروحى كه در سراسر كشور تحت درمان هستند در طى چندماه نياز به مشاغلى براى كسب درآمد خواهند داشت.
دولت به تنهايى نخواهد توانست بار تمام اين مسؤوليت ها را به دوش بكشد. خسارات ناشى از اين زلزله به حدى گسترده ووسيع بودكه دولت ايران براى اولين بار در طول دهه هاى گذشته مجبور به درخواست كمك و همكارى فعال بين المللى براى عمليات امداد ونجات حادثه ديدگان گرديد و براى عمليات بازسازى اين شهر قديمى ماتم زده نيز عملاً كمك سازمان هاى غيردولتى ضرورى و حياتى خواهد بود.
كاش مرده بودم
زهرا از بازماندگان بمى است كه همه خانواده اش را در زلزله از دست داده وتا ۶ ماه به علت شوكه شدن و افسردگى بسترى بوده مى گويد: «نمى توانستم اين حجم فاجعه را يك دفعه تحمل كنم، كاش مرده بودم» . اشك مى ريزد وادامه مى دهد: «اصلا ًاز اون روزها چيزى به يادندارم، ولى چاره اى ندارم بايد به زندگى ادامه دهم، تازه مدت كوتاهى است كه مى توانم غذا بخورم و كمى به خود مسلط شوم، كاش خدا كه اين فاجعه را داد صبرش را هم بدهد» .
جهنم را به چشم ديديم
صدايش كمى قطع و وصل مى شود، صداى باد هم در دهنى گوشى اش مى پيچد و به اين ترتيب صدايش را خيلى بد مى شنوم، رسول جزو افراد خوش اقبال بوده كه اعضاى خانواده اش در زلزله بم آسيب نديده اند. مى گويد: «وقتى اتفاق افتاد خيلى ترسيدم ولى فكر نمى كردم به اين هولناكى باشد، تازه وقتى از خونه زدم بيرون فهميدم . شوكه شده بودم مثل ديوانه ها با خودم حرف مى زدم وداد مى زدم و هى از همه مى پرسيدم حالا بايد چه كار كرد؟ قسمتى از خونمون ريخته بود واز اين بابت خيلى ترسيده بودم، ولى وقتى بيرون اومدم ديدم ديگه كوچه اى وجود نداره، از اون همه خونه فقط تپه تپه هايى از خشت وآجر باقى مونده بود، هوا پر از گرد وخاك بود ، مردم جيغ مى زدند واز هم كمك مى خواستند، ولى هر كسى دنبال خانواده خودش مى گشت. من بايد از حال خواهرم و فرزندانش با خبر مى شدم، توى راه دخترى داد مى زد كه بيا كمكم كن صداى بابا مو مى شنوم، ولى اون قدر شوكه بودم كه نمى توانستم پاهامو حركت بدم گريه مى كرد و فرياد مى زد:» بابا آخه كجايى ؟ «نزديك تلويزيون يا دم در پنجره بابا تو رو خدا داد بزن .
اون داد مى زد و صداى باباش تنها اميدش بود ولى من بايد مى رفتم سراغ خواهرم، اون با دوتا بچه تنها بود.» صداى رسول آنقدر در صداى باد گم مى شودكه فكر مى كنم شايدنتواند مكالمه را ادامه بدهد، ولى انگار دوست دارد، اينها را براى كسى بازگو كند چون ادامه مى دهد: شهر ما كوچيكه و بيشتر آدمها رو مى شناسيم.
با اينكه مادر، پدرمو از دست ندادم ولى داغدار دوست ها و آشناهام هستم، من كسى رو مى شناسم كه ۱۷ نفر از خانوادشو از دست داده. شب يلداى خيلى بدى رو امسال گذرونديم همه قاب عكسهاى مرده هاشونو گذاشته بودند و به ياد شب يلداى پارسال گريه مى كردند، پارسال دنبال هندونه مى گشتيم وامسال ... « رسول ديگر نمى توانست حرف بزند به سختى كلماتش را به هم وصل مى كردم : ما جهنم رو به چشم ديديم، الآن وضعيت خيلى فرق كرده وبهتر شده ولى هنوز خيلى سخته، خيلى...»
رسول عظميى همسن و سال خودمان است و ليسانس علوم قضايى دارد. مى دانم كار سختى است ولى از او مى خواهم به عنوان آخرين حرف صحنه روبرويش را ترسيم كند: «يك شهر خراب، اسكلتهايى كه قرار است خونه هاى جديد ما بشن وشهريت رو به بم برگردونن، آدمهايى كه بى هدف اين ور واون ور مى رن وصداى گريه كه يكساله قطع نشده...»
روز دوم، صبح زود
دكتر عبدالله رمضان زاده سخنگوى دولت جزو اولين مسؤولينى است كه به بم رفته، بقيه را از زبان خودش شنيديم: «روز دوم صبح زود در فرودگاهى كه بعد از زلزله تازه راه افتاده بود به زمين نشستم.
قبل از اينكه وارد شهر شوم با هليكوپتر از بالا، شهرى را ديدم كه بجز آوار چند ساختمان كج و كوله چيز ديگرى درآن وجود نداشت، البته نخلها همچنان ايستاده بودند. فرودگاه شلوغ و پر ازدحام بود و مجروحان را سرى به سرى به هواپيما انتقال مى دادند.
صحنه هاى دردآور زيادى ديدم ولى دردناكترين آنها نوزاد ۶‎/۵ روزه اى بود كه هيچكس نمى توانست او را ساكت كند انگار بجز مادرش كسى را نمى خواست، مادرى كه معلوم نبود زير كدام آوار آرميده» . صداى دكتر از پشت تلفن كمى ضعيف تر مى شود ولى ادامه مى دهد: «زنانى كه بالاسر مجروحان نشسته و از آنها مواظبت مى كردند تا نوبت انتقالشان بشودو كمك كردن جوانان به مردم كه صحنه هاى عجيبى را ايجاد كرده بود. صحنه هايى كه در عين دردناك بودن حس آرامش داشت: با اتوبوس در شهر گشتى زدم، جنازه ها كه در پتو پيچيده شده بودند، خانواده هاى منقلب، لودرهايى كه در حال آواربردارى بودند خلاصه قيامتى بود هركسى به كارى مشغول بود» .
دكتر رمضان زاده به طور مرتب بازسازى بم را پيگيرى كرده و مى گويد: «سعى كردم تا جايى كه مى شودكار در مراحل ادارى ما گير نكند و معتقدم بازسازى بم به نسبت توانايى و بى تجربگى ما در اين مورد خوب بوده و مطمئنيم خيلى كارها شده، گرچه شايد كافى نبوده».


|   شناسنامه   |   آرشيو   |