|
درباره «دوستى» با اميرحسين صديق
اين ور ديوار اون ور ديوار
|
|
|
پسر خون گرمى است... از هر كسى درباره اميرحسين صديق بپرسيد، اولين چيزى كه مى گويد اين جمله است. وقتى هم با او برخورد مى كنيد بى برو برگرد به اين نتيجه مى رسيد. گرچه ظاهرش ديگر شبيه آن آقاى پدر «قصه هاى تابه تا نيست» اما همان انرژى را هنوز حفظ كرده است. او تلقى هاى خاص خودش را از دوستى دارد وخوشحالم كه جزو بازيگرهايى نبودكه مرتب خودشان را سانسور مى كنند. اگر خواستيد برايش ميل بزنيد مى توانيد برويد سراغ اين نشانى : amirhossein@ sedigh.com تأثيرگذاران بر امير حسين صديق
مادرم مادرم يكى ازتأثيرگذاران بر من بود. گرچه در ابتدا با ورودم به عرصه هنر چندان موافق نبود. اما نگاهش خاص تر از نگاه آدم هاى زمانه خودش بود. شايد ورودم به هنر مديون اين نگاه نباشد، اما زندگى ام مديون اين نگاه است.
مرضيه برومند از وقتى با خانم برومند آشنا شدم، تغيير اساسى در نگرشم به كار وزندگى به وجود آمدم. او تأثيرگذارترين آدم در اين زمينه بود. كارم در زى زى گولو با خانم برومند آغاز شد و تا امروز ادامه يافته است.
كانون پرورش فكرى كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان در نيشابور باعث شد من با كتاب هاى مختلف و در نهايت نگاه هاى مختلف آشنا شوم. كتاب هايى كه در آن سال ها هنوز از كتابخانه بيرون نشده بودند
> آنچه باعث شد براى «خانه دوست كجاست؟» به سراغ تو بياييم، حضورت در اينترنت بود. سايتت را ديده ام كه سايتى صميمى است ردت در سايت orkut كه براى دوستيابى است را هم دنبال كرده ام. ديده ام پيغام همه طرفدارانت را جواب مى دهى، تولدهايشان را تبريك مى گويى و... به نظرم رسيددر ماجراى دوستى جدى هستى... \ دوست معنى گسترده اى دارد. نمى دانم آنهايى كه در اوركات با من در ارتباط هستند را مى توان به معناى واقعى«دوست» ناميد يا نه ولى به هر حال معتقدم كه رابطه خوب داشتن با آدم هاى ديگر، چه آنهايى كه هميشه با آنها در ارتباطى و چه كسانى كه ممكن است توى زندگى ات فقط يكبار ببينى شان، در ارائه تصويرى خوب از آدم تأثير گذار است. شايد اين معناى همان روابط عمومى را داشته باشد. > خب اين روابط عمومى خوب را به خاطر اينكه بازيگر و معروف هستى دارى يا اساساً روابط عمومى ات خوب است! \ نه، من قبلاً هم خيلى افتضاح نبودم. روابط عمومى ام هميشه خوب بوده. > روابط خصوصى ات ايراد دارد. \ (مى خندد) آره... آنهايى كه صميمى مى شوند گاهى مى پرند. من معتقدم آدم با هركس رابطه اى دارد بايد با يك تفكر مثبت به اونگاه كند تا اينكه بعداً خلافش ثابت شود. > واژه «دوست»كه به آن اشاره كردى، در چه دامنه اى از زندگى تو قرار مى گيرد؟ \ مشخص كلمه دوست را كلمه خيلى خاصى مى دانم. وقتى كسى را با اين واژه خطاب مى كنم براى رابطه با او احترام ويژه اى قائلم. > اين «احترام» فقط در دنياى مجازى اينترنت كاربرد دارد يا در دنياى حقيقى هم به رعايت احترام ها و رابطه ها معتقدى؟ \ نه، در زندگى واقعى ام هم به اين مسأله معتقدم. با خيلى ها رابطه دارم اما اغلبشان فقط درحد همين رعايت احترام و سلام وعليك است. شايد دوستان صميمى كه بتوانم آنها را توى ذهنم رديف كنم از تعداد انگشتان دست هايم كمتر باشد. > اين آدم ها بايد چه ويژگى داشته باشند كه اسمشان توى اين فهرست بيايد؟ \ ويژگى شان اين است كه اگر خير نمى رسانندحداقل شر نرسانند. > يعنى در زندگى فقط ده نفر هستندكه به تو شر نمى رسانند؟ \ تقريباً ... راستش براى خيلى ها انرژى نمى گذارم. يعنى نه انرژى و نه وقتش را دارم كه بخواهم وارد فضاى دوستى با آنها بشوم. براى همين ديوار نيمه بلندى دور خودم كشيده ام كه تعداد آدم هاى كمى اين طرف هستند و بقيه آن ور ديوار مى مانند. > ولى به هر حال اين قلعه يك در ورودى هم دارد. \ آره، دارد ولى ورود به آن سخت است. > اسم رمز اين ورودچيست؟ \ اسم رمز؟ فكر مى كنم اسم رمزش « زمان» باشد. > براى خروج همه از در بيرون مى روند؟ \ نه از روى ديوار با لگد پرتشان مى كنم پايين. > تحت چه شرايطى پرت مى شوند پايين؟ \ وقتى احساس كنم دارم اذيت مى شوم يا تبديل شده ام به آدم بدترى يا اينكه زخمى بزرگ خورده ام. > از اين آدم ها در زندگى ات بوده اند؟ \ خيلى ... خيلى.... من درسنين مختلف دوستان مختلفى از قشرهاى مختلف داشته ام و خيلى وقت ها از جانب آنها زخم خورده ام. گاهى اين زخم فقط به خاطر دو هزار تومان بوده ولى اندازه اش برايم مهم نبوده بلكه با خودم فكر كرده ام يعنى اين دوستى فقط دوهزار تومان ارزش داشته است؟ > دوست هاى عجيب و غريب هم داشته اى؟ يعنى كسانى كه حالا وقتى به آنها فكر مى كنى خنده ات بگيرد كه چطور با آنها دوست بوده اى؟ \ آروه... يك دوست داشتم كه يك بار رفته بودم خانه شان و بعد فهميدم يك ربع بعداز اينكه از خانه شان بيرون آمده ام ريخته اند و او را گرفته اند. > چرا؟ مگر چه كار كرده بود؟ \ قاچاقچى بود بيچاره. البته در اين مورد با او دوست نبوده ام. > قديمى ترين دوستى كه به ياد مى آورى كيست؟ \ قديمى ترين دوستم؟ بايد اسم ببرم؟ > اگر دوست دارى. البته اگر يك قاچاقچى شناخته شده است بهتر است اسمش را نگويى.. \ نه . نه... قديمى ترين دوستم «حسين رازيان» است كه يك دوره با هم همكلاسى بوديم و با هم مى رفتيم كلاس تئاتر. ولى بعد او رفت دنبال كارهاى آبرومند! > چند سالگى با هم دوست بوديد؟ \ ده دوازده سالگى. > چه سالى بود؟ هزار و سيصد و سى... \ نه... سال ۱۲۸۹ بود، من بودم و غلام حسين خان ... (مى خندد) نه فكر كنم سال ۳- ۱۳۶۲ بود. > كجا مدرسه مى رفتى؟ \ توى نيشابور. > تو اصلاً نيشابورى هستى؟ \ مادر و پدرم هر دو نيشابورى بودند اما خودم در تهران به دنيا آمدم. وقتى كلاس دوم بودم، پدرم فوت كرد. ما يكسالى درتهران مانديم اما چون عمه وعموهايم خيلى لطف داشتند وارث پدرى ما برايشان خيلى گرانبها به نظر مى رسيد، زندگى ما در اينجا غيرممكن شد و مادرم ما را برد نيشابور. سه چهار سالى در نيشابور بوديم و بعد دوباره برگشتيم. در واقع آشنايى من با حسين و تئاتر در همان جا بود. > پس خيلى بايد از عمه و عموها ممنون باشى! \ چرا؟ > اگر آنها نبودند تو هم به سمت هنر نمى رفتى. \ آره... ولى اگر آن پول را هم بهمان مى دادند خيلى بهتر مى شد. > يادت مى آيد كلاس اول كنار دست چه كسى مى شستى؟ \ نه، من گاهى خاطرات كلاس اول و آمادگى و مهدكودكم را با هم قاطى مى كنم. از كلاس اول فقط همينقدر يادم مى آيد كه عكس هاى شاه وفرح را مى سوزاندند. البته توى محله مان كه مجيديه بود يك خانواده ارمنى بودندكه دو تا دختر ويك پسر داشتند كه با هم خيلى رفيق بوديم. يك پسر پرشروشور هم بود به اسم كامران كه بعداً فوت كرد. > خودت هم پرشرو شور بودى؟ \ نه ، من هميشه بچه خوبى بودم. > درباره خوبى و بدى ات نپرسيدم. پرسيدم شيطان بودى يا نه؟ \ نه، آتيش نمى سوزاندم. در خانواده از همه آرام تر بودم. > هنوز هم آرام ترى؟ \ گاهى وقت ها برادرم در آرامش از من جلو مى زند ولى هنوز آرام ترم. > برون ده ات را كار ندارم، از درون چطور؟ احساس آرامش مى كنى؟ \ نه، خيلى وقت ها خيلى فشار به هم مى آيد و سعى مى كنم ديگران نفهمند اما با وجود اين به صورت آب مى زند بيرون. > يعنى گريه ايت مى گيرد، ديگر... \ بله، منظورم اين است كه گاهى با همه تلاشم در پنهان كردن آن، چشم هايم مرا لو مى دهد. > دنبال بيشتر كردن اين آرامش هستى؟ \ آره هستم، ولى نمى شود. چون شرايط طورى نيست كه اين آرامش بيشتر شود. منظورم فقط شرايط صنفى وكارى نيست. شرايط همه دنياست. كمپلتاً مى گويم. > كمپلتاً ؟! اين را ديگر از كجا آوردى؟ كلمه نيشابورى است؟ \ نه تركيب انگليسى و عربى است. > به خاطر يك دوست حاضرى چه چيزهايى را از دست بدهى؟ \ وقتم، انرژى و شايد به ندرت يك بخشى از پولم را. > اين «يك بخشى از پول» را جدى گفتى يا شوخى؟ \ نه جدى گفتم. البته براى آن چند نفرى كه اين طرف ديوار هستند شايد بيشتر مايه بگذارم اما تجربه به من ثابت كرده كه وقتى پاى پول وسط مى آيد، رفتار آدم ها تغيير مى كند. پول چيز خوبيست ولى تأثير بدى دارد. > خودت هم در مقابل پول رفتارت عوض مى شود؟ \ نمى توانم خودم را قضاوت كنم ولى فكر نمى كنم ديگران از نظر مالى مشكلى با من پيدا كرده باشند. هميشه سعى كرده ام حداقل از نظر مالى بدهكار ديگران نباشم. > از نظر احساسى چطور ، آيا كسى از تو طلبكار هست؟ \ خيلى ها فكر مى كنند هستند ولى به نظر من نيستند.و من سعى مى كنم نظرخودم را اعمال كنم چون اين جورى بيشتر به نفعم است. > و هيچ وقت فكر نمى كنى كه يك روز بايد طلبشان را بدهى؟ \ چرا گاهى فكر مى كنم. اما وقتى ببينم خيلى مزاحم مى شوند و مى آيند در خانه... > مجبور مى شوى طلب شان را بدهى.... \ نه، مجبور مى شوم خانه ام را عوض كنم. > الآن توى اوركات چند تا دوستى دارى؟ \ الآن هزار تا را رد كرده ام و دارم «اميرحسين صديق» دو را درست مى كنم. البته در حقيقت مديريت اوركاتم با برادرم انوشيروان است و بيشتر كارها را او انجام مى دهد اما قبلش مشورت مى كند كه مثلاً براى فلانى چه بنويسم و من به او مى گويم و او مى فرستد. > كارهاى سايتت را هم خودت انجام نمى دهى؟ \ نه آن هم با بروبچه هاى فورپوينت است كه بخاطر آنكه به آنها كمتر دسترسى دارم، دير به دير هم به روز مى شود. > اين كارها را بيشتر براى اينكه بازيگر هستى و نياز به روابط عمومى قوى دارى انجام مى دهى؟ \ خب ، براى خيلى ها مهم است كه درباره بازيگران بدانند. من خودم اگر يك آدمى مثل خسروشكيبايى سايت داشته باشد و بدانم چيزهايى كه روى آن مى نويسد نوشته خودش است مى روم و آن را مى خوانم. شايد يك نفر هم بخواهد درباره اينكه من از كجا آمده ام ، چطور فكر مى كنم بخواهد چيزهايى بداند. فكر نمى كنم غير از اين خاصيت ديگرى داشته باشد، چون بده بستان خاصى كه صورت نمى گيرد. > چقدر توى ماجراى دوستى عرف برايت مهم است. \ عرف از چه نظر؟ > از اين نظر كه ديگران چه بگويند. \ نه، برايم مهم نيست. آن آدمى كه با او رابطه دارم برايم مهم تر است. البته از وقتى كه يك كمى معروف تر شده ام مجبورم بعضى چيزها را بيشتر رعايت كنم. سعى مى كنم با كسانى كه از نظر عرف وعادت ديده شدن با آنها براى مردم عجيب است، كمتر در انظار حاضر شوم و بيشتر خلوتم را با آنها بگذرانم كه مجبور به توضيح نباشم. > اين باعث دلخورى آن آدم ها نمى شود؟ \ چرا بعضى وقت ها دلخور مى شوند. مى گويند حالا معروف شده اى وخودت را گرفته اى. و گاهى هم قطع رابطه مى كنند. > برايت مهم نيست كه قطع رابطه كنند؟ \ اگر اين جورى احساس راحتى بيشتر مى كنند، مسأله اى نيست.مى دانى... دوستى با تملك خيلى فرق مى كند. ما گاهى وقت ها اشتباه مى كنيم. در رابطه هايمان بيشتر دنبال اين هستيم كه دوستمان را تصاحب كنيم. من فكر مى كنم تو اگر پرنده اى داشته باشى كه گاهى وقت ها روى شانه ات بنشيند وبرايت آواز بخواندبهتر از اين است كه پرنده اى را توى قفس كنى. مال تو باشد اما هيچ وقت نخواند. > به تو حق مى دهم كه دوست دارى «تصاحبت» نكنند، اما برعكسش چى؟ ديگران را تصاحب نمى كنى؟ \ بله. ولى بعضى وقت ها از همين مسأله هم به بى وفايى تعبير مى شود. > دشمن هم دارى؟ \ فراوان... البته من آنها را دشمن نمى دانم، فقط با من دوست نيستند ولى شايدآنها خودشان را دشمن بدانند. بيشتر كسانى هستند كه چشم ديدن مرا ندارند؟ > چرا؟ مگر چه كار كرده اى؟ \ نمى دانم، به هر حال من هم كه معصوم نيستم. هركس ممكن است اشتباه كند. > درست، ولى بالاخره اين آدم ها اگر ده تاباشند، هفت تايشان ممكن است در يك مورد متفق القول باشند آن يك مورد چيست؟ \ در رابطه كارى با خيلى ها نزديك شده ام و حسابى برايشان انرژى گذاشته ام اما ديده ام جواب آن انرژى را نگرفته ام، تازه انرژى منفى هم گرفته ام. در اين مورد شروع مى كنم به جفتك اندازى و ادا درآوردن. بعد خيلى ها مى گويند فلانى سر فلان كار، فلان مشكل را ايجاد كرد اما من حق را به خودم مى دهم. > البته همه آدم ها حق را به خودشان مى دهند. \ آره ولى واقعاً بعضى كارها با اعتقادات شخصى آدم اصلاً جور در نمى آيد.وقتى سر يك كار مى بينى كه همه در شرايط غيرانسانى وسط يك كوير دارند از بين مى روند وكارگردان فقط به فكر اين است كه كار خودش راه بيفتد، حسابى لجت مى گيرد. من آنجا هيچ بلايى سرم نيامد، چند تا تاول زدم و خوب شدم اما مى ديدم همه دارند مى افتند و اين آزارم مى داد. جالب اينجا بود كه من داشتم از حق ديگران دفاع مى كردم اما هيچ كس پشت من نايستاد. > معمولاً در كار و زندگى ، شرايطى را ايجاد مى كنى كه ديگران پشتت بايستند؟ \ خيلى دنبال اين كار هستم اما در ۹۹/۹ درصد كسى پشتم نمى ايستد. > چرا؟ ايراد از كجاست؟ \ خيلى از ضد ارزش ها تبديل به ارزش شده. اينكه فقط گليم خودت را از آب بيرون بكشى، شده يك امتياز، پولت رو بردار و فرار كن. > ايراد كه از تو نيست... \ نه ، فكر نمى كنم. > ببينم! تو اصلاً هيچ وقت توى زندگى خودت را گناهكار دانسته اى؟ \ آره خب، خيلى مواقع گناهكار بوده ام. > آخر به نظر نمى رسد هيچ وقت به كسى گفته باشى كه اشتباه ازتو بوده است. \ نه، اصلاً اين طور نيست. حتى اگر لازم باشد مى روم پيش طرف و مى گويم: غلط كردم، اشتباه از جانب من بود. > آيا تو مى دانى فرق سوسمار وتمساح در چيست؟ \ سوسمار ممكن است به هر مارمولك گنده اى گفته شود ولى تمساح يك نوع خاصى است. تازه كروكوديل هم با اينها فرق مى كند. سوسمار با تمساح فرق مى كند. > خب اين را كه من خودم گفتم كه فرق مى كند. مى خواهم بدانم فرق شان توى چيست؟ \ فرق شان را دقيقاً نمى دانم. > حالا صرف نظر از اين تفاوت ها، تواگر سوسمار يا تمساح بودى، چه كسى را مى خوردى؟ \ احتمالاً خودم را مى خوردم، از دمم شروع مى كردم. > شوخى نكن، دمت كه به دهانت نمى رسد. \ شايد گياهخوارمى شدم... ببينم تو خودت اصلاً مى دانى فرق «پلنگ» و«يوزپلنگ» تو چيه؟ > آره \ تو چيه؟ > تو» يوز «شونه \ (مى خندد) > ولى بالاخره نگفتى چه كسى را مى خوردى؟ \ مشكل من با خوردن يك نفر حل نمى شود؟ > با خوردن چندنفر حل مى شود؟ \ با اين چيزها حل نمى شود. > آقا جون! بگو مشكلت با چى حل مى شود، من همان را بپرسم! \ مشكل از جاى ديگريست. دوست داشتم دنيا اين جور نبود. يعنى اين جورى گند نمى زديم بهش. و مرا به دنياى خيال و افسانه مى برند.
|