(بخش دوم)
حميدرضا فرزاد
الهيات و تغيير در پارادايم ها
هانس كونگ در كتاب الهيات براى هزاره سوم به طور مفصل از مفهوم «پارادايم» و تغيير در پارادايم ها سخن مى گويد و چنانكه تصريح مى كند، در اين باب مرهون كتاب مهم و كلاسيك توماس كوهن يعنى ساختار انقلابهاى علمى است. بعداز شرح و بيان نظر كوهن درباره پارادايم ها آن را در مورد الهيات به كار مى برد. كونگ در ابتداى بحث خود درباره پارادايم كه معناى آن را خود بيان مى كند، چنين مى گويد: فرضيات و تئوريهاى محورى نو در علوم طبيعى (يا تجربى) نه صرفاً به واسطه تحقيق پذيرى تجربى Verification)) چنان كه پوزيتيويست هاى مكتب وين گمان مى كردند) پديدمى آيد و نه صرفاً از طريق ابطال پذيرى (falsification چنانكه كارل پوپر از اصحاب عقل گرايى انتقادى مى انگاشت). هر دو نظر بيش از حد مكانيكى اند. كشفيات جديد، در يك فرايند به غايت پيچيده و معمولاً طولانى شكل مى گيرند كه در آن يك الگوى تبيين يا «پارادايم» معتبر جديد جايگزين پارادايم پيشين كه قبلاً معتبر بود مى شود. اين فر ايند يا جريان تغيير و جايگزينى در پارادايم ها نه كاملاً عقلى است ونه كاملاً غيرعقلى و در هر حال، بيشتر انقلابى (revolutionary) است تا تحولى (evolutionary). اين يك تغيير پارادايمى (paradigm change) است.
اين نظريه را مورخ علم و فيزيكدان آمريكايى توماس كوهن در كتاب ساختار انقلابهاى علمى كه اكنون يك اثر كلاسيك در حوزه پژوهش هاى جديد درباره علم محسوب مى شود مطرح كرده است. من خوشحالم تصديق كنم كه اين نظريه بود كه مرا به درك و فهم جامع ترى از نتايج و پيامدهاى الهياتى مسائل مربوط به رشد معرفت راهنمايى كرد.» كونگ مى گويد از مصطلحات كوهن به شكلى محدود و بدون تأكيد بر كلمات «پارادايم» يا «انقلاب»استفاده مى كند. مى گويد: «پارادايم كه در اصل صرفاً به معناى الگو، نمونه و طرحى براى آزمايشهاى بيشتر است معنايى مبهم پيدا كرده است. من ترجيح مى دهم از الگوهاى تفسير، تبيين يا فهم سخن بگويم. مقصود من از پارادايم همان طور كه كوهن تعريف جامعى از آن به دست داد عبارت است از: «مجموعه كامل اعتقادات، ارزشها، فنون و نظاير اينهاست كه اعضاى يك اجتماع مفروض بدانها پايبند هستند.»
در فيزيك مى توان ميان الگوهاى بزرگ (macromodel) بطلميوسى، كپرنيكى، نيوتونى و انيشتينى فرق گذاشت. آيا نمى توانيم تمايز مشابهى در الهيات ميان الگوهاى يونانى اسكندرانى، لاتين اگوستينى، قرون وسطايى توميستى، اصلاح گرايانه (رفورميستى) و يك يا چندين الگوى تفسيرى انتقادى مدرن قائل شويم؟ اين پرسشى است كه كونگ مطرح مى كند و پس از طرح و توضيح مفاهيم پارادايم ها يا الگوهاى بزرگ (macro) ، متوسط (meso) و كوچك (micro) به شرح ديدگاه مثبت خود در اين باره مى پردازد. او با مثالهاى متعدد نشان مى دهد كه چگونه در سير تاريخ علم وقتى يك پارادايم علمى مثلاً پارادايم هيأت بطلميوسى دچار بحران مى شود و ديگر نمى تواند كشفيات جديد را تبيين كند رفته رفته جاى خود را به پارادايمى نو مى دهد. بعد با مثالهايى از تاريخ الهيات مسيحى نشان مى دهد كه در الهيات نيز «تغيير پارادايمى» رخ مى دهد. يكى از شاهد مثالهاى او كار فكرى توماس اكوئيناس است. هانس كونگ در اين باره چنين مى نويسد: «چه چيزى باعث شد كه توماس اكوئيناس مدرن ترين متأله قرن سيزدهم تصميم بگيرد براى عقل در نسبت با ايمان، براى معناى لفظى كتاب مقدس در نسبت با معناى استعارى و معنوى آن، براى طبيعت در نسبت با فيض الهى و براى فلسفه در نسبت با الهيات ارزش و اهميت بالايى قائل شود؟ پاسخ اين پرسش، بحران در نظام اگوستينى (Augustinianism) است كه پذيرش و رواج پيدا كردن كل آثار ارسطو در اروپاى مسيحى علت آن بود. رواج آثار ارسطو نه تنها به مواجهه با حجم عظيمى از آرا و انديشه هاى جديد بويژه در علم منجر شد بلكه آشنايى با فلسفه اسلامى (Arabic) را كه آن هم در جهت فلسفه ارسطو بود موجب شد. در اين شرايط، الهيات به صورت رشته اى تحقيقى در دانشگاهها درآمد و شكل نوينى پيدا كرد. توماس نيز كه از لحاظ روش شناختى آدمى دقيق بود و ذهنى وقاد و جدى داشت در نظام فوق العاده يكپارچه خود جايى براى تفكر افلاطونى اگوستينى يافت. او هرگز درگير بحث وجدل با افلاطون و اگوستين نشد اما در تفسير مجدد انديشه هاى آنان هيچ ترديد و درنگى نداشت.» هانس كونگ به عنوان نمونه ديگرى از تغيير پارادايمى در تاريخ الهيات به قرن شانزدهم مى رود زمانى كه مارتين لوتر طرحى نودر الهيات مسيحى درانداخت. چرا؟ «چون دستگاه نظام مند و نظرى فلسفه و الهيات اسكولاستيك (مدرسى) دچار بحران شده بود و اين خودبخشى از بحران بزرگترى بود كه جامعه و كليساى قرون وسطاى متأخر را فراگرفته بود. فلسفه مدرسى با غوطه ور شدن در استدلالها و نتيجه گيريهاى عقلى ، حقايق اساسى ايمان و نيز خصلت وجودى آن را مورد غفلت قرار داده بود.»
كونگ تصريح مى كند كه آنچه در اينجا به اختصار بيان كرده [و ما آن را در اين گفتار به اختصار بيشتر بيان كرده ايم] طرحى كلى از جريان هاى به غايت پيچيده اى است كه جامعه متألهان را زير تأثير قرار مى دهد. از جمله بازيهاى تاريخ اين است كه در الهيات نيز درست مثل علوم، خود علم معمول و متعارف به ناگزير به ضعيف شدن الگوى استقرار يافته مددمى رساند. اين بدين سبب است كه علم متعارف هرچه بيشتر به صورت تخصصى شده درمى آيد و اصلاح مى شود، اطلاعات اضافى به ميان مى آورد كه در چارچوب الگوى رايج نمى گنجند. مثلاً ستاره شناسان هرچه بيشتر حركت ستارگان را برمبناى نظام بطلميوسى مطالعه كردند مواد و مصالح بيشترى براى رد نظام كيهان شناختى بطلميوسى فراهم كردند.» اما مقصود از علم متعارف چيست؟ هانس كونگ در اين باره مى گويد: «علم متعارف (normal science) پديده رايجى است كه هم در علوم طبيعى و هم درالهيات وجود دارد با آموزگاران، كتابها و نويسندگان كلاسيك خودش. اعتقاد به اين امور از ويژگى هاى علم متعارف است: رشد تراكمى معرفت، حل مسائل (يا« معماهاى») باقيمانده و مقاومت دربرابر هر چيزى كه ممكن است به تغيير يا به حاشيه رانده شدن پارادايم يا الگوى فهم مستقر منتهى گردد.»
هانس كونگ در جاى ديگرى از كتاب مى نويسد: «در الهيات هم بمانند علوم طبيعى وقوف بر يك بحران فزاينده معمولاً نقطه عطفى است براى تغييرى محورى در مفروضات اساسى اى كه سابق بر آن معتبر بودند و عاقبت زمينه اى براى يك پارادايم يا الگوى تفسيرى جديد ايجاد مى كنند: آنجا كه روشها و قواعد موجود ناموفق اند، به جست وجو براى يافتن روشها و قواعد جديد مى انجامند.»
«خلاصه آنكه پارادايم يا الگوى تفسيرى به همراه كل مجموعه پيچيده روشهاى متفاوت، حوزه هاى تحقيق و راه حل هاى بى حاصلى كه تاكنون بر متألهان شناخته شده است دستخوش تغيير و دگرگونى مى شود. متألهان مى شود گفت خود را به نوع نگرش ديگرى خو مى دهند: نگريستن در بستر و زمينه يك الگوى متفاوت. اكنون چيزهاى بسيارى به ادراك درمى آيند كه قبل از اين به آنها توجه نمى شد و چيزهايى هم ناديده انگاشته مى شوند كه قبلاً در معرض ديد و توجه بوده اند. بارى، روايتى نو از انسان، جهان و خدا در قلمرو تحقيق و تفكر الهياتى رواج پيدا مى كند و كل و جزئياتش در روشنايى متفاوتى ظاهر مى شود.»
هانس كونگ خاطرنشان مى سازد كه متأله مصون از خطا نيست و ادعاهايش درباب خطاناپذيرى در زمره ضعيف ترين ادعاهاست. الهيات هرگز نبايد به يك نظام بسته تبديل شود بلكه بايد پيوسته در حال نو شدن باشد: «از اين رو شخصاً برآنم كه الهيات مدام بايد مورد اصلاح قرار گيرد.»
Theologia semper reformanda حاصل سخن هانس كونگ به اختصار آن است كه الهيات بايد برپايه پارادايم يا الگوى تفسيرى نوين استوار گردد: «فقط الهياتى كه در بستر تجربه معاصر جاى گيرد، فقط يك الهيات كاملاً محققانه و دقيقاً به همين دليل، جهانى و روزآمد، فقط اين نوع الهيات مى تواند جايگاه خود را در دانشگاه، در ميان ساير رشته ها و علوم توجيه و تثبيت كند...»
اديان جهان
«صلح و صفاى ميان اديان پيش زمينه صلح و صفا ميان ملت ها است. آنچه امروزه بدان نيازمنديم تحليلى جهان شمول راجع به وضعيت دينى اين عصر تحت اين پرسش است: درپايان هزاره دوم وضعيت اديان در دنياى امروز چگونه است؟ در كجاها ميان اديان تعارض و تناظر، واگرايى و همگرايى مى يابيم؟ به عبارت ديگر كجاها مى توانيم سرآغازهايى براى گفت وگو و فهم متقابل بيابيم؟» هانس كونگ پس از اين سخن باز به مسأله تغيير پارادايمى اشاره مى كند و پس از بحثى مفصل در اين باب پرسش از حقانيت اديان را مطرح مى سازد. پرسشى كه از نظر او بسيار دشوار است و با توسل به فى المثل راه حل هاى پراگماتيستى كسانى چون جيمز و ديويى نمى توان تكليف آن را روشن كرد. او در اين مورد براى بررسى دقيق مسأله چهار ديدگاه اساسى برمى شمارد:
1ـ هيچ دينى حقانيت ندارد يا همه اديان به يكسان فاقد حقيقت اند. او در نقد و بررسى اين ديدگاه به الحاد اشاره مى كند و آن را از منظرى جهانى، در ميان مردمان يك پديده نوعاً غربى مى داند كه گرچه به شرق هم راه پيدا كرده است و در مجموع آن را يك پديده محدود (اقليت) فرهنگى در اين قرن مى شمرد.
۲ـ فقط يك دين واحد حقانيت دارد. يا همه اديان ديگر فاقد حقيقت اند. كونگ در اينجا از باب نمونه به موقف كاتوليك سنتى اشاره مى كند كه در سده هاى اوليه مسيحى توسط كسانى چون اوريگن و اگوستين زمينه آن ايجاد شد و به شكل صريح در چهارمين شوراى كليساى كاتوليك(به سال ۱۲۱۵ ميلادى) با اين شعار معروف اظهار شد: «ExtraEcclesiam nulla salus» يعنى در بيرون كليسا هيچ رستگاريى وجود ندارد! هانس كونگ در ادامه مى گويد: پنجاه سال قبل از كشف آمريكا شوراى كليسايى فلورانس (درسال ۱۴۴۲) صراحتاً و بى هيچ ابهامى اعلام داشت كه «كليساى مقدس روم قوياً براين عقيده است و اقرار مى كند و اعلام مى د ارد كه هيچكس در بيرون كليساى كاتوليك، نه كافر، نه يهود، نه بى ايمان و نه آن كس كه از كليساى كاتوليك جدا شده است نه تنها از زندگى ابدى بى بهره خواهد ماند، بلكه محكوم به آتش جاودانى است كه براى شيطان و يارانش برپا شده است مگر آنكه پيش از مرگش به كليساى كاتوليك بپيوندد.» كونگ در ادامه، ضمن اشاره به بيانيه شوراى دوم واتيكان (در سال ۱۹۶۴) كه رهايى و رستگارى ابدى را در اديان ديگر نيز امكانپذير مى شمارد مى گويد: «اين به اين معناست كه موقف يا ديدگاه كاتوليك سنتى امروز ديگر موقف رسمى آيين كاتوليك نيست. حتى دين هاى غيرمسيحى هم مى توانند راههايى به رستگارى باشند.»
۳ ـ بنابر ديدگاه سوم، هر دينى حقانيت دارد. يا همه اديان به يكسان برخوردار از حقيقت اند. كونگ در نقد اين ديدگاه به تفاوت هاى اساسى ميان اديان اشاره مى كند و مى افزايد: «هر كس ادعا كند كه همه اديان اساساً به يكسان حقانيت دارند از قلمرو دين از قلمرو همه چيز استعداد آدمى در اشتباه كردن و فروافتادن در لغزش هاى اخلاقى را منتفى مى داند.
اما چرا نبايد اين مثل قديمى كه انسان جايز الخطاست در مورد دين هم صادق باشد؟ انسان اشتباه مى كند از جمله در امور دينى. آيا دينى وجود دارد كه در قالبى انسانى شكل نگرفته باشد؟ آيا مى شود كه همه اظهارات دينى، همه اساطير و افسانه ها و نمادها، همه وحى ها و اصول اعتقادى و بالاخره همه آداب و مناسك و رسوم، همه مراجع و پديده ها در آيين هندو، آيين بودا، اسلام، يهوديت و مسيحيت جملگى به يكسان و به معناى كامل كلمه اعتبار و حقانيت داشته باشند؟ نه. اين واقعيت كه شخص واجد فلان تجربه است به هيچ وجه دال بر حقانيت آنچه تجربه مى كند نيست. فرق هست ميان تجربه هاى دينى و تجربه هاى شبه دينى و ما نمى توانيم سحر و جادو يا اعتقاد به چيزهاى خرافى و باورهاى احمقانه را همسطح اعتقاد به وجود خدا ( يا واقعيت برهمن) يا اعتقاد به رهايى و رستگارى بدانيم...
ادامه مطلب، فردا در همين صفحه