دوشنبه ۷ دى ۱۳۸۳ - ۱۴ ذيقعده ۱۴۲۵
Mon, Dec 27, 2004
ويژه ۳
۳۰۱۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
آرشيو
پليس خانواده
پليس خانواده
رؤياى ازدواج
195387.jpg
داخل فروشگاه بزرگ زنجيره اى نسبتاً شلوغ بود و افرادى كه براى خريد به آنجا آمده بودند با چرخ دستى هاى خود به سختى در بين فضاى غرفه ها حركت كرده و اجناس مورد نظر را انتخاب و در داخل چرخ دستى قرار مى دادند. مشتريانى كه باچرخ دستى در بين غرفه ها حركت مى كردند بعضاً مجبور مى شدند كه در آن فضاى تنگ و پرجمعيت، مدت زمانى را به انتظار برداشتن يا حركت چرخ دستى اى كه به صورت كج در آنجا متوقف و يا صاحبش بى خيال آن را رها كرده تا اجناس ديگر را نيز انتخاب و يكى يكى در داخل آن قرار دهد،ايستاده و به دنبال خود ترافيكى از چرخ هاى دستى ايجاد كنند. پسر جوانى كه براى خريد به فروشگاه آمده و هدايت چرخ دستى را به عهده داشت، ناراحت از ترافيك و راهبندان ايجاد شده، به عادت جوانى و نداشتن صبر و حوصله كافى، با ويراژى جانانه چرخ دستى اش را از بين چرخهاى متوقف شده حركت داده و با برخورد به چند چرخ و پاى مشتريان، فرياد اعتراض ديگران را بلند كرد. خانم مسنى كه در آنجا حضور داشت ضمن اعتراض به پسر جوان، رويش را به ديگران كرد و گفت: اينجا هم شده مثل خيابانهاى شهر، من نمى دانم اين چه حكمتى است كه بعضى از مردم وقتى هدايت چهارچرخه اى را به عهده مى گيرند، بى اعتنا به حقوق ديگران و با زيرپا گذاشتن تمام ارزشهاى انسانى و اجتماعى، فقط به فكر خود بوده و سعى مى كنند با رفتارى كه متأسفانه اسم آن را هم زرنگى گذاشته اند، با ويراژ يا حركت از كنارگذرها، راه خودشان را باز كرده و اصلاً فكر نكنند اين اشخاصى كه به ناچار در صف ايستاده و يا در ترافيك گير كرده اند نيز آدم هستند و حق و حقوقى دارند.
آقايى كه پشت سر خانم مسن ايستاده بود با خنده گفت: اين از جادوى همان چهارچرخه است كه فرموديد، البته نبايد فراموش كرد كه جوانها هم ديگر مثل ما حوصله صبر كردن و انتظار كشيدن را ندارند و به هر طريقى كه باشد مى خواهند راه خودشان را باز كرده و پيش بروند.
پسر جوانى كه مورد اعتراض قرار گرفته بود با حالتى طلبكارانه پاسخ داد: با عرض معذرت، شماها هم عادت كرده ايد كه به جاى اينكه يقه كسى را كه باعث به وجود آمدن مشكل برايتان شده است را بگيريد به امثال من كه مثل خود شما حقش پايمال شده گير مى دهيد، چرا كسى به اين خانم كه چرخ دستى اش را اين وسط رها كرده و راه همه را بند آورده اعتراض نمى كند؟... در اين موقع خانم كه مشغول صحبت با تلفن همراهش بود وچرخ دستى رها شده او باعث راه بندان و به وجود آمدن مشكل شده بود، با اخم جلو آمده وچرخ دستى را كنار كشيده و بدون اينكه از كسى عذرخواهى كند، پشتش را به مردم كرده و در حالى كه همچنان مشغول صحبت با تلفن بود چرخ را به گوشه اى كشيده وايستاد. وضع ظاهرى زن نشان مى داد كه بايد از طبقه مرفه جامعه باشد، اجناس زيادى كه در چرخ دستى اش تلمبار شده بود نيز گواه داشتن تمكن و قدرت خريد بالاى او بود.
زن بى اعتنا به نگاههاى اعتراض آميز ديگران، به آرامى چرخ دستى را به جلو هل داده و در قسمت لوازم منزل كه خلوت تر از جاهاى ديگر فروشگاه بود در گوشه اى توقف كرده و ضمن صحبت با تلفن، زيرچشمى مشتريان ديگر را تحت نظر گرفت. لحظاتى بعد توجه اش به دختر جوان تنهايى جلب شد كه مشغول تماشاى اجناس چيده شده در غرفه لوازم منزل بود.
دختر جوان كه چرخ دستى همراه نداشت، با حسرت نگاهش را از لوازم لوكس و زيباى منزل برداشته و به طرف غرفه لوازم آرايشى حركت كرد. زن نيز به فاصله كمى از او حركت كرده و به دنبالش وارد قسمت لوازم آرايشى شد. همان طور كه به دختر جوان نزديك مى شد با صداى بلند كه دختر نيز آن را مى شنيد به مخاطب تلفنى اش گفت: فكرنمى كنم عطرهاى موجود درايران اصل و خالص باشند چون خيلى ارزان هستند، من مشابه آنها را در فرودگاه آمستردام ديدم كه قيمتشان چندين برابر اينها بود.
و پس ازمكثى كوتاه ادامه داد: حالا ببينيم چطورمى شود، شايد از كسى كه از اين عطرها تا به حال استفاده كرده سؤال كنم. بعد خداحافظى كرده و درحالى كه تلفن همراهش را داخل كيفش مى گذاشت به دخترجوانى كه او را نگاه مى كرد لبخندى زده و گفت: ببخشيد من تازه به ايران آمده ام و قصدداشتم براى يكى از دوستانم، يك عطرخوب و اصل را خريدارى كنم ولى باتوجه به قيمت ارزان اين عطرها تصورمى كنم كه آنها اصل نباشند، آيا شما تا به حال از اين عطرها خريدارى و استفاده كرده ايد؟ دخترجوان نگاهى به زن شيك پوش و چرخ دستى مملو از اجناس او انداخت و پاسخ داد: شما اگر دنبال عطر اصل و ماركدار هستيد بايد به فروشگاههاى لوازم آرايشى معتبر مراجعه كنيد، اغلب لوازم آرايش اين فروشگاه از كشورهاى عربى آمده و ارزان بودن آنها هم به همين خاطر است. زن درحالى كه جعبه كوچك عطرى را برداشته و به دقت نوشته هاى روى جعبه را نگاه مى كرد جواب داد: شما كاملاً صحيح مى فرماييد چون مشابه همين عطر درخارج حداقل پنج برابر اين قيمت است، ولى از آنجايى كه من مدتها درايران نبوده ام به درستى آدرس خيابانها را نيز نمى دانم، اگر زحمتى نيست شما آدرس فروشگاهى كه لوازم آرايشى اصل را به فروش مى رساند برايم بنويسيد تا به آنجا مراجعه كنم.
سپس از داخل كيفش دفترچه كوچك وقلم طلايى زيباى را بيرون آورده و به طرف دخترجوان درازكرد. دخترجوان دفترچه را گرفته و آدرسى را درآن نوشته و سپس به زن برگرداند.
زن ضمن تشكر ازاو اظهار داشت: همانطور كه گفتم من درخارج از كشور زندگى مى كنم و هرچندسال يكبار براى سرزدن به مادرم به ايران مى آيم، اين بارهم چون مادرم بيمارشده و حال خوشى ندارد ناچار شدم براى مدت كوتاهى به ايران بيايم، اما واقعاً از دوسال پيش كه من ايران بودم، تهران چقدر بزرگترشده؟ دخترجوان ضمن تأييد گفته هاى زن جواب داد: بله، تهران هرروز بزرگ و بزرگ تر مى شود و براى كسانى كه سالها است درخارج هستند ديگر ناآشنا و تعجب برانگيز شده، راستى شما كدام كشور تشريف داريد؟
زن كه احساس مى كرد به خوبى توانسته باب گفت وگو با دخترجوان را بازكند، جواب داد: من به اتفاق برادرم از بچگى به آمريكا رفته و درهمانجا تحصيل كرده ايم، ولى پدرومادرم عاشق ايران بودند و حاضر نشدند پيش مابيايند، چندسال پيش كه پدرم فوت كرد مادرم خيلى تنهاشده و اخيراً نيز بيمارى قلبى گرفته و من و برادرم آمده ايم تا هم سرى به او بزنيم و هم اگر بشود راضيش كنيم كه همراه ما به آمريكا بيايد، ولى او آمدنش را موكول كرده به اين موضوع كه برادرم در ايران ازدواج كند.
دخترجوان پرسيد: خوب چرا برادرتان اين كار را نمى كند؟
زن جواب داد: راستش خود او هم قصدش را دارد ولى ما اينجا ديگر كسى را نمى شناسيم و مادرم هم بسيار سخت گير است و براى خودش معيارهاى خاصى دارد.
زن با گفتن اين حرف نگاهى خريدارانه به سرتاپاى دخترانداخته و با لبخند ادامه داد: البته اگر تا به حال دخترخانم زيبايى مثل شما را ديده بوديم حتماً وضع فرق مى كرد.
دختركه ازخجالت سرخ شده بود سرش را پايين انداخته و اظهارداشت: شما لطف داريد ولى دخترهاى خوب و زيبا كم نيستند بايد ديد برادر شما چه كسى را انتخاب مى كند.
زن كه هنوز لبخندش را بر لب داشت پرسيد: راستى من فراموش كردم از شما بپرسم كه ازدواج كرده ايد يا خير؟ دختر با همان حالت خجالت زده پاسخ داد: نه خير، هنوز قسمت نشده. زن با خوشحالى سؤال كرد: مى توانم از شما خواهش كنم شماره تلفن خودتان را به من بدهيد تا شب به شما زنگ زده و قدرى بيشتر در اين باره با هم صحبت كنيم؟
دختر جوان كه از اين پيشنهاد يكه خورده بود در حالى كه سعى مى كرد خوشحالى خود را پنهان كند با ترديد و دودلى شماره تلفن منزل و اسم خود را به زن گفت و او نيز در دفترچه كوچكش يادداشت كرده و پس از خداحافظى گرم، از يكديگر جدا شدند. زن پس از جدا شدن از دختر، قدرى در فروشگاه گردش كرده و سپس با رها كردن چرخ دستى مملو از اجناس همراهش در گوشه اى، از فروشگاه خارج شد.
***
دختر جوان كه اين موضوع را جدى نگرفته بود، تصميم گرفت تا زمانى كه زن به او تلفن نزده موضوع را با خانواده اش مطرح نكند، به همين خاطر پس از رسيدن به منزل صحبتى در اين باره با مادرش نكرد. اواسط شب بود كه تلفن زنگ زد و دختر خودش گوشى را برداشت.
هنگامى كه متوجه شد تلفن كننده همان خانمى است كه صبح در فروشگاه ملاقات كرده بود با خوشحالى گوشى تلفن را به اتاق خود برده و مشغول صحبت شد. زن پس از قدرى مقدمه چينى از سن و تحصيلات دختر و اينكه آيا تمايل دارد كه براى زندگى به آمريكا برود از او سؤالاتى پرسيدو درباره برادرش نيز توضيح داد كه داراى موقعيت شغلى و مالى بسيار خوبى است و همچنين درباره خانواده اش نيز گفت كه مادرم از نوادگان قاجار است و مرحوم پدرم هم از امراى ارتش بود، به علت پايبندى مادرم به بعضى سنتها هميشه اصرار دارد كه برادرم از كشور خودمان همسر اختيار كند، البته برادرم هم با اين نظر موافق است ولى مى گويد، بايد خودم همسرم را انتخاب كنم. به همين خاطر علاقه مند است كه اگر شما موافقت كنيد قبلاً ملاقاتى با يكديگر داشته باشيد. خلاصه پس از يك گفت وگوى تلفنى طولانى، قرار شد كه دختر جوان فردا ناهار را با زن و برادرش در يكى از رستورانهاى معروف صرف كرده تا بتوانند يكديگر را از نزديك ديده و با هم صحبت كنند . در خاتمه نيز زن از دختر خواهش كرد كه تا قبل از قطعى شدن موضوع، چيزى با خانواده اش مطرح نكند. دختر نيز پذيرفته و آن شب را بدون اينكه در اين باره چيزى به خانواده اش بگويد به بستر رفته و با رؤياى زندگى در خارج از كشور به خواب رفت.
ظهر فرداى آن روز، دختر به آدرس رستورانى كه از زن گرفته بود مراجعه و در گوشه اى از سالن مجلل رستوران، زن و مرد نسبتاً جوان و خوش تيپى را ديد كه پشت ميزى نشسته و منتظر او هستند. زن و مرد به محض ديدن دختر، از جاى خود برخاسته و در نهايت ادب از او استقبال كرده و پس از سلام و عليك و معارفه، هر سه دور ميز نشسته و در محيطى گرم و صميمى مشغول گفت وگو و صرف ناهار شدند. ساعتى بعد كه هر سه از رستوران خارج مى شدند به نظر مى رسيد كه دختر و مرد جوان همديگر را پسنديده و با هم توافق كامل دارند. زن و مرد با اصرار دختر جوان را سوار اتومبيل خود كرده و او را تا نزديك منزلش رسانده و هنگام خداحافظى، زن به دختر قول داد كه شب به او تلفن خواهد كرد و باز هم از او خواست كه فعلاً موضوع را با خانواده اش مطرح نكند. شب رأس ساعت تعيين شده، زن به دختر تلفن زده و به او اطلاع دادكه برادرش از او خوشش آمده و قصد دارند پس از اينكه موضوع را با مادرشان مطرح كردند و ان شاءالله رضايت او را گرفتند به اتفاق برادرش به منزل آنها بيايند. در خاتمه نيز اضافه كرد كه از آنجايى كه مادرمان بسيار سختگير و سنتى است چند روزى فرصت لازم است تا او را راضى كنيم. دختر پذيرفت و به اميد راضى شدن مادر آنها و تلفن مجدد زن به انتظار نشست. يكى دو روز گذشت و دختر كه نگران شده بود شروع به نذر و نياز كرده و موضوع را با چند نفر از دوستانش در ميان گذاشت. شب روز سوم كه تلفن زنگ زد و دختر صداى زن را شنيد انگار كه تمام دنيا را به او دادند. زن كه صدايش اندكى گرفته بود ضمن عذرخواهى از تأخير صورت گرفته به دختر گفت: كه ديروز مادرم حالش بد شد و ناچار شديم او را به بيمارستان برده و بسترى كنيم. دختر كه از اين موضوع ناراحت شده بود پيشنهاد داد كه براى عيادت به بيمارستان برود زن ابتدا تشكر كرده ولى بعد از كمى تفكر اظهار داشت: اتفاقاً پيشنهاد خوبى است ما مى توانيم آنجا شما را به مادرمان نشان داده و ان شاءالله رضايت او را بگيريم، ولى همانطور كه گفتم مادرم براى خودش معيارهايى دارد كه ما زياد به آن اعتقاد نداريم ولى چه مى شود كرد و بايد حتماً رضايت مادر جلب شود. مثلاً يكى از خواسته هاى مادر اين است كه حتماً عروسش از خانواده هاى اشرافى و متمول باشد. به همين خاطر بهتر است فردا كه خواستى به عيادت مادر بيايى تا مى توانى طلا و جواهرات به خودت آويزان كن تا جلب توجه مادر را بكند ضمناً فردا ساعت ۳ بعدازظهر من خودم مى آيم همانجا كه چند روز پيش پياد ه ات كرديم تا به اتفاق به بيمارستان رفته و در راه نيز چيزهايى كه بايد به مادر بگويى را به تو ياد بدهم.
دختر جوان پذيرفته و فرداى آن روز با تلفن زدن به دوستانش از آنها خواست كه طلا و جواهرات خود را به او عاريه بدهند. بعدازظهر نيز گردنبند گرانبهاى مادرش را به گردن بسته و با آويزان كردن گوشواره هاى طلا و به دست كردن النگو و انگشترهاى عاريه گرفته از دوستانش به سرقرار رفت.
زن كه از قبل با اتومبيل در محل انتظار دختر جوان را مى كشيد پس از آمدن و سوار شدن او به سمت بيمارستان حركت كرد. در مسير راه ضمن گفتن مطالبى به دختر كه چگونه با مادرشان برخورد كرده و به گفته هاى او پاسخ دهد از داخل كيفش دوقوطى آب ميوه بيرون آورده و يكى از آنها را به دختر تعارف كرد و خودش نيز مشغول نوشيدن شد. پس از خوردن آبميوه، دختر احساس كردكه سرش گيج مى رود. زن كه متوجه حالت او شده بود گفت: نگران نباش حتماً فشارت پايين آمده سرت را به پشتى بگذار و چشمهايت را ببند حالت خوب خواهد شد. دقايقى بعد كه دختر كاملاً بى هوش شده بود زن در كوچه خلوت توقف كرده و به اتفاق برادر ساختگى اش كه در آنجا انتظار او را مى كشيد تمام طلا و جواهرات دختر را از دست و گردن او بازكرده و خودش را از اتومبيل پياده و روى سكوى خانه اى رها كردند ساعتها بعد كه به كمك اهالى محل و مردم عبورى، دختر به هوش آمد تازه متوجه شد كه چه بلايى به سرش آمده است.
توصيه هاى انتظامى
پدر ومادر بهترين دوست و خيرخواه فرزندان هستند. در همه امور با آنها مشورت كرده و چنانچه شخصى از شما خواست كه مطلبى را از آنها پنهان كنيد نپذيرفته و آنها را در جريان قرار دهيد.
اعتماد كردن به اشخاصى كه به تازگى با آنها آشنا شده ايد و رفتن به محلى و يا قبول خوراكى و نوشيدن از آنها دور از عقل بوده و ممكن است براى شما خطراتى را در پى داشته باشد.
تولد مادر
195357.jpg
مهدى ابراهيمى
ساعت ۸ و ۱۰دقيقه صبح پنجشنبه بود، هوا از يك هفته پيش ابرى بود و همه خيابانها خيس بودند، چند دقيقه اى بيشتر نبود كه بازپرس شمس در اتاق كارش پشت ميزكار نشسته بود و مى خواست روى ميز را مرتب كند اما صداى زنگ موبايل كشيك قتل همه برنامه هايش را به هم ريخت.
وقتى شاسى مكالمه را فشرد صداى اپراتور مركز پيام جنايى را شنيد كه از وقوع جنايتى در فرمانيه تهران خبر داد و در آن مرد جوانى با اصابت گلوله به قتل رسيده بود.
خيلى سريع شال و كلاه كرد و به راه افتاد. عقربه ها ساعت ۹ و ۳۰ دقيقه را نشان مى دادند كه خودروى بازپرس در ميان جمعيتى كه روبروى خانه دو طبقه بسيار شيكى جمع شده بودند توقف كرد.
از خودرو پياده شد و به سمت در ورودى ساختمان رفت. سروان پولادى با ديدن او احترام نظامى گذاشت و هر دو داخل شدند، ردى از خون روى پله ها ديده مى شد، بازپرس با ديدن اين قطره ها با توجه به اينكه نوك تيز قطره خون به سمت طبقات بالا بود فهميد كه اگر خون متعلق به مقتول باشد حتماً او بعد از مجروح شدن به سمت طبقات بالايى ساختمان فرار كرده است تا جانش را نجات دهد.
او اشتباه نكرده بود، آرام از پله ها بالا رفت و در طبقه دوم نيز اثرى از جسد نبود او از اينكه در آن شرايط جوى به بالاى پشت بام مى رفت دلخور شد وقتى پا به پشت بام گذاشت جسد مردى را كه لباس خانگى به تن كرده بود در چند قدمى آنتن ماهواره روى زمين ديد، خود را به بالاى سر قربانى رساند بدنش با اصابت سه گلوله سوراخ سوراخ شده بود، دو گلوله به سينه و يكى به پيشانى نشان مى داد كه قاتل سعى داشته است كار را يكسره كند.
بازپرس شمس روى دوپا نشست و به جسد خيره شد هيچ آثار زخمى جز جاى اصابت گلوله ها به دست نيامد، اطراف جسد اين مرد جوان كه مهندس پرتوى بود و همه او را «يونس» مى شناختند چيز مشكوكى ديده نمى شد.
مأموران تشخيص هويت وقتى كارشان در صحنه تمام شد به بازپرس اعلام كردند كه فقط سه گلوله شليك شده است كه هر سه پوكه در امداد سمت راست جسد و در فاصله ۱۰ مترى پيدا شده است و هيچ اثر انگشتى هم كه بشود از آن استفاده كرد روى دستگيره ها به دست نيامده است.
جالب بود در همان لحظات سرنخ خوبى به دست بازپرس افتاد، او از مأموران تشخيص هويت خواست خون هاى روى پله ها را نمونه بردارى كنند و با تأكيد براينكه خونها متعلق به قاتل است خواست بررسى اى در پشت بام يا اتاق ها داشته باشند تا يك چاقو يا شىء برنده خون آلود را پيدا كنند.
به اين تأكيد ها اكتفا نكرد، خودش دست به كار شد و به پشت بام رفت همه جا را گشت حتى زير كولر و بالاى خرپشته را هم نگاه كرد بعد به طبقه دوم برگشت آنجا خيلى مرتب بود و نشان مى داد هيچ درگيرى اى در آنجا اتفاق نيفتاده است و لزومى نداشت در آن طبقه بررسى اى صورت بگيرد.
در طبقه اول، مبل ها و اثاثيه هاى اطراف جابه جايى غير عادى اى داشتند، مشخص بود در آنجا يك درگيرى درست و حسابى اى به وجود آمده است، قطره هاى خون از پاى ميز تلويزيون شروع شده بود، بازپرس شمس روى زمين نشست و زير كاناپه اى كه نزديكترين اثاث به تلويزيون بود را نگاه كرد.
تيغه چاقويى برق مى زد، دقيقه اى نگذشت كه كارد آشپزخانه اى داخل كيسه پلاستيكى قرار گرفته بود و نوك تيغه آن تا ۳ سانتى مترى دسته چاقو خون آلود بود.
بازپرس شمس با پى بردن به اينكه مهندس پرتوى در سن ۲۸ سالگى هنوز مجرد است در غياب اعضاى خانواده اش كه همگى در آمريكا زندگى مى كنند در اين خانه بزرگ به تنهايى زندگى مى كند و از وسايلى كه در خانه اش به دست آمد مشخص بود كه مشكلات اخلاقى بسيارى داشته است.
تصورى كه به وجود آمد قتل براى دفاع از ناموس بود، بازپرس شمس وقتى از محل جنايت خارج شد و خواست سوار خودرواش شود سه پسر ۱۸ ساله را ديد كه توپى در دست داشتند و با آب و تاب حرف هاى جالبى مى زدند.
«مسعود» پسرى كه توپ در دستانش بود وقتى بازپرس شمس روبرو ايستاد و خواست اگر چيزى از دوستان مهندس پرتوى مى داند بگويد، گفت: «من خيلى ها را ديده ام كه اينجا آمده اند اما هيچ كدام را نمى شناسم، چند دختر جوان بودند كه گاه و بيگاه به اينجا مى آمدند، پسران زيادى نيز به خانه مهندس محله امان مى آمدند اما دو دوست مهندس خيلى با كلاس و پولدار بودند آن دو با خودروهاى ميتسوبيشى و تويوتا به اينجا رفت و آمد داشتند.»
دو پسر ديگر هم حرف هاى دوست خود را تأييد كردند اما هر سه گفتند كه روز قتل فقط صداى شليك گلوله ها را شنيده اند اما مثل بقيه اهالى محله بى توجه بودند تا اينكه انگار يك كارگر ساختمان از بالاى برج نيمه سازى اين صحنه را ديده است و به پليس خبر داده است.
بازپرس شمس به ساختمان برگشت و از سروان خواست شاهد جنايت را به طبقه دوم كه مرتب بود راهنمايى كند، وقتى كارگر روبروى او نشست، بازجويى از وى شروع شد:
* لحظه وقوع قتل كجا بودى؟
- من كار داربست مى كنم، از آنجايى كه من مشغول به كار هستم تا محل قتل فاصله زيادى است اما من با شنيدن صداى گلوله مردى را ديدم كه چيزى شبيه به اسلحه در دستش بود و يك مرد ديگر روى زمين افتاده بود وقتى قاتل فرار كرد چيز ديگرى نديدم فقط توانستم بعد از ۱۵ دقيقه خودم را به تلفن برسانم و پليس را در جريان قرار دهم.
* قاتل چه مشخصاتى داشت؟
- نمى دانم، فقط توانستم پيراهن سفيد و شلوار مشكى او را تشخيص دهم، رنگ موهايش كه مشكى بود نيز نشان مى داد جوان است.
سرنخى دردست بازپرس شمس نبود اوتصور مى كرد با ديدن آلبوم عكس ها يا فيلم هاى خانوادگى مقتول ردپايى از قاتل آشنا به دست بياورد، به بازبينى فيلم ها و آلبوم عكس ها دست زد و از هر دو خودرويى كه از زبان «مسعود» شنيده بود به همراه دو دوست صميمى مهندس پرتويى عكس به دست آورد راننده تويوتا حدود ۵۵ ساله نشان مى داد و دوست ديگرش همسن و سال خودش بود.
در فيلم هاى ويديويى بازپرس شمس فقط توانست اسامى دو سوژه اصلى را به دست آورد، در چند تا از اين فيلمها كه از مهندس پرتوى و دوستانش تهيه شده بود، مرد ۵۵ ساله را «آرش» و ديگرى را «شايان» صدا مى زدند.
شماره پلاك خودروها كمك خوبى بود تا اين دو دوست صميمى شناسايى شوند، هنوز ساعت ۱۲ شب نشده بود كه با دستورات بازپرس آدرس خانه «آرش» و «شايان» به دست آمد و خودرواش به همراه سروان پولادى به سمت خانه آنها رفت.
«آرش» در خانه نبود، يعنى هيچ كدام از اعضاى خانواده آنها نبودند، اما «شايان» در رختخواب بود كه با ترس بيدار شد و به درخواست بازپرس شمس همراهشان از خانه خارج شد تا به اداره آگاهى بروند.
نيم ساعتى در راه بودند، هنوز سكوت كرده بود انگار مى ترسيد و هيچ چيزى نمى گفت تا اينكه در برابر اداره ويژه قتل با ديدن تابلو به خودش آمد و زبانش باز شد و گفت كه چرا من را به اينجا آورده ايد؟
بازپرس شمس از او خواست سر و صدا نكند و فقط به سؤالات او جواب بدهد.
* تو با مهندس پرتوى دوست بودى؟
- بله، من و مهندس دوست هستيم، چطور مگر؟
* آخرين بار كى او را ديدى؟
- دو روزى مى شود، اما تماس تلفنى با او داشتم، ديشب قبل از خواب به مهندس پرتوى زنگ زدم، در خانه اش بود، اما امروز هرچه زنگ زده ام، كسى جوابم را نداده است.
* دوستت به قتل رسيده است! چه دارى بگويى؟
- من اطلاعى ندارم، مهندس آدم زرنگى بود، باور نمى كنم.
* تو را آنجا ديده اند؟
- من، كى؟! اصلاً نمى پذيرم، آخر بگوييد او چطورى كشته شده است؟
* او را در پشت بام خانه اش كشته اند! صبح كجا بودى؟
- امروز صبح من در اداره بودم، همه شاهد هستند از ساعت ۸ تا ۱۲ ظهر.
* قتل ساعت ۷ صبح بود؟
- باور كنيد من ساعت ۷ و ۳۰ دقيقه از خانه مان بيرون آمدم، از پاركينگ خودروام را برداشتم. شما مى توانيد از نگهبان پاركينگ محله مان كه قبضها را مى گيرد، بپرسيد كى از آنجا بيرون رفته ام.
* قبل از ساعت ۷ و ۳۰ دقيقه كجا بودى؟
- در خانه مان، براى آن نيز شاهد دارم، چون يكى از همكارانم سر ساعت ۷ بود كه به خانه ام زنگ زد و خواست در مسير اداره سراغش بروم تا با هم به سر كار برويم، من نيز اين كار را كردم.
بازپرس شمس وقتى بدن «شايان» را وارسى كرد و ديد هيچ زخمى روى بدنش نيست، به تحقيق درخصوص رفتار و اخلاق مهندس پرتوى پرداخت و پى برد وى در خانه اش هر كارى مى كرد و در واقع آنجا پاتوقى شده بود تا از هر قشر پير، جوان، دختر و پسر به مسائل غيراخلاقى بپردازند.
وقتى زيادى تعداد كسانى كه به خانه مهندس پرتوى رفت و آمد داشتند مطرح شد، به نظر رسيد كه رديابى قاتل از بين آنان بسيار دشوار است، جالب اينكه «شايان» هيچ شناختى از «آرش» نداشت و به بازپرس گفت كه چندبارى با اين مرد برخورد داشته است و درباره اش چيز زيادى از مهندس نپرسيده است.
بازپرس شمس دستور داد كارآگاهان يك به يك دوستان مهندس پرتوى را شناسايى كنند و به تحقيق از آنان بپردازند. او تأكيد داشت مشخص شود كه «آرش» و اعضاى خانواده اش چرا در خانه شان نيستند و اين مرد حتماً پيدا شود.
حدود يك ماه از ماجراى اين قتل گذشت، آزمايشها روى نمونه هاى خون روى چاقو و بدن مقتول نشان مى داد كه گروه خونى قاتل O- و گروه خونى مهندس AB+ است. حدود ۴۵ مظنون تحت بازجويى قرار داده شده بودند تا اينكه «آرش» نيز در خانه شان شناسايى شد.
وقتى اين مرد در برابر بازپرس شمس قرار گرفت، خيلى خونسردانه گفت كه از وقتى در جريان قتل مهندس پرتوى قرار گرفته است، متأثر شده و حاضر است هرنوع كمكى كه مى تواند در اختيار بازپرس قرار دهد.
* گروه خونى شما چيست؟
- O- چطور مگر!
* چيز مهمى نيست، بگو ببينم چه رابطه اى با مهندس پرتوى داشتى؟
- در يك رشته كارى با هم دوست بوديم. او به خانه ما رفت و آمد زيادى داشت و من نيز گاه گدارى خانه او مى رفتم!
* دشمنى نداشت؟
- نمى دانم، كارهايش خيلى جنتلمنى بود، اما بعضى از كارهايش دشمن تراش بود. هميشه به او توصيه مى كردم چنين كارهايى نكند، اما گوشش بدهكار نبود.
* مثلاً چه كارهايى؟
- به همه اعتماد مى كرد، خانه اش را پاتوق دختران و پسران فرارى و معلوم الحال كرده بود. هميشه كلى پول در خانه نگه مى داشت، درحالى كه دوستانش نا اهل بودند.
* روز قتل كجا بودى؟
- روزهاى پنجشنبه من و خانواده ام اكثراً به ارتفاعات دماوند مى رويم، من از خانواده مهندس پرتوى شنيدم او روز پنجشنبه ۱۷ آبان ماه به قتل رسيده است. در آن تاريخ من و بچه هايم به خاطر تولد همسرم به دربند رفته بوديم، بعد همانجا تصميم گرفتيم به شمال برويم و در واقع همسرم را سورپريز كردم، چندروزى در ويلا بوديم، بعد به خانه برگشتيم!
* چطور مى توانى ثابت كنى؟
- بچه هايم مى توانند شهادت بدهند يا حتى مى توانيد فيلم خانوادگى ما را كه در دربند براى همسرم تولد گرفته ايم و در روز ۱۷ آبان ماه است، ببينيد. ما هميشه اين كارها را خودمان فيلمبردارى مى كنيم.
پيشنهاد خوبى بود. وقتى «آرش» وارسى بدنى شد و هيچ آثارى از زخم التيام يافته اى در بدنش به دست نيامد، به درخواست بازپرس با خانه تماس گرفت و خواست فيلم تولد همسرش را به دادسرا برسانند، نيم ساعتى نگذشته بود كه فيلم در دستان بازپرس شمس قرار گرفت، روى آن نوشته شده بود تولد «نازنين همسر روز ۱۷ آبان ماه»
«آرش» راست مى گفت. او و زن و بچه هايش همه در فيلم بودند، چه جمعيت صميمى اى بود. همه يك شكل بودند، عينك دودى، كلاه و سايبان صورت آنها را متحدالشكل كرده بود، فيلم حدود سه ساعتى از صبحانه خوردن آنان تا بريدن كيك تولد توسط همسر «آرش» ادامه داشت. آخر فيلم مادر بچه ها كه زير آفتاب حسابى عرق كرده بود، پيشنهاد داد كه وقتى پايين رسيدند، با همان لباسها و وسايل سوار بر خوردوشان به شمال بروند و صداى هوراى بچه ها در اطراف اين زن شنيده شد.
جالب بود خيلى سريع همه بچه ها تأييد كردند وعصر همان روز وقتى پايين كوه برگشتند سوار خودرو شدند وبه سمت شمال رفتند، دراين فيلم پسر ۲۵ ساله «آرش» فيلمبردار بود ودرصحنه هاى جشن هيچ حضورى نداشت.
فيلم ديگرى كه همراه اين فيلم به دادسرا برده شده بود وقتى داخل ويديو گذاشته شد صحنه هاى تفريح خانواده «آرش» وخود او درشمال را نشان دادكه همگى لباس هاى روز تولد مادر را به تن داشتند وشادى مى كردند دراين فيلم نيز فيلمبردار پسر «آرش» بود واز او تصويرى وجود نداشت.
بازپرس شمس از اينكه مهندس پرتوى دوستان زيادى داشت واين باعث مى شد دستگيرى قاتل به گره هايى برخورد راضى به نظر نمى رسيد هرچه بود انگيزه ناموسى بود او از آرش خواست از تهران خارج نشود وهر زمان با او تماس گرفتند براى بازجويى سريع حاضر باشد.
نمى دانست گروه خونى O منفى را باور كند يا سند بى گناهى را! احتمال اينكه دوستان ديگر مهندس پرتوى داراى اين گروه خونى باشند زياد بود اما بازپرس شمس يك دليل پيدا كرده بود كه مى توانست درآن قاتل را شناسايى كند.
شما خوانندگان گرامى با اشاره به اينكه اولاً: قاتل كيست؟ وثانياً يك دليل بازپرس شمس نه بيشتر درشناسايى اين قاتل چه بود ؟ مى توانيد درقرعه كشى جايزه ويژه معماى پليسى شركت كنيد، جواب هايتان را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |