دوشنبه ۷ دى ۱۳۸۳ - ۱۴ ذيقعده ۱۴۲۵
Mon, Dec 27, 2004
ويژه ۴
۳۰۱۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
آرشيو
رسوايى در بوهميا
195366.jpg
ترجمه: نازآفرين ميرزاخليلى

هرگز در هلمز كشش زيادى نسبت به زنى نديده بودم كه بتوان آن را عشق ناميد. چون او معتقد بود كه قواى فكرى او را كم مى كند اما در مورد ايرن آدلر وضع طورى ديگر بود و همواره خاطراتى محو از او در ذهن هلمز باقى ماند. يك شب، كه دوازدهم مارس ۱۸۸۸ بود، من از بالين بيمارى در حال بازگشت بودم كه راهم به خيابان بيكر افتاد. همانطور كه از مقابل درى كه به خوبى آن را به ياد داشتم مى گذشتم يعنى جايى كه همراه با خاطرات زيادى از همراهى هلمز در وقايع زيادى بود. ناگهان احساس كردم كه در درونم نيرويى قوى مرا به سوى او مى خواند و همينطور بسيار مايل بودم بدانم كه او از نيروى خارق العاده خود چه استفاده اى مى كند. اتاق او با چراغى روشن بود و وقتى سرم را بلند كردم و به بالا نگاه كردم او را ديدم كه با قد بلند و لاغر دوبار از مقابل پنجره عبور كرد. او با شدت و هيجان درحالى كه سرش را پايين انداخته بود و دستانش در طرفين آويزان بودند در اتاق راه مى رفت. براى من كه با تمام حالات و عادات او آشنا بودم اين رفتار گوياى درونش بود. او دوباره مشغول كار بود. زنگ در را زدم و او را در اتاقى كه سابقاً در آن بود يافتم. خيلى احساساتى نشد. او اغلب همين طور بود اما از ديدن من خوشحال بود، او سيگار برگ خود را از داخل جعبه اش درآورد و آن را روشن كرد سپس كنار آتش ايستاد و با ژست و حالت منحصر به فرد خود به من نگاه كرد. هلمز گفت: « از وقتى كه ازدواج كرده اى چاق شده اى. فكر مى كنم واتسون از زمانى كه تو را نديده ام هفت و نيم پوند چاقتر شده اى. هفت ! يقيناً ، من بايد بيشتر فكر مى كردم. اين مسأله مهمى نيست، شوخى كردم، واتسون! تو به من نگفتى كه مى خواهى خودت را گرفتار كنى. پس تو چطور فهميدى؟ ديدم، نتيجه گيرى كردم. تو شلخته ترين و بى توجه ترين مستخدم را دارى؟» هلمز عزيز! اين ديگر خيلى است. درست است كه من در اطراف شهر در روز پنجشنبه قدم مى زدم و وقتى به خانه برگشتم تمام لباسم كثيف شده بود اما من لباسم را عوض كردم و بنابراين نمى فهمم تو چطور متوجه اين موضوع شدى. در ضمن مرى جين هم همسرم اين نكته را يادآور شده بود اما باز هم نمى دانم كه تو آن را چطور فهميدى. او خنده زيركانه اى كرد و دست هاى بلند و عصبى اش را به هم ماليد و گفت: «آسان است، چشمان من به من مى گويد كه داخل كفش پاى چپت درست جايى كه نور آتش روى آن افتاده، شش خط موازى بريدگى چرم روى آن است. واضح است كه اين توسط فردى بدون توجه و شلخته درحالى كه مى خواسته گل را از روى آن بردارد و تميزش كند ايجاد شده است. اگرچه، همانطور كه مى بينى نتيجه گيرى دوم من اين است كه در هواى بارانى و گل آلود بيرون بوده اى و مستخدم پركارت با زحمت زيادى چكمه هايت را پاك كرده است و در مورد شغلت نيز بايد بگويم كه اگر مردى وارد اتاقم شود و بوى بد بدهد و لكه سياه از نيترات نقره روى انگشت سبابه دست راستش باشد خيلى بايد احمق باشم اگر نتوانم حدس بزنم كه بايد پزشك باشد. نمى توانستم جلوى خنده ام را از شنيدن توضيحاتى كه هلمز در باره فرآيند نتيجه گيرى اش داده بود بگيرم و رو به او گفتم:« وقتى دلايلت را مى شنوم گويا همه چيز آنقدر ساده به نظر مى رسد كه خودم نيز قادر به انجامش هستم. با اين حال در هرمرحله از صحبت هايت شديداً سردر گم مى شوم و اگر نتيجه گيرى ات را به پايان نرسانى به هيچ وجه نمى توانم حدس بزنم چه چيزى در سر دارى . هرچند كه معتقدم چشمان من نيز به خوبى چشمان شما كار مى كند. هلمز سيگارى روشن كرد و با آسودگى خيال روى صندلى نشست و گفت: «قطعاً همين طور است . ولى مسأله اين است كه قدرت مشاهده ندارى. براى مثال به كرات پله هايى را كه از تالار ورودى شروع شده و به اين اتاق ختم مى شد ديده اى؟ گفتم :« بله به كرات ». و هلمز ادامه داد:« تقريباً چندبار؟ » جواب دادم:« خوب فكر كنم صدها بار » هلمز بلافاصله پرسيد:« بنابراين مى توانى بگويى چندتا هستند؟ » متعجب شدم وگفتم:« نه . نمى دانم. » و هلمز ادامه داد :« مسلم است كه نمى دانى چرا كه مشاهده نكرده اى ولى ديده اى. و اين دقيقاً همان چيزى است كه مى خواستم بگويم. ولى من مى دانم كه هفده پله وجود دارد چرا كه هم ديده ام و هم مشاهده كرده ام. راستى از آنجايى كه به اين مسائل كوچك علاقه مند هستى و مناسب ثبت و ضبط يكى دوتا از تجربيات ناچيز من مى باشى شايد اين پرونده نيز برايت جالب باشد. »
دراين زمان او تكه كاغذ يادداشت ضخيم صورتى رنگى را كه روى ميز قرار داشت ؛ طرف من پرتاب كرد وگفت:« اين را بلند بخوان. جزو نامه هايى است كه پستچى اخيراً آورده است». تاريخى روى يادداشت نوشته نشده بود وهيچگونه اثرى از امضا در آدرس نداشت. شروع به خواندن آن كردم. در آن نوشته شده بود:
«امشب ساعت يك ربع به هشت مردى كه قصد دارد در مورد موضوعى بسيار مهم با شما مشورت كند به ديدنتان خواهد آمد. خدمات اخير شما به يكى از خانواده هاى سلطنتى اروپا نشان داده است كه فردى قابل اعتماد در خصوص مسائل مهم وحياتى مى باشيد واين اعتمادى است كه همگان به آن اذعان دارند. در سرساعت مقرر در اتاقتان حضور داشته باشيد و از اين كه مردى كه به ديدنتان مى آيد نقاب به چهره خواهد داشت متعجب نشويد. » پس از خواندن نامه به هلمز گفتم:« واقعاً مانند يك معما مى ماند فكر مى كنيد منظورشان چيست؟ »
هلمز گفت:« هنوز اطلاعاتى در دست ندارم. اشتباهى جبران ناپذير خواهد بود اگر پيش از جمع آورى اطلاعات اقدام به نظريه پردازى كنم. چرا كه در آن صورت به طرز احمقانه اى حقايق را طورى تعريف خواهم كرد كه با نظريه هايم همخوانى نداشته باشد. حال آنكه بايدنظريه ها را منطبق بر حقايق در ذهن پروراند. ولى در مورد خود اين يادداشت شما چه نتيجه گيرى مى كنيد واتسون؟ »
به دقت يادداشت و كاغذى را كه روى آن نوشته شده بود وارسى كردم و با تلاش براى تقليد از روش دوست عزيزم گفتم:« مردى كه اين نامه را نوشته است احتمالاً فرد ثروتمندى است. اين كاغذها تقريباً گران هستند و جنسى سخت و ضخيم دارند. » هلمز گفت:» دقيقاً همين طور است از اين گذشته اين كاغذ اصلاً انگليسى نيست. لطفاً در نور به آن نگاه كن.» كاغذ را بالا گرفتم وآن را در مقابل چراغ نگاه كردم. حروف t,G,p,g,E در بافت كاغذ به چشم مى خورد. به هلمز گفتم:« اين حروف احتمالاً حروف اوليه نام سازنده كاغذ مى تواند باشد.» هلمز با رد كردن نظريه من گفت:« به هيچوجه اينطور نيست. حرف G به همراه t مخفف كلمه آلمانى به معنى شركت است. p اول كلمه آلمانى ديگرى به معنى كاغذ است و حال مى رسيم به E و g. بگذار نگاهى به راهنماى جغرافيايى هم بيندازيم. هلمز بلند شد و كتاب قهوه اى رنگ بزرگى را از قفسه كتاب برداشت و شروع به ورق زدن كرد و گفت: «بله يافتم.» اگر يا نام محلى است در كشورى آلمانى زبان يعنى در بوهميا. در اطراف كارلزباد است. علت شهرتش علاوه بر كارخانجات شيشه و كاغذ مربوط به محل مرگ والن اشتاين بازمى گردد. خداى من! چه چيزى دستگيرت مى شود واتسون؟ » گفتم:«كاغذ ساخت بوهميا مى باشد.»
هلمز در حالى كه چشمانش از شادى برق مى زد همچون فاتحى بزرگ دود سيگارش را به هوا فرستاد و گفت:« دقيقاً و مردى كه نامه را نوشته آلمانى است. آيا به تركيب جمله بندى او دقت كردى؟ يك فرانسوى زبان و يا يك روس هرگز اينطور نمى نويسد. صرفاً آلمانى ها مى باشند كه افعالشان را با اين ساختار به كار مى برند. حال تنها چيزى كه مى ماند اين است كه بدانيم اين فرد آلمانى كه روى كاغذ بوهميايى مى نويسد و ترجيح مى دهد به جاى نشان دادن چهره اش آن را زير نقاب پنهان كند از ما چه مى خواهد و اگر اشتباه نكنم گمان كنم همين الآن سربرسد. » در همان لحظه صداى سم اسبها و متوقف شدن كالسكه در خيابان به گوش رسيد. هلمز سوتى ازتعجب زد و گفت:« از روى صدايش مى توانم بگويم كه كالسكه اى دو اسبه است.» سپس از پنجره بيرون را نگاه كرد و افزود:« بله. كالكسه اى زيبا با يك جفت اسب گران قيمت. واتسون، اگر اين پرونده هيچ مزيت ديگرى نداشته باشد حداقل پول دارد. » به هلمز گفتم:« گمان كنم بهتر است من ديگر بروم. » هلمز بلافاصله گفت:« به هيچوجه دكتر. همانجايى كه هستى بايست. من بدون تاريخ نگارم سردرگم مى مانم و اين پرونده نيز آنطور كه به نظرمى رسد بايد چيزجالبى باشد حيف است كه آن را ازدست بدهيد و فكر مشترى مرا نيز نكن. ممكن است به كمكت نياز داشته باشم. لطفاً روى آن صندلى بنشينيد و به ما توجه كنيد دكتر. » ناگهان صداى ضربه اى بلند و آواز بردر شنيده شده و هلمز گفت:« بفرماييد داخل. » مردى با قدى حدود دومتر وارد اتاق شد. عضلات سينه و بازوانى بسيارقوى داشت و لباسش به قدرى گرانقيمت و اشرافى بود كه درانگليس پوشيدن آن لباس ها را كمى بى سليقگى مى خوانند. آستين ها و قسمت جلوى كتش را پوست بره پوشانده بود و شنلى سرمه اى ازجنس ابريشم بردوش داشت. چكمه هايش كه نيمى از ساقهايش را پوشانده بود لبه هايى پوشيده از خز دربالا داشتند و جلوه اى خشن و غيرشهرى به او مى داد. كلاهى لبه دار در دستش بود و ماسكى سياه صورتش را از بالاى پيشانى تا گونه هايش پوشانده بود و گويا درست قبل ازورود ماسك را بر چهره گذاشته بود. چرا كه هنگامى كه وارد اتاق شد دستش هنوز روى ماسك بود. با لهجه آلمانى و صدايى خش دار و نافذ گفت:« يادداشت مرا دريافت كرديد؟ »
هلمز گفت:« لطفاً بنشينيد. ايشان دوست و همكارم دكتر واتسون هستند كه هرازچندگاهى لطف كرده و به من كمك مى كنند. افتخار آشنايى با چه كسى را دارم؟ »
مى توانيد مرا كنت فون كرام نجيب زاده اى اوهميايى خطاب كنيد. دوست شما شخصى متشخص به نظرمى رسد و لذا مانعى ندارد كه درخصوص موضوعى بسيارمهم درحضور ايشان صحبت كنيم. اگر غير از اين فكرمى كنيد ترجيحاً تنها صحبت خواهيم كرد.» از جاى خود برخواستم تا اتاق را ترك كنم ولى هلمز مرا گرفته و به سوى صندلى برد و گفت: «يا هردويمان حضور خواهيم داشت يا هيچكدام. مى توانيد هرحرفى را كه به من مى خواهيد بزنيد درحضور اين آقا بگوييد.» كنت شانه هاى پهنش را بالا انداخت و گفت: دراين صورت شروع مى كنم. در ابتدا شما بايد قول بدهيد كه به مدت دو سال موضوعى را كه قصد مطرح كردنش را دارم همچون رازى در سينه حفظ كنيد. دوسال از آنجايى كه در پايان اين مدت اين موضوع ديگر اهميتى نخواهد داشت. همين قدر بس كه بدانيد اهميت موضوع به قدرى است كه مى تواند تاريخ اروپا را دستخوش تغيير كند. » هلمز گفت:« قول مى دهم ». و من نيز جمله هلمز را تكرار كردم. مهمان غريبه ما ادامه داد:» از بابت اين ماسك پوزش مى خواهم. شخص شخيص كه مرا استخدام كرده است ترجيح داده است كه مأمورش نزد شما ناشناس بماند. در همين لحظه اعتراف مى كنم عنوانى را كه براى معرفى خود به كار بردم عنوان واقعى من نيست. » هلمز با جديت تمام گفت:«من خود متوجه آن شدم. » مرد غريبه ادامه داد:« موضوع به قدرى ظريف است كه بايد تمام تلاش خود را بكنيم تا از بروز يك رسوايى عظيم كه مى تواند موقعيت يكى از خانواده هاى سلطنتى اروپا را به خطر بيندازد جلوگيرى كنيم. در واقع اصل قضيه اين است كه اين موضوع مربوط به خانواده اورم اشتاين مى شود كه خانواده سلطنتى بوهميا است. » هلمز در حالى كه روى صندلى نشست و چشمانش را بست زير لب گفت:« از اين موضوع نيز مطلع بودم. » ميهمان ما با تعجب به هلمز كه در آرامش كامل به روى صندلى لم داده بود، نگاه كرد. هلمز به آرامى چشمانش را باز كرد و بى صبرانه به مراجعه كننده قوى هيكل خود نگاه كرد و گفت:« اگر لطف كرده و اصل موضوع را مطرح كنيم بهتر مى توانم كمكتان كنم. » در اين لحظه مرد از جاى خود برخواست و با اضطرابى غيرقابل كنترل شروع به قدم زدن در اتاق كرد و ناگهان با حركتى كه گويا از روى نااميدى باشد ماسك را از صورتش برداشت و آن را بر كف اتاق پرتاب كرد وبا صداى بلند گفت:« حق با شماست من شاه هستم. چرا بايد سعى كنم آن را پنهان كنم.» هلمز نيز گفت:» قبل از آنكه اعليحضرت بخواهند حرفى زده باشند به خوبى مى دانستم كه افتخار ايستادن در برابر «ويلهلم گوترايش زيگموند فون اورمشتاين» دوك اعظم كاسل فلشتاين و پادشاه موروثى بوهميا را دارم. »
ادامه دارد
شكارچى انسان
195390.jpg
روز هفتم آوريل ۱۹۹۶ به نظر مى رسيد مانند همه يكشنبه هاى تعطيل ديگر باشد. د ر اكراين روزهاى يكشنبه همه جا به جز اداره پليس تعطيل است و زمانى است كه آمار دستگيرى و جرم به علت مستى افزايش مى يابد . اما افسر پليس ايگوراونى و چند كيلومتر دورتر معاون رئيس پليس سرگئى كريوكف در دفتر خود نشسته بودند و براى رهايى از خواب آلودگى چاى مى نوشيدند. آنها از نيمه شب گذشته بيدار بودند و كار مى كردند اما هيچ كدام از آنها حتى تصور نمى كرد كه آن روز يك فرد مظنون به وحشتناكترين قتل هاى زنجيره اى در تاريخ مدرن را دستگير كنند.
قاتلى بدون نقاب
حوالى ظهر بود كه به دفتر افسر پليس اونى تلفن شد. آن مرد كه خود را «يوتر اونو پرنيكو» معرفى مى كرد مدعى بود كه پسر عمويش « آناتولى اونو پرنيكو » در منزلش اسلحه پنهان كرده است. بنابراين او از پسرعموى خود خواسته تا آنها را از آنجا ببرد و حالا نگران امنيت جانى خانواده خود است. يوتر به پليس گفت آناتولى اخيراً به شهرى كه فاصله كمى از آنجا داشت به نام ژيتو ميرسكايا به همراه يك زن و دختر آن زن رفته اند. اين اطلاعات پليس كريوكف را به ياد قتلى كه اخيراً اتفاق افتاده بود مى انداخت كه در آن جريان به گزارش پليس قتل به وسيله يك تفنگ شكارى كه از حوالى منطقه ژيتوميرسكايا دزديده شده بود انجام گرفته بود. به گفته كريوكف اين تنها يك حدس بود اما حالا يك مرد مسلح در منطقه ژيتو ميرسكايا و يك اسلحه مفقود شده داشتيم و تعداد زيادى از مردم آن منطقه نيز از ژيتوم به آنجا نيامده اند. بنابراين كريوكف براى كسب تكليف با دفتر مركزى پليس تماس مى گيرد. درآنجا ژنرال بوگدان اومانوك از كريوكف مى خواهد كه همراه يك گروه از نيروهاى ويژه به بازرسى منزل آناتولى اونو پرنيكو بروند.
در كمتر از يك ساعت بيش از ۲۰ پليس مسلح و كارآگاه آماده شدند و به خيابان ايوانا كريستيتليا رفتند. فرد مظنون در آنجا با يك زن آرايشگر و دو بچه اش آنا هم منزل بود. پليس با ماشين هاى معمولى به آنجا رفته بود و دو مرد مراقب طبقه چهارم و دوم بودند. بقيه نيروهاى پليس خانه را محاصره كرده بودند. بالاخره اونى، كريوكف و يك پليس مسلح به نام ولاديمير نزالو به در منزل فرد مظنون رفتند. كريوكف نمى دانست كه آنا و دوكودكش در منزل هستند يا خير. اما درواقع آنا به كليسا رفته بود و دوكودكش به همراه آناتولى كه حالا ديگر او را پدر صدا مى كردند در منزل منتظرش بودند. وقتى كه كريوكف زنگ در را زد آناتولى به گمان اينكه آنا پشت در است بلافاصله در را باز كرد و دركمال ناباورى به او بلافاصله دستبند زدند. همانطور كه كريوكف در خانه آناتولى در حال گشتن و برسرى بود متوجه يك ضبط استريو آكايى در اتاق نشيمن شد. اين استريو توجه او رابيشتر به خود جلب كرد چون اخيراً در باسك در ۲۲ مارس ۱۹۹۶ يك خانواده به قتل رسيده بودند كه بقيه افراد خانواده گزارشى درباره مفقود شدن يك استريو آكايى به پليس داده بودند . كريوكف ليستى از اشياى گمشده هميشه همراه خود دارد بنابراين همان جا دريافت كه آن ضبط همان مورد سرقت شده است. وقتى كه پليس از اونو پرنيكو اوراق شناسايى اش را خواست او آنها را به طرف يكى از كشوهاى لباس برد. به محض آنكه مأمور پليس آن راباز كرد اونو پرنيكو دستش را به داخل آن برد تا تپانچه اى را كه قبلاً در آنجا پنهان كرده بود بردارد اما نيروهاى پليس او را گرفتند. وقتى كه تپانچه را بيرون آوردند قطعه اى ديگر از مدارك كامل شد. آن همان تپانچه اى بود كه در قتل منطقه اودسا به كار رفته بود. چون موضوع بسيار حساس تر از تصور پليس بود، اونو پرنيكو را به دفتر مركزى پليس بردند و خود به بازرسى بيشتر منزل پرداختند. تا پايان آن روز ۱۲۲ قطعه كه به بسيارى از قتل هاى حل نشده مربوط مى شد پيدا شد كه يكى از آنها يك تفنگ شكارى بود. در همان زمان آنا وارد خانه شد. او كه متوجه جدى بودن مسأله شده بود از كريوكف درباره ماجرا سؤال كرد. او كه ناچار به پاسخ دادن بود به آنا گفت:« آيا قتل هايى را كه در براتكوويچى اتفاق افتاد به خاطر دارى؟ » و آنا شروع به گريه كرد.
سكوت
اگرچه آنان كوهى از مدارك را عليه آناتولى داشتند اما هنوز كه يونكف به اعتراف خود آناتولى احتياج داشت. اما بلافاصله پس از دستگيرى اونوپرنيكو به آنها گفت مايل به صحبت كردن نيست. وقتى كه يونكف او را با شواهدى كه به دست آمده روبرو كرد آناتولى تنها لبخند زد و گفت:« من تنها با يك ژنرال صحبت خواهم كرد ، نه با تو. » سربازرس بوگدان تسليا اصلاً در عمليات دستگيرى و جست وجو شركت نداشت. در واقع در زمان انجام عمليات در منزل كنار خانواده اش در حال استراحت بود. اما حدود ساعت ۹ شب يعنى كمى بعداز اتمام جست وجوى منزل آناتولى، كريوكف به وى تلفن زد و از او خواست كه بازپرسى را انجام دهد. تسليا در بين نيروهاى پليس به بهترين بازپرس منطقه مشهور بود چون شخصيت بخصوصى داشت و قادر بودكه با خونسردى با افراد مظنون صحبت كند. در دفتر پليس اونوپرنيكو دوباره يادآورى كرد كه تنها در حضور وكيل صحبت خواهد كرد و به سكوت خود ادامه داد. با وجود آنكه او گفته بود كه با كمتر از ژنرال صحبت نخواهد كرد اما تسليا سعى كرد كه تا آنجايى كه مى تواند از وى اطلاعات بگيرد، تسليا مى دانست كه موضوع حساس است و در اين موارد هيچ چيز را نمى توان پيش بينى كرد. حتى ممكن است صبح روز بعد ببينيد كه مظنون خود را در سلول حلق آويز كرده است. دراين صورت هرگز نمى توان اطلاعاتى به دست آورد. به هرحال تسليا بازجويى را در ساعت ۱۰ شب شروع كرد. اتاق بازجويى با اونو پرنيكو تنها نشسته بودند و منتظر يكى از ژنرال هاى وزارت كشور بودند كه برسد و آناتولى را وادار به صحبت كردن بكند. اونوپرنيكو ابتدا ساكت بود اما در نيم ساعت بعد شروع به صحبت در باره خودش و زندگى اش كرد. او به تسليا گفت در شهر لاسكى در ژيتوپرسكايا اوبلاست به دنيا آمده است مادرش را در كودكى از دست داده و پدرش او را به يك شيرخوارگاه روسى برده است. اونو پرنيكو مدت زيادى در اين باره صحبت كرد و گفت هنوز از اين بابت عصبانى است كه پدرش او را از خود دور كرده اما برادر بزرگترش را نگه داشته است . به نظر آناتولى پدر و برادرش به راحتى مى توانستند از او مراقبت كنند. بعد از اين صحبت ها تسليا از او پرسيده آيا هرگز از خانواده ها متنفر بوده است . اونوپرنيكو كمى ترديد كرد و سپس سرش را به حالت تأييد تكان داد و سپس گفت با كمتر از درجه ژنرال صحبت نخواهد كرد. در آن زمان تسليا سعى كردكه كلك جديدى بزند. بنابراين گفت: « اگر بخواهى ژنرال هم مى آوريم. حتى ۱۰ ژنرال هم برايت مى آوريم. اما من بايد بدانم تو چيزى براى گفتن دارى يا نه. اگر اين ژنرالها آمدند و تو چيزى براى گفتن نداشتى من بايد چكار كنم. » اما او پاسخ داد: « نگران نباش . مطمئناً چيزهايى براى گفتن وجود دارد. »
اعترافات ديوانه وار
كمى پس از ساعت ۱۱ شب تسليا از اتاق خارج شد و به راهرو جايى كه ژنرال رومانوك منتظر بود رفت . پس از مدت كوتاهى آن دو مرد به همراه دستيار رومانوك به نام ماريان پليوخ وارد اتاق شدند و اونوپرنيكو شروع به اعتراف كرد. او ابتدا تصديق كرد اسلحه را دزديده و بعد گفت در قتل اخير از آن استفاده كرده است. اونوپرنيكو گفت اولين بار در سال ۱۹۸۹ مرتكب قتل شده است. او با يكى از دوستانش به نام سرگئى روگوزين در يك باشگاه بدنسازى آشنا شده است جايى كه هردو آنها ورزش مى كردند. پس از مدتى آن دو با هم صميمى تر مى شوند تا جايى كه دوستى آنها به يك همكارى براى انجام جنايت مبدل مى شود. آنها شروع به دزدى از خانه ها مى كنند. در هرحال، يك شب زمانى كه آنها مشغول دزدى از خانه اى خارج شهر بودند صاحب خانه متوجه آنها مى شود. آنان كه براى دفاع از خود اسلحه حمل مى كردند ناگهان اوضاع را طورى ديدند كه براى رهايى چاره اى جز كشتن آن خانواده نديدند. بنابراين براى آنكه رد پايى از خود به جاى نگذارند تمام اعضاى خانواده را كه هشت بچه و پدر و مادرشان بود قتل عام كردند . اونوپرنيكو پنج ماه بعد تمام رابطه اش را با سرگئى قطع مى كند و به تنهايى ۵ نفر را به انضمام يك پسر ۱۱ ساله كه در ماشين خواب بودند با اسلحه به قتل مى رساند. پس از آن اجساد آنان را مى سوزاند. او گفت:» من فقط براى دزديدن ماشين به آن نزديك شدم. من در آن زمان كاملاً متفاوت بودم. اگر مى دانستم كه پنج نفر در آن هستند حتما آنجا را ترك مى كردم. «به گفته وى هيچ احساس لذتى از كشتن به او دست نمى داده است. او گفت:» اجساد زشت هستند. آنها به شدت بو مى دهند. پس از آنكه آن خانواده را در ماشين كشتم در كنارشان به مدت ۲ ساعت نشستم چون نمى دانستم بايد چه كار كنم. بوى بد آنها غيرقابل تحمل بود. « پس از ارتكاب آن قتلها اونوپرنيكو چند سالى دست به جنايت نزد و بعد به نزد پسرعمويش رفت. اما پيش از آن در ۲۴ دسامبر ۱۹۹۵ قتلى ديگر مرتكب شد. آن شب او به منزل خانواده زايچنكو وارد شد كه در روستاى گارمارينا قرار داشت. او معلم جنگلدارى را همراه همسر و دو پسر بچه اش با اسلحه به قتل رساند. سپس با خود حلقه ازدواج آنان، يك صليب طلا و زنجير، گوشواره و مقدارى لباس برداشت و از آنجا گريخت. پيش از ترك صحنه جنايت، خانه را مرتب كرد.
من فقط به آنها شليك كردم. اين به آن معنى نيست كه از اين كار لذت مى بردم، من فقط ناچار به اين كار شدم. اين كار مثل يك بازى بود كه از فضايى ديگر هدايت مى شد. اونوپرنيكو به بازپرسان گفت: يك پيامى از جانب خداوند به او دستور داده كه مرتكب قتل شود و درست ۹روز بعد خانواده اى چهارنفره را كشته و خانه شان را به آتش كشيده است. او تمام قربانيانش را با اسلحه به قتل رسانيده بود. اما زمانى كه صحنه را ترك مى كرده به وسيله مردى ديده شده بود. بنابراين تصميم مى گيرد كه او را نيز بكشد تا پس از آن شاهدى براى اين جنايت باقى نماند. كمتر از يك ماه بعد در شش ژانويه ۱۹۹۶ اونوپرنيكو به بازپرسها گفت: او چهار نفر ديگر را نيز در سه واقعه مختلف كشته است. او در كنار اتوبان برديانسك دنسيپروفسكايا ايستاده بوده و تصميم داشته ماشين ها را متوقف كرده و راننده ها را بكشد. اونوپرنيكو چهار نفر را در آن روز كشته است: يك سرباز نيروى دريايى به نام كاسايى، يك راننده تاكسى به نام ساويتسكى و يك آشپز با نام كوچرگينا.
به نظر من آن كار درست مثل شكار كردن بود. شكار انسان!
او ادامه داد: « من بايد مى نشستم، خسته شده و منتظر مى ماندم و هيچ كارى انجام نمى دادم و سپس ناگهان اين فكر به سرم خطور كرد. من بايد هر كارى مى كردم كه آن فكر را از سرم دور مى كردم اما نتوانستم. آن قوى تر از من بود. بنابراين بايد سوار ماشين يا قطار مى شدم و جايى مى رفتم كه بتوانم بكشم. »
مأمور به كشتن
آناتولى تنها ۱۱روز پس از قتل در بزرگراه دوباره مرتكب قتل شد. در ۱۷ ژانويه ۱۹۹۶ او به براتكوويچى رفت و وارد منزل خانواده پيلات شد. من به آنان خيلى عادى نگاه كردم. مثل يك حيوان. درست مثل يك حيوان درنده اى كه به طعمه هايش نگاه مى كند به آنها خيره شدم. او هر پنج نفر را با اسلحه كشته بود كه در بين آنها يك پسربچه شش ساله هم وجود داشت. پس از ارتكاب قتل و پيش ازترك خانه آنجا را كاملاً مرتب كرد. در حالى كه او از خانه فرار مى كرد دو نفر متوجه او شدند. يك زن ۲۷ساله به نام كوندزلا كه كارگر راه آهن بود و يك مرد ۵۵ساله به نام زاخاركو. او وقت را هدر نداد و هر دو را با گلوله به قتل رساند. كمتر از دو هفته بعد در ۳۰ ژانويه ۱۹۹۶ در فاستووا در منطقه كيفسكايا اوبلاست، او يك پرستار ۲۸ساله را به نام ماروسينا به همراه دو پسر بچه اش و يك مرد بيمار ۳۲ساله به نام زاگراينچنى به قتل رسانيد.
آناتولى به بازپرسان گفته بود نمى توانست خودش را كنترل كندو مرتكب قتل نشود. يك ماه پس از قتلهاى فاستووا در ۱۹ فوريه ۱۹۹۶ اونوپرنيكو به اولفسك در ژيتوميرسكايااوبلاست رفت و وارد منزل خانواده دوبچاك شد. او پدر و پسر را با گلوله به قتل رساند و با ضربه هاى چكش مادر و دختر را كشت. بنا به اعتراف آناتولى دخترك شاهد كشته شدن والدينش بود و وقتى او وارد اتاق وى مى شود دختر در حال دعا كردن بود. چند لحظه پس از آنكه سرش را شكسته از او خواستم كه جاى پولها را به من نشان بدهد. اما دختر با نگاهى مملو از خشم وتنفر نگاه كرد و گفت: اين كار را نخواهد كرد. او قدرت فوق العاده اى داشت اما در آن موقع من هيچ احساسى نداشتم.
در ۲۷فوريه ۱۹۹۷ اونوپرنيكو به مالينا مى رود و وارد منزل خانواده بودنارچوك مى شود. او زن و شوهر را با گلوله به قتل مى رساند و سپس دو دختر ۷ و ۸ ساله شان را از پاى درمى آورد. علاوه بر شليك به آن دو دختر هردو را با تبر موردحمله قرارمى دهد. يك ساعت بعد يكى از همسايه هاى آنان به نام تسالك درحال گشتن اطراف منزل بودفارچوك بود كه آناتوى تصميم مى گيرد او را نيز بكشد و جسد او را نيز با همان تبرى كه براى كشتن دخترها استفاده كرده بود تكه تكه مى كند.
آه، مى دانيد من آنها را كشتم چون خيلى دوستشان داشتم، آن دخترها آن مردها و زن، من ناچار به كشتن آنان بودم صدايى در درونم و در ذهن وقلبم همواره مرا وادار به اين كارمى كرد. اونوپرنيكو اعتراف كرد آخرين قتلش را در ۲۲ مارس ۱۹۹۶ وقتى كه به دهكده كوچك باسك درخارج براتكوويچى رفته بود، مرتكب شده است. درجريان اين قتل او تمام چهارنفر از اعضاى خانواده نووساد را به قتل رسانده است. او پس از كشتن آنان خانه شان را نيز به آتش كشيده تا تمام شواهد را از بين ببرد. من ديوانه نيستم. اگر اينطور بودم همين الآن و همين جا خودم را روى شما مى انداختم و مى كشتمتان. نه به اين سادگى نيست. من به وسيله نيرويى برتر به اين كاروادار شدم. چيزى شبيه تله پاتى يا ماوراى طبيعى بود كه مرا هدايت مى كرد. من مثل يك موش آزمايشگاهى بودم. يك بخش از يك آزمايش تا ثابت كنند انسان قادر به ارتكاب قتل و زندگى همراه با جنايت است تا نشان دهند كه من مى توانم با هر چيزى كنار بيايم و تحمل كنم و فراموش كنم.
بازپرسان تا ساعت ۶صبح از اونوپرنيكو بازجويى كردند و او همينطور اعتراف مى كرد. او به بيش از ۵۰موردقتل اعتراف كرد. اما اونوپرنيكو همواره اصرار داشت كه او را يك پديده اى در طبيعت بدانند و اينكه قدرتى بالاتر و برتر به او دستورمى داده تا مرتكب قتل شود. در روز جمعه ۱۹ آوريل ۱۹۹۶ ادامه تحقيقات از تسليا گرفته شده و به بازرسان وزارت كشور محول گرديد. تسليا به عنوان نتيجه تحقيقاتش اعلام كرد: از نظر او اونوپرنيكو ذاتاً روانى است و تنهايى مرتكب اين قتل ها شده است. با وجود شايعاتى مبنى بر عضويت او در يك باند تبهكارى احساس من اين است كه صحبت هاى او درباره وسوسه ها و قدرتهاى ويژه اش ساختگى نيست. ممكن است من اشتباه كرده باشم اما اين چيزى است كه من فكرمى كنم. علاوه بر اينكه من تصورنمى كنم كه بجز يك نفر قاتل بتواند اين همه قتل مرتكب شود و كسى نيز پيدايش نكند. چون در باندها بالاخره يك نفر مست مى كند و يكى ديگر به دوست دختر خود اعترافاتى مى كند و همينطور حرف ها دهان به دهان مى گردد. به هرحال ممكن است من اشتباه كرده باشم.
محاكمه
اگرچه روانشناسان اعلام كردند آناتولى اونوپرنيكو ازنظر عقلى قادر به حضور در دادگاه است اما دادگاه وى تا نوامبر ۱۹۹۸ به تعويق افتاد. به هرحال بخشى از اين تأخير به زيادبودن مطالب پرونده وى مربوط مى شود چون بايد تمام آن را كه شامل ۹۹ جلد مى شد توسط وكيل و دادگاه خوانده مى شد. بخش ديگر نيز به مشكلات مالى برمى گشت. در ۲۳ نوامبر ۱۹۹۸ يك دادگاه اوكراينى اعلام كرد آناتولى اونوپرنيكوى ۳۹ساله ازنظر عقلى مشكلى ندارد و مى تواند مسؤوليت كارهايش را برعهده بگيرد. دادگاه منطقه در ژيتوير گفت: او هيچ مشكل روانى ندارد و هوشيار است و بر رفتارو اعمال خود كنترل دارد و نيازى به آزمايشات روانى ديگر نيست.
دست عدالت
دادگاه اونوپرنيكو در شهر ژيتوير در ۹۰مايلى غرب كيف در تاريخ ۲۹ فوريه ۱۹۹۹ آغاز شد. درجريان دادگاه آناتولى مانند قاتل معروف روسى آندره چيكاتيلو در قفس آهنى قرارداشت. صدها نفر از مردم درجريان دادگاه حضور داشتند. درحالى كه با عصبانيت مى گفتند:» بگذاريد او را تكه تكه كنيم. «زنى از عقب دادگاه فريادزد:» او نبايد با گلوله كشته شود او را بايد ذره ذره كشت و ازبين برد. «بخاطر آنكه مردم خشمگين جريان دادگاه را به دست نگيرند پليس كيف هاى مردم را جست وجو مى كرد و همه را از درون دستگاه بازرسى عبورمى دادند. تمام افرادى كه در دادگاه حضور داشتند نگران بودند كه وى را تنها به ۱۵سال حبس كه حداكثر مدت حبس در قانون اوكراين بود محكوم كنند. در دادگاه اونوپر نيكو زياد صحبت نكرد وقتى كه از او پرسيدند آيا مى خواهد چيزى بگويد شانه هايش را بالا انداخت وگفت:« نه، هيچ چيز. » وقتى كه او را از حقوق قانونى اش مطلع كردند با بى توجهى گفت:« اين قانون شماست. » وقتى كه مليت او را پرسيدند پاسخ داد: « هيچ ». وقتى كه قاضى دميترى پپسكى به او گفت اين غيرممكن است گفت:« خوب، بنا بر گفته افسران پليس من اكراينى هستم. » وكيل وى در دفاع گفت: او احساس مى كرده كه آدم آهنى است كه سالها وادار به انجام قتل شده است و اعلام كرد تا زمانى كه منبع اين نيروها مشخص نشود هيچ تصميمى در مورد وى نبايد گرفته شود. آناتولى با فرياد به قاضى گفت: « شما نمى توانيد مرا بشناسيد. شما نمى توانيد كارهاى خوبى را كه مى خواهم انجام بدهم ببينيد و هرگز مرا درك نمى كنيد. » « آن قدرت بزرگ اين سالن راهم كنترل مى كند. شما اين را هرگز درك نخواهيد كرد. تنها ممكن است نوه هايتان اين را بفهمند. » وكيل اونوپرنيكو، روسلان موشكوفسكى با اشاره به دوران كودكى قاتل و اظهارات وى سعى كرد او را بيمارى روانى نشان دهد. اما وجودمعايناتى كه قبلاً انجام شده بود دادگاه اين كار را غيرضرورى دانست. آناتولى به دادگاه گفت: هيچ احساس پشيمانى نمى كند وحتى امروز هم قادر به كشتن است. او گفت: « من حالا يك جانور شيطانى هستم. » با وجود ۱۰۰جلد شواهد و اعترافات مربوط به قاتل دادگاه نهايى در آوريل۱۹۹۹ شروع شد و دادستان بدون هيچ تأملى خواستار اعدام براى وى شد.
رأى دادگاه
پس از سه ساعت بحث و گفت وگو در دادگاه، قاضى از دادگاه خواست كه وارد شور شود. زمانى كه رأى دادگاه خوانده مى شد اونوپرنيكو سرش را پايين انداخته و به كف قفس خود خيره شده بود. قاضى پپسكى حكم دادگاه را چنين قرائت كرد: « بنا بر رأى دادگاه جنايى اكراين، اونوپرنيكو به مجازات مرگ با تير محكوم مى شود. » اونوپرنيكو در آخرين اظهارات خود به دادگاه گفت:« من دزدى كرده ام ومرتكب قتل نيز شده ام اما من يك آدم آهنى بودم. من هيچ احساسى نداشتم وحالا مى خواهم دنياى پس از مرگ را ببينم تا برايم روشن شود كه آنجا چه چيزى وجود دارد. » اين حكم اعدام اكراين را در وضعيت بدى قرار داد.چون در آن زمان كه اكراين به عنوان يكى از اعضاى اتحاديه اروپا بود مجازات اعدام منسوخ شده بود اما از طرفى فشار مردم وضع را نابسامان كرده بود. اونوپرنيكو گفت:« من از خيلى پيش خود را براى حبس ابد آماده كرده بودم چيزى نمى خوردم، يوگا تمرين مى كردم حالا هم از مرگ نمى ترسم. مرگ از نظر من چيزى نيست. البته من ترجيح مى دهم كه اعدام شوم. من اصلاً علاقه اى به ارتباط با مردم ندارم. اگر دوباره آزاد شوم شروع به كشتن مى كنم اما اين بار بدتر، دهها بار بدتر. شيطان آن بيرون است و مرا وادار به اين كار مى كند. اگر مرا نكشيد از زندان فرار مى كنم و رئيس جمهور اكراين را پيدا كرده و او را از درخت حلق آويز مى كنم. » اونوپرنيكو به عنوان اولين دوره از مجازاتش در حال گذراندن ۱۳سال حبس خود است و هنوز پليس در حال تحقيقات درباره قتل هاى ديگرى است كه در بين سالهاى۱۹۸۹ تا ۱۹۹۵ اتفاق افتاده است تا چيز تازه اى بيابد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |