|
رسوايى در بوهميا
|
|
|
ترجمه: نازآفرين ميرزاخليلى
هرگز در هلمز كشش زيادى نسبت به زنى نديده بودم كه بتوان آن را عشق ناميد. چون او معتقد بود كه قواى فكرى او را كم مى كند اما در مورد ايرن آدلر وضع طورى ديگر بود و همواره خاطراتى محو از او در ذهن هلمز باقى ماند. يك شب، كه دوازدهم مارس ۱۸۸۸ بود، من از بالين بيمارى در حال بازگشت بودم كه راهم به خيابان بيكر افتاد. همانطور كه از مقابل درى كه به خوبى آن را به ياد داشتم مى گذشتم يعنى جايى كه همراه با خاطرات زيادى از همراهى هلمز در وقايع زيادى بود. ناگهان احساس كردم كه در درونم نيرويى قوى مرا به سوى او مى خواند و همينطور بسيار مايل بودم بدانم كه او از نيروى خارق العاده خود چه استفاده اى مى كند. اتاق او با چراغى روشن بود و وقتى سرم را بلند كردم و به بالا نگاه كردم او را ديدم كه با قد بلند و لاغر دوبار از مقابل پنجره عبور كرد. او با شدت و هيجان درحالى كه سرش را پايين انداخته بود و دستانش در طرفين آويزان بودند در اتاق راه مى رفت. براى من كه با تمام حالات و عادات او آشنا بودم اين رفتار گوياى درونش بود. او دوباره مشغول كار بود. زنگ در را زدم و او را در اتاقى كه سابقاً در آن بود يافتم. خيلى احساساتى نشد. او اغلب همين طور بود اما از ديدن من خوشحال بود، او سيگار برگ خود را از داخل جعبه اش درآورد و آن را روشن كرد سپس كنار آتش ايستاد و با ژست و حالت منحصر به فرد خود به من نگاه كرد. هلمز گفت: « از وقتى كه ازدواج كرده اى چاق شده اى. فكر مى كنم واتسون از زمانى كه تو را نديده ام هفت و نيم پوند چاقتر شده اى. هفت ! يقيناً ، من بايد بيشتر فكر مى كردم. اين مسأله مهمى نيست، شوخى كردم، واتسون! تو به من نگفتى كه مى خواهى خودت را گرفتار كنى. پس تو چطور فهميدى؟ ديدم، نتيجه گيرى كردم. تو شلخته ترين و بى توجه ترين مستخدم را دارى؟» هلمز عزيز! اين ديگر خيلى است. درست است كه من در اطراف شهر در روز پنجشنبه قدم مى زدم و وقتى به خانه برگشتم تمام لباسم كثيف شده بود اما من لباسم را عوض كردم و بنابراين نمى فهمم تو چطور متوجه اين موضوع شدى. در ضمن مرى جين هم همسرم اين نكته را يادآور شده بود اما باز هم نمى دانم كه تو آن را چطور فهميدى. او خنده زيركانه اى كرد و دست هاى بلند و عصبى اش را به هم ماليد و گفت: «آسان است، چشمان من به من مى گويد كه داخل كفش پاى چپت درست جايى كه نور آتش روى آن افتاده، شش خط موازى بريدگى چرم روى آن است. واضح است كه اين توسط فردى بدون توجه و شلخته درحالى كه مى خواسته گل را از روى آن بردارد و تميزش كند ايجاد شده است. اگرچه، همانطور كه مى بينى نتيجه گيرى دوم من اين است كه در هواى بارانى و گل آلود بيرون بوده اى و مستخدم پركارت با زحمت زيادى چكمه هايت را پاك كرده است و در مورد شغلت نيز بايد بگويم كه اگر مردى وارد اتاقم شود و بوى بد بدهد و لكه سياه از نيترات نقره روى انگشت سبابه دست راستش باشد خيلى بايد احمق باشم اگر نتوانم حدس بزنم كه بايد پزشك باشد. نمى توانستم جلوى خنده ام را از شنيدن توضيحاتى كه هلمز در باره فرآيند نتيجه گيرى اش داده بود بگيرم و رو به او گفتم:« وقتى دلايلت را مى شنوم گويا همه چيز آنقدر ساده به نظر مى رسد كه خودم نيز قادر به انجامش هستم. با اين حال در هرمرحله از صحبت هايت شديداً سردر گم مى شوم و اگر نتيجه گيرى ات را به پايان نرسانى به هيچ وجه نمى توانم حدس بزنم چه چيزى در سر دارى . هرچند كه معتقدم چشمان من نيز به خوبى چشمان شما كار مى كند. هلمز سيگارى روشن كرد و با آسودگى خيال روى صندلى نشست و گفت: «قطعاً همين طور است . ولى مسأله اين است كه قدرت مشاهده ندارى. براى مثال به كرات پله هايى را كه از تالار ورودى شروع شده و به اين اتاق ختم مى شد ديده اى؟ گفتم :« بله به كرات ». و هلمز ادامه داد:« تقريباً چندبار؟ » جواب دادم:« خوب فكر كنم صدها بار » هلمز بلافاصله پرسيد:« بنابراين مى توانى بگويى چندتا هستند؟ » متعجب شدم وگفتم:« نه . نمى دانم. » و هلمز ادامه داد :« مسلم است كه نمى دانى چرا كه مشاهده نكرده اى ولى ديده اى. و اين دقيقاً همان چيزى است كه مى خواستم بگويم. ولى من مى دانم كه هفده پله وجود دارد چرا كه هم ديده ام و هم مشاهده كرده ام. راستى از آنجايى كه به اين مسائل كوچك علاقه مند هستى و مناسب ثبت و ضبط يكى دوتا از تجربيات ناچيز من مى باشى شايد اين پرونده نيز برايت جالب باشد. » دراين زمان او تكه كاغذ يادداشت ضخيم صورتى رنگى را كه روى ميز قرار داشت ؛ طرف من پرتاب كرد وگفت:« اين را بلند بخوان. جزو نامه هايى است كه پستچى اخيراً آورده است». تاريخى روى يادداشت نوشته نشده بود وهيچگونه اثرى از امضا در آدرس نداشت. شروع به خواندن آن كردم. در آن نوشته شده بود: «امشب ساعت يك ربع به هشت مردى كه قصد دارد در مورد موضوعى بسيار مهم با شما مشورت كند به ديدنتان خواهد آمد. خدمات اخير شما به يكى از خانواده هاى سلطنتى اروپا نشان داده است كه فردى قابل اعتماد در خصوص مسائل مهم وحياتى مى باشيد واين اعتمادى است كه همگان به آن اذعان دارند. در سرساعت مقرر در اتاقتان حضور داشته باشيد و از اين كه مردى كه به ديدنتان مى آيد نقاب به چهره خواهد داشت متعجب نشويد. » پس از خواندن نامه به هلمز گفتم:« واقعاً مانند يك معما مى ماند فكر مى كنيد منظورشان چيست؟ » هلمز گفت:« هنوز اطلاعاتى در دست ندارم. اشتباهى جبران ناپذير خواهد بود اگر پيش از جمع آورى اطلاعات اقدام به نظريه پردازى كنم. چرا كه در آن صورت به طرز احمقانه اى حقايق را طورى تعريف خواهم كرد كه با نظريه هايم همخوانى نداشته باشد. حال آنكه بايدنظريه ها را منطبق بر حقايق در ذهن پروراند. ولى در مورد خود اين يادداشت شما چه نتيجه گيرى مى كنيد واتسون؟ » به دقت يادداشت و كاغذى را كه روى آن نوشته شده بود وارسى كردم و با تلاش براى تقليد از روش دوست عزيزم گفتم:« مردى كه اين نامه را نوشته است احتمالاً فرد ثروتمندى است. اين كاغذها تقريباً گران هستند و جنسى سخت و ضخيم دارند. » هلمز گفت:» دقيقاً همين طور است از اين گذشته اين كاغذ اصلاً انگليسى نيست. لطفاً در نور به آن نگاه كن.» كاغذ را بالا گرفتم وآن را در مقابل چراغ نگاه كردم. حروف t,G,p,g,E در بافت كاغذ به چشم مى خورد. به هلمز گفتم:« اين حروف احتمالاً حروف اوليه نام سازنده كاغذ مى تواند باشد.» هلمز با رد كردن نظريه من گفت:« به هيچوجه اينطور نيست. حرف G به همراه t مخفف كلمه آلمانى به معنى شركت است. p اول كلمه آلمانى ديگرى به معنى كاغذ است و حال مى رسيم به E و g. بگذار نگاهى به راهنماى جغرافيايى هم بيندازيم. هلمز بلند شد و كتاب قهوه اى رنگ بزرگى را از قفسه كتاب برداشت و شروع به ورق زدن كرد و گفت: «بله يافتم.» اگر يا نام محلى است در كشورى آلمانى زبان يعنى در بوهميا. در اطراف كارلزباد است. علت شهرتش علاوه بر كارخانجات شيشه و كاغذ مربوط به محل مرگ والن اشتاين بازمى گردد. خداى من! چه چيزى دستگيرت مى شود واتسون؟ » گفتم:«كاغذ ساخت بوهميا مى باشد.» هلمز در حالى كه چشمانش از شادى برق مى زد همچون فاتحى بزرگ دود سيگارش را به هوا فرستاد و گفت:« دقيقاً و مردى كه نامه را نوشته آلمانى است. آيا به تركيب جمله بندى او دقت كردى؟ يك فرانسوى زبان و يا يك روس هرگز اينطور نمى نويسد. صرفاً آلمانى ها مى باشند كه افعالشان را با اين ساختار به كار مى برند. حال تنها چيزى كه مى ماند اين است كه بدانيم اين فرد آلمانى كه روى كاغذ بوهميايى مى نويسد و ترجيح مى دهد به جاى نشان دادن چهره اش آن را زير نقاب پنهان كند از ما چه مى خواهد و اگر اشتباه نكنم گمان كنم همين الآن سربرسد. » در همان لحظه صداى سم اسبها و متوقف شدن كالسكه در خيابان به گوش رسيد. هلمز سوتى ازتعجب زد و گفت:« از روى صدايش مى توانم بگويم كه كالسكه اى دو اسبه است.» سپس از پنجره بيرون را نگاه كرد و افزود:« بله. كالكسه اى زيبا با يك جفت اسب گران قيمت. واتسون، اگر اين پرونده هيچ مزيت ديگرى نداشته باشد حداقل پول دارد. » به هلمز گفتم:« گمان كنم بهتر است من ديگر بروم. » هلمز بلافاصله گفت:« به هيچوجه دكتر. همانجايى كه هستى بايست. من بدون تاريخ نگارم سردرگم مى مانم و اين پرونده نيز آنطور كه به نظرمى رسد بايد چيزجالبى باشد حيف است كه آن را ازدست بدهيد و فكر مشترى مرا نيز نكن. ممكن است به كمكت نياز داشته باشم. لطفاً روى آن صندلى بنشينيد و به ما توجه كنيد دكتر. » ناگهان صداى ضربه اى بلند و آواز بردر شنيده شده و هلمز گفت:« بفرماييد داخل. » مردى با قدى حدود دومتر وارد اتاق شد. عضلات سينه و بازوانى بسيارقوى داشت و لباسش به قدرى گرانقيمت و اشرافى بود كه درانگليس پوشيدن آن لباس ها را كمى بى سليقگى مى خوانند. آستين ها و قسمت جلوى كتش را پوست بره پوشانده بود و شنلى سرمه اى ازجنس ابريشم بردوش داشت. چكمه هايش كه نيمى از ساقهايش را پوشانده بود لبه هايى پوشيده از خز دربالا داشتند و جلوه اى خشن و غيرشهرى به او مى داد. كلاهى لبه دار در دستش بود و ماسكى سياه صورتش را از بالاى پيشانى تا گونه هايش پوشانده بود و گويا درست قبل ازورود ماسك را بر چهره گذاشته بود. چرا كه هنگامى كه وارد اتاق شد دستش هنوز روى ماسك بود. با لهجه آلمانى و صدايى خش دار و نافذ گفت:« يادداشت مرا دريافت كرديد؟ » هلمز گفت:« لطفاً بنشينيد. ايشان دوست و همكارم دكتر واتسون هستند كه هرازچندگاهى لطف كرده و به من كمك مى كنند. افتخار آشنايى با چه كسى را دارم؟ » مى توانيد مرا كنت فون كرام نجيب زاده اى اوهميايى خطاب كنيد. دوست شما شخصى متشخص به نظرمى رسد و لذا مانعى ندارد كه درخصوص موضوعى بسيارمهم درحضور ايشان صحبت كنيم. اگر غير از اين فكرمى كنيد ترجيحاً تنها صحبت خواهيم كرد.» از جاى خود برخواستم تا اتاق را ترك كنم ولى هلمز مرا گرفته و به سوى صندلى برد و گفت: «يا هردويمان حضور خواهيم داشت يا هيچكدام. مى توانيد هرحرفى را كه به من مى خواهيد بزنيد درحضور اين آقا بگوييد.» كنت شانه هاى پهنش را بالا انداخت و گفت: دراين صورت شروع مى كنم. در ابتدا شما بايد قول بدهيد كه به مدت دو سال موضوعى را كه قصد مطرح كردنش را دارم همچون رازى در سينه حفظ كنيد. دوسال از آنجايى كه در پايان اين مدت اين موضوع ديگر اهميتى نخواهد داشت. همين قدر بس كه بدانيد اهميت موضوع به قدرى است كه مى تواند تاريخ اروپا را دستخوش تغيير كند. » هلمز گفت:« قول مى دهم ». و من نيز جمله هلمز را تكرار كردم. مهمان غريبه ما ادامه داد:» از بابت اين ماسك پوزش مى خواهم. شخص شخيص كه مرا استخدام كرده است ترجيح داده است كه مأمورش نزد شما ناشناس بماند. در همين لحظه اعتراف مى كنم عنوانى را كه براى معرفى خود به كار بردم عنوان واقعى من نيست. » هلمز با جديت تمام گفت:«من خود متوجه آن شدم. » مرد غريبه ادامه داد:« موضوع به قدرى ظريف است كه بايد تمام تلاش خود را بكنيم تا از بروز يك رسوايى عظيم كه مى تواند موقعيت يكى از خانواده هاى سلطنتى اروپا را به خطر بيندازد جلوگيرى كنيم. در واقع اصل قضيه اين است كه اين موضوع مربوط به خانواده اورم اشتاين مى شود كه خانواده سلطنتى بوهميا است. » هلمز در حالى كه روى صندلى نشست و چشمانش را بست زير لب گفت:« از اين موضوع نيز مطلع بودم. » ميهمان ما با تعجب به هلمز كه در آرامش كامل به روى صندلى لم داده بود، نگاه كرد. هلمز به آرامى چشمانش را باز كرد و بى صبرانه به مراجعه كننده قوى هيكل خود نگاه كرد و گفت:« اگر لطف كرده و اصل موضوع را مطرح كنيم بهتر مى توانم كمكتان كنم. » در اين لحظه مرد از جاى خود برخواست و با اضطرابى غيرقابل كنترل شروع به قدم زدن در اتاق كرد و ناگهان با حركتى كه گويا از روى نااميدى باشد ماسك را از صورتش برداشت و آن را بر كف اتاق پرتاب كرد وبا صداى بلند گفت:« حق با شماست من شاه هستم. چرا بايد سعى كنم آن را پنهان كنم.» هلمز نيز گفت:» قبل از آنكه اعليحضرت بخواهند حرفى زده باشند به خوبى مى دانستم كه افتخار ايستادن در برابر «ويلهلم گوترايش زيگموند فون اورمشتاين» دوك اعظم كاسل فلشتاين و پادشاه موروثى بوهميا را دارم. » ادامه دارد
|