|
بزرگان انديشه (۵۵)
فقط خدا حقيقت است
بخش سوم (و پايانى) هانس كونگ
|
|
|
حميدرضا فرزاد ۴ ـ فقط يك دين حقانيت دارد. يا، همه دينها سهمى از حقيقت يك دين دارند. اگر ديدگاه انحصارگرايى كه هيچ حقيقتى در بيرون خود باز نمى شناسد درست به اندازه نسبيت انگارى كه هرحقيقتى را نسبى مى كند و همه ارزشها و معيارها را به يكسان در محل بى اعتنايى قرار مى دهد و هيچ تمايزى ميان اديان نمى گذارد ناپذيرفتنى باشد پس چنين مى نمايد كه ديدگاه شمول گرايى اصيل و صبور راه حل واقعى است. هانس كونگ به عنوان مثال به اديان هند اشاره مى كند و نيز به نمونه اى در خود مسيحيت، به نظريه «مسيحيان بى نام و نشان» . كونگ دراين باره مى نويسد: «نظريه مسيحيان بى نام و نشان كارل رانر در تحليل نهايى هنوز وابسته به يك ديدگاه برترى و تفوق (مسيحى ) است كه دين خود فرد را پيشاپيش دين حقيقى مى گيرد. چون برطبق نظريه كارل رانر كه مى كوشد معضل عقيده جزمى «بيرون از كليسا» را حل كند همه يهوديان ، هندوها، مسلمانان، و بوداييان نجات خواهند يافت، نه به اين سبب كه آنان يهودى، مسلمان، هندو، و بودايى اند بلكه بدين سبب كه آنها در تحليل نهايى مسيحى هستند «مسيحيان بى نام ونشان» . كونگ در بخشى از نقد و بررسى اين نظر مى نويسد: «در جهان هرگز نمى توان يهودى يا مسلمان يا هندو يا بودايى جدى يافت كه غرور و تكبر اين ادعا را كه وى «بى نام ونشان» و بالاتر از آن، يك «مسيحى بى نام ونشان» است حس نكند. جداى ا ز استفاده به كلى خودسرانه از واژه» بى نام و نشان و گمنام «كه انگار هيچ يك از اين مردمان شناختى از خودشان ندارند اين نوع نگاه به عقايد ديگران هرگونه بحث و گفت وگوى ميان پيروان اديان را در همان آغاز به پايان مى برد» . هانس كونگ تصريح مى كند كه «نبايد فراموش كنيم كه پيروان ساير اديان داراى حرمت اند و بايد به آنان احترام گذاشت نه آنكه آنها را در ذيل الهيات مسيحى قرار داد» . بعد در جايى ديگر از ملاك يا ملاكهاى حقانيت اديان سخن مى گويد: «پرسش درباره حقيقت هردين چيزى بيش از نظريه محض را هدف خود قرار مى دهد. حقيقت هرگز فقط در نظامهايى از گزاره هاى حقيقى راجع به خدا، انسان و جهان جلوه گر نمى شود ، مجموعه اى از گزاره هاى صادق كه گزاره هاى ديگر در برابر آنها جملگى نادرست اند. حقيقت در عين حال همواره كيفيت عملى (Praxis) هم دارد، و نحوه اى تجربه، روشنگرى، آزادى و اشراق است» . در جايى ديگر مى نويسد: «تأمل و تعمقى نو در باب انسان در اديان جهان جريان دارد. نمونه روشنى از آن، اعلاميه «كنفرانس جهانى اديان براى صلح» است كه در سال ۱۹۷۰ در كيوتوى ژاپن برگزار شد: اگر بخواهيم با همفكرى به موضوع مهم صلح بپردازيم پى خواهيم برد كه چيزهايى كه ميان ما الفت و اتحاد ايجاد مى كند مهمتر از چيزهايى است كه ما را از هم جدا مى كنند. درمى يابيم كه دراين موارد با يكديگر اشتراك داريم : ۱ ـ اعتقاد به وحدت اساسى خانواده بشرى و برابرى و شرافت همه مردان و زنان ۲ ـ احترام نسبت به فرد و وجدانش ۳ـ پايبندى به ارزش جامعه بشرى ۴ ـ عقيده برآينه قدرت و توانايى برابر با حق و حقانيت نيست و اينكه قدرت انسان نمى تواند قائم به خود و مطلق باشد ۵ـ ايمان به اينكه محبت، همدلى ، نوعدوستى ، از خودگذشتگى و قدرت فكرى در نهايت قدرتى بزرگتر از كينه، دشمنى و خودمحورى دارند ۶ ـ احساس تعهد و توجه نسبت به حمايت از بينوايان و ستمديدگان در برابر اغنيا و ستمكاران ۷ـ و اميد استوار و عميق به پيروزى نهايى اراده خير» . هانس كونگ در ادامه بحث خود در باره ملاك حقيقت چنين مى گويد: «سؤال اساسى در جست وجويمان براى يافتن ملاك حقيقت اين است: خير فرد در چيست؟ پاسخ: چيزى كه واقعاً او را يارى كند كه انسان باشد. بنابراين معيار اخلاقى اساسى، انسان است كه بايد به نحو انسانى زندگى كند نه غيرانسانى. انسانها اين انسانيت را بايد در همه لايه هاى آن (ازجمله در غرايز و احساسات) و همه ابعاد (ازجمله پيوندشان با جامعه و طبيعت) از حيث فردى و اجتماعى تحقق بخشند. اما اين همچنين بدين معنى است كه انسانيت به هسته خود نمى رسد اگر كه بعد «فراانسانى» ، وجود نامشروط و فراگير و مطلق انكار شود يا به تدريج محو گردد. انسانيت بدون اين بعد، پيكره اى بى روح بيش نيست» . هانس كونگ با اين زمينه به ملاك هاى مثبت و منفى مى پردازد و ملاك مثبت را چنين شرح وبيان مى كند: «يك دين تا آنجا كه به فضيلت هاى انسانى مدد برساند، تا آنجا كه تعاليمش در باب ايمان و اخلاق و آداب و نهادهايش انسانها را در هويت انسانى شان حمايت كند و اين امكان را براى آنان فراهم سازد كه وجودى پرمعنى و ثمربخش كسب كنند، دينى حقيقى و خوب است. به عبارت ديگر هرچه كه آشكارا انسانها را در ابعاد جسمانى و روحى و فردى و اجتماعى شان ارتقا وتعالى ببخشد و به بيان ديگر آنچه انسانى و به راستى انسانى و انسان ساز باشد مى تواند بعد» الهى «را بپرورد.» ملاك منفى نيز چنين است : «تا آنجا كه دينى به امور غيرانسانى دامن زند، تا آنجا كه تعاليمش در باب ايمان واخلاق و آداب و نهادهايش انسانها را از هويت انسانى شان دور سازد، و آنها را از رسيدن به وجودى پرمعنى و ثمربخش محروم نگه دارد دينى باطل و بد است . به بيان ديگر هرچه كه آشكارا به انسانها در ابعاد جسمانى و روحى و فردى و اجتماعى شان آسيب برساند و آنان را خوار سازد و به عبارت ديگر آنچه غيرانسانى است ، آنچه از انسانيت حقيقى به دور است نمى تواند بعد «الهى» را بپرورد.» اما سواى اين ملاكهاى عمدتاً اخلاقى اين پرسش و معضل مهم همچنان برجاست كه از كدام منظر مى توان به سنجش و ارزيابى سنت هاى دينى پرداخت؟ آيا «سنجشگاه» مطلق و مصون از خطايى وجود دارد؟ هانس كونگ دراين باره چنين مى گويد: «هيچ متأله يا دين پژوه و هيچ مرجع دينى يا سياسى وجود ندارد كه بتواند چنان از همه اديان دور شود و بر فراز آنها قرار گيرد تا بتواند آنها را» به نحو عينى «، از بالا مورد قضاوت و ارزيابى قرار دهد. هركس گمان كند كه مى تواند در يك موضع» خنثى «فراتر از همه سنت ها بايستد در مورد هيچ يك از آنها راه به جايى نخواهد برد. هركس كه خود(به تعبير رايمون پانيكار) از پنجره خويش به واقعيت مى نگرد از سخن گفتن با ديگرانى كه آنها هم از پنجره هاى خودشان به واقعيت مى نگرند امتناع ورزد، هركس كه گمان كند مى تواند بر فراز هر چيزى قرار گيرد و آن را قضاوت و ارزيابى كند زير پايش خالى مى شود. موم بالهاى او مثال ايكاروس در خورشيد حقيقت ذوب خواهدشد» . اينها سخنان صريح هانس كونگ است. او در ادامه اين سخنان كه هسته اصلى نظرات او را در مورد سنبت ميان اديان جهان با حقيقت بيان مى دارد به ايمان شخصى اش به مسيحيت اشاره مى كند و آن را براى خودش دين حقيقى مى شمارد. در عين حال مى افزايد كه دين هاى ديگر نيز برخوردار از حقيقت اند و علاوه بر اين، در نسبت با حقيقت وجوه اشتراك بسيارى با مسيحيت دارند. مسأله اى كه به ديد كونگ در اينجا حائز اهميت است اين است كه متألهان و دينداران هر دينى بايد به درستى شرح دهند كه چرا به آن دين پايبند هستند. در مورد خودش دلايل را ايمان به خدا وتجلى او در عيسى مسيح بر مى شمارد . ناگفته نماند كه در آثار هانس كونگ تأكيد بر جايگاه بلند عيسى مسيح در مسيحيت كاملاً آشكار است. نكته مورد اشاره ديگر هانس كونگ اين است كه آنچه در باور مسيحيان محوريت دارد در تحليل نهايى خود خداوند است ونه دين مسيحى به خودى خود. در اين باره تصريح مى كندكه «مسيحيان نه به مسيحيت بلكه به خداوند يكتا ايمان دارند....» از نظر او دين مسيحى دينى كه وجود عينى و واقعى در تاريخ دارد تا زمانى كه مسيحيان را به خدا رهنمون شود دين حقيقى است اما اگر خلاف اين باشددين غيرحقيقى است. (كونگ در اينجا به نظر كارل بارت اشاره دارد كه ميان ايمان مسيحى ودين مسيحى به عنوان امرى كه در طول تاريخ خود را نماياند و دچار انواع كاستى ها و ضعف بشرى شد تمايز قائل بود) دين يك راه است و اصالت واعتبار آن به هدف وميزان نزديك كردن پيروان آن دين به آن هدف وغايت بستگى دارد. هانس كونگ سپس به ضرورت اصلاح اشاره مى كند، اصلاح پيامبرانه و ضرورت وجود اصلاح كنندگان پيامبر گونه (Prophetic corrective) در اين باره مى نويسد: «ضرورت دارد حتى پس از مسيح ، وجود اصلاحگران پيامبر صفت، پيامبرانى در كليسا و چنانكه امروزه به طور آشكارترى مى بينيم پيامبران وانسانهاى روشن بين در بيرون از كليسا نيز ، كه درميان آنها محمد پيامبر و بودا بدون ترديد مقامى عالى دارند» . هانس كونگ در ادامه اين سخن مى گويد: «تصميم به گرويدن و ايمان آوردن به خداوند يكتا، كه نه تنها خداى فيلسوفان و فرهيختگان (خداى يونانيان) و خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب (خداى يهوديان)، بلكه خداى عيسى مسيح (خداى مسيحيان) است، بيانگر يك تصميم ايمانى در عميق ترين سطح آن است، (Faith-decision) تصميم به ايمان آوردن. اين تصميم ايمانى به هيچ وجه يكسره ذهنى و انفسى (Subjective) و خود خواسته نيست بلكه كاملاً مسؤوليتى عقلانى در بر دارد» . به اعتقاد هانس كونگ آنچه امروزه مورد نياز است نه جدايى افكندن ميان الهيات و پژوهش هاى دينى(چنانكه كارل بارت معتقدبود) و نه يكسان انگاشتن آنها( كه عملاً الهيات را به دين پژوهى تنزل مى دهد يا دين پژوهى را به الهيات فرو مى كاهد) بلكه تعامل انتقادى ميان آنهاست. كونگ در اواخر كتاب مى گويد: «از اين ملاحظات پيچيده و طولانى بايد روشن شده باشدكه بيشترين حد گشودگى الهياتى نسبت به اديان ديگر نه شخص را وا مى دارد كه از پايبندى اعتقادى و ايمانش دست بكشد و نه پرسش راجع به حقيقت را معلق گذارد. ما پيوسته بايد در جستجوى حقيقت باشيم، اما يك محدوديت نهايى هست كه بر همه اديان اثر مى گذارد: علاوه بر دو بعد افقى (درونى و بيرونى) نسبت به هر دين، بعد سومى هم وجود دارد، به اصطلاح بعد عمومى: براى من به عنوان يك معتقد و براى ما به عنوان يك اجتماع اهل ايمان، مسيحيت تاآنجا كه مايه تقرب به خدا از طريق مسيح شود يقيناً دين صاحب حقانيت است. اما هيچ دينى كل حقيقت را در اختيار ندارد. فقط خداوند است كه كل حقيقت رادراختيار دارد. تنها خود خدا چنانكه بكرات اشاره كرديم حقيقت است. هانس كونگ در اينجا با همه دقت نظرش، سخنى درباره تغيير كيش و گرويدن به دين هاى ديگر وگسترش هر دين در طول تاريخ و در روزگار معاصر نمى گويد. او در پايان اين بحث به غايت دين و دنيا وزندگانى آدميان، به وجود مطلق و يگانه اى كه همه چيز به او ختم مى شود اشاره مى كند:» چه كسى مى داندكه مسيح شناسى، قرآن شناسى و بوداشناسى و نيز كليساى مسيحى، امت اسلامى و سنگهه بودايى(در يك سده ديگر) در سال ۲۰۸۷ چگونه خواهد بود[سال تأليف و چاپ كتاب الهيات براى هزاره سوم ، ۱۹۸۷ است]. اما در موردآينده يك چيز قطعى است: در پايان زندگى انسانها و در پايان سير جهان، نه بوديسم و هندوئيسم در ميان خواهد بود ونه اسلام و يهوديت و نه مسيحيت. در پايان جهان، هيچ دينى بر جاى نخواهد بود بلكه آنچه در ميان است، وجود وصف ناپذيرى است كه همه اديان از او سرچشمه گرفته اند... در پايان زمان وزمين ديگر كسى ميان اديان جدايى نخواهد افكند. تنها خداوند خواهد ماند كه همه قدرتها (از جمله مرگ) تابع اوست، خدايى كه بر همه چيز استيلا دارد و بر كل عالم هستى حاكم است ».HANS KUNG
|