|
|
|
يادداشت انديشه
|
|
|
|
|
|
|
يادداشت انديشه
ديندارى عاميانه
حسين هامون تصور همگانى بر اين است كه مراجع و نهادهاى دينى، گفتارهاى دينى و نيز سبكها و زيست هاى دينى را توليد و ترسيم مى كنند و ديگر مردمان ديندار، از آنها تبعيت مى كنند. به ديگر عبارت، مردمان ديندار، دين خود را از عالمان دين مى گيرند. اما واقعيت جوامع دينى و نيز فرآيند تاريخى اديان چنين تصورى را برهم مى زند و حاكى از آن است كه هميشه چنين نيست. يعنى، پاره اى از ديندارى ها دربيرون از نهادهاى دينى شكل گرفته و رواج مى يابد. توده مردمان ديندار هميشه دربرابر نهادهاى دينى و گفتارهاى رسمى دينى منفعل و پذيراى محض نيستند؛ بلكه رنگ خود را برآنها مى زنند و دين خود را با دغدغه ها و ديگر عناصر فرهنگى و زيستى خود مى آميزند و آن را چنان صورتبندى مى كنند كه حاجات و نيازمندى هاى آنان را برآورد. به همين خاطر مى توان در كنار ديندارى رسمى كه از ناحيه مقامات و مراجع دينى عرضه مى شود، از نوعى ديندارى ديگر با عنوان «ديندارى عاميانه» سخن گفت. ديندارى عاميانه، مشخصه ها و مختصات خود را داراست و خود پديده اى متكثر است و تكثر خود را از تنوع هاى فرهنگى، قومى، جغرافيايى و زيستى توده هاى مردم مى گيرد. ناگفته نماند چنين نيست كه هر ديندارى اى كه در بيرون از ساحت نهادها و مراجع دينى شكل بگيرد، ناگزير عاميانه است؛ بلكه ديندارى عاميانه، مشخصه ها و مختصاتى را داراست كه آن را از ديندارى هاى رسمى و گونه هاى ديگر ديندارى غيررسمى متمايز مى كند. در ديندارى عاميانه عناصرى وجود دارد كه چه بسا با آموزه ها و دگم هاى رسمى مقامات و مراجع دينى ناهمخوان و نازساگار باشد. وجود اين عناصر، واكنش هاى متفاوت و احياناً متعارضى را از سوى نهادها و رجال دينى برمى انگيزد. ديندارى عاميانه، دين را در خور عوام مى كند و ديباى دين را به قامت عوام مى دوزد اما اين بدان معنا نيست كه ديندارى عاميانه، يكسره و يكسويه محصول عوام باشد؛ بلكه ديندارى عاميانه محصول و معلول تعامل و تفاعل توده عوام با لايه هايى از نهادها و مراجع دينى است كه در تماس مستقيم با توده مردم است و با آنها حشر و نشر دارد. افراد و اشخاصى كه روزگارى را به يادگيرى آموزه ها و تعاليم دينى سپرى كرده و درفضايى كاملاً دينى تربيت شده اند، محيط مدرسه و علم را رها كرده به سوى توده مردم گسيل مى شوند تا اندوخته ها و دريافت هاى خود را با زبانى ساده و در خور عوام با آنها درميان نهند اما بزودى درمى يابند با ظروفى خالى و مخاطبان موم وار و منعطف روبرو نيستند و به اين نتيجه مى رسند كه چاره اى جز دادوستد ندارند و دين عاميانه در اين دادوستدها و تفاعل هاست كه پديدار مى شود و آنكه اهل دادوستد و انعطاف دربرابر الزامات عوام نباشد و يا بخواهد با عناصر عوامانه در دين به ستيز برخيزد، جايى نزد عوام نخواهد داشد. ديندارى عاميانه از عوارض ناخواسته هر دينى است و اصولاً وقتى دين به نزد عوام درآيد، لاجرم عوامانه مى شود. از اين رو، تا توده عوام هست، ديندارى عاميانه هم هست و هرگونه تلاش براى حذف و ستردن آن روى در ناكامى دارد. ستيز با دين عاميانه، خود، كارى عوامانه است. از اين رو كه درست از آدميان بالفعل و تاريخى و شناخت صحيح از دين بالفعل تاريخى راه به ستيز با دين عاميانه نمى برد. دين عاميانه را مى توان به مثابه يك واقعيت اجتناب ناپذير دانست و آن را به رسميت شناخت؛ بى آنكه به رسميت شناختن را به معناى «حق دانستن» تلقى كنيم. اگر اصل «قبح تكليف مالايطاق» را هم در نظر آوريم و به ياد داشته باشيم كه خداوند هم تكليف فوق طاقت نمى كند، از عوام، ديندارى عالمانه را هم نخواهيم خواست. ديندارى عاميانه از سوى عوام به هيچ روى شايسته ملامت نيست. آنچه مستوجب ملامت و موجب نگرانى است، سرايت دين عاميانه در لايه هاى غيرعوام و سيطره عوام گرايى بر محيط هاى خواص اهل دين است و آنچه سرنوشت ديندارى را به مخاطره مى افكند، برگرفتن ديندارى عاميانه به مثابه «ديندارى معيار» و «معيار ديندارى» و كوفتن بر طبل آن و تحميل رسانه اى آن است.
|
|
|
|
|
سنت اصلاح طلبى در اسلام
|
|
|
عبدو فيلالى انصارى برگردان : على محمد طباطبايى
«برخورد تمدن ها» كه ادعا مى شود ميان غرب و جهان اسلامى در جريان است و بسيارى از صاحبنظران وقايع اخير عراق و همچنين خشونت هاى فزاينده عربستان سعودى را مظهرى از آن مى دانند، در واقع تعارضات ديگرى را از انظار پنهان مى سازد كه احتمالاً در نگرشى طولانى مدت اهميت بسيار بيشترى خواهند داشت. در حال حاضر يكى از همين نزاع ها در ميان خود مسلمان ها است كه در جريان است، مناقشه اى كه موضوع اصلى آن اصلاحات در داخل جوامع اسلامى است. سنت اصلاح طلبى اسلامى ـ يعنى جست وجوى شيوه اى اصيل كه مى تواند سنت هاى اسلامى را با جهان مدرن پيوند بزند ـ داراى ريشه هاى عميقى است و به اواسط قرن نوزدهم ميلادى باز مى گردد. در آن زمان انديشمندان مسلمان زوال جوامع خود را با پويايى قدرتهاى اروپايى مقايسه مى كردند، در واقع تفاوتى به راستى دردآور از جهت موفقيت هايى كه اروپايى ها در مستعمره ساختن بخش هاى وسيعى از جوامع اسلامى به دست آورده بودند. در كنار آن، روشنفكران مسلمان توجه خود را به «زوال» جوامع اسلامى و ناتوانى سياسى و فساد اجتماعى متمركز ساخته بودند. بسيارى از اين نخستين اصلاح طلبان مسلمان، از روحانيون يا كارمندان ارشد دولت بودند، كسانى كه به طور مستقيم مشاهده مى كردند كه جوامع آنها به چه روز و حال بدى افتاده است. موضوع مهمتر آن كه، آنها عضوى از يك اقليت كوچك بودند كه در ميراث مكتوب اسلامى تعليم ديده بودند. اين مردان بسيار فراتر از صرفاً قرائت قرآن، سوداى شركت در مباحثاتى را داشتند كه از قرن ها پيش در ميان فضلاى مسلمان در باره احكام اصيل زندگى اسلامى آغاز شده بود. اين روش تعليم آنها را قادر مى ساخت تا وضعيت بسيار بد كشورهاى خود در آن دوره را با اصول و آرمان هاى نسل هاى پيش از خود از روحانيون و انديشمندان مسلمان مقايسه كنند. قضاوت آنها كاملاً روشن بود: مسلمان ها اكنون به جايگاهى بسيارپايين تر از آن كه دين آنها تعيين كرده بود نزول كرده، و از موفقيت هايى كه اجدادشان به دست آورده بودند بسيار عقب تر مانده بودند. براى اصلاح طلبان وضعيت طبيعى به معناى توسعه و تكامل دائمى جوامع اسلامى بود، و آنها رسيدن به چنين وضعيتى را با تأثير متقابل تعاليم اسلامى با انديشه هاى مناسب و اين جهانى زمان خود پيوند مى دادند. به اين ترتيب اين اولين اصلاح طلبان در صدد ايجاد ارتباط با انديشه هايى بر آمده بودند كه در اروپا ظهور مى كردند: خردگرايى،روادارى و رفتارمتناسب اخلاقى. اين نخستين اصلاح طلبان _ و در ميان آنها محمد عبدو و سيد جمال الدين افغانى _ در به راه انداختن بسيج توده اى كه سودايش را در سر داشتند چندان موفقيتى به دست نياوردند و همچنين در از ميان برداشتن عقب ماندگى هاى اجتماعى به توسط اجراى مطلوب ترى از رهنمودهاى دينى نيز ناكام ماندند. ليكن تأثير و نفوذ آنها بسيار نيرومند و ماندنى بود و در مسيرهايى گسترش يافت كه حتى خود آنها نيز تصورش را نمى كردند. تناقض گويى كه در اينجا وجود دارد به اين ترتيب است كه آن اصلاح طلبى خالى از تعصبى كه مورد حمايت آنها بود به بيداركردن گرايش هاى محافظه كارانه در ميان متفكرين اسلامى مساعدت نمود، كسانى كه با مستمسك قرار دادن احياى اصول دينى اصلاح طلبان، مصرانه خواستار بازگشت به «خلوص» اولين جوامع اسلامى بودند. اين گرايش محافظه كارانه كمترين علاقه اى به تعهد اصلاح طلبان در تعقيب انديشه هاى جديد از فلسفه روشنگرى اروپايى نداشت، و به جاى آن مدعى بود كه چنين انديشه هايى به سهم خود به بيگانگى و جدايى بيشتراز انديشه هاى اسلامى مى انجامند. به اين ترتيب مى توان گفت كه ماندگارترين تأثيرى كه موج اصلاح طلبى داشت ايجاد يك گرايش سنتى از يك طرف و ظهور بنيادگرايى حتى افراطى تر از طرف ديگر بود. هم سنت گرايان و هم بنيادگرايان افراطى به عمل گرايى سياسى كشيده شده و به اين نتيجه رسيدند كه دولت مدرن وسيله مناسبى براى آزادى مسلمان ها از تسلط بيگانگان و اسلاميزه كردن مجدد جامعه به از رهگذر احيا اصول نخستين اسلامى است. امروزه ما مى توانيم قدرت اين ايدئولوژى را مشاهده كنيم، اما اشتباه خواهد بود كه تصور شود روح اصلاح گرايان اوليه ديگر ناپديد شده است. تعداد زيادى از فضلا و محققين اسلامى خارج از كانون هاى توجه، به كندوكاو در باره خويشاوندى هايى كه ميان انديشه هاى اسلامى و ارزش هاى مدرن وجود دارد ادامه داده اند. آنهااز طريق بررسى هاى انتقادى تاريخ و الهيات، شيوه هايى را تشريح كرده اند كه مسلمان ها به كمك آنها در زمان و مكان هاى متفاوت سنت هاى خود را تغيير داده يا در حال تغيير آنها هستند. به اين ترتيب چالشى بسيار دقيق و متمركز نسبت به پافشارى كهن انديشى دينى در آثار انديشمندان برجسته اى مانند عبدالكريم سروش در ايران، عبدالمجيد شرفى در تونس، فضل الرحمان در پاكستان و محمود محمد طه در سودان سربرآورده است. در حالى كه آثار آنها با مقاومت سختى از طرف محافل محافظه كاران و بنيادگرايان مواجه شده است (كه ديدگاه هايشان به طور گسترده در مهم ترين رسانه هاى جهان اسلامى و غرب گزارش مى شود) اين اصلاح طلبان فعلى ـ و پرسش هايى كه برانگيخته اند ـ تأثير عميقى بر نسل در حال ظهور از روشنفكران مسلمان در سراسر جهان داشته اند. البته براى شنيدن صداهاى اصلاح طلبان ـ آن هم در ميانه هياهوى بلند كسانى كه براى مقاومت در برابر دشمن و بازگشت به سرچشمه هاى ناب اسلامى دعوت مى كنند به مقدارى تلاش نيازمنديم. با وجود اين بذرهاى يك موج جديد «اصلاحات» ريشه دوانيده و در انتظار شرايط بهتر براى رشد بيشتر به سر مى برد. تلاش اصلى اصلاح طلبان موج اول «بازگشايى درهاى اجتهاد» براى تطبيق نظام موروثى انديشه هاى اسلامى با شرايط جديد بود. اصلاح طلبان زمانه ما اين ملاك هاى سنتى را در معرض بررسى هاى دقيق قرار مى دهند و تلاش مى كنند كه اصول مركزى و اصلى اخلاق اسلامى را ازسازگارى هاى تاريخى جدا كنند كه محافظه كاران آنها را به عنوان چيزى مقدس حفظ كرده اند. انطباق اسلام با شرايط مدرن هدف نسل اول اصلاح طلبان بود. جانشين هاى امروزى آنها از طريق درافتادن جدى با گرايشهاى اصلى انديشه مدرن در جست وجوى درك بهترى در اين خصوص هستند كه چگونه اصول جهانشمول مى تواند از طريق سنت اسلامى بيان شود.
پى نوشت: عبدو فيلالى انصارى مدير مؤسسه تحقيقاتى بررسى فرهنگ هاى اسلامى در دانشگاه آقاخان كراچى است. Islamشs Reformist Tradition by Abdou Filali- Ansary Project Syndicate, July 2004
|
|
|
|
|