جمعه ۱۱ دى ۱۳۸۳ - ۱۸ ذيقعده ۱۴۲۵
Fri, Dec 31, 2004
كتاب و كتابخوانى
۳۰۱۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
چشم انداز
گزارش ويژه
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ورزشى
اوقات شرعى
ادبيات
ارتباطات
كتاب و كتابخوانى
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
ضميمه ۴
آرشيو
معرفى كتاب
داستان
معرفى كتاب
دايره المعارف بى نزاكتى يا چطور كفر مامان رو دربياوريم!
195969.jpg
ياسمن شكرگزار
لابد خيلى اين جمله رو شنيديد:« ادب از كه آموختى؟ از بى ادبان ». البته بعضى وقت ها بى ادبان يك كارهاى بامزه اى مى كنند كه ادب خودمون هم يادمون مى ره، ولى كلاً بايد اينجورى باشه كه وقتى مى بينيم كسى كار بدى مى كنه، يك كم نچ نچ كنيم و حسابى ادب ياد بگيريم (بعد هم بريم يك جاى ديگه و همون كار رو بكنيم!) جالب اينجاست كه اكثر آدمها وقتى بهشون مى گن اين كار رو بكن، نمى كنند و وقتى مى گن اين كار رو نكنيد، مى كنند. عجب سيستم پيچيده اى داريم! همين خود شما ، كلى از يك كتاب تعريف كنم اصلاً نمى ريد بخريد، تا بگم فلان كتاب (...) است، فردا مى ريد مى خريد. اما ربط اينا به داستان و كتاب و نويسنده چيه! نويسنده هايى هم كه به ما چيزى ياد مى دن، دو جورن. يا خيلى مستقيم مى گن كه چى خوبه و انجامش بديد (و شمام انجام نمى ديد) يا روش «معكوس» رو انتخاب مى كنند و مى گن فلان كار بد رو انجام بديد و شما واسه اينكه لجشون رو دربياريد، ديگه اون كار رو نمى كنيد، پس روش دوم گاهى خيلى مؤثرتره! اين هفته هم قراره همه يك جورايى بچه هاى مثبت ترى بشيد، براى همين من مى خوام«دايره المعارف بى نزاكتى يا چطور كفر مامان رو در بياوريم!» رو معرفى كنم. لابد داريد هورا مى كشيد!
* تا ديدى مامان دوربين فيلمبردارى رو آورده تا از كار قشنگى كه دارى مى كنى، فيلم بگيره، ديگه اون كارو نكن. بعد كه مامان دوربين رو گذاشت سر جاش، دوباره همون كار قشنگه رو بكن!
* مى دونى همه جازيستهاى موفق وقتى بچه بودن، موقع غذا خوردن مدام با قاشق مى زدن روى ظرفشون!
* جغجغه تو بنداز زمين و ببين مامان چند بار خم مى شه تا اونو برداره. اگر كم تر از بيست بار خم شد، جيغ بكش!
* ياد بگير كه در توالت را از تو قفل كنى و جيغ بزنى!
* وقتى برف مى آد، خيلى خوش مى گذره، مخصوصاً اگه يك تكه برف بندازى توى يقه مامان!
* هر حرفى رو كه مامان مى گه بى تربيتيه يادت بمونه تا بعداً ازش استفاده كنى.
* يك كارى كن مامان خل بشه! اگه امروز از چيزى خيلى خوشت مى آد، فردا بگو ازون متنفرى!
درسته كه شما دوران سنى يك تا پنج، شش سالگى تون رو گذرونديد، اما خوندن اين جمله ها كيف داره و كتاب، رفتارها و شلوغ بازى (به قول سهيل« كرم افشانى») بچه ها رو به طنز كشيده. رفتارهايى كه واقعاً كفر مامان ها رو در مياره!
نويسنده اين دائره المعارف،«آر. جى. فيچر»ه (كه نمى دونم چه دشمنى با مامان ها داشته!) كتاب ۵۶ صفحه است كه در قطع خشتى (كوچيك) روى كاغذ گراف چاپ شده كه قهوه اى كم رنگ و بامزه است. جلد عجيب و غريبش رو هم كه داريد مى بينيد، اى كاش يك كم به سليقه مخاطب كم سن و سال بيشتر توجه مى شد و مثلاً چهار تا گل و سنبل و بچه هم روش مى كشيدند يا لا اقل جاى رنگ سياه از رنگ ديگه اى استفاده مى كردند. كتاب به سبك كارهاى شل سيلورستاين تصويرگرى شده و طراح سعى كرده سادگى نقاشى هاى كودكانه رو توى كارش حفظ كنه، اما تصاوير، قدرت و ظرافت كارهاى شل رو نداره و خيلى سخته بعضى هاش رو تشخيص بديد كه چى هست! كتاب رو سولماز دريانيان تصويرسازى كرده و تبسم آتشين جان، مترجم اونه و نشر حوض نقره، به بازار كتاب فرستاده. در شناسنامه كتاب هم به اين ويژگى ها اشاره شده: ۱- كودكان _ روانشناسى ۲- آموزش و پرورش كودكان ۳- رفتار والدين ۴- كودكان، لطيفه، هجو و طنز. الآن پدر و مادرتون هم كلى مشتاق شدند اين كتاب رو بخرند (هزار تومن بايد بدند)
احتمالاً بعد از خريدن و خوندن كتاب يا روش» معكوس «تأثيرش رو مى گذاره و يك فرد مؤدب و منظم مى شيد و يا بابا و مامان، كتابتون رو طى يك مراسم باشكوه مى اندازند تو آتيش بخارى!
داستان
زيبا و هيولا
195972.jpg
به نقل ازكتاب گنجينه قصه هاى پريان
گردآورى : هيلدا باسول
مترجم و تصويرساز: منصوره كمرى
درروزگاران قديم ، مرد ثروتمندى با ۳ دخترش درخانه اى باشكوه زندگى مى كرد. پدر، دخترانش رو خيلى دوست داشت واز بچگى هرچه مى خواستند براشون فراهم مى كرد . ازاسباب بازى گرفته تا انواع جواهرات ولباس هاى گرون قيمت .دو دختر بزرگتر خيلى بدعادت شده بودند وديگه هيچ هديه اى اونها رو خوشحال وراضى نمى كرد ولى دختر كوچيكه كه «زيبا» صدايش مى كردند كاملاً با اون دوتاى ديگه فرق داشت، اون خيلى مهربون وخوش قلب بود وهيچ وقت از پدرش تقاضاى هديه اى نمى كرد، مرد ثروتمند هم، اون رو از همه دخترهايش بيشتر دوست داشت.
يك روز، پدر مجبور شد كه براى مدتى به مسافرت بره، بنابراين دخترانش رو صدا زد و ازاونها پرسيد كه براى هركدوم چه سوغاتى بياره، دختر بزرگتر با خوشحالى دستهايش رو به هم زد وگفت: «يك گردن بند مرواريد» دختر دومى هم پدرش رو درآغوش گرفت وگفت: مى دونى كه هميشه دلم يك دستبند طلا مى خواسته و بعد زيبا پدرش رو بوسيد وگفت: «من ازت مى خوام كه سالم به خونه برگردى.» دو دختر ديگه زدند زير خنده . پدر گفت: «ولى بالاخره بايد يك چيزى برات بيارم .» دختر كوچيكه جواب داد: «خب ، برام يك شاخه گل رز بيار.»همه چيز به خوبى وخوشى پيش مى رفت و موقع برگشت، پدر يك گردنبند مرواريد ويك دستبند طلا خريد وبعد با خودش فكر كرد بهتره گل رز رو از نزديكى هاى خونه بخره تا پژمرده نشه اما درراه، گرفتار طوفان شديدى شد وراهش رو گم كرد. بعد ازمدتى سرگردانى به دروازه يك قصر بسيار مجلل رسيد كه درختان بلند اونو احاطه كرده بودند. صدايى گفت: «بياتو! » مرد ثروتمند كسى رونديد ولى درباز بود پس داخل شد وبا تعجب متوجه ميز بزرگى شد كه روش انواع و اقسام غذاهاى رنگارنگ چيده شده بود. صدا دوباره گفت:« ازخودت پذيرايى كن. من دوست ندارم كسى من رو ببينه، ولى تو مى تونى تا هر وقت كه دلت خواست اينجا بمونى .» مرد ثروتمند با خودش فكر كرد : «چه سخاوتمند» واز اينكه شب رو دراين خونه باشكوه مى گذروند، خيلى خوشحال شد.
صبح روز بعد، هنگام رفتن، دوباره به دنبال صاحب خونه تا ازش تشكر كنه ولى كسى رو پيدا نكرد. پس به سمت خارج از قصر حركت كرد. هنوز به دروازه نرسيده بود كه باديدن باغى پراز گل هاى رز يادش اومد كه به دختر كوچكش چه قولى داده پس دستش رو دراز كرد ويك غنچه گل رز چيد تا با خودش ببره . درهمون موقع صداى غرش وحشتناكى درهوا پيچيد. مرد ثروتمند با وحشت سرش رو به طرف صدا برگردوند ودرست مقابلش، زشت ترين و وحشتناكترين مردى رو ديد كه تا حالا ديده بود. اين موجود عجيب وغول پيكر اندام يك مرد، اما صورت يك ديو ترسناك رو داشت . هيولا بادستهايش اون رو بلند كرد و فرياد زد: «چطور جرأت كردى ازمن دزدى كنى؟ من اين همه به تو لطف كردم، كافى نبود؟ تو رو براى هميشه اينجا زندانى مى كنم» مرد خواهش كرد كه ديو آزادش كنه و درعوض قول داد كه هر چه ديو خواست بهش بده. ديو با عصبانيت گفت: «اولين چيزى روكه وقتى به خونه رسيدى، چشمت بهش مى افته به من بده !»
پدر قبول كرد وگفت: «به شرط اينكه توهم گل رز رو بدى تا با خودم به خونه ببرم» و بعد به سمت خونه حركت كرد. درحالى كه به خودش مى گفت: «همه چيز درست ميشه . يكى از سگ ها به سمت من مى دوه واون رو به ديو خواهم داد.» ولى اشتباه مى كرد چون زيبا اولين كسى بود كه با ديدن پدرش باسرعت به سمت اون دويد تابغلش كنه. دو دختر ديگه گفتند: «گردنبند من رو آوردى؟ دستبند من رو كه يادت نرفته» . ولى زيبا فقط به خاطر گل رز قشنگش ذوق زده شده بود!
پدر بيچاره با خودش فكر كرد: «چقدر وحشتناك! چرا بايد عزيزترين دخترم رو به اون ديو بد تركيب بدم ؟» ولى چاره ديگه اى نبود. وقتى جريان رو براى زيبا تعريف كرد، زيبا گفت: «ديو، نمى تونه اون قدرها هم وحشتناك باشه. من حاضرم با تو بيام.» وقتى زيبا وپدرش به خونه ديو رسيدند، زيبا با ديدن ديو، خيلى ترسيد وبراى يك لحظه تصميم گرفت فرار كنه ولى همين كه صداى مهربون ديو رو شنيد نظرش عوض شد وبه پدرش گفت :« همه چيز مرتبه پدر، شما برگرديد خونه ». زيبا حالا همه چيز داشت. ديو براش زيباترين جواهرات ولباس ها رو از ساتن ويا ابريشم مى خريد. زيبا با اينكه خيلى از ديو مى ترسيد ولى دلش به حال موجود ترسناك تنها مى سوخت . يك روز ديو بهش يك آيينه اسرار آميز داد وگفت:« من نمى تونم بذارم تو برى ولى اگه احساس دلتنگى كردى به آيينه نگاه كن تا بتونى پدر وخواهرات رو ببينى ». ازاون به بعد زيبا هر روز درباغ گل رز مى نشست وبه آيينه خيره مى شد ولى يك روز با ديدن صحنه اى آيينه رو به زمين انداخت و پيش ديو اومد وگفت:« خواهش مى كنم بگذار من برم. توى آيينه ديدم كه پدرم مريضه.» ديو گفت« خيلى خب. ولى قول بده همين كه حالش بهتر شد پيش من برمى گردى، چون من بدون تو نمى توانم زندگى كنم. » زيبا به سمت خونه حركت كرد وهمين كه پدرش اون رو ديد حالش بهتر شد وبهش التماس كرد كه ديگه تركش نكنه. زيبا اون قدر پيش خانواده اش خوشحال بود كه يادش رفت چه قولى به ديو داده . هفته ها گذشت وهيچ كس درمورد ديو حرفى نزد.
تا اينكه يك روز ، زيبا آيينه رو برداشت وبه اون نگاه كرد وبا ناراحتى ديو رو ديد كه روى زمين افتاده و صورتش از اشك خيس شده . وقتى جريان رو براى خواهراش تعريف كرد ، اونها مسخره اش كردند و گفتند:«كسى به يك ديو بدتركيب اهميت نمى ده .» ولى زيبا گفت: «من! من خيلى اهميت مى دم، ديو با من خيلى مهربون بود، تازه، بهش قول دادم» وبا ناراحتى به سمت خونه ديو حركت كرد. وقتى به اونجا رسيد. همانطور كه درآيينه ديده بود ديو رو ضعيف ودرحال مرگ پيدا كرد . ظاهراً دير شده بود... زيبا درحالى كه گريه

|   صفحه اول   |   سياسى   |   چشم انداز   |   گزارش ويژه   |   ويژه ۱   |   ويژه ۲   |   ويژه ۳   | 
|   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   ورزشى   |   اوقات شرعى   |   ادبيات   | 
|   ارتباطات   |   كتاب و كتابخوانى   |   ضميمه ۱   |   ضميمه ۲   |   ضميمه ۳   |   ضميمه ۴   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |