نمى دونم چرا هر چى كار با حاله بزرگترها بهش مى گن شيطونى و خرابكارى، بعد هم جلوشو مى گيرن و نمى ذارن استعداد بچه شكوفه بزنه. آخه اينجور كارها كلى استعداد مى خواد و از هر كسى برنمياد، واسه همينه كه رفيقم چنگيز، اسمشو گذاشته: «هنر اصيل كرم افشانى»!
خود چنگيز از پيشكسوتان اين هنر اصيله و كلى حاليشه، مثلاً هفته پيش به جاى آب دندون مصنوعى هاى بابابزرگش، چسب قطره اى ريخته تو ليوان؛ عجب مخيه اين پسر! آخر شبى تمام خونواده جمع شدن و زور زدن تا دندونا از دهن بابابزرگه دراومده! يه وقت فكر نكنين بدآموزيه ها، اين قضيه كلى نتايج اخلاقى با حالم داره كه آدم فقط توى قصه ها مى خونه مثلاً اين كه اتحاد، چقدر چيز باحاليه و اگه اهل خونه با هم متحد نبودن دندونا در نميومد و از اين حرفا. تازه چنگيز مى گه دندونا انقده محكم چسبيده بودن كه وقتى مى كشيدن بابابزرگش عين جوراب پشت و رو شده (خدايى اين يكيو خالى مى بنده!)
درسته كه من ـ نگفتم كه سهيل باشم؟ ـ تو اين هنر به پاى چنگيز نمى رسم و هنوز شاگردى بيش نيستم اما استعدادم حرف نداره! همين چند روز پيش به مجيد كوچول، پسر همسايه مون گفتم بياد «مجرى بازى» اون گفت: «آخه چه جورى برم تو تلويزيون؟» منم گفتم: «كارى نداره، يه جعبه مى خوايم كه مثل تلويزيون، جلوش شيشه داشته باشه.» توضيح من خيلى كار درست بود اما نمى دونم چرا وقتى مجيد كوچول رو فشار مى دادم تو سوراخ ماشين لباسشويى هنوز مقاومت مى كرد. خدايى باحال ترين برنامه تلويزيونى بود كه تا حالا ديدم، باهاش زندگى كردم! نيم ساعت تموم مجيد كوچول اون تو مى چرخيد و تلق و تولوق مى كرد. من پيشنهاد مى كنم واسه اين كه برنامه هاى تلويزيون رو بشه ديد بعضى از اين مجرى ها رو هم بندازن تو ماشين لباسشويى. اينجورى يه كم تر و تميزم مى شن!
يكى از مراحل مهم «هنر كرم افشانى» افشاندن كرم به خواهر و برادر كوچيكتره، اما اين سارا خيلى بچه ننه است و مدام خودشو مى چسبونه به ماما ن اينا، بعدشم زود مى ره چقلى مى كنه و خلاصه كرم افشاندن بهش، خيلى سخته. يه روز چنگيز كه نگران پيشرفتم بود و مى ترسيد نتونم اين مرحله رو بگذرونم گفت: «يه چيز باحال دارم كه راست كارته.» بعد يه جعبه درآورد كه دايى اش از تايلند آورده بود. جعبه پر از سوسك هاى شكلاتى بود، شكلات شكل سوسك! خدايى اين تايلندى ها آخرشن! فكرشوكن سارا يه سوسك تو جامدادى اش ببينه چه انفجار اتمى مى شه؟
طرف هاى عصر، من عين فرشته هاى بى گناه نشسته بودم پشت كامپيوتر و مثلاً حواسم نبوداما زير چشمى سارا رو مى پاييدم كه داشت مشقاشو مى نوشت. سارا وقتى مشقاش تموم مى شه كنارشون، گل و بلبل و از اين جلف بازى ها مى كشه؛ اون وقته كه مى ره سراغ جامدادى اش... اما انگارمعلمشون گفته بود كل كتاب درسيو بنويسن، تموم نمى شد كه! بعد از نيم ساعت بالاخره سرشو از رو دفتر مشقش برداشت و يه كش و قوسى به خودش داد و رفت طرف جامدادى... الآن بود كه يه جيغ كار درست ول بده!
«نازى، سوسك شكلاتى! خواهر چنگيز، دو سه تا از اينا بهم داده!» سارا خيلى آروم اينو گفت و بعد شكلات رو انداخت گوشه لپش: «م م م... توش فندقم داره، چه قرچ قرچى مى كنه، ... چيه، نيگاه مى كنى؟» من كه آب از لب و لوچه ام راه افتاده بود صدام درنميومد! سارا دفتر و كتابش رو برداشت و همونجور كه از اتاق بيرون مى رفت گفت:
«مى خواستى منو بترسونى؟ فردا بعد از مدرسه مى بينيم كى مى ترسه.» اين يه اعلان جنگ درست و حسابى بود! درسته كه دخترها استعداد كرم افشانى ندارن اما خدايى لحن سارا يه كم منوترسوند، احتياج به راهنمايى هاى استاد داشتم. فردا تو مدرسه، چنگيز دلداريم داد: «نترس، كرم افشانى يه هنر كاملاً مردونه است، سارا عرضه شو نداره. فقط رفتى خونه مواظب باش واست تله نذاشته باشه»
از مدرسه كه رسيديم خونه حرف چنگيز تو گوشم صدا مى كرد: «مواظب باش!» همون اول كار ديدم لاى در، يه جور مشكوكى بازه... حتماً دختره لوس يه سطل آب گذاشته بود بالاى در كه تا من باز مى كنم بيفته رو سرم! يه دورخيز كردم و خودمو انداختم تو... با كله رفتم توى جاكفشى و سه طبقه كفش ريخت روسرم (اون صندل هاى مامان كه هر كدومش سه كيلو و نيم پاشنه داره هم جزوشون بود). دو سه دقيقه جوجو و ستاره دور سرم چرخيد تا حالم جا اومد و از جام بلند شدم و رفتم طرف اتاقم، با احتياط لاى درو باز كردم، اينجا هم خبرى نبود. اما چرا، يه جعبه كادويى خيلى خوشگل رو ميزم گذاشته بودن! دويدم كه بازش كنم اما دوباره صداى چنگيز تو سرم پيچيد: «مواظب باش، تله است!» حتماً توش از اون كله هاست كه تا در جعبه رو باز مى كنى با فنر مى پره بيرون و يه سكته با حال مى زنى! جعبه رو سرپايينى گرفتم و آروم درشو باز كردم، يه چيزى از توش سر خورد و افتاد روى زمين، تازه يادم افتاد كه يه ماهه گير داده بودم مامان واسم از اون ليوان خوشگلا بخره كه روش عكس «وينى خرسه» داره. خيلى باحالن فقط حيف كه زود مى شكنن و دويست و پونزده تيكه مى شن!
شكمم بدجور قار و قور مى كرد. رفتم تو آشپزخونه. مامان مثل هميشه غذامو گذاشته بود روى ميز و روش در قابلمه گذاشته بود كه سرد نشه، در قابلمه رو كه برداشتم يه جيغ گوله شد توى گلوم اما سريع فهميدم قضيه چيه و نذاشتم از دهنم بپره بيرون! يه سوسك شكلاتى روى پلوم بود! ساراى بى استعداد آنقدر هنر نداشت كه يه كار تازه بكنه، بى خودى آنقدر بزرگش كرده بودم، سوسكه شكلاتى رو انداختم تو دهنم، همونطور كه تيكه هاى سفتش كه احتمالاً فندق بود زير دندونام قرچ و قورچ مى كرد ديدم سارا دم در آشپزخونه وايساده و هاج و واج نيگام مى كنه: «س...س...سهيل ... ت... تو... يه س... سوسك زنده.... واقعاً...» بعد تالاپى افتاد روى زمين و غش كرد.
اه! گفتم شاخك سوسك شكلاتى كه نبايد تكون تكون بخوره ها! اما در عوض، ديدن قيافه سارا تون اون حالت و غش كردنش خيلى حال داد.
بالاخره كرمم رو بهش افشانده بودم! استاد چنگيز بهم افتخار مى كرد، تازه مزه شم اونقدرها كه خيال مى كنين بد نبود، تو مايه هاى چيپس گوجه فلفلى و ميگو بود، باورتون نمى شه شما هم يكى شو امتحان كنين!