شنبه ۱۲ دى ۱۳۸۳ - ۱۹ ذيقعده ۱۴۲۵
Sat, Jan 1, 2005
ويژه ۳
۳۰۱۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
آرشيو
گزارش زنان
گفت و گو با دكتر حميده چوبك، باستان شناس
گزارش زنان
تورقى در جوايز ادبى و حضور زنان ـ ۵
شهامتى كه هيچ زن داستانى نداشت
حسين فدوى
قرارمان را گذاشتيم كه برويم سر وقت «چه كسى باور مى كند رستم» روح انگيز شريفيان. روح انگيز شريفيان كه اثرش همراه با دوا اثر ديگر از نويسندگان زن فريبا وفى با ترلان و سنج و صنوبر (مهناز كريمى ) و همراه با سه اثر از نويسندگان مرد به مرحله ماقبل نهايى دومين جايزه ادبى اصفهان راه پيدا كرد كه در انتها سنج و صنوبر به عنوان بهترين رمان اين جايزه ادبى انتخاب شد.راستى ، چندروز اخير خبر جديدى خوانديم و شنيديم كه بد نيست شما هم آن را بخوانيد:قرار است تشكلى تحت عنوان «انجمن مطالعاتى آثار داستانى متفاوت (واو)» اولين جايزه بهترين «رمان و مجموعه داستان متفاوت» ويژه كتابهاى منتشر شده در سال ۱۳۸۲ را در اسفندماه امسال اهدا كند. يكى از اهداف اين انجمن مطالعاتى كه متشكل از گروهى از جوانان فعال در عرصه ادبيات داستانى و نقد ادبى كشور است، ترغيب جوانان به خواندن آثار متفاوت كه گاه سخت خوانند و همچنين جلب توجه آنان به حوزه هاى كمتر شناخته شده و درعين حال جذاب ادبيات داستانى است. در ضمن دبير اين دفتر مطالعاتى يك زن است ! حال دوباره برويم سر قرارمان.

روح انگيز شريفيان:
متولد ۱۳۲۰ در تهران است. ولى در حال حاضر در لندن زندگى مى كند. او روانشناس تعليم و تربيت است و سه كتاب آموزشى با عنوانهاى «مامان من تو را دوست ندارم» ، «آخ آخ باز دعوا كردى» و «اخمهايت را باز كن دلم گرفت» را تحرير كرده است . او يك مجموعه داستان هم با عنوان دستهاى بسته (۱۹۲۰ )دارد. همچنين قرار است مجموعه داستان ديگرى را به دست چاپ بسپرد كه هنوز نامى براى آن تعيين نكرده ! او هفت سال را صرف نگارش «چه كسى باور مى كند رستم» اش كرده است.
چه كسى باور مى كند رستم
اين رمان هم همانند داستانهايى كه نويسندگان ايرانى مقيم خارج از كشور مى نويسند دغدغه آدمهايى است كه به «گذشتگان گره خورده اند» . گذشته اى كه خاطره شده و خاطره اى كه گذشته است و مى بايست فراموش شود. اما حسرت مى شود. حسرتى كه دستمايه شده و در آن داستان كودكى ها و كودكى آدمها، عشق ها و روابط آدمهاى در حال تغيير روايت مى شود. «چه كسى باور مى كند رستم» داستان زنى است كه در سفرى به خارج از كشور و به همراه شوهرش در انزواى خويش به مرور خاطرات گذشته و روابط دوستان و خويشان مى پردازد و به كشف تازه اى از عشق پنهان شده در خود مى رسد.
روايت اول شخصى كه هر از گاه مخاطبى رستم مى يابد و تبديل به تو خطابى مى گردد، نظرگاه داستان را مى سازد و شخصيت هايى كه پيش از بيان هر ماجرايى به طور مستقيم توسط راوى معرفى شده و توضيحاتى در موردشان داده مى شود، آدمهاى داستان مى شوند.نيمه اول داستان كاملاً زنانه و در برخى صفحات آنقدر ساده است كه مى تواند حوصله خواننده جدى را سر ببرد اما هرچه پيش مى رود قوت وقدرت بيشترى مى يابد و جدى تر مى شود.
يكى از نكات مثبت رمان كه مى توان به آن اشاره نمود ، پرسوناژهاى باور پذير و ملموس آن هستند. آدمهايى كه مى شناسيم وباورشان داريم، آدمهايى كه رفتارشان احساس برانگيز مى شود و آنها را در ذهن مان ماندگار مى كند. مثل ننه بزرگ ، ننه ددرى ، خانم خانم و يا پاپا يعنى همان پدر بزرگ راوى.
داستان نثر ساده و زبانى پخته دارد ، به گونه اى كه مى توان بى هيچ مشكلى آن را خواند و از آن لذت برد.
اما نكته قابل توجه ، جسارت روح انگيز شريفيان است در نوشتن اين رمان، چرا كه زن داستان او زنى است كه تاكنون شهامت انجام عمل اش را هيچ شخصيت زن داستان ايرانى نداشته است.او دست به يك «بازى ممنوعه» مى زند، بازى كه «غير عادى بودن اش» به ياد مى ماند، شايد به خاطر آن است كه او «وابسته است به آزادى اش» . اما رستم مخاطب راوى، كسى است كه مى خواهد در پس زمينه داستان بماند همانطور كه در بك گراند عنوان روى جلد هم هست و قرار است محور ماجرا هم باشد يا عامل حركت داستان شود و مفهوم و مضمون داستان را شكل دهد.كسى كه اسطوره مى شود، اسطوره اى كه فراموش مى شود و مورد بى توجهى قرار مى گيرد حتى توسط راوى كه كودكى اش با آن آميخته و احساسش به آن گره خورده است. اما چيزى كه در كليت داستان به چشم مى خورد، حضور مردهايى است كه «مى توانند به طور غيرباورى ، زنى را منهدم كنند بدون آنكه زن هرگز به عمق فاجعه اى كه در آن به سر مى برد آگاه مى شود» . اين رمان با وجود صداى متعادل و برابر آدمهايش وحضور يكدست بدى ها و خوبى هاى آنها، دربحث جنسيتى ، كفه بدى مردهاى آن سنگين تر است، به عبارتى به جز «غلام خان» كه رابطه اى عاشقانه با «خاله ماه» دارد و «پاپا» كه عاشق «خانم خانم» است و چند ماه پس از مرگ اش از فراق او مى ميرد ، ديگر مردهاى داستان يعنى جهان، همسر فاخته ، چك و حتى شوهر خاله پرى ، مردهايى هستندكه باعث جدايى و تنهايى زنهايشان مى شوند.
سنج و صنوبر مهناز كريمى
مهناز كريمى نويسنده ۵۳ ساله اى است كه بازنشسته سازمان حفاظت محيط زيست است. او در حال حاضر در شهر شيراز طراح فضاى سبز است. كريمى در كاشان به دنيا آمده و نوجوانى اش را نيز در اين شهر گذرانده ولى جوانى اش را در تهران بوده و به خبرنگارى گذرانده است و بعد هم به بوشهر رفته و سال ۶۹ «رقصى چنين» را در انتشارات شروه به چاپ رسانده.
«سنج و صنوبر» آخرين اثر اين نويسنده است كه سال ۸۲ توسط نشر ققنوس منتشر گرديده است . «سنج و صنوبر» داستان زنى است ايرانى مقيم خارج از كشور كه بعد از تزريق خون يك كودك سياه پوست او رابه فرزندى قبول مى كند و پس از آن تصميم مى گيرد خانواده اى واقعى براى او بسازد، خانواده اى كه در آن «مرد» نيز باشد. او كه هيچ گاه ازدواج نكرده به ايران مى آيد تا عشق دوران كودكى اش را بازيابد و با خود ببرد. در آنجا است كه به مرور خاطرات خود و نزديكانش مى پردازد و با گذشته آنها آشنا مى شود؛ گذشته آدمهايى كه هر كدام گوشه اى از زندگى اش را ساخته اند و جزيى از زندگى اش بوده اند. در نگاه اول به اين رمان مى توان چنين برداشت كرد كه نويسنده اثر تجربه اقامت در خارج از كشور را داشته چرا كه اثر فضايى شبيه به رمانهاى نويسندگان مهاجر را دارد اما در واقعيت اين طور نيست و اين تنها حكايت از قدرت و توانايى نويسنده رمان دارد. در يك نگاه كلى مى توان گفت آغاز رمان كاملاً حرفه اى و شايد فاكنرى است به گونه اى كه به نظر مى آيد با يك رمان خوب خارجى ترجمه اى روبرويم اما زياد طول نمى كشد كه دچار سستى و اطناب مى شود. اطنابى كه ناشى از تشتت موضوعات و تعدد شخصيت هاست و اتفاقاتى كه مى تواند ناديده گرفته شود يعنى رمان با وجود راوى ها و روايت هايى زيبا فاقد انسجام و وحدت موضوعى به نظر مى آيد. كتاب پر از آدمهايى است كه هر كدام براى خود به اندازه يك داستان يا حتى رمان ماجرا دارند جان، آفاق، دايى اسد، دايه ... اما نويسنده خواسته همه آنها را در كنار هم بياورد و به همه آنها با هم بپردازد تا هر كدام نقش خود را بازى كنند و حكايت خود را داشته باشند. شايد بى هيچ اغراقى بتوان گفت كه مهناز كريمى مى توانست از اين رمان چند رمان خوب ديگر درآورد. آشنايى نويسنده با شخصيت هايش، ساختن صحنه ها و فضاهاى كاملاً زيبا، ايجاد موقعيت هاى داستانى، روايت هايى كه هر كدام راوى جداگانه دارد و ساختن زبانى بومى، همه و همه از ويژگى هاى ممتاز اين رمان به حساب مى آيد. تقريباً تمام داستانها و روايت ها از زبان يك يا چند شخصيت پنج راوى تعريف مى شود، به گونه اى كه هر كدام يك داستان يا قسمتى از يك داستان را تعريف مى كنند و جنبه هاى متفاوتى از آن را بيان مى نمايند به طورى كه تعريف يك موقعيت از زبان چند شخصيت، توصيفات و ديدگاههاى متفاوتى به موضوع مى دهد. به طور مثال «جان» روايت و نظرگاه خود را از موضوع دارد و «آفاق» ديدگاه و توصيف خود را، اين امر علاوه بر زيبايى و جذابيت روايت، اين مفهوم را تداعى مى كند كه آدمها هر كدام تفسيرها، ادراكها، توهم ها و اعتقادهاى خود را دارند و تنها ناظر بخشى، آن هم بخشى ناقص از حقيقت بازگشت به گذشته، روايت مكتوب، ناديده گرفتن ترتيب و توالى رويدادها و نيز استفاده از زبان بومى و محلى براى ساختن فضايى خاص در كنار استفاده از اسامى فضاساز، از تكنيك هايى است كه در اين رمان به چشم مى خورد. در پايان مى توان به رويكرد اجتماعى و تاريخى اثر و نيز كالبدشكافى و درونگرى آدمها و نقد رفتارها و زير ساخت هاى آن اشاره نمود.
گفت و گو با دكتر حميده چوبك، باستان شناس
جنس دوم را
خودمان ساختيم
آرزو شهبازى
196107.jpg
زنان، نگهبان آتش در حال خاموشى

پيكره ايزد بانو مادر، دركنار آب، مار، خورشيد و ماه، برسفالينه چند هزار ساله سيلك ، نخستين جلوه اسطوره درسرزمينى است كه زنانش نگاهبانان آتش، سازنده ظروف سفالين وگاه جنگجويانى شجاع بوده اند.
آنها كه درجست وجوى حقيقت خود ونياكانشان ، خاك جاودانه تاريخ را مى كاوند، زنانى را ديده اند برخطوط كتيبه ها، كه رياست برخى گروههاى كارگرى تخت جمشيد را به عهده داشته اند. آنها كه چون صاحب فرزندى مى شدند، دستمزدهاى خاصى مانند اسب وشتر دريافت مى كردند. تاريخ از ياد رفته سرزمين ما ديرى است نگاه شرقى خود را كه نگاهى است طالب بازگشت به مبدأ بى زمان وبازگشت به سابقه وراه و روش گذشتگان، از دست داده . گذشتگانى كه آثار بى تكلفشان درنهايت ساده انديشى گريزى است برواقعيت واين خود پايدارترين دليل است برجاودانگيشان وزنان دراين جاودانگى ودراين تلاش براى تداوم بقا، نگاهبانان همان آتشى بوده اند كه امروز رو به خاموشى است. اما هنوز هم هستند زنانى كه تاريخ ازياد رفته مادرانشان را چون ميراثى گرانقدر، درآغوش مهربانيشان مى فشارند، چرا كه باور دارند ، سنت ظرفى نيست كه برسرطاقچه اى به آن مباهات كنند. چيزى است كه تكرارش موجب توانايى وقدرت است. درآن زمان كه از هليل رود تاجازموريان، گستره اى بيش از صدها هكتار، مورد تجاوز وتخريب قرارگرفت وسودجويان شبانه ، بسيارى از كهنترين نشانه هاى تمدن گذشتگانمان را از ياد بردند. او با قدرتى زاييده همين تكرار، درمقابل نسل كشى ايستاده بود.
اين اولين تصويرى بود كه من ازدكتر حميده چوبك، سرپرست كاوشهاى نجات جيرفت و شهر دقيانوس، درذهن داشتم.
اما آنچه مرا به گفت وگو با اين زن باستان شناس ترغيب مى كرد، شايد سوابق پژوهشى او در كاوشهاى رى باستان، تپه حصار، قلعه پرتغاليهاى جزيره هرمز، دره شهر ايلام و ... با همه وسعتش نبود؛ او را مدتى بعد درحال كاوش دژحسن صباح بربلنداى الموت نيز ديده بودم. چيزى كه جداى از همه اين كاوشها مرا به گفت و گو با او دعوت مى كرد، شوق نگريستن به زندگى زنى بود كه درسرگشتگى بيابان ها به آرامش مى رسيد. گفت وگوى كوتاه ما نه بر بلنداى تاريخ و فرهنگ الموت، بلكه در ازدحام وتنش شهرى صورت گرفت كه ساعتى بعد ازآن مى گريخت. و نيمى ازاين گفت و گو تلاش براى عبور ازمرز اين اعتقادش بودكه : «مگر مردها نشريه اى جدا دارند كه زنها داشته باشند، چرا بايد اين همه با تأكيد برزنان آنها را از مردها جدا كنيم؟»
ومن در او زنى را مى ديدم كه تمايلش به ايجاد تغيير درشرايط محيطى را نه درنگاه فمينيستى راديكال واعلام جنگ عليه مردان، بلكه با همان اقتدارى پاسخ مى دهد كه مادرانش داشته اند. نگاهبان آتش روبه خاموشى : اين تصوير تازه او درذهن من بود.

> خانم چوبك ، آيا تلاش ميراث فرهنگى براى توجه به گذشته به قصد آن صورت مى گيرد كه ما به آن گذشته ها بازگرديم ؟ آيا چنين امرى ممكن است واگر هست ، مسأله سيرتحول وحضور ما درجهان پر از غوغاى ترقى امروز، چگونه بايد مورد توجه قرارگيرد؟
- آنچه ما بايد از ميراث گذشتگان تقويت كنيم، ارزش هايى است كه موجب رشد و بالندگى آنها بوده. بايد به بازيابى واحياى عواملى بپردازيم كه جامعه آنها را به خودبسندگى سوق مى داده. آنچه موجب بقا وتوسعه سرزمينمان بوده وامروزه فراموش شده .
ما اين ارزش ها وآن سرزمين بدون وابستگى را ازدست داده ايم وتا شناخت سرزمين نباشد، فرهنگ وتوسعه معنى پيدا نمى كند. آن ارزش ها مى تواند پاسخگوى نياز مردم كنونى هم باشد.
>اما آنچه ازميراث فرهنگى درذهن مردم جا گرفته ، تلاش گروهى معدود به منظور كاوش و جمع آورى اشياى گذشتگان براى موزه هاست . مردم هنوز نسبت به اين پژوهش ها بى اعتنا هستند، چرا كه ارتباط بين آن آثار و مردمى كه امروزه زندگى مى كنند، گسيخته شده. ميراث فرهنگى چطور مى تواند نقش واقعى خودش را درزندگى مردم ايفا كند؟ 
ميراث فرهنگى شامل ۳ بخش است: زمينى كه واقعه درآن روى داده؛ زمان وهمچنين مردمى كه شكل دهنده آن گذشته هستند. ما بايد همه اين ۳ بخش وتأثير آن را در جامعه محدود گذشته بشناسيم. مثلاً در همين دره الموت زمانى مردمى مى زيسته اند كه بدون هيچ ارتباطى با خارج، نيازهاى خودشان را رفع مى كردند. آنها پارچه بافى داشتند، گندم مى كاشتند وحتى سوختشان را ازمنابع سوختى درون سرزمينشان تأمين مى كردند. اما امروزه به اسم كمك به اين مردم به آنها كيسه هاى گندم مى دهند وتوان تاريخى آنها را مى گيرند. شناخت سرزمين وهر چه درآن هست، مى تواند پاسخگوى مردم امروز باشد. ما الآن بايد ابزار بافندگى آن مردم را از زباله دانى ها پيدا كنيم وبه جاى آن گليم هاى زيبا، توليد فرش هاى ماشينى با همه مشكلات خود روبه افزايش است.
ما بايد دركنار آثار مادى، به جنبه هاى معنوى اين ميراث هم توجه كنيم .جنبه معنوى اين قلعه مى گويد: اينجا سرزمينى است كه درحدود ۱۷۵ سال پيش پناهگاه فرهنگ و سنت مردمى بوده كه با حداقل امكانات درمقابل قدرتهاى بزرگ ايستاده اند. ما پاسخ همه نيازهاى مردم كنونى را دراين سرزمين مى توانيم پيدا كنيم، چرا كه ميراث فرهنگى تنها گنجينه ماندگار مادى نيست.
> شايد مشكل ما از زمانى آغاز شدكه دربرخورد با فرهنگ وتمدن غرب، آن فرهنگ را به طور مطلق پذيرفتيم و از آن زمان به گذشته خودمان به عنوان گذشته اى پر از عقب ماندگى نگاه كرديم. بعد براى آنكه از اين توسعه عقب نمانيم، با سرعت هر چه را كه داشتيم، ازبيخ و بن كنديم. مثلاً تمام ساختمان هاى كهنه را خراب كرديم تا ساختمان هاى جديد بسازيم ؛ اما غربى ها ساختمان هاى جديد ساختند ، بدون آنكه ساختمان هاى باارزش را خراب كنند. آيا فرهنگ غرب به جاى اين همه از هم گسيختگى ، نمى توانست رسالت معنوى ديگرى براى ما داشته باشد؟
من هميشه گفته ام كاش ما مى توانستيم نگاه غربى ها را به سرزمينمان داشته باشيم. آنها هرگز ارزش هايشان را از بين نمى برند وحاضرند به خاطر سرزمينشان هركارى بكنند. اما مسؤولين ما به جاى شناخت سرزمين وحل مشكلات آن از درون، همه چيز را وارداتى كرده اند.
مثلاً درهمين روستاى گازرخان كه براثر زلزله ، بسيارى از خانه هاى با بافت سنتى تخريب شده، اينها به جاى مطالعه درشيوه خانه سازى گذشته،صورت مسأله را پاك كردند وبا وجود صحبت هايى كه ما با بنياد مسكن براى جلوگيرى ازتخريب خانه هاى با ارزش داشتيم، خود مردم به خاطر دريافت وام، بهترين خانه ها را ازبين بردند. ما اينجا خانه هاى گلى را داريم كه تنها با سبك كردن سقف و كلاف كشى مناسب دربرابر زلزله مقاومت كرده اند؛ ولى ما سرزمينمان را با همه اين تواناييها و زيباييها كه مى تواند موجب جذب گردشگر بشود ، نشناخته ايم.
> خود شما احساس مى كنيد چقدر قادر بوده ايد ازطريق باستان شناسى، هويت گم شده ايرانى بودن را به اين سرزمين باز گردانيد؟
من همواره خواسته ام با روشهاى علمى ثابت كنم يك ايرانى بدون آنكه بخواهد زير نفوذ غرب باشد، مى تواند تمامى كارهايش را براساس موازين علمى انجام بدهد. اما متأسفانه آنكه دارد ازتمام تواناييهاى اين سرزمين استفاده مى كند، غرب است. من هميشه سعى كرده ام با شناخت سرزمينم، وظيفه خود را دربهره مندى ازتواناييهاى اين خاك ايفا كنم وبا حضور درزمينه هاى باستان شناسى، ازغارت اموالى كه موجب سرازير شدن منافع به دنياى سلطه گر غرب مى شود، جلوگيرى كنم.
> ازآنجا كه زندگى شما همواره به نوعى جست و جو درريشه هاى هويت ملى و فرهنگى ما بوده، درزندگى شخصى چقدر به اين سنت ها پايبند هستيد؟
زندگى من آميخته با آداب، رسوم وسنت هاست، حتى رسومى كه امروزه مردم به آنها به ديد خرافات نگاه كنند، درزندگى من جاى ويژه اى دارد. من پايبندى به اين ارزش ها را نمى توانم ازدست بدهم وشايد اين احترام بدان خاطر است كه سابقه فرهنگ وتمدنم را مى شناسم وعاشق اين سرزمين هستم. به قول استاد گرانقدر، دكتر نگهبان، كه نيمى ازدانشم را مديون ايشان هستم، حفظ مواريث فرهنگى، آرزوى هر ايرانى است . اين ارتباط واين عشق ، همواره درمن بوده وهست.
> اين تمايل براى شناخت سرزمين وبه طور كلى، گرايش به باستان شناسى دركجاى زندگى شما شكل گرفت؟
من هيچ وقت كاركردن درمحيط بسته را دوست نداشتم. براى همين ،  دنبال رشته اى بودم كه به اين نياز روحى پاسخ بدهد. حتى گاهى به اين فكر مى افتادم كه رشته كشاورزى را به خاطر ارتباطش با خاك وطبيعت انتخاب كنم. درنهايت، وقتى اولين بار دركلاسهاى استادم خانم دانشور، با تاريخ هنر ومعمارى ايران آشنا شدم، باستان شناسى را انتخاب كردم، چرا كه نگاهى به هنر، زندگى ومعمارى مردم به شمار مى آمد. من هميشه از اين جست وجو لذت برده ام اين كار به من زندگى وحيات مى دهد. درست مثل حل كردن يك جدول كه همواره به آن علاقه مند بوده ام.
196110.jpg
> دراين دوران، جنسيت چه تأثير مثبت يا منفى دركار شما داشت؟
جامعه ما همواره احترامى خاص براى زنها قايل بوده واين احترام درشرايطى كه يك زن تصميم مى گيرد كارى بزرگ انجام بدهد، دو برابر مى شود. من دربسيارى مناطق مجبور بودم ازخانه هاى مردم عكس بگيرم. گاه حتى با آنها سريك سفره مى نشستم؛ درصورتى كه اگر مرد بودم، قطعاً آنها به اين راحتى با من ارتباط برقرار نمى كردند. من هرگز به عنوان يك زن مشكلى دركارم احساس نكرده ام.
> درجريان تخريب گسترده آثار فرهنگى جيرفت، شما جزو اولين كسانى بوديد كه به منطقه اعزام شديد. حتى درآن شرايط دشوار هم زن بودن مى توانست نقطه قوتى دركارتان باشد؟
بله. وشايد اين مسأله يكى ازدلايل موفقيت من درجيرفت بود. چرا كه به عنوان يك عامل روانى واحساس باعث مى شد مردم با من همكارى كنند. به نظر من زنها بارعايت ضوابط اجتماعى محيط وتكيه برتواناييها يشان ازعهده هركارى بر مى آيند. اما خودشان همواره كوتاهى كرده اند؛ همواره خواسته اند به آنها به عنوان جنس دوم نگاه شود، درحالى كه مردها هرگز نگاه جنسيتى به خود نداشته اند.
> يكى از مباحثى كه بعدازجريان جيرفت مورد توجه مسؤولين ميراث فرهنگى قرارگرفت، لزوم تشكيل كنوانسيون بين المللى مبنى بر جلوگيرى ازورود آثار فرهنگى وخريد وفروش آنها دركشور ها بود. ميراث فرهنگى از آن زمان تاكنون چه تلاشى دراين زمينه انجام داده؟
اين بحث هنوز هم مطرح است. ولى من فكر مى كنم ما بيش از آنكه به فكر بازگرداندن آثار باشيم بايد جلوى غارت ها را بگيريم ، چرا كه مسأله اساسى دراين غارت ها تنها خروج چند شىء از كشور نيست، بلكه ازدست دادن اطلاعات و داده هاى فرهنگى وهمچنين ثبت چهره اى ناهنجار از اوضاع اجتماعى ايران درتاريخ اين كشور است. درواقع خروج اين آثار ، صدمات امنيتى و اخلاقى به بار مى آورد، كه گاه حتى با برگشت آنها نيز جبران پذير نخواهد بود.
دراين زمينه لزوم آموزش همگانى وشناخت را نبايد ناديده گرفت. مثلاً اگر ميراث فرهنگى با اهداى يك ويترين نمادين از فرهنگ گذشته، اين سابقه فرهنگى را به مسؤولين آموزش دهد وآنها به اين باور برسند كه تاريخ ۱۰ هزار ساله ما دردست آنهاست، شايد درحفظ ميراث فرهنگى بيش از اين جديت به خرج بدهند.
> نقشمايه هاى نمادين بر روى آثار قديمى ، زنان ديروز ومادران گذشته را به عنوان آفرينندگان آثار هنرى معرفى مى كنند. نقش زنان امروزى دراين آفرينندگى چگونه است؟
زنان همواره ودرهمه دوره ها دراجتماع وآفرينندگى تأثير به سزايى داشته اند. درواقع آنچه باعث مى شود سهم زنان امروزى دراين آفرينش كمرنگ تر به نظر برسد، شايد تغيير نوع مشاركت آنهاست. درواقع شكل اين تأثير دردورانهاى مختلف ودرجامعه شهرى وروستايى متفاوت است. مثلاً در روستاهايى مانند الموت، زنان روستايى هنوز هم بيش ازمردان درهمه زمينه ها فعاليت دارند. درشهرى مثل تهران هم شايد ۶۰ درصد خلاقيت وسازندگى در دست زنان است. من به اين سخن ويل دورانت معتقدم كه زنها ازمردها قوى ترند، چرا كه مردان نمى توانند درآفرينش سهيم باشند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |