آرزو شهبازى
زنان، نگهبان آتش در حال خاموشى
پيكره ايزد بانو مادر، دركنار آب، مار، خورشيد و ماه، برسفالينه چند هزار ساله سيلك ، نخستين جلوه اسطوره درسرزمينى است كه زنانش نگاهبانان آتش، سازنده ظروف سفالين وگاه جنگجويانى شجاع بوده اند.
آنها كه درجست وجوى حقيقت خود ونياكانشان ، خاك جاودانه تاريخ را مى كاوند، زنانى را ديده اند برخطوط كتيبه ها، كه رياست برخى گروههاى كارگرى تخت جمشيد را به عهده داشته اند. آنها كه چون صاحب فرزندى مى شدند، دستمزدهاى خاصى مانند اسب وشتر دريافت مى كردند. تاريخ از ياد رفته سرزمين ما ديرى است نگاه شرقى خود را كه نگاهى است طالب بازگشت به مبدأ بى زمان وبازگشت به سابقه وراه و روش گذشتگان، از دست داده . گذشتگانى كه آثار بى تكلفشان درنهايت ساده انديشى گريزى است برواقعيت واين خود پايدارترين دليل است برجاودانگيشان وزنان دراين جاودانگى ودراين تلاش براى تداوم بقا، نگاهبانان همان آتشى بوده اند كه امروز رو به خاموشى است. اما هنوز هم هستند زنانى كه تاريخ ازياد رفته مادرانشان را چون ميراثى گرانقدر، درآغوش مهربانيشان مى فشارند، چرا كه باور دارند ، سنت ظرفى نيست كه برسرطاقچه اى به آن مباهات كنند. چيزى است كه تكرارش موجب توانايى وقدرت است. درآن زمان كه از هليل رود تاجازموريان، گستره اى بيش از صدها هكتار، مورد تجاوز وتخريب قرارگرفت وسودجويان شبانه ، بسيارى از كهنترين نشانه هاى تمدن گذشتگانمان را از ياد بردند. او با قدرتى زاييده همين تكرار، درمقابل نسل كشى ايستاده بود.
اين اولين تصويرى بود كه من ازدكتر حميده چوبك، سرپرست كاوشهاى نجات جيرفت و شهر دقيانوس، درذهن داشتم.
اما آنچه مرا به گفت وگو با اين زن باستان شناس ترغيب مى كرد، شايد سوابق پژوهشى او در كاوشهاى رى باستان، تپه حصار، قلعه پرتغاليهاى جزيره هرمز، دره شهر ايلام و ... با همه وسعتش نبود؛ او را مدتى بعد درحال كاوش دژحسن صباح بربلنداى الموت نيز ديده بودم. چيزى كه جداى از همه اين كاوشها مرا به گفت و گو با او دعوت مى كرد، شوق نگريستن به زندگى زنى بود كه درسرگشتگى بيابان ها به آرامش مى رسيد. گفت وگوى كوتاه ما نه بر بلنداى تاريخ و فرهنگ الموت، بلكه در ازدحام وتنش شهرى صورت گرفت كه ساعتى بعد ازآن مى گريخت. و نيمى ازاين گفت و گو تلاش براى عبور ازمرز اين اعتقادش بودكه : «مگر مردها نشريه اى جدا دارند كه زنها داشته باشند، چرا بايد اين همه با تأكيد برزنان آنها را از مردها جدا كنيم؟»
ومن در او زنى را مى ديدم كه تمايلش به ايجاد تغيير درشرايط محيطى را نه درنگاه فمينيستى راديكال واعلام جنگ عليه مردان، بلكه با همان اقتدارى پاسخ مى دهد كه مادرانش داشته اند. نگاهبان آتش روبه خاموشى : اين تصوير تازه او درذهن من بود.
> خانم چوبك ، آيا تلاش ميراث فرهنگى براى توجه به گذشته به قصد آن صورت مى گيرد كه ما به آن گذشته ها بازگرديم ؟ آيا چنين امرى ممكن است واگر هست ، مسأله سيرتحول وحضور ما درجهان پر از غوغاى ترقى امروز، چگونه بايد مورد توجه قرارگيرد؟
- آنچه ما بايد از ميراث گذشتگان تقويت كنيم، ارزش هايى است كه موجب رشد و بالندگى آنها بوده. بايد به بازيابى واحياى عواملى بپردازيم كه جامعه آنها را به خودبسندگى سوق مى داده. آنچه موجب بقا وتوسعه سرزمينمان بوده وامروزه فراموش شده .
ما اين ارزش ها وآن سرزمين بدون وابستگى را ازدست داده ايم وتا شناخت سرزمين نباشد، فرهنگ وتوسعه معنى پيدا نمى كند. آن ارزش ها مى تواند پاسخگوى نياز مردم كنونى هم باشد.
>اما آنچه ازميراث فرهنگى درذهن مردم جا گرفته ، تلاش گروهى معدود به منظور كاوش و جمع آورى اشياى گذشتگان براى موزه هاست . مردم هنوز نسبت به اين پژوهش ها بى اعتنا هستند، چرا كه ارتباط بين آن آثار و مردمى كه امروزه زندگى مى كنند، گسيخته شده. ميراث فرهنگى چطور مى تواند نقش واقعى خودش را درزندگى مردم ايفا كند؟
ميراث فرهنگى شامل ۳ بخش است: زمينى كه واقعه درآن روى داده؛ زمان وهمچنين مردمى كه شكل دهنده آن گذشته هستند. ما بايد همه اين ۳ بخش وتأثير آن را در جامعه محدود گذشته بشناسيم. مثلاً در همين دره الموت زمانى مردمى مى زيسته اند كه بدون هيچ ارتباطى با خارج، نيازهاى خودشان را رفع مى كردند. آنها پارچه بافى داشتند، گندم مى كاشتند وحتى سوختشان را ازمنابع سوختى درون سرزمينشان تأمين مى كردند. اما امروزه به اسم كمك به اين مردم به آنها كيسه هاى گندم مى دهند وتوان تاريخى آنها را مى گيرند. شناخت سرزمين وهر چه درآن هست، مى تواند پاسخگوى مردم امروز باشد. ما الآن بايد ابزار بافندگى آن مردم را از زباله دانى ها پيدا كنيم وبه جاى آن گليم هاى زيبا، توليد فرش هاى ماشينى با همه مشكلات خود روبه افزايش است.
ما بايد دركنار آثار مادى، به جنبه هاى معنوى اين ميراث هم توجه كنيم .جنبه معنوى اين قلعه مى گويد: اينجا سرزمينى است كه درحدود ۱۷۵ سال پيش پناهگاه فرهنگ و سنت مردمى بوده كه با حداقل امكانات درمقابل قدرتهاى بزرگ ايستاده اند. ما پاسخ همه نيازهاى مردم كنونى را دراين سرزمين مى توانيم پيدا كنيم، چرا كه ميراث فرهنگى تنها گنجينه ماندگار مادى نيست.
> شايد مشكل ما از زمانى آغاز شدكه دربرخورد با فرهنگ وتمدن غرب، آن فرهنگ را به طور مطلق پذيرفتيم و از آن زمان به گذشته خودمان به عنوان گذشته اى پر از عقب ماندگى نگاه كرديم. بعد براى آنكه از اين توسعه عقب نمانيم، با سرعت هر چه را كه داشتيم، ازبيخ و بن كنديم. مثلاً تمام ساختمان هاى كهنه را خراب كرديم تا ساختمان هاى جديد بسازيم ؛ اما غربى ها ساختمان هاى جديد ساختند ، بدون آنكه ساختمان هاى باارزش را خراب كنند. آيا فرهنگ غرب به جاى اين همه از هم گسيختگى ، نمى توانست رسالت معنوى ديگرى براى ما داشته باشد؟
من هميشه گفته ام كاش ما مى توانستيم نگاه غربى ها را به سرزمينمان داشته باشيم. آنها هرگز ارزش هايشان را از بين نمى برند وحاضرند به خاطر سرزمينشان هركارى بكنند. اما مسؤولين ما به جاى شناخت سرزمين وحل مشكلات آن از درون، همه چيز را وارداتى كرده اند.
مثلاً درهمين روستاى گازرخان كه براثر زلزله ، بسيارى از خانه هاى با بافت سنتى تخريب شده، اينها به جاى مطالعه درشيوه خانه سازى گذشته،صورت مسأله را پاك كردند وبا وجود صحبت هايى كه ما با بنياد مسكن براى جلوگيرى ازتخريب خانه هاى با ارزش داشتيم، خود مردم به خاطر دريافت وام، بهترين خانه ها را ازبين بردند. ما اينجا خانه هاى گلى را داريم كه تنها با سبك كردن سقف و كلاف كشى مناسب دربرابر زلزله مقاومت كرده اند؛ ولى ما سرزمينمان را با همه اين تواناييها و زيباييها كه مى تواند موجب جذب گردشگر بشود ، نشناخته ايم.
> خود شما احساس مى كنيد چقدر قادر بوده ايد ازطريق باستان شناسى، هويت گم شده ايرانى بودن را به اين سرزمين باز گردانيد؟
من همواره خواسته ام با روشهاى علمى ثابت كنم يك ايرانى بدون آنكه بخواهد زير نفوذ غرب باشد، مى تواند تمامى كارهايش را براساس موازين علمى انجام بدهد. اما متأسفانه آنكه دارد ازتمام تواناييهاى اين سرزمين استفاده مى كند، غرب است. من هميشه سعى كرده ام با شناخت سرزمينم، وظيفه خود را دربهره مندى ازتواناييهاى اين خاك ايفا كنم وبا حضور درزمينه هاى باستان شناسى، ازغارت اموالى كه موجب سرازير شدن منافع به دنياى سلطه گر غرب مى شود، جلوگيرى كنم.
> ازآنجا كه زندگى شما همواره به نوعى جست و جو درريشه هاى هويت ملى و فرهنگى ما بوده، درزندگى شخصى چقدر به اين سنت ها پايبند هستيد؟
زندگى من آميخته با آداب، رسوم وسنت هاست، حتى رسومى كه امروزه مردم به آنها به ديد خرافات نگاه كنند، درزندگى من جاى ويژه اى دارد. من پايبندى به اين ارزش ها را نمى توانم ازدست بدهم وشايد اين احترام بدان خاطر است كه سابقه فرهنگ وتمدنم را مى شناسم وعاشق اين سرزمين هستم. به قول استاد گرانقدر، دكتر نگهبان، كه نيمى ازدانشم را مديون ايشان هستم، حفظ مواريث فرهنگى، آرزوى هر ايرانى است . اين ارتباط واين عشق ، همواره درمن بوده وهست.
> اين تمايل براى شناخت سرزمين وبه طور كلى، گرايش به باستان شناسى دركجاى زندگى شما شكل گرفت؟
من هيچ وقت كاركردن درمحيط بسته را دوست نداشتم. براى همين ، دنبال رشته اى بودم كه به اين نياز روحى پاسخ بدهد. حتى گاهى به اين فكر مى افتادم كه رشته كشاورزى را به خاطر ارتباطش با خاك وطبيعت انتخاب كنم. درنهايت، وقتى اولين بار دركلاسهاى استادم خانم دانشور، با تاريخ هنر ومعمارى ايران آشنا شدم، باستان شناسى را انتخاب كردم، چرا كه نگاهى به هنر، زندگى ومعمارى مردم به شمار مى آمد. من هميشه از اين جست وجو لذت برده ام اين كار به من زندگى وحيات مى دهد. درست مثل حل كردن يك جدول كه همواره به آن علاقه مند بوده ام.
> دراين دوران، جنسيت چه تأثير مثبت يا منفى دركار شما داشت؟
جامعه ما همواره احترامى خاص براى زنها قايل بوده واين احترام درشرايطى كه يك زن تصميم مى گيرد كارى بزرگ انجام بدهد، دو برابر مى شود. من دربسيارى مناطق مجبور بودم ازخانه هاى مردم عكس بگيرم. گاه حتى با آنها سريك سفره مى نشستم؛ درصورتى كه اگر مرد بودم، قطعاً آنها به اين راحتى با من ارتباط برقرار نمى كردند. من هرگز به عنوان يك زن مشكلى دركارم احساس نكرده ام.
> درجريان تخريب گسترده آثار فرهنگى جيرفت، شما جزو اولين كسانى بوديد كه به منطقه اعزام شديد. حتى درآن شرايط دشوار هم زن بودن مى توانست نقطه قوتى دركارتان باشد؟
بله. وشايد اين مسأله يكى ازدلايل موفقيت من درجيرفت بود. چرا كه به عنوان يك عامل روانى واحساس باعث مى شد مردم با من همكارى كنند. به نظر من زنها بارعايت ضوابط اجتماعى محيط وتكيه برتواناييها يشان ازعهده هركارى بر مى آيند. اما خودشان همواره كوتاهى كرده اند؛ همواره خواسته اند به آنها به عنوان جنس دوم نگاه شود، درحالى كه مردها هرگز نگاه جنسيتى به خود نداشته اند.
> يكى از مباحثى كه بعدازجريان جيرفت مورد توجه مسؤولين ميراث فرهنگى قرارگرفت، لزوم تشكيل كنوانسيون بين المللى مبنى بر جلوگيرى ازورود آثار فرهنگى وخريد وفروش آنها دركشور ها بود. ميراث فرهنگى از آن زمان تاكنون چه تلاشى دراين زمينه انجام داده؟
اين بحث هنوز هم مطرح است. ولى من فكر مى كنم ما بيش از آنكه به فكر بازگرداندن آثار باشيم بايد جلوى غارت ها را بگيريم ، چرا كه مسأله اساسى دراين غارت ها تنها خروج چند شىء از كشور نيست، بلكه ازدست دادن اطلاعات و داده هاى فرهنگى وهمچنين ثبت چهره اى ناهنجار از اوضاع اجتماعى ايران درتاريخ اين كشور است. درواقع خروج اين آثار ، صدمات امنيتى و اخلاقى به بار مى آورد، كه گاه حتى با برگشت آنها نيز جبران پذير نخواهد بود.
دراين زمينه لزوم آموزش همگانى وشناخت را نبايد ناديده گرفت. مثلاً اگر ميراث فرهنگى با اهداى يك ويترين نمادين از فرهنگ گذشته، اين سابقه فرهنگى را به مسؤولين آموزش دهد وآنها به اين باور برسند كه تاريخ ۱۰ هزار ساله ما دردست آنهاست، شايد درحفظ ميراث فرهنگى بيش از اين جديت به خرج بدهند.
> نقشمايه هاى نمادين بر روى آثار قديمى ، زنان ديروز ومادران گذشته را به عنوان آفرينندگان آثار هنرى معرفى مى كنند. نقش زنان امروزى دراين آفرينندگى چگونه است؟
زنان همواره ودرهمه دوره ها دراجتماع وآفرينندگى تأثير به سزايى داشته اند. درواقع آنچه باعث مى شود سهم زنان امروزى دراين آفرينش كمرنگ تر به نظر برسد، شايد تغيير نوع مشاركت آنهاست. درواقع شكل اين تأثير دردورانهاى مختلف ودرجامعه شهرى وروستايى متفاوت است. مثلاً در روستاهايى مانند الموت، زنان روستايى هنوز هم بيش ازمردان درهمه زمينه ها فعاليت دارند. درشهرى مثل تهران هم شايد ۶۰ درصد خلاقيت وسازندگى در دست زنان است. من به اين سخن ويل دورانت معتقدم كه زنها ازمردها قوى ترند، چرا كه مردان نمى توانند درآفرينش سهيم باشند.