دوشنبه ۱۴ دى ۱۳۸۳ - ۲۱ ذيقعده ۱۴۲۵
Mon, Jan 3, 2005
فرهنگ و هنر
۳۰۱۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
آرشيو
به بهانه درگذشت سوزان سانتاگ
بزرگ كه شدم
مى خواهم روشنفكرشوم
اميلى امرايى
196434.jpg
خيابانى به نام «سوزان سانتاگ»

گروه فرهنگى: بادرگذشت سوزان سانتاگ ، منتقد معروف آمريكايى، مقامات سارايوو خيابانى را به نام او كه درجريان جنگ ۱۹۹۵ - ۱۹۹۲ بوسنى به شهروندان سارايوو كمك كرد نامگذارى خواهند كرد.
به گزارش آسوشيتدپرس دربيانيه اى كه روز پنجشنبه از سوى شهردار سارايوو منتشر شدآمده است: «شهر سارايوو و شهر وندانش از نويسنده وطرفدار حقوق بشر» سوزان سانتاگ «كه فعالانه درخلق تاريخ سارايوو وبوسنى شركت كرد صميمانه تشكر مى كند.» همچنين درادامه اين بيانيه گفته شده كه دريكى از تماشاخانه هاى اين شهر لوح ياد بودى به افتخارسانتاگ نصب خواهد شد.
برپايه اين گزارش سانتاگ درجريان جنگ بوسنى به كرات از اين شهر بازديد كرد وبا مقامات بين المللى براى پايان هر چه سريعتر حملات به سارايوو وارد مذاكره شد درسال ۱۹۹۳ وى به همراه گروهى از بازيگران وكارگردانان نمايش «درانتظار گودو» را در شهر جنگ زده سارايوو بر روى صحنه برد كه با استقبال مواجه شد . نرمين توليك، بازيگر ومدير تماشاخانه جوانان كه اين نمايش درآنجا اجرا شد دراين باره گفت: «هركسى كه چهار سال از عمرش را در شهرسارايوو جنگ زده گذرانده بود به خوبى سانتاگ عدالت خواه وحقيقت جو را به ياد دارد. او با ما در مصائب جنگ شريك بود ودرعين حال ما را درشاديهايى كه با خود آورد سهيم ساخت.»
همچنين كارگردان معروف بوسنيايى هاريس پاسوويك مرگ سانتاگ را فقدانى عظيم براى همه دنيا توصيف كرد وگفت: «ديگر آدمهاى بزرگى مثل سانتاگ پيدا نمى شوند؛ يك شورشگر ، يك مبارز براى حقيقت ودرعين حال هنرمندى به تمام معنا، همه درسارايوو او را دوست داريم.»


خبر اين بود: سوزان سانتاگ نويسنده و متفكر بزرگ قرن در سن هفتادو يك سالگى به علت بيمارى سرطان خون درگذشت.
و چه خوب كه سانتاگ هفتاد و يك سال زيست وگرنه به قول لئوم كندى، اگر او نبود، آمريكا چطورمى توانست روشنفكرانى از جنس او تربيت كند.
بانوى همه چيزدان آمريكايى، با آن شخصيت سنت شكن اش هرگز فراموش نمى شود، اين را گابريل گارسيا ماركز مى گويد، با اينكه سانتاگ درتمام اين سال ها ماركز را به خاطر دوستى اش با كاسترو ملامت مى كرد اما هميشه اولين نقدها را روى آثار ماركز خود او بود كه مى نوشت.
او عاشق كتاب و ادبيات و سياست بود و دمى ازمطالعه و تفكر نمى آسود.تابستان گذشته كه براثر پيوند استخوان در بستر بيمارى افتاده بود، به موسيقى گوش مى داد. سير وقايع ادبى وسياسى را دنبال مى كرد و دركنار آنها فيلم هاى موزيكال دهه سى، چهل و پنجاه را تماشا مى كرد، علاقه اى كه براى روشنفكران معروف به «يقه سفيدها» كسرشأن به حساب مى آيد. شهرت سانتاگ به سال ۱۹۴۶ برمى گردد كه مقاله معروف او تحت عنوان «يادداشت هايى درباره اردوگاه» منتشرشد كه عبارت معروف «چقدر بد است كه خوب است» را سرزبان ها انداخت.
او شهروند جهان بود، نيويوركى كه دريچه نگاهش به روى رم، پكن، آفريقاى جنوبى و حتى ويتنام بود.
سانتاگ ازجمله نويسندگانى بود كه هميشه با هيأت حاكمه آمريكا و اصولاً هر هيأت حاكمه اى سرناسازگارى داشت، منتقدانش به او لقب «خانم غرغرو» داده بودند.
نزديك به چهل سال نوشت از عكاسى و فيلم گرفته تا سياست و باندبازى هاى بين المللى. هرجاى دنيا كه فاجعه اى پيش مى آمد، بيانيه اى مى داد و امضا جمع مى كرد و صداى اعتراض خود را بلند مى كرد. عليه جنگ ويتنام، جنگ هاى بالكان، جنگ عراق عليه ايران، حقوق بشر، مخالفت با برخوردهاى دوگانه نويسندگان و سياستمداران، همه و همه نام او را بر سر زبان ها انداخت.
سوزان هيچ كتاب ادبى را نخوانده نمى گذاشت، كتاب ها و نويسندگانى كه او معرفى كرده است يا درباره آثارشان مطلبى نوشته بى ترديد جزو بزرگترين نويسندگان جهان شدند، يا بودند و او كشف شان كرد و به انگليسى زبان ها شناساند.
يار و همراه نويسندگانى مثل گريس پالى، جويس كرول اوتس، ژوزه ساراماگو، طاهربن جلون، الياس كانتى و رولان بارت بود. كتابخانه بزرگى از خود درنيويورك به جا گذاشته است. كتاب هاى او به ترتيب حروف الفبا و تاريخ انتشار چيده شده اند، هزاران جلد كتاب كه همه آنها را خانم سانتاگ خوانده است. افتخار او اين بود كه هيچ كتابى را نخوانده دركتابخانه اش نمى گذاشت، مى گفت: «اعتباركتابخانه ام خدشه دارمى شود.»
توبياس وولف معتقداست: «هركسى را كه سانتاگ به شما معرفى كرد درآن شك نكنيد، به اولين كتابفروشى كه رسيديد همه آثارش را بخريد. »
الياس كانتى و رولان بارت را كه از روشنفكران اروپايى به حساب مى آمدند براى نخستين بار به انلگيسى زبان ها معرفى كرد.
فرانسيس پروز داستان نويس، مترجم و همكار سانتاگ مى گويد: «سانتاگ مرد اما با مردن او نگران شدم.» او نماينده چيزى بود كه به نظرم به تاريخ پيوست. فكرنمى كنم حالا بچه اى و جوانى پيداشود كه بگويد:
«وقتى بزرگ شدم مى خواهم روشنفكر بشوم. »
سانتاگ درست در برهه اى از زمان پابه عرصه روشنفكرى گذاشت، كه جامعه روشنفكرى نيويورك پذيراى هرماجرا و موضوع بكرى بود. روزهايى كه سانتاگ و هم نسلانش (پل گرانس، هارولد روزنبرگ) به تمام مسائل معاصر خود مى پرداختند.
سانتاگ رمان نويس برجسته اى بود، اما نگاه نقادانه او سبب شده بود كه قبل از هرچيز او را يك روشنفكر معرفى كنند.
سانتاگ در سه سال پايانى دهه ۶۰ شلاق سركشى بود كه كاخ سفيد و سازمان سيا را ازگزند نيش خود بى نصيب نمى گذاشت.
درست درهمان روزها مجموعه مقالاتش باعنوان «عليه تفسير» هم منتشرشد، كه درآن به مباحث فرهنگى همچون فلسفه، فرهنگ معاصر، نقدادبى، فيلم، تئاتر مى پرداخت، او در اين مجموعه ماندگار درباره شخصيت هايى همچون بكت، سارتر، گدار، برشت و... نوشته است، او با اين مجموعه به عنوان يكى از آوانگاردترين روشنفكران زمان خود معرفى شد.
اما درست ميان سال ۱۹۶۹ تا ۷۲ بود كه انگار با آمريكا قهركرد و به سوئدرفت. درآنجا دو فيلم ساخت، بعد به پاريس رفت، درست درهمان روزها بود كه نوشت:«راستى چرا خودخواسته تبعيدشده ام؟ كجا هستم؟ احساس مى كنم كه ديگر نويسنده نيستم، حالا بيش از هرچيز مى خواهم نويسنده باشم. »
وقتى ارتش آمريكا كوشيد با همه توان خود معاهده ژنو را نقض كند و در ويتنام دولت دست نشانده خود را روى كار بياورد، سانتاگ نوشت:« نژاد سفيدسرطان بشريت است. »
همان سال ها سفرى به ويتنام كرد، مقاله اى كه درظاهر سياسى بود اما به مقوله فرهنگ و انقلاب فرهنگى مى پرداخت.
بارها نامزد جوايز متعدد ادبى شد، هميشه درصدر قرارداشت.
سال ۲۰۰۴ نامزد دريافت جايزه ملى منتقدان كتاب شد.
سال ۲۰۰۰ رمان« در آمريكا » او جايزه ملى كتاب آمريكا را به خود اختصاص داد.
در مقدمه«در آمريكا » آمده است: «سانتاگ سال۱۹۳۳ در نيويورك به دنيا آمد، همراه خانواده اش به آريزونا رفت و در شهر توسان بزرگ شد، در لس آنجلس به دبيرستان رفت ودر شيكاگو به دانشگاه فلسفه و ادبيات و الهيات خوانده است.»
سانتاگ مقاله هاى بسيارى نوشته است، اما از ميان آثار ادبى او مى توان به چهار رمان معروف ولى نعمت، كيت مرگ، عاشق آتشفشان در آمريكا اشاره كرد.
من و غيره مجموعه داستان اوست. سانتاگ چندين نمايشنامه هم دارد كه معروف ترين آنها آليس در رختخواب و بانويى از دريا است. از ميان آثار غيرداستانى او عليه تفسير، درباره هرزه نگارى ، بيمارى به عنوان استعاره و محنت ديگران جزو پرفروش ترين ها بود.
نقدها و داستانهاى كوتاه او در مجله نيويوركر، بررسى كتاب، نيويورك تايمز، گرانتا و... به چاپ مى رسيد. داستان كوتاه و معروف او به نام» سبك زندگى ما «از جمله داستانهايى است كه در اكثر به گزين هاى داستانى انتخاب شده و در مجموعه بهترين داستانهاى كوتاه دهه هشتاد و اخيراً در مهمترين داستانهاى كوتاه قرن به انتخاب« جان آپدايك » چاپ شده است.
سانتاگ كارگردان تئاتر هم بود و نمايشنامه هاى بسيارى را كارگردانى كرد
نهاد ناآرام او در خدمت بشر بود. يكى از آخرين كارهايى كه او كارگردانى كرد «در انتظار گودو » اثر بكت بود. اما آنچه اجراى اثر را جالب تر مى كرد، اجراى آن در گرماگرم جنگ بوسنى و بمباران بى وقفه در سارايوو بود.
پس ازخاتمه بحران بالكان مردم سارايوو طى اقدامى نمادين سانتاگ را شهروند افتخارى سارايوو اعلام كردند.
او هيچگاه خود را به نوشتن درباره يك موضوع خاص مقيد نكرد، او درباره هر چيزى كه حيطه هنر جاى داشت قلم مى زد، آنقدر كه دوستانش او را خانم همه چيزدان صدا مى كردند. سانتاگ معتقد بود:« منتقدى كه نظر فردى خودش را در متن نگنجاند، اصلاً منتقد نيست، در اين صورت متن او مرده و بى روح است. »اما اين اواخر، نقدها و يادداشت هاى او كوبندگى و زهر اوليه را نداشتند، انگار ديگر آتشين مزاج نبود. يادداشتها و نقدهاى سالهاى آخر زندگى اش قدرى منعطف تر بود. سانتاگ از ۱۹۸۷ تا ۱۹۸۹ رئيس انجمن« پن» آمريكا بود، از افتخارات او مى توان به جايزه صلح نمايشگاه كتاب فرانكفورت در سال،۲۰۰۳ جايزه ۲۰۰۳ شاهزاده آستورياس، جايزه كورتزويو ايتاليا ۱۹۹۲ و شواليه فرهنگ و ادب فرانسه ۱۹۹۹ اشاره كرد.
او بعد از حادثه يازدهم سپتامبر، در اوج جنون و هيسترى به اصطلاح ضدتروريسم كه دولت بوش به راه انداخت گفت به هر حال شخصيتهاى سياسى و مقامات پاسخگو بايد پيگير اين مطلب باشند اما كوبيدن، بر طبل جنگ طلبى و ادعاى احمقانه« جنگهاى صليبى »كارى ابلهانه است.
اينكه همه افراد« درجه اول » آمريكايى به دنبال اين حادثه در پناهگاههاى امن پنهان شدند هيچ نشان اقتدار نبوده و نيست. آن همه برنامه هوشمند دفاعى و سازمانهاى عريض و طويل جاسوسى دود شد و به هوا رفت. جنون انتقام گيرى آمريكاييها براى اثبات قدرت و اينكه هنوز حرف اول را در جهان مى زند و بمب و موشك است كه بر سر افغانها و عراقى ها مى ريزد، اما بى ترديد اين همان بزدلى است كه ديگران را به آن متهم مى كنند.
سانتاگ نماينده نسلى است كه مثابه او در ساير بخشهاى جهان هم هست، نسلى كليات دان و همه چيزدان، او نماد روشنفكرى به معناى واقعى است. شخصيتى عرف شكن كه به قول يكى از همكارانش جامعه به او نياز دارد. نيازبه او آنقدر شديد است كه اگر وجود نداشت، داستان نويس ها بايد جمع مى شدند و شخصيتى مانند او را خلق مى كردند.
دهه شصت، دهه حضور و ظهور نويسندگان نسل بيت، هيپى ها و صلح طلب ها، مينى ماليست هاست. اواخر دهه شصت جنبش جهانى دانشجويى اروپا و آمريكا را دربرمى گيرد و هزاران دانشجو در مكزيك قتل عام مى شوند و سانتاگ ناظرى است كه بى ترديد نمى تواند بى طرف باشد.
او در سال ۱۹۶۸« سفر به هانوى» را نوشت كه شرح سفر او به ويتنام شمالى است. اما مدعيان آزادى چنان عرصه را بر او تنگ كردند كه گريخت. در سالهاى جنگ ويتنام، سوئد از كشورهايى بود كه سيل پناهندگان آمريكايى فرارى از جنگ و سربازان فرارى را در خود جاى مى داد. هرچند سانتاگ خود به تبعيد تن در داده بود اما ميهن گريزى و جهان وطنى را به اجبار پذيرفته بود.سانتاگ مرد و با مرگ او حكايت روشنفكرى دل نگران بشريت و سرنوشت او نيز مرد. اما آيا مى توان پذيرفت كه سانتاگ مرده است. تا زمانى كه ادبيات و انسان و عشق هست، سوزان سانتاگ هم خواهد ماند و آثار او چراغى فرا راه كسانى خواهد شد كه در دل نگرانيهاى او شريك هستند و غم مظلومان عالم را مى خورند. از ويتنام، مكزيك، آمريكاى لاتين، افغانستان، عراق، سومالى، چچن و هر جايى كه تكنولوژى و ره آورد بشر آن را با بمب و موشك بر سر آنها مى ريزند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |