|
|
|
پليس خانواده
|
|
|
|
|
|
|
پليس خانواده
حادثه در يك شب زمستانى
|
|
|
اواخر شب بود وزن مادر بيمارش را كه پيش دكتر برده بود به منزلش رساند. اتومبيل را جلوى مجتمع پارك كرده وبه مادرش كمك كرد تا پياده شود. زيربغلش را گرفته و پس از باز كردن در شيشه اى مجتمع ، همراه او وارد ساختمان شده و دكمه آسانسور را زد. چندلحظه بعد آسانسور كه در طبقات بالا متوقف بود به طبقه همكف رسيد. به اتفاق وارد آسانسور شده و دكمه طبقه دهم را فشار دادند. زن در آيينه داخل آسانسور به قيافه خسته خود نگاهى انداخت و قسمتى از موهايش را كه روى پيشانيش آمده بود با دست به زير روسرى داده و به مرتب كردن لباسش پرداخت. با توقف آسانسور، نگاهش را از تصويرش در آيينه برداشته و قدم به كريدور طبقه دهم گذاشت. كليد در آپارتمان را كه مادرش از داخل كيف دستى اش بيرون آورده بود از او گرفته و در را باز كرد. كليد برق داخل آپارتمان را زده و پس از ورود مادر در را پشت سرش بست. وسائل و قرصهايى را كه از داروخانه گرفته بود روى ميز سالن قرار داده و به مادرش كمك كرد تا پالتويش را در آورد. نگاهى به ساعت ديوارى انداخت كه چنددقيقه مانده به ساعت ۱۰ را نشان مى داد. به شوهر و فرزندش فكر كرد كه در منزل انتظار او را مى كشيدند و احتمالاً هنوز هم شام نخورده بودند. پيرزن كه به فراست، نگرانى دخترش را احساس كرده بود از او خواست كه هر چه زودتر به منزلش رفته و به شوهر و فرزندش برسد. زن كيسه قرصها را از روى ميز برداشته و پس از بيرون آوردن آنها، شروع به توضيح دادن نمود كه چه ساعتى بايد آنها را بخورد. سپس نگاهى ديگر به ساعت ديوارى انداخته و پس از بوسيدن مادرش، به او قول داد كه فردا نيز براى ديدنش خواهد آمد. بعد خداحافظى كرده و از آپارتمان خارج شد. آسانسور هنوز هم در همان طبقه متوقف بود. به سرعت وارد شده و دكمه همكف را فشار داد. با حركت آسانسور، به مادرش فكر كرد و تنهايى او و با خود انديشيد كه چقدر سخت و طاقت فرساست تنهايى و دوران كهولت. به ياد زمانى افتاد كه پدر هنوز زنده بود و مادر سايه اى بر سر داشت. با توقف آسانسور رشته افكارش گسيخت. از در ساختمان كه خارج شد سوز سرماى شب زمستانى را احساس كرد. شالش را يك دور ديگر به دور گردنش پيچيد و با سرعت به طرف اتومبيلش رفت. از همان دور دكمه باز شدن در اتومبيل را زد. چراغهاى راهنما شروع به چشمك زدن كردند وزن به محض رسيدن به اتومبيل، در را باز كرده و براى فرار از سرما، خودش را درون آن انداخت. داخل اتومبيل هنوز هم اندكى گرم بود و زن پس از روشن كردن اتومبيل كليد بخارى را زد، سپس در را قفل كرد. هميشه عادت داشت كه به محض سوار شدن دكمه قفل شدن درها را بزند. زن ترسويى نبود ولى احتياط مى كرد، خصوصاً اينكه يكى از دوستانش برايش تعريف كرده بود «يكبار كه داخل اتومبيل نشسته بود ناگهان متوجه مى شود مردى در عقب را باز كرده و پس از برداشتن كيف دستى او كه مدارك و مقدار زيادى پول هم در آن بوده متوارى مى شود.» اتومبيل را به حركت درآورده و راديو را روشن كرد. گوينده راديو درباره عادى شدن وضع ترافيك و خلوتى خيابانها و بزرگراهها صحبت مى كرد و در ادامه به رانندگان توصيه نمود كه با توجه به خلوتى معابر و تاريكى شب از سرعت غيرمجاز پرهيز كرده و با احتياط رانندگى كنند. لحظاتى بعد، زن وارد يكى از بزرگراهها شده و به طرف منزلش در حركت بود. سرماى هوا باعث شده بود كه در اين وقت شب، مردم ترجيح دهند در محيط گرم خانواده بوده و كمتر در خيابانها تردد داشته باشند. خلوتى بزرگراه، دوباره زن را به فكر و خيال فرو برد. ياد آن روزهايى افتاد كه برادرش هنوز به خارج از كشور نرفته و خواهر كوچكترش نيز ازدواج نكرده بود. دور و بر مادر، حسابى شلوغ و خانه پدرى محل رفت و آمد اقوام بود. خواهرش كه ازدواج كرد، همراه شوهرش به شهرستان رفت و چندى بعد نيز برادرش با رفتن به خارج، پدر و مادر را به كلى تنها گذاشت. تا زمانى كه پدر زنده بود، زياد مشكلى احساس نمى شد. پدر همدم خوبى براى مادر و تكيه گاهى براى همه آنها بود. از دوسال پيش كه پدر نيز به رحمت ايزدى رفت، مادر ديگر كاملاً تنها شده بود، مضافاً اينكه روحيه اش را هم از دست داده و همين موضوع باعث شده بود كه دچار بيماريهاى گوناگون نيز بشود. با تنها شدن مادر، رسيدگى به كارهاى او و سر زدن و بردن به دكتر و دوا و درمان كردنش، همه به گردن زن افتاده وجزو وظايف او شده بود. تمام اين كارها در حالى بايد انجام مى شد كه زن دغدغه رسيدگى به زندگى خودش را نيز داشت و نصف روز را هم بايد در اداره مى گذراند. نور بالاى اتومبيلى كه از پشت سر حركت مى كرد او را از فكرو خيال بيرون آورده و متعجبش كرد. هيچ معلوم نبود با توجه به باز بودن خط سبقت وخلوتى بزرگراه، چرا اين اتومبيل درست پشت سر و اينقدر نزديك به او حركت مى كرد. نور زياد اتومبيل چشم زن را مى آزرد، با دست آيينه را قدرى بالا زد تا نور به چشمش برخورد نداشته باشد كه ناگهان تكان شديدى خورد و احساس كرد اتومبيل پشت سرى از عقب با او برخورد كرده است. با عجله آيينه را تنظيم كرده و اتومبيل پشت سرى را ديد كه ايستاده است، او نيز ترمزكرده و قدرى جلوتر متوقف شد. كمربند را بازكرده و با عصبانيت ازاتومبيل پياده شد. نگاهى به پشت اتومبيلش انداخته و متوجه شد كه بر اثر برخورد، طلق چراغ عقب شكسته و تكه هاى آن روى زمين ريخته است، قسمتى از سپر نيز فرورفته بود. خيلى عصبانى شد، اگر اين اتفاق در شلوغى ترافيك روز رخ مى داد زياد تعجب برانگيز نبود و او را اينقدر عصبانى نمى كرد ولى در اين بزرگراه خلوت كه به ندرت اتومبيلى عبورمى كرد چرا بايد اين اتومبيل آنقدر به او نزديك شود كه از عقب با اتومبيلش برخورد كند. تصميم گرفت به راننده مقصر اعتراض كرده و سرش دادبكشد. عروسى را ديد كه از اتومبيل پياده شده و مشغول نگاه كردن و معاينه سپر جلو اتومبيل است. فاصله بين دو اتومبيل را با گامهاى بلند طى كرده و نزديك مرد كه رسيد با صدايى كه از عصبانيت مى لرزيد فريادزد: آقا اين چه طرز رانندگى كردن است، تمام اين اتوبان خلوت را گذاشته اى و افتاده اى پشت سرمن و مدام چراغ مى زنى كه چه بشود، آخرش هم زدى ماشين را داغون كردى؟!! مرد كه متوجه زن شده بود، شروع به عذرخواهى كردن نموده و اظهارداشت: باوربفرماييد تعمدى دركارنبود، از شهرستان مى آيم و چون مسافت زيادى را رانندگى كرده ام خسته و خواب آلود بودم، حالا هم هرچقدر خسارت باشد پرداخت خواهم كرد. دراين موقع موتورسوار دوتركه اى از دور به آنها نزديك شده و در كنارشان توقف كوتاهى كرده و نگاهى به صحنه تصادف انداخت، سپس به آرامى حركت نموده و رفت. راننده اتوميبل همانطور كه يكريز عذرخواهى مى كرد، دست در جيبش كرده و كارت بيمه اى را بيرون آورد و به طرف زن درازنمود: بفرماييد اين كارت بيمه اتومبيل خدمتتان باشد، شماره تلفن هم به شما مى دهم، فردا تماس بگيريد تا به اتفاق به بيمه رفته و خسارت اتومبيل را بگيريد، هرچقدر هم بيشتر شد بنده خواهم پرداخت. زن كه تمام توجه اش به صحبتهاى مردبود اصلاً متوجه نشد كه ترك نشين موتورسيكلت چندقدم جلوتر از موتور پياده شده و به آرامى به طرف اتومبيل او مى رود. هنوز تصميمش را نگرفته بود كارت را ازمرد بگيرد كه صداى حركت اتومبيلش او را به خود آورد. باورش نمى شد، آخر كسى آن اطراف نبود كه اتومبيل را ببرد و او به همين خاطر اتومبيلش را همانطور روشن رهاكرده بود. يك مرتبه ياد دونفرى افتاد كه چندلحظه پيش با موتور براى مدتى كوتاه كنار آنها ايستاده و بعد حركت كرده بودند، درست بود حتماً بايد كار همانها باشد. به طرف اتومبيلش كه هرلحظه از او دورترمى شد دويد و شروع به فريادزدن نمود. يك مرتبه ايستاد و به سرعت به سمت عقب برگشته و خود را به مرد كه همچنان كارت به دست درجلوى اتومبيلش ايستاده بود رساند. چراغهاى روشن اتومبيل چشمان او را مى زد، با عصبانيت فريادزد: همه اش تقصير شما بود اتومبيلم را دزديدند. مرد كه خود را متحير نشان مى داد، پاسخ داد: تقصير من چه بود خانم، حتماً اونهايى كه باشما در اتومبيلتان بودند، ماشين را بردند. زن با ناراحتى گفت: مردحسابى چرا پرت وپلا مى گويى، كسى همراه من نبود، دزدماشين را برد. مرد با تعجب سؤال كرد: آخر اين اطراف كه كسى نبود، دزد از كجا پيداشد. زن مثل كسى كه بخواهد ديگرى را قانع كند شروع به توضيح دادن كرد كه: كار آن دونفر موتورسوارى بود كه ازكنار ما گذشتند. مردجواب داد: خوب چرا معطليد، بفرماييد سوار شويد تا برويم دنبالشان، مطمئنم اگر زود حركت كنيم، بتوانيم به آنها برسيم. زن كه انگار چاره ديگرى نمى ديد به طرف در اتومبيل كه مرد برايش بازكرده بود رفته و داخل آن نشست. آنقدر عصبانى و دستپاچه بود كه اول متوجه نشد دونفر مرد ديگر نيز در صندلى عقب نشسته اند و زمانى كه راننده پشت فرمان قرارگرفته و اتوميبل حركت نمود تازه متوجه دونفر سرنشين ديگر شد. يك مرتبه احساس ترس و وحشت نمود، پشيمان شد كه چرا سوار ماشين چندمردغريبه شده است، شايد اگر چراغهاى جلو اتومبيل روشن نبودند او مى توانست قبلاً داخل ماشين را ديده و متوجه حضور دونفر مرد ديگر بشود. به خودش دلدارى داد كه حتماً آنها مسافر هستند، با ناراحتى خودش را جمع و جور كرده و ازمرد خواست كه لطفاً قدرى سريع تر رانندگى كند. راننده سرش را تكان داده و چيزى نگفت. مدتى گذشت وزن احساس كرد با وجود اينكه مسافت طولانى را طى كرده اند و تقريباً دارند از شهر خارج مى شوند ولى هنوز نتوانسته اند به اتومبيل او برسند. بنابراين روبه راننده كردو گفت: آقا اينطورى نمى شود، لطف كنيد اگر امكان دارد برگشته و يا مرا درجايى كه بشود اتومبيلى گرفته و خودم را به كلانترى برسانم پياده كنيد. راننده هيچ پاسخى نداد و در عوض يكى از مردانى كه عقب نشسته بود جواب داد: اين وقت شب كه تاكسى پيدا نمى شود شما را سوار كند، خداى نكرده ممكن است گير آدمهاى بد بيفتيد و بعد هر سه مرد شروع به خنديدن كردند. زن كه به طور جدى دچار ترس شده بود با دقت نگاهى به چهره دو نفر سرنشين صندلى عقب كرده و به نظرش آمد به آنها مى آيد كه آدمهاى شرورى باشند. تصميم گرفت در يك لحظه در را باز كرده و خودش را بيرون بيندازد، با همين خيال دستش را به طرف دستگيره در برد. راننده كه زير چشمى او رامى پاييد با تمسخر گفت: زحمت نكش، اون در فقط از بيرون باز مى شود. زن كه ديگر مطمئن شده بود آنها آدمهاى درست و حسابى نيستند و ممكن است خيال بدى در سر داشته باشند، با فرياد از راننده خواست كه ماشين را متوقف كند و هنگامى كه هيچ عكس العملى از طرف مرد نديد شروع به داد و فرياد و جيغ زدن كرد. مردى كه پشت سر او نشسته بود چنگ انداخته و از روى روسرى موهاى او را گرفته و با شدت به طرف عقب كشيد و بعد چاقويى بزرگ را زير گلوى زن گذاشته و گفت: اگر مى خواهى سرت را گوش تاگوش نبرم، ساكت شده و مثل بچه آدم بى صدا سرجايت بشين. زن مانند گنجشكى كه در دست گربه اسير شده باشد بيهوده شروع به تقلا كرده و بعد از مدتى كه احساس كرد تلاشش بى ثمر است و نمى تواند خودش را از دست مرد نجات دهد، شروع كرد به گريه و زارى و التماس. ديگر موضوع سرقت اتومبيل را به كلى از ياد برده و تمام فكر و ذكرش خلاصى ازدست اين مردهاى غريبه بود. اتومبيل، ديگر تقريباً از محله هاى مسكونى خارج شده و راننده قصد داشت در اولين بريدگى از جاده خارج شده و به جاده هاى فرعى برود. زن همچنان با گريه و زارى از آنها مى خواست كه تمام طلا و جواهرات همراهش راگرفته او را رها كنند. راننده قبل از اينكه از بزرگراه خارج شود از داخل آينه نگاهى به پشت سرش انداخت. به نظرش رسيد كه چراغهاى گردان اتومبيلى را از دور ديده است با دقت بيشترى به آيينه خيره شد، درست بود اتومبيلى با چراغهاى گردان از دور به او نزديك مى شد. با خودش فكر كرد اگر به داخل فرعى بروم ممكن است باعث ظن مأمورين شده و دنبالم بيايند. پايش را بيشتر روى پدال گاز فشرده و در حالى كه سعى مى كرد فاصله اش را با اتومبيل پليس بيشتر كند به آرامى به دوستانش گفت: بچه ها مثل اينكه اوضاع خيط است، بهتره طلا و جواهراتش را بگيريم تا در جايى پياده اش كنيم. يكى از مردها كه در صندلى عقب نشسته بود برگشته و نگاهى به پشت سر انداخت. او نيز تلألو چراغهاى گردان اتومبيلى را مشاهده كرده و بعد رو به زن نموده و گفت: اگر مى خواهى رهايت كنيم تمام طلاهايت را باز كن و به ما بده. زن باخوشحالى قبول كرده و شروع به درآوردن النگوها و گوشواره و گردنبندش نمود. لحظه اى بعد اتومبيل در گوشه جاده توقف كوتاهى كرده و يكى از مردها با عجله از ماشين پياده و ضمن باز كردن در جلو، زن را بيرون كشيده و روى زمين هل داد. سپس خودش به سرعت سوار شده و اتومبيل حركت نمود. زن كه روى زمين ولو شده بود به سختى خودش را جمع و جور كرده و از جايش بلند شد، اتومبيل به قدر كافى از او دور شده بود، خودش را به وسط جاده رسانده و دستش را براى آمبولانس كه از دور به او نزديك مى شد بلند كرد و تقاضاى كمك كرد. توصيه هاى انتظامى هنگام شب و خلوتى خيابان و جاده ها، رانندگى براى خانمهاى تنها خطرناك است. سعى شود حتماً در اين مواقع شخصى را همراه خود داشته و يا از اتومبيل آژانس استفاده شود. در هنگام وقوع تصادف در جاده و يا خيابانهاى خلوت، از اتومبيل پياده نشده و ضمن قفل كردن درها چنانچه امكان دارد از تلفن همراه استفاده كرده و با پليس تماس بگيريد، در غير اين صورت با برداشتن شماره اتومبيل مقصر، از محل حركت كرده و بعداً بامراجعه به كلانترى نسبت به تنظيم شكايت اقدام كنيد.
|
|
|
|
|
جنايت در ويلاى جنگلى
|
|
|
مهدى ابراهيمى ظهر يك روز بارانى، وقتى خدمتكار خانه ويلايى پزشك تهرانى در حوالى سيسنگان از مرخصى يك روزه برگشت، ديد در نيمه باز است و هيچ صدايى شنيده نمى شود. هميشه در اين ساعات بچه هاى پزشك در محوطه جنگلى بازى مى كردند، اما از آنان نيز اثرى نبود. «نصرت» كيسه هاى خريد را روى زمين انداخت، چند بارى دكتر فروزنده را صدا كرد، اما خبرى نشد، آخرين بارى كه در ويلا بود، دكتر از او خواسته بود در بازگشت از مرخصى مقدارى ماست محلى براى آنان بخرد و ماهى سفيد پخته اى را براى ناهار فراهم كند. به داخل ويلاى جنگلى رفت، همه جا مرتب بود. در آشپزخانه وسايل و ظروف نشان مى داد آزاده خانم اين بار خودش ظرفهاى غذا را شسته است. «نصرت» با تصور اينكه خانواده دكتر براى گردش بيرون از خانه اند، به بيرون از ساختمان رفت، اما با ديدن خودروى دكتر و كفشهاى اعضاى خانواده وى درحالى كه ترسيده بود، به داخل ساختمان برگشت و با داد و فرياد دكتر فروزنده را صدا زد. ساعت ۴ ظهر بود كه پليس پاى ويلاى جنگلى دكتر حاضر شد، جنايت هولناكى بود. دكتر فروزنده، آزاده خانم، مرجان كوچولو و مجيد كوچولو در رختخوابهايشان با ضربات شيئى شبيه به ساطور به قتل رسيده بودند. خانه ويلايى هيچ حصارى نداشت، اطرافش همه درخت و جنگل بود، يك ويلا حدود ۶۰۰ متر با ديوارهاى سيمانى و چوبى، دوبلكس و خيلى زيبا، دو در ورودى داشت كه يكى روبه روى خانه باز مى شد و ديگرى به سمت جنگل پشت خانه، هر دو در آهنى بودند و حفاظ قابل توجهى جلوى شيشه آن وجود داشت، به طورى كه اجازه نمى داد كسى با شكستن شيشه بتواند از داخل خانه در را باز كند. جلوى در پشتى ساختمان كه به نظر مى رسيد محل ورود قاتل باشد، يك اره چوب برى خيلى كوچك و ظريف روى زمين افتاده بود و در گوشه اى زين اسب چرمى قهوه اى رنگى قرار داشت و يك چكمه تا زير زانو درست در كنار پله ها و در دوقدمى در ورودى جفت شده بود. قفل در به روش توپى زنى يعنى اثر انداختن روى قفل و خرد كردن آن شكسته شده بود و قاتل به راحتى وارد خانه شده بود. نخستين اتاق نزديك در ورودى محل استراحت پزشك و همسرش بود. آنها حتى نتوانسته بودند جيغ بزنند تا بچه هايشان بفهمند. البته اين موضوع از مرگ راحت دو كودك خردسال آنان مشخص بود. قاتل خيلى ماهرانه كار كرده بود، با دو ضربه پى در پى به گردن دكتر فروزنده و آزاده خانم همه رمق آنان را گرفته بود. بعد از قتل زن و شوهر، قاتل به اتاق «مجيد كوچولو» رفته بود و بى رحمانه مانند پدر و مادرش او را كشته بود، اما «مرجان» فقط خفه شده و ساطور در اتاق «مجيد» جا مانده بود. قاتل از همان در عقبى ساختمان خارج شده بود، در جنگل رد لاستيك خودرو هم پيدا شد كه به جاده اصلى مى رسيد و نشان مى داد قاتل از آنجا فرار كرده است. پليس وقتى «نصرت» با لكنت جواب سؤالاتشان را داد، او را بازداشت كرد، خدمتكار ويلاى جنگلى به التماس افتاده بود و اصرار مى كرد بى گناه است و از اينكه دكتر فروزنده و اعضاى خانواده اش با آن وضع كشته شده اند، متأسف است. سروان تقديمى، افسر اين پرونده بود و در گزارش صحنه جنايت آورده بود كه قتل نيمه شب رخ داده است و اقدام قاتل انتقامجويانه بوده است و هدفش از بين رفتن همه اعضاى خانواده دكتر فروزنده بود، چرا كه مى توانست با قتل دكتر فروزنده و آزاده با سرقتى ميليونى، ويلا را ترك كند، اما او اين كار را نكرده است و مى خواسته همه اعضاى خانواده را بكشد. به دست آمدن رد چرخهاى يك خودرو كه به صورت پراكنده در جنگلهاى اطراف خانواده ويلايى به دست آمده است، نشان مى دهد كه قاتل براى كمين كردن زمان زيادى صرف كرده و در جنگل پرسه زده است، اما عجيب تر از همه اينكه خانه ويلايى يك سگ نگهبان خيلى قلدر داشت كه شب قلاده اش نيز باز بود و طبق تربيت اجازه دور شدن از خانه را نداشت، اما هيچ كارى انجام نداده است كه نشان مى دهد قاتل ممكن است يك آشنا باشد. در خانه هيچ سرقتى رخ نداده بود و حتى به هم ريختگى اى نيز وجود نداشت و نشان مى داد كه قاتل فقط مى خواست خانواده دكتر فروزنده را قتل عام بكند و اين كار را با قساوت تمام انجام داده است. «نصرت» تنها كسى بود كه سگ نگهبان مى توانست به او اطمينان بكند، اين سگ ۵ سالى آنجا بود و تا آن زمان غير از خانواده دكتر فروزنده و «نصرت» هيچ كس جرأت نزديك شدن به خانه ويلايى را نداشت. خانواده دكتر كه همگى كشته شده بودند، پس مى ماند نصرت كه همه اش گريه مى كرد. سروان تقديمى هرچه مى پرسيد، فقط گريه مى شنيد: «آخر من چرا بايستى بخواهم دكتر كشته بشود، من دو بچه دكتر را خيلى دوست داشتم، آنها عين خانواده ام بودند، من را دوست داشتند، حقوق خوبى به من مى دادند، با قتل آنها تنها چيزى كه عايد من مى شود، بيكارى و گرسنگى خانواده ام است.» البته اگر نصرت در اين قتل عام دخالت داشت، مى توانست كليد قفل در پشتى را هم به قاتل بدهد، اما ممكن بود آنها براى رد گم كردن اين كار را كرده باشند، بعيد نبود خدمتكار با گرفتن پول زيادى راضى شده باشد تا خانواده دكتر فروزنده را بفروشد. «نصرت» بازداشت شد، اما هيچ حرفى كه نشان دهد در قتل عام ويلاى جنگلى دست داشته است، نزد. او مى گفت كه روز قتل به درخواست خود دكتر فروزنده به مرخصى رفته است تا موقع برگشتن با يك كيسه ماست محلى و ماهى سفيد پخته توسط زنش به خانه برگردد! يك سالى از اين قتل عام گذشته بود و پرونده در همان تحقيقات اوليه به بن بست رسيده بود، دو فرضيه وجود داشت: يكى اينكه «نصرت» در قتل دخالت دارد و يكى ديگر اينكه قاتل ممكن است از دكتر ضربه خورده باشد و با انگيزه انتقامجويانه دست به اين قتل عام زده باشد. با توجه به هولناك بودن اين قتل و بازتاب آن در كل كشور چون پرونده از جريان تحقيقات خارج شده بود، با احاله به دادگسترى تهران به دادسراى امور جنايى ارجاع يافت و بازپرس شمس مأموريت يافت تا ماجراى اين جنايت را به سرانجام برساند. دو روز كافى بود تا بازپرس با مطالعه پرونده اين قتل پيچيده، مسائلى دستگيرش شود، اما هيچ سرنخى از قاتل به دستش نيفتاد، به دليل همين، نخستين كارى كه كرد، با مادر دكتر فروزنده كه ساكن تهران بود، تماس گرفت و از او خواست به اتاق كارش بيايد. پيرزن، «مه لقا» نام داشت، هنوز سياهپوش بود. با اصرارهاى اين پيرزن بود كه پرونده را به تهران فرستاده بودند، شمرده حرف مى زد و سعى مى كرد چيزى را از قلم نيندازد: * شما مادر دكتر فروزنده هستيد؟ - من نامادرى اش هستم، دكتر از ۵ سالگى نزد من بزرگ شد. پسر خيلى خوبى بود با وجود اينكه برادر كوچكترش اصلاً من را دوست نداشت، اما دكتر خيلى به من وابسته بود، وقتى «جمشيد» به دليل عدم تفاهم با من به خرج پدرش از ايران رفت، باز دست از سرم برنداشت و در تماسهاى تلفنى سعى مى كرد دكتر را متقاعد كند از من بدش بيايد. * «جمشيد» كى از ايران رفت؟ - حدود ۴ سال پيش بود كه از ايران رفت، دو سال بعد از رفتن او «حيدرخان» پدرشان عمرش را داد به شما. «جمشيد» حتى براى تشييع جنازه هم به ايران نيامد، چه برسد به اينكه بخواهد به دكتر سر بزند، او از زن برادرش نيز راضى نبود. * وقتى پسرت و زن و بچه هايش كشته شدند، «جمشيد» كجا بود؟ - در خارج بود، او حتى به «ايران» نيامد، فقط زنگ زد به من كلى فحش داد، اين اواخر نيز تماس مى گيرد، ارث و ميراثش را مى خواهد. او با سرمايه اى كه از پدرش و دكتر مى ماند، ميلياردر مى شود، شوهرم تاجر فرش بود و وضع مالى خوبى داشت. * تو به چه كسى شك دارى؟ - به نصرت! بى چشم و رو بود، چون يك بار دكتر اين خدمتكار را به دليل دزدى طلاهاى زنش از آنجا بيرون انداخته بود، او كينه اى شده بود، اين «نصرت» كلى التماس كرد تا برگشت به ويلاى دكتر، به پسرم گفتم كه خدمتكار ديگرى را بياورد، اما گوش نمى داد. * مطمئنى؟ - بله، جز او هيچ كس با پسرم مشكل نداشت و دشمن نبود. «نصرت» خيلى زرنگ است، مطمئن هستم چيزهايى را دزديده است كه هيچ كس نمى داند، حتماً بارش را بسته كه دهانش را قفل كرده است و حرف نمى زند. بازپرس شمس لازم مى دانست حتماً سرى به خانه ويلايى بزند، آنجا هنوز پلمب بود، همان طورى كه در گزارش سروان قديمى آمده بود، خانه ويلايى خيلى قشنگى بود كه با اين جنايت كسى حاضر نبود حتى پايش را داخل ساختمان بگذارد! وقتى از داخل ساختمان خارج شد و قدم زنان به سمت جنگل رفت، كلى راه رفت تا به يك درخت بلند رسيد، مطمئن بود كه خودروى قاتل زير آن درخت بود. آلبوم عكسهاى صحنه جنايت را باز كرد. درست حدس زده بود. جايى كه ايستاده بود، همان محلى بود كه قاتل با خودرواش تا آنجا آمده بود. بازپرس شمس از سروان تقديمى كه همراهى اش مى كرد، خواست تا بالاى درخت برود، او وقتى چندمترى بالاتر رفت، روى يك شاخه محكم ايستاد. همانجا بود كه بازپرس از او خواست روى تنه درخت را نگاه كند، سروان تعجب كرده بود. آنجا كنده كارى اى ديده مى شد كه نشان مى داد يك نفر حداقل نيم ساعتى روى آن شاخه ايستاده بود. اين كنده كارى ها نامنظم بود و چيزى از آن مشخص نبود. به چيزى كه مى خواست رسيده بود، قاتل از روى آن درخت رفت و آمدها را به خانه ويلايى زيرنظر داشت و مى دانست آنجا چه اتفاقهايى مى افتد. هر دو به خانه ويلايى برگشتند، آنجا همه اثاثيه زندگى تكميل و خاك گرفته بود، حتى دوربين فيلمبردارى، تلويزيون و ويديو هم آنجا بود. بعد از ماجراى قتل پليس آنجا يك مأمور گذاشته بود تا شبانه روز نگهبانى بدهد. به دليل همين، هيچ چيز تغيير نكرده بود و همه اثاثيه سر جايش بودند. بازپرس شمس روى چند فيلم ويديويى نوشته ها را خواند كه اين فيلمها متعلق به جشنهاى خانوادگى دكتر فروزنده است. لازم بود مرورى بر اين فيلمها داشته باشد، فيلمها را يكى پس از ديگرى گذاشت داخل ويديو، اكثراً از ماهيگيرى يا جشنهاى تولد فيلمبردارى كرده بودند و جز خودشان هيچ كس ديگرى در فيلمها نبود، فقط در يكى از فيلمها مرد جوان ديگرى ديده مى شد كه دكتر فروزنده او را داداش «جمشيد» صدا مى زد. در فيلم كه تاريخ آن حدود ۴ سال پيش را نشان مى داد، خانه ويلايى در جنگل بسيار شاداب ديده مى شد، چقدر زيبا بود و قشنگ تر ديده مى شد. همه جاى خانه از چوب بود، بدنه ها سيمانى نبودند، همه درها، پنجره ها و حتى سطل داخل چاه حياط همه از چوب بود و واقعاً زيبا ديده مى شد. «جمشيد» در اين فيلم خيلى شاد بود و مى خنديد، بازپرس نمى توانست درك كند چرا اين پسر جوان به دليل مرگ خانواده دكتر به ايران نيامده است و چگونه اين غم را در غربت تحمل كرده است. بازپرس چرخى در اطراف خانه ويلايى زد، طورى كه نامادرى دكتر مى گفت اين خانه با آمدن «جمشيد» به ايران به او مى رسيد، نمى دانست مى تواند اين قضيه را انگيزه اى براى قتل عام در آنجا متصور شود. فرضيه تازه اى كه مطرح شد، اين بود كه «جمشيد» مى تواند با اغفال «نصرت» او را وادار كرده باشد دست به اين قتل عام بزند. وقتى بازپرس شمس به تهران بازگشت، چيز خاصى دستگيرش نشده بود، دو هفته اى گذشته بود كه چهره آشنايى به اتاقش وارد شد. اشتباه نمى كرد، جمشيد بود. او خيلى عوض شده بود، زير چشمهايش گود افتاده، لبانش سياه و صورتش تيره شده بود. وقتى شروع به حرف زدن كرد، بازپرس فهميد كه او بدجورى معتاد شده است و حتماً آمده تا نامه اى بگيرد و با گرفتن ارث و ميراث به سراغ كثافت كارى هايش برود. بازپرس شمس به او مجال نداد. وقتى «جمشيد» روبرويش نشست، شنيد: * خوب شد آمدى، مى خواستم به استراليا دنبالت بيايم!! براى چى؟ * مى خواستم ببينم چطور مردى هستى كه دلت براى سنگ قبر برادرت و خانواده اش تنگ نشده است؟ - اتفاقاً خيلى تنگ شده بود، موقعيتش را نداشتم به اينجا بيايم. * از وقتى به استراليا رفتى، به ايران برنگشته اى؟ - اين نخستين بارى است كه به ايران آمدم، ابتدا رفتم سر قبر پدرم، بعد رفتم سر قبر دكتر و زن و بچه اش، مرجان كوچولو را خيلى دوست داشتم، «مجيد» را هم دوست داشتم. با «آزاده» ميانه خوبى نداشتم، اما داداش را جاى پدرم مى دانستم. * آخرين بار كى با او تماس داشتى؟ - آن طورى كه به خاطر دارم، يك هفته قبل از قتل بود. * با او چه كارى داشتى؟ - او براى من پول مى فرستاد، به دكتر زنگ زدم، انگار شنيده بود معتاد شده ام. حتماً «آزاده» به او گفته بود. وقتى زنگ زدم، با من دعوا كرد و بعد با حالت قهر گوشى را قطع كرد. خيلى براى من سخت بود، اما وقتى شنيدم او به قتل رسيده است، ديوانه شدم. پول نداشتم به ايران بيايم، تا چند روز پيش كلى تلاش كردم تا پول بليت هواپيما را تهيه كردم و به ايران آمدم. * مى خواهى با فروش ارث و ميراث به استراليا برگردى و زهر مارى بكشى؟ - مى خواهم خودم را بسترى كنم، زن بگيرم و در استراليا خوب زندگى كنم. بازپرس شمس نيازى نديد بيش از آن با «جمشيد» سر و كله بزند، نامه اى براى او نوشت و تحويلش داد، بعد هم خواست تا او اتاقش را ترك كند، بعد نامه احضار «نصرت» را از زندان نوشت تا از او بازجويى كند. عصر همان روز وقتى بازپرس به خانه اش مى رفت، به ياد قتل عام خانواده دكتر فروزنده افتاد، خيلى متأثر شد. به نظرش «جمشيد» مى توانست عامل يا آمر قتل باشد، چون قتل عام به آن شكل بى ربط با ارث و ميراث نبود. «جمشيد» گفته بود كه مرجان كوچولو را از همه بيشتر دوست داشت. در قتل عام تنها كسى كه با ساطور كشته نشده بود، اين دختر كوچولو بود، اما اين فرضيه ها دليل نمى شد. در همين فكرها بود كه خودرواش را در گوشه اى متوقف كرد. او قاتل را فقط جمشيد مى دانست و دو دليل قاطع داشت كه مى توانست قفل دهان اين برادر ناخلف را باز كند. فرداى آن روز «نصرت» وقتى از زبان بازپرس شمس شنيد كه تا ساعتى بعد از زندان آزاد مى شود، باور نكرد تا اينكه «جمشيد» وارد اتاق شد و با ديدن خدمتكار به سمت او حمله كرد و پرسيد كه چرا دست به اين قتل زده است. بازپرس شمس خيلى خونسردانه به «جمشيد» گفت: «اين نصرت است كه مى تواند به تو فحش بدهد، چون قاتل هستى؟ تو ناجوانمردانه خانواده برادرت را كشته اى، مى خواستى ديگر نباشد و همه ارث و ميراث را بالا بكشى، كينه اى از برادرت به خاطر نامادرى ات داشته است، تو خيلى وحشيانه عمل كردى!» «جمشيد» خنديد و گفت: «من كسى را نكشته ام، گذرنامه ام نشان مى دهد كه اصلاً ايران نبوده ام، شما اشتباه مى كنيد.» بازپرس شمس بهايى به گذرنامه نداد و خيلى راحت يك دستى زد و گفت: «گذرنامه جعلى داشته اى، همه چيز را مى دانيم.» بعد دو دليلش را عنوان كرد. «جمشيد» خلع سلاح شده بود. او ديد كه بازپرس در قاتل بودن او شكى ندارد. او درحالى كه گريه مى كرد، گفت: «بعد از قتل برادرم و خانواده اش پى بردم چه اشتباهى كرده ام! * * * شما خوانندگان عزيز با اشاره به دو دليل - نه بيشتر - بازپرس در قاتل شناختن «جمشيد» مى توانيد در مسابقه معماى پليسى ويژه نامه حوادث شركت كنيد، پاسخ هايتان را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.
|
|
|
|
|