|
|
|
نوشته: سرآرتور كانن دويل
|
|
|
|
|
|
|
رسوايى در بوهميا
نوشته: سرآرتور كانن دويل
|
|
|
(بخش دوم) در قسمت گذشته خوانديد در حالى كه واتسون براى ديدار با شرلوك هلمز به دفتر او رفته بود متوجه توقف كالسكه اى شد كه بسيار زيبا و مجلل بود. هلمز كه مى دانست شخص ثروتمندى براى حل مشكل اش به زودى با او ملاقات مى كند از واتسون خواست كه بماند. مرد كه لباس هاى گران قيمت به تن داشت ماسكى بر چهره اش زده بود. او ترجيح مى داد كه ناشناس بماند و اعلام كرد در خطر بروز يك رسوايى بزرگ است. مرد ثروتمند پس از اينكه پى برد به تمام نكاتى كه اشاره مى كند، هلمز مطلع است ماسك را از چهره اش برداشت. واتسون با تعجب در برابر خود شاه را مى ديد. هلمز با لبخند گفت: قبل از اينكه اعليحضرت بخواهد حرفى زده باشند به خوبى مى دانستم كه افتخار ايستادن در برابر «ويلهم گوترايش زيگموند فون اورمشتاين» دوك اعظم كاسل فلشتاين و پادشاه موروثى بوهميا را دارم. و اينك ادامه داستان
ملاقات كننده عجيب گفت: «اما شما درك مى كنيد» و دوباره نشست و دستش را روى پيشانى بلند و سفيدش قرار داد و گفت: «شما درك مى كنيد كه من در انجام اين امور آشنايى كافى ندارم. حالا مسائل آنقدر روشن شده اند كه بتوانم به راحتى آن را با شما در ميان بگذارم. من از پراگ بطور ناشناس به اينجا آمدم تا با شما راجع به اين موضوع مشورت كنم.» هلمز در حاليكه چشمانش را دوباره مى بست ،گفت: «پس بفرماييد» . بطور خلاصه موضوع از اين قرار است كه حدود ۵ سال پيش زمانى كه مدتى نسبتاً طولانى در ورشو بودم با زن جسور و معروفى به نام ايرنه آدلر آشنا شدم. بدون شك نام او براى شما آشنا است. هلمز بدون باز كردن چشمانش زير لب گفت: «لطف كن و در فهرست راهنماى من اسمش را پيدا كن، دكتر. طى چند سال هلمز به نام هر شخص و يا هرچيزى كه بر مى خورد اطلاعاتى راجع به آن جمع آورى كرده و در كتابچه راهنماى خود نگهدارى مى كرد بنابراين كمتر موضوع ويا اسمى وجود داشت كه در آن راهنما مطلبى راجع به آن نوشته نشده باشد. در مورد اين خانم من توانستم زندگينامه وى را بطور خلاصه پيدا كنم. هلمز گفت:« بده ببينم!» متولد ۱۸۵۸ در نيوجرسى . عجب! خواننده سوپرانو برجسته اپراى ورشو، بله ! بازنشسته از كار اپرا ، آها! زندگى در لندن ، كاملاً اينطور است! سرورم ، آنطور كه متوجه شدم شما گرفتار اين زن جوان شديد، نامه هاى عاشقانه به وى نوشتيد و حالا قصد داريد آنها را از وى پس بگيريد. كاملاً همينطور است اما چگونه؟ آيا ازدواج مخفيانه اى نيز در كار بوده است؟ خير. هيچ سند قانونى و يا گواهى ؟ هيچ چيز. سرورم من متوجه نمى شوم. از اين نامه ها را دارد و يا هر چيز ديگرى چطور مى خواهد اعتبار آنها را ثابت كند؟ نامه ها به دستخط من است . بيهوده است! جعلى است. روى كاغذهاى مخصوص به خودم هستند. دزديده شده اند. مهر خودم زير آن است.كپى است. عكسم !خريدارى شده است. هر دو با هم در يك عكس هستيم. آه، اين خيلى بد است! شما واقعاً بى ملاحظگى كرديد. واقعاً غيرعاقلانه بود. خودتان را در دردسر جدى انداخته ايد. من آن وقت فقط وليعهد بودم. جوان بودم. اما حالا حدود سى سال دارم. اين مسأله بايد حل شود. ما سعى خودمان را كرديم و شكست خورديم. سرورم شما بايد مبلغى بپردازيد. آنها را بايد بخريد. او آنها را نخواهد فروخت. پس بايد دزديده شوند. پنج بار اقدام كرديم. دوبار به خانه اش دستبرد زده شد. يكبار چمدانش را در حين مسافرت ربوديم. دوبار نيز در كمين وى نشسته و كيفش را زديم، اما بى نتيجه بود. هيچ نشانه اى از آن پيدا نكرديد؟ مطلقاً هيچ چيز! هلمز خنديد.او گفت: اين مسأله خيلى كوچكى است، اما براى من بسيار جدى مى باشد. او اين جمله آخر را با لحنى سرزنش آميز خطاب به پادشاه ادا كرد: خيلى جدى . و اين زن با عكس چه كار مى خواهد بكند؟ مرا نابود كند. اما چطور؟ من در شرف ازدواج هستم. همانطور كه شنيده بودم. با كلوتيلد اوتمن فن ساكس منينگن ، دختر دوم پادشاه اسكانديناوى . شما حتماً درباره قوانين خشك اخلاقى آنها شنيده ايد. او روح لطيف و شكننده اى دارد و هر سايه اى از شك و ترديد مى تواند همه چيز را پايان دهد. وايرنه آدلر؟ او تهديد كرده كه عكس ها را براى وى خواهد فرستاد. و او اين كار را حتماً خواهد كرد. مى دانم كه او اين كار را مى كند. شما او را نمى شناسيد، قلبى از سنگ دارد. او صورتى مانند زيباترين زنان را دارد و ذهنى مثل مردان مصمم. شما اطمينان داريد كه هنوز آن را نفرستاده است؟ مطمئن هستم. چرا؟ چون او گفته است كه زمانى عكس را خواهد فرستاد كه نامزدى رسماً اعلام شده باشد و آن زمان دوشنبه آينده است. هلمز در حاليكه خميازه مى كشيد، گفت: آره، پس ما فقط سه روز ديگر وقت داريم. جاى بسى خوشحالى است چون يكى دو موضوع مهم ديگر را فقط در حال حاضر بايد روشن كنم. سرورم ، شما در حال حاضر در لندن اقامت داريد؟ يقيناً . شما من را در لنگهام با نام كنت كرام مى توانيد پيدا كنيد. بنابراين براى شما يادداشتى خواهم فرستاد تا از پيشرفت كار مطلع شويد. خواهش مى كنم اين كار را بكنيد. من جداً نگران هستم. خوب ، راجع به پول؟ شما اختيار تام داريد. يقيناً ؟ من به شما اطمينان مى دهم كه اگر آن عكس را برايم پيدا كنيد يكى از استان هاى قلمرو حكومتم را به شما خواهم داد. و حال اگر نياز به پول داشتيم؟ پادشاه كيف چرمى را از زير شنلش بيرون آورد و آن را روى ميز گذاشت و گفت:« در اين كيف سيصد پوند طلا و هفتصد پوند اسكناس است ». هلمز روى كاغذ يادداشت شخصى اش رسيدى نوشت و به وى داد. و بعد پرسيد :« و آدرس آن دوشيزه؟ » بريونى لاج، خيابان سرپنتين ، جنگل سن جونز . هلمز آن را يادداشت كرد:« و يك سؤال ديگر. آيا عكس شما دو نفرى بود؟ » بله همينطور بود. پس شب بخير سرورم. من مطمئن هستم كه بزودى خبرهاى خوبى براى شما خواهيم داشت. و واتسون عزيز شب به خير! همان زمان صداى چرخ هاى كالسكه سلطنتى از خيابان شنيده شد. اگر لطف كنى و فردا بعدازظهر ساعت ۳ به من سرى بزنى خيلى ممنون خواهم شد چون مى خواهم راجع به اين موضوع با تو گفت وگو كنم، واتسون ! فرداى آن روز رأس ساعت ۳ بعدازظهر در خيابان بكر بودم اما هلمز هنوز برنگشته بود. زن صاحبخانه به من گفت هلمز كمى پس از ساعت هشت صبح از منزل خارج شده است. به هر حال، من در كنار آتش نشستم و منتظر او ماندم. عميقاً به تحقيقات او علاقه مند بودم، چون در اين مورد خاص برخلاف دو پرنده قبلى كه آنان را ثبت كرده بودم هيچ هاله شومى در اطراف آن ديده نمى شد بخصوص كه طبيعت اين پرونده ومقام عالى موكل او نيز آن پرونده را كاملاً استثنايى كرده بود. در حقيقت جداى از طبيعت تحقيقاتى كه هلمز در حال انجام آن بود، مهارت وى در درك موقعيت واستدلال قاطع و زيركانه او، براى من آنقدر جذاب بود كه بسيار علاقه مند بودم تا روى روش كار وى مطالعه كنم و اين مرا ترغيب مى كرد تا روش سريع وماهرانه وى را در حل كردن غامض ترين معماها دنبال كنم. من آنقدر به موفقيت هاى هميشگى وى خو گرفته بودم كه اصولاً شكست او در پرونده اى حتى به ذهنم نيز خطور نمى كرد. حدود ساعت چهار بود كه در باز شد و يك مهتر اسب كه به نظر مست مى رسيد با ظاهرى آشفته و خط ريش بلندى در اطراف صورت اش كه برافروخته بود وارد اتاق شد. با توجه به آشنايى من يا قدرت عجيب و شگفت انگيز دوستم در تغيير قيافه باز هم ناچار شدم سه بار او را نگاه كنم تا مطمئن شوم كه خود اوست. همانطور كه براى من سرى تكان مى داد به سرعت به اتاق خواب رفت و در عرض پنج دقيقه با همان شكل مؤقر قبلى خود برگشت. در حالى كه دستانش را درجيب هايش كرده بود پاهايش را جلوى آتش دراز كرد و چنددقيقه اى از ته دل خنديد. او گفت:« خوب، واقعاً! » و دوباره زد زير خنده آنقدر كه بى حس و درمانده به پشتى صندلى تكيه داد و روى آن لم داد. چى شده؟ واقعاً مسخره است. من مطمئن هستم كه تو هرگز نمى توانى حدس بزنى من تمام صبح را در حال انجام چه كارى بوده ام و چه نتيجه اى عايدم شد. نه، نمى توانم تصور كنم. من فقط حدس مى زنم كه مراقب خانه دوشيزه ايرنه آدلر بودى؟ همينطور است، اما انجام آن كمى غيرمعمول بود. به هر حال به تو خواهم گفت. من منزل را كمى پس از ساعت هشت صبح با ظاهر يك مهتر بيكار ترك كردم. يك احساس همدردى و نزديكى در بين مهترها وجود دارد. اگر يكى از آنها باشى هر چيزى را كه لازم است بدانى خواهى فهميد. من خيلى زود بريونى لاج را پيدا كردم. آنجا يك ويلاى شيك با باغى در پشت آن است. داخل ساختمان يك اتاق نشيمن بزرگ درست در سمت راست است كه خيلى زيبا مبلمان شده است و پنجره هاى بلندى دارد كه تا كف زمين مى رسند و قفل هاى مسخره انگليسى دارند كه هر بچه اى آن را مى تواند به راحتى باز كند. پشت آنجا هيچ چيز قابل توجهى وجود ندارد جز اينكه از پشت بام اتاق مهتر مى توان از اين پنجره عبور كرد. من در اطراف آن كاملاً گشتم و آن را از نزديك و از هر نظر بررسى كردم اما چيز قابل توجهى وجود نداشت. سپس به راحتى به خيابان رفتم و در آنجا همانطور كه انتظار داشتم اصطبلى وجود داشت كه با يك ديوار از باغ جدا مى شد. من به مهتر اصطبل در پاك كردن اسبهايش كمك كردم و در عوض آن دوپنس، دودسته تنباكو، يك ليوان آبجو و هر اطلاعاتى كه درباره دوشيزه آدلر مى خواستم بدانم به دست آوردم و همچنين زندگينامه نيم دوجين از همسايگان آنها كه كمترين علاقه اى به دانستن آن نداشتم اما براى رسيدن به اطلاعات ناچار به شنيدن آنها بودم. پرسيدم: و چه چيزى راجع به ايرنه آدلر شنيدى؟ آه، او مورد توجه تمام مردان آن منطقه است. او مطبوع ترين و بهترين فرد در اين سياره است. كاملاً در سكوت و آرامش زندگى مى كند، در كنسرت ها مى خواند، هر روز ساعت پنج با اتومبيل بيرون مى رود و رأس ساعت هفت براى شام بر مى گردد. به ندرت در ساعت ديگرى از منزل خارج مى شود به جز مواقعى كه در كنسرت اجرا دارد. هيچ ملاقات كننده مردى به جز يك نفر كه از بهترين نوع آن هم هست ندارد. او مردى با موها وچشمانى تيره، خوش قيافه و جذاب و بى باك است كه هميشه يك بار و گاهى هم دوبار به ملاقات او مى آيد. او گادفرى نورتون از اينتر تمپل است. آقاى گادفرى نورتون مسلماً نقش مهمى در اين قضيه دارد. او يك وكيل است كه اين اصلاً خوش آيند نيست. اين دو چه ارتباطى با هم دارند و هدف از اين ملاقاتهاى پى درپى چيست؟ آيا اين خانم موكل اوست، دوستش است يا نامزد اوست؟ اگر مورد اول باشد او حتماً عكس را به وكيلش داده تا آن را نگهدارى كند و اگر مورد آخر باشد احتمال اين كار خيلى كم است. بسته به جواب اين پرسش من بايد تحقيقات خود را در بريونى لاج ادامه بدهم و يا توجه خود را به دفتر آن مرد در تمپل معطوف كنم. اين نكته ظريفى است كه دامنه تحقيقات مرا وسيع تر مى كند. مى ترسم كه با گفتن اين جزئيات حوصله تو را سربرده باشم اما بايد تو را از مشكلات كوچكى كه دارم مطلع كنم تا موقعيت مرا كاملاً درك كنى. ادامه دارد
|
|
|
|
|
در انتظارمرگ
|
|
|
ازدواج دانيل و پاتريشياراس از همان ابتدا با مشكل آغاز شد. پاتريشيا (پت) در دوران دبيرستان باردار شد و آنها از روى اجبار با يكديگر ازدواج كردند. پت اصلاً مايل به اين ازدواج نبود اما در آن زمان او حق انتخاب ديگرى نداشت. مايكل راس در ۲۶ جولاى ۱۹۵۹ متولد شد. او اولين فرزند از چهار كودك متولد شده از آن زوج بيچاره در طول پنج سال بود. شواهدى وجود داشتند كه مايكل توسط مادر روان پريش خود پت موردآزار و اذيت روانى و جسمى قرار مى گرفت. درواقع وضع روانى پت به قدرى وخيم بود كه دوبار او را به آسايشگاه روانى برده و بسترى كردند و در اين مدت دانيل مسؤوليت نگهدارى كودكان را برعهده داشت. مايكل كه گاهى توسط عموى جوانش مورد مراقبت قرار مى گرفت در سن ۸ سالگى توسط وى مورد آزار و اذيت جنسى قرار گرفت. على رغم ضربه روحى كه به مايكل وارد شده بود او مقاومت كرد و تصميم گرفت در مدرسه پيشرفت كند. او علاقه خاصى به علوم جانورى داشت و آرزو مى كرد بتواند در آينده صاحب مزرعه اى شود. در سال۱۹۷۷ پس از فارغ التحصيلى از دبيرستان كيلينگلى، مايكل تحصيلات خود را در رشته اقتصاد كشاورزى در دانشكده كشاورزى وعلوم زيستى از دانشگاه كورنل ادامه داد. در دوران تحصيل مايكل فعاليت اجتماعى خوبى داشت و عضو چندين سازمان از جمله اتحاديه آلفا - زتا و كشاورزان آينده آمريكا بود. در اين دوران او با چند زن جوان و زيبا آشنا شد. اين آشنايى ها همواره به شكست منتهى مى شد و رؤياى مايكل كه داشتن يك خانواده بود منتهى به خيالاتى از قبيل مزاحمت، خشونت و آزار و اذيت جنسى مى شد. زمان زيادى طول نكشيد كه اين خيالات جنبه واقعيت به خود گرفت. در سال دوم دانشكده مايكل در كمين زنان جوان مى نشست. عاقبت انگيزش خشونت جنسى مايكل زواياى تازه اى به خود گرفت و آن زمانى بود كه او شروع به آزار و اذيت جنسى زنان بسيارى گرفت كه قبلاً در كمين آنها نشسته بود. جالب آن بود كه چندين سال او از گرفتار شدن در دام پليس اجتناب مى كرد اما به هرحال در سپتامبر ۱۹۸۱ كمى پس از فارغ التحصيلى اش به خاطر آزار يك دختر نوجوان به زندان افتاد. زمانى كه اين واقعه رخ داد مايكل به عنوان آموزش مديريت در يك شركت مشغول به كار بود. در يك سفر كارى به ايلينويز او يك دختر ۱۶ ساله را ربود و به زور به جنگل برد و مورد آزار و اذيت قرار داد كه در آن زمان توسط پليس دستگير شد. ۵۰۰ دلار جريمه و به قيد ضمانت آزاد شد. پليس نمى دانست مردى را كه دستگير كرده و سپس اجازه داده برود نه تنها مسؤول ايجاد آزار و اذيت بلكه چيزى بيش از فساد است. در ماه مى همان سال جسد زن جوان ۲۵ساله اى به نام «زونگ نوك تو» را در فال كريك نزديكى نيويورك پيدا كرده بودند. پليس معتقد بود كه او خودكشى كرده است. اما سرانجام آنها دريافتند كه او قربانى آزار و اذيت و سپس قتل شده است. خيالات شيطانى مايكل شكل واقعيت به خود گرفته بودند «زونگ» اولين قربانى شناخته شده وى بود. قتل هاى وحشيانه مايكل پس از به قتل رساندن زونگ، مايكل سعى مى كند تا خود رابكشد اما موفق نمى شود چون «بزدل تر از آن است كه اين كار را بكند.» مايكل همچنين سعى كرد تا خود را متقاعد كند كه ديگر به كسى صدمه نخواهد زد. اما مايكل مردى غيرقابل كنترل شده بود و در آستانه ارتكاب قتل هاى وحشيانه قرار داشت. در ۵ ژانويه ،۱۹۸۲ مايكل دختر ۱۷ ساله اى به نام تامى ويليامز را در حالى كه از خانه دوستش در بروكلين برمى گشت ربود، چندى بعد جسد او را كه مورد آزار و اذيت جنسى قرار گرفته و سپس خفه شده بود را پيدا كردند. هيچكس در مورد اين قتل به مايكل مظنون نشد و او با آزادى تمام به ادامه قتل هايش پرداخت كه در نتيجه آن «پاولا پررا» حدود دوماه بعد به قتل رسيد. در آوريل ۱۹۸۲ او دوباره مرتكب جنايت شد. اين بار در كروتن، اوهايو نزديك كه شغل جديدى در يك پرورش تخم محلى پيدا كرده بود. حدود نيمه شب دوم آوريل مايكل به منزل يك پليس زن كه به خاطر باردارى در مرخصى به سر مى برد رفت و اظهار داشت كه اتومبيلش خراب شده است. او يك چراغ چشمك زن درخواست كرد كه زن آن را برايش آوردو مايكل رفت كه اتومبيلش را درست كند. مايكل كمى بعد برگشت و از زن درخواست كرد كه يك تلفن بزند. او اسم و آدرس محل كارش را به زن دادو پس از آنكه اعتماد زن را جلب كرد به او حمله ور شد. دستگيرى آن زن با شجاعت با مايكل درگير شد و سعى كرد مايكل را بترساند. سپس با همكارانش تماس گرفت و آنها براى كمك وى شتافتند. پليس پس از آنكه مشخصات ظاهرى وى را فهميد با دانستن نام و محل كار وى توانست روز بعد مايكل را شناسايى كند. او بلافاصله دستگير شد و به خاطر حمله به آن زن پليس بازداشت شد. كمى بيش از يك ماه بعد از دستگيرى، والدين مايكل او را با سپردن وثيقه آزاد كردند و به كنكتيكت فرستادند تا به مدت ۱۶روز تحت بررسى روانى قرار گيرد. معاينات روانى نشان داد كه وى دچار مشكلات روانى است كه به گفته خود وى از زمان جدايى پدر و مادرش در سال۱۹۸۱ شروع شده بود. على رغم اينكه مايكل سابقه جنايى داشت كه در آن دو مورد آزار و اذيت جنسى نيز به چشم مى خورد او چندان مورد معالجه روانى و يامراقبت پليس قرار نگرفت. اين به مايكل آزادى عمل داد كه به قتل و وحشيگرى خود ادامه بدهد. قتلهاى بعدى در ۱۵ ژوئن ۱۹۸۲ دموبورا تيلور ۲۳ساله و همسرش براى تهيه بنزين اتومبيل در نزديكى دانيلسون ازكنكتيكت خارج شدند و هر كدام به يك سو رفتند تا پمپ بنزين پيدا كنند. زمانى كه دبورا در كنار جاده راه مى رفت مايكل او را ربوده مورد آزار و اذيت جنسى قرار داد و سپس خفه كرد. چهار ماه بعد يك فرد كه در آن اطراف براى دويدن و ورزش كردن بيرون آمده بود باقيمانده جسد متلاشى شده اورا پيدا كرد. كسى به مايكل بلافاصله مظنون نشد. يك سال مهلك در آگوست ۱۹۸۲ مايكل بالاخره به خاطر آزار و اذيت آن زن باردار پليس در دادگاه حاضر شد. در جريان دادگاه او گناهكار شناخته شده و مبلغ هزار دلار جريمه شد و همچنين پيش از آنكه بتواندبه قيد ضمانت آزاد گردد به چهار ماه حبس محكوم شد. در گزارش دوره آزمايش حسن رفتار وى به قيد ضمانت آمده بود كه او مى تواند از زمان آزادى خود به نحو بهترى استفاده كند به عنوان مثال مى تواندبرنامه دويدن بگذارد و يا در دوره اى شركت كند و يا آموزش پرواز ببيند. به اين اميد كه اين فعاليتها رفتار وحشيانه وى راتغيير بدهد. اين اظهارات و پيشنهادات واقعاً شوكه كننده بود چون اين مسلم است براى كسى كه دائماً به آزار و اذيت جنسى مى پرداخته اگر عامل بازدارنده و يا ترس از بازداشت نباشد اين برنامه ها بى نتيجه خواهد بود. در زمان آزادى مشروط يك بار مايكل در كنكتيكت به عنوان بيمه گرى كه به در خانه ها مى رفت مشغول به كار شد. او به راحتى بانوشتن دروغ درباره سابقه خود در فرم استخدام توانسته بود اين شغل را به دست آوردو با توجه به نوع كار خود مى توانست قربانى بعدى خود را در حال انجام كار پيدا كند. در ۱۹ نوامبر ۱۹۸۳ رابين استاوينسكى ۱۹ ساله در حالى كه منتظر ماشين در كنار جاده در نورويچ، كنكتيكت بود ناپديدگشت. يك هفته بعد جسد او را نزديك يك بيمارستان محلى پيدا كردند. او مورد آزار و اذيت جنسى قرار گرفته و خفه شده بود. زمانى كه جسد پيدا شد كارآگاهان به خاطر نحوه كشته شدن وى و همچنين تامى ويليامزو دبورا تيلور توانستند اين قتل ها را به هم ربط دهند. بيشتر قربانيان از قد و قواره مشابهى برخوردار بودند، به يك صورت مورد آزار و اذيت جنسى قرار گرفته بودندو همه خفه شده بودند. ديگر تقريباً براى پليس روشن مى شد كه يك قاتل زنجيره اى در آن اطراف است امادر آن زمان هنوز مدارك كمى براى شناسايى قاتل داشتند. در روز يكشنبه عيد پاك ۱۹۸۴ مايكل براى اولين بار مرتكب دو قتل همزمان شد. دو دوست ۱۴ساله به نامهاى «ايپريل برونيز» و «لزلى شلى» اهل گريسوود، كنكتيكت از ديدن فيلم در سينمابه منزل يكى ازدوستان خود مى رفتند كه مياكل آنها را ربود. پس از آن كه اجساد آن دو دختر پيدا شد واضح بود كه هر دو با بى رحمى مورد آزار و اذيت جنسى قرار گرفته و مانند قربانيان قبلى مايكل كشته شده بودند. دو ماه بعد مايكل مرتكب هشتمين جنايت خودگرديد. در ۱۳ ژوئن ۱۹۸۴ دختر ۱۷ساله اى به نام «وندى بارى بيلت» ساكن ليزبون، كنكتيكت ربوده شد. شاهدين اظهاركردند آخرين بار او را در بزرگراه شماره۱۲ ديده اند كه به سمت يك فروشگاه مى رفته است. جسد وى را چندروز بعد پيداكردند. مانند بقيه قربانيان مايكل، او نيز مورد آزار و اذيت جنسى قرارگرفته و خفه شده بود. به هرحال، برخلاف موارد قتل قبلى شاهدانى وجودداشتند كه اظهارداشتند متوجه يك مرد سفيدپوست لاغراندامى شده اند كه عينك به چشم داشته و يك ماشين آبى مدل قديمى تويوتا را مى رانده است و درروزى كه آن دختر ناپديدشده بود او را تعقيب مى كرده است. اين بارقه اميدى براى كارآگاهان به شمارمى آمد. حقيقت و پى آمد كارآگاه مايكل ملچيك كه روى پرونده تامى ويليامز كارمى كرد به عنوان رئيس كارآگاهان درمورد قتل وندى انتخاب شد. ملچيك تحقيقات خود را درباره اتومبيلى كه شاهدين ادعامى كردند ديده اند، شروع كرد. ملچيك مشخصات ۳۶۰۰اتومبيل را پيداكرد كه ساكنان آن اطراف دارا بودند و مشخصات آنها با آنچه شاهدين ديده بودند مطابقت داشت. متعاقباً اولين كسى كه در روز ۲۸ ژوئن ۱۹۸۴ ازآن ليست موردبازپرسى قرارگرفت مايكل راس بود. درطول گفت وگو ملچيك ناگهان به آن مرد جوان مشكوك شد. ملچيك آن ملاقات را مانند حركت در سراشيبى توصيف كرد چون هربار كه او مى خواسته آپارتمان را ترك كند مايكل با پاسخ هاى منحرف كننده اش وى را وادار به پرسيدن سؤال ديگرى مى كرده است. سرانجام مايكل كه ديگر نمى توانست رازهاى هولناك خود را نگاه دارد به تعدادى از جنايات خود اعتراف كرد. در ابتدا، او به ملچيك فقط به قتل وندى باربيلت اعتراف كرد اما پس از آن در زمانى كه در بازداشت به سرمى برد به قتل ايپريل برونيز، لزلى شلى، تامى ويليامز، دبوراتيلور و رابين استراوينسكى نيز اعتراف كرد. اما سالها طول كشيد تا به قتل پاولا پرراو زونگ نوك تو اعتراف كند. محاكمه درجولاى ۱۹۸۷ مايكل بخاطر قتل دبورا تيلورو تامى ويليامز دادگاهى شد. او بخاطر قتل آن دو مجرم شناخته شد و حداكثر مجازات يعنى ۱۲۰ سال زندان براى او صادرشد. ماه بعد او بخاطر قتل وندى باربيلت، ايپريل برونيز، لزلى شلى و رابين استراوينسكى محاكمه و محكوم گرديد. او به دوبار حبس ابد و شش بارمجازات اعدام محكوم شد. درطى محاكمه ها و پس از آن مايكل اظهارخشم مى كرد چون احساس مى كرد كه قاضى و هيأت منصفه تبعيض قائل شده و شهادت بعضى از شهود غيرواقعى بوده است. آنچه احتمالاً عامل بروز اين عصبانيت وى شده بود عدم توجه دادگاه به بيمارى روانى وى بود. مايكل بخاطر اجازه ندادن قاضى براى معاينه روانى وى اعتراض كرد. علاوه بر آنكه توجه به بيمارى روانى وى مى توانست مجازات مرگ وى را فسخ كند. او خواستار دادگاه تجديدنظر شد اما اين درخواست ردشد. به هرحال مايكل به درخواست خود ادامه داد و اين بار پرونده وى به دادگاه عالى برده شد. در جولاى ۱۹۹۴ دادگاه عالى ايالت كنكتيكت مجرميت مايكل را تأييدكرد اما مجازات مرگ را ملغى كرد چون به گفته آنها دادگاه اول شواهدى را كه مى توانست مبنى بر بيمارى روانى راس باشد درنظر نگرفته بود. درنتيجه دادگاه دستور تشكيل دادگاه تجديدنظر ديگرى را داد كه به مدت چندسال به تعويق افتاد. دراين مدت مايكل سعى در اثبات بيمارى اش و برگرداندن حكم اعدام را داشت. پاولا پررا تمام كسانى كه در اورنج كاونتى، نيويورك پاولا پرراى ۱۶ساله را مى شناختند وى را دوست داشتند. او دختر پرجنب وجودش بود كه درمدرسه درسخوان بود و همانطور كه به كتابهايش علاقه نشان مى داد به همراهى با دوستان همسال خود نيز توجه داشت. پاولا هرگز از چيزى شكايت نمى كرد حتى اگر مشكل واقعى درمنزل داشت. اما على رغم ظاهر شاد او مشكلات خانوادگى پاولا در سال ۱۹۸۱ به اوج خود رسيد كه او را وادار به يك خودكشى ناموفق با قرص كرد. درزمانى كه او با سرويس به مدرسه مى رفت و برمى گشت بچه ها او را مسخره مى كردند اما او سعى مى كرد كه به اين حرفها توجهى نكند. اما درمواردى او سعى مى كرد خودش كنار جاده بايستد و با ماشين هايى كه از آن مسير عبورمى كردند به مقصد خود برسد. حتى دوست پاولا نيز از او خواسته بود كه اين كار خطرناك را نكند. اما او به حرفهاى وى توجهى نشان نداده بود و گفته بود كه «فقط سوار ماشين آدم هاى خوب مى شود.» در اول مارس ۱۹۸۲ پاولا براى آخرين بار آن مسير را رفت. در آن روز پاولا حال مناسبى نداشت و به همين خاطر دبيرستان را زودتر ترك كرد تا به منزل دوستش براى استراحت برود. اما او را هرگز دوباره زنده نيافتند. ۱۸ روز بعد جسد پاولا در حوالى والكيل، نيويورك پيدا شد. او با وحشيگرى مورد آزار و اذيت قرار گرفته و خفه شده بود. با وجود آنكه پليس سعى كرد كه قاتل را پيدا كند اما پرونده او حل نشده به مدت دو دهه باقى ماند. در سال ۱۹۹۴ زمانى كه در شبكه (BBC) با قاتل زنجيره اى مايكل راس مصاحبه مى شد او به دو فقره قتل در نيويورك كه پرونده آنها همچنان راكد مانده بود اعتراف كرد. او اظهار كرد كه يكى از آنان را در منطقه اى در والكيل ، نيويورك رها كرده است. با پيگيرى پليس متوجه شد شخصى كه مايكل به آن اشاره مى كند در حقيقت پاولا است. براى آنكه مطمئن شود آزمايش DNA روى مايكل انجام دادند كه با شواهد به جاى مانده در پرونده پاولا مطابقت داشت . مايكل به خاطر قتل پاولا در سال ۲۰۰۰ مجدداً تحت بازجويى و بازداشت قرار گرفت. مايكل در روز ۱۱ مارس ۱۹۹۸ يك اظهارنامه ۱۰صفحه اى را امضا كرد و در خواست كرد در اعدام او عجله كنند. اما به هرحال ، قاضى دادگاه عالى تصميم گرفت كه دادگاه تجديدنظرى تشكيل شود. اين دادگاه بنا بود در آوريل ۱۹۹۹ برگزار گردد. اما مايكل نظرش تغيير كرد او ديگر نمى خواست اعدام شود. همين باعث شد كه وكلاى مدافع وى به اين موضوع بيمارى روانى وى دوباره اشاره كنند و او را غيرقابل كنترل بشناسانند تا مجازات اعدام را لغو كنند. اما گروه دادستانى تصميم داشتند نتيجه دادگاه را به سمت اعدام كردن وى سوق دهند كه اين باعث شد مدت زيادى اين دو گروه با هم درگيرى و بحث داشته باشند. به هرحال ۱۰ ماه بعد دادگاه تجديدنظر تشكيل گرديد . در آن ابتدا از پليس و خانواده قربانيان سؤالاتى شد و در انتها فيلم مصاحبه بى بى سى او نشان داده شد كه در آن مايكل تعريف كرده بود كه چگونه قربانيانش را زجركش كرده است. همچنين از دكتر روانپزشك زندان نيز در باره بيمارى آزار جنسى مايكل سؤالاتى شد و او در باره درمان وى با دارو صحبت كرد. اين اظهارات پزشك باعث شد وكلاى مدافع وى شواهد غنى ترى مبنى بر بيمارى وى داشته باشند. پدر مايكل نيز از دادگاه درخواست بخشش مجازات اعدام وى را نمود و گفت احساس مى كنداعدام مايكل راس يك اشتباه است چون او به طور فطرى دچار اين مشكل روانى مى باشد. عمه مايكل نيز همين اظهارات را در دادگاه نمود. به هرحال پس از ۹ روز محاكمه بالاخره هيأت منصفه متشكل از ۳ زن و ۹ مرد به شور نشستند . در ۶ آوريل ۲۰۰۰ مايكل يك بار ديگر به اعدام محكوم شد. در زمان قرائت حكم مايكل خونسرد ايستاده بود در حالى كه خانواده قربانيان اظهار شادى مى كردند. تا آن زمان يعنى تشكيل دادگاه تجديدنظر ۱۶ سال مى گذشت. در انتظار اعدام با وجود آنكه اين حكم بارها توسط مايكل و وكلاى وى مورد اعتراض قرار گرفت ولى هرگز اين حكم لغو نشد. اگر اين حكم اجرا شود در واقع مايكل اولين كسى است كه پس از سال ۱۹۵۰ در ايالت كنكتيكت اعدام مى گردد. او در حال حاضر در حال گذراندن حبس خود است تا در تاريخ مقرر شده يعنى ۲۶ژانويه ۲۰۰۵ اعدام گردد كه اگر انجام شود او اولين كسى است كه دراين ايالت توسط تزريق مواد مرگبار اعدام مى گردد.
|
|
|
|
|