چهارشنبه ۱۶ دى ۱۳۸۳ - ۲۳ ذيقعده ۱۴۲۵
Wed, Jan 5, 2005
مهرگان
۳۰۲۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ارتباطات
مهرگان
آرشيو
درباره عباس پرورش
شوكت و اعتبار سنگ!
عباس پرورش. متولد ۱۸مهرماه ۱۳۱۹
دكترا درمهندسى معدن از دانشگاه معدن و متالوژى
لئوبن اتريش
فوق ليسانس رشته مهندسى معدن و طرح ريزى معادن
فوق تخصص اكتشاف، استخراج و بهره بردارى از معادن دركشورهاى درحال توسعه
كارشناس معادن شمال آفريقا با استفاده از بورس تحصيلى دولت اتريش و سازمان ملل متحد (۱۹۶۷ـ۱۹۶۶)
تخصص در استفاده از تكنيك هاى هسته اى در صنايع معدنى در كراكو لهستان (۱۳۴۹)
مدير طراحى معادن شركت ملى صنايع فولاد ايران
مديركل نظارت و معادن وزارت معادن و فلزات از ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۹
عضو هيأت علمى دانشگاه آزاد اسلامى واحدجنوب تهران
عضو هيأت علمى دانشگاه بين المللى امام خمينى (ره)
دبير شوراى عالى كنگره جهانى معدن درتهران
عضو رسمى انجمن مهندسين معدن اتريش

196713.jpg
او نه دكتر است، نه مهندس. گرچه اين جمله خيلى كليشه شده اما عباس پرورش پيش از هرچيز مرد سنگ است و صلح. براى همين هم هست شايد قبل از هرچيز ترجيح مى دهد شعرى از سنگ برايم بخواند.
عباس پرورش درباره خودش مى گويد: من در ۱۸ مهرماه ۱۳۱۹ به دنيا آمدم. پدرش سازنده در و ضريح هاى مرقدهاى متبركه بود و تا يك سال و نيم گذشته كه در قيد حيات بود عنوان «پيرترين خادم قرآن» را داشت.
خانواده مادرش از سلسله سادات و از خانواده هاى اهل روضه بودند. مادرش از نواده هاى آيت الله آقاسيدمحمدباقر خوانسارى و صاحب كتاب روضات الجنات است كه اين كتاب او در حوزه ها تدريس مى شود.
«درحقيقت من فرزند نتيجه ايشان هستم.»
او تحصيلاتش را درمدرسه فرهنگ اصفهان آغاز مى كند و هنوز نام مديران و معلمان خود را به خوبى مى داند و پس از طى دوران ابتدايى، تحصيلات متوسطه را در مدرسه صائب اصفهان ادامه مى دهد و «به جز يك سال درتمام ۱۲ سال تحصيلم شاگرداول كل اصفهان بودم.»
با اين همه آشنايى عباس پرورش با سنگ به دوران طفوليت اش برمى گردد. «براى من سنگ از چهارسالگى مسأله بود و من آن زمان از خودم مى پرسيدم آيا سنگ كه يك مخلوق است مرده است؟... براى اولين بار رنگ سنگها بود كه مرا به طرف خود كشاند و سختى اش. اين اتفاق در كوهى به نام كوه آتشگاه در اصفهان رخ داد. ما جمعه  ها به اتفاق عموزاده ها و فاميل به آنجا مى رفتيم و از همانجا سنگ براى من يك يار شد، يك مأنوس و مأوا و اينكه سنگ چيست؟ هميشه برايم مسأله بود.»
ماجرا به همين جا ختم نمى شود. مى گويد: «دبير ادبى مان مرحوم رحمانى در آن زمان شعرى گفت كه در علاقه مندى من به سنگ خيلى تأثير گذاشت. ما آب روانيم و جهان ريگ ته جوى‎/ او ساكن و ما جارى از اين كوى به آن كوى.. و همين ته جوى براى من تداعى گر سنگ و رنگ آن مى شد و دلم مى خواست آن را بشناسم و بفهمم.»
پرورش با پايان تحصيلات متوسطه اش راهى اتريش مى شود تا در رشته مهندسى استخراج معادن درس بخواند. چرا اتريش را انتخاب كرد؟ «درس هاى جغرافى را كه مى خواندم و نقشه هاى اروپا را كه مطالعه مى كردم از منطقه اروپاى مركزى و بخصوص اتريش و سوئيس خيلى خوشم مى آمد. سرسبزى، كوهها و جبال آلپ و به هرحال همان عشق به سنگ بود كه مرا به آنجا كشاند.»
چون علاقه شديدى به درس داشت به سرعت فوق ليسانس خودش را درهمان اتريش اخذكرد و چون با رشته ممتاز در سال ۱۳۴۴ فوق ليسانسش را گرفته بود به او پيشنهاد كردند كه درهمان دانشگاه بماند و تدريس كند.
درباره آن سالها مى گويد: «استادى داشتيم كه درزمان جنگ جهانى دوم خلبان نيروى هوايى آلمان بود و قبل از آن مهندس معدن و درطول جنگ توسط نيروهاى متفقين دستگيرشده بود و پس از گذراندن دوران زندان به اتريش آمده بود و ادامه تحصيل داده بود و استاد شده بود. او هميشه سخت كارمى كردو معتقد به كار بود و همين طرزتفكر او تأثير فراوانى در شكل گيرى شخصيت من داشت.»
اما اتفاق مهم زندگى عباس پرورش در زندان و بازداشتگاه آوشويتس لهستان مى افتد: «در يك بازديدى كه ازاتريش به لهستان رفته بوديم و پروفسور اشپيگل ناگل از بازداشتگاه آوشويتس ديدن كرديم. آنجا همان بازداشتگاه معروفى بود كه نازى ها يهودى ها را در آن مى سوزاندند. سردر آنجا آهنگرى با ميله هاى آهن كلمه ARBEIT MACHT FREI را ساخته بود. «كار آزادت مى كند.» آن منظره مرا سخت تحت تأثير قرارداد و از آنجا بود كه به رمز پيشرفت اروپايى ها رسيدم. كار باعث توليد حرفه مى شود و حرفه باعث پيشرفت دانش فنى و دانش فنى باعث توسعه جامعه. آنجا بود كه فهميدم اگر كسى حرفه اى بداند بيكار نمى ماند و اگر كسى بيكار است حرفه نمى داند. دانش فنى را نمى داند. به قول قدماى خودمان بى هنر است.»
پس از آن پرورش يك دوره اقتصادى را نزد معمار اقتصادنوين آلمان، پروفسور «ارهارت» مى گذراند. «ارهارت» كسى بود كه آلمان نابودشده بعد از جنگ را ساخت و با تئورى هاى خودش يعنى كار و قناعت توانست آلمان پس از جنگ را نجات دهد و اين دوران براى عباس پرورش يكى از بهترين دوران تحقيق و پژوهش و تدريس است.
پرورش درباره آن روزها مى گويد: آنها موفق بودند چون عشق به كار داشتند و عشق به حرفه اى كه درآن مشغول بودند. به قول شاعر «گر عشق نبودى و غم عشق نبودى‎/ چندين سخن نغز كه شنودى‎/ ورباد نبودى كه سرزلف ربودى‎/ رخساره معشوق به عاشق كه نمودى‎/ » و اين چيزى است كه خلقت از ما توقع دارد.
او درباره قناعت آلمانى ها مى گويد:« آن زمان كه ما در آلمان بوديم و درعمق ۱۳۰۰مترى در معدن ذغال سنگ كارآموزى مى كرديم. نه ساعت و نيم كارمى كرديم و آنها حقوق ۸ ساعت را با ما حساب مى كردند. الآن كارگر ما يك ساعت، يك ساعت و نيم كار مفيد نمى كند توقع اضافه كارى دارد.»
عباس پرورش تحت تعليم بزرگترين زمين شناس و ذخيره معدن شناس جهان در آن زمان يعنى پروفسور پتراشك در سال۱۹۶۰ و پروفسور پت فايز دوره دكترايش را مى گذراند و رساله دكترايش هم تحت عنوان «حريم چاههاى استخراج در معادن زيرزمينى» را با تأييد اين اساتيد به پايان مى بردو چند پروژه تحقيقاتى را هم از طريق اين اساتيد در كشورهاى ديگر به انجام مى رساند كه از ميان آنها مى توان به پروژه بررسى علل پيدايش زلزله در دور شدن يا نزديك شدن قاره ها در جزيره ايسلند اشاره كرد كه ميان دو قاره آمريكاو آفريقا واقع شده است. «در سال۱۹۶۷ دو پروژه تحقيقاتى بر روى آتش فشانها در اين جزيره انجام دادم و نخستين ايرانى بودم كه در آن سالها پا به جزيره ايسلند گذاشتم...»
اين پروژه باعث مى شود كه نظر بخش برنامه ريزى توسعه و عمران سازمان ملل متحد به او جلب شود و به عنوان كارشناس معدنى UNDP در شمال آفريقا مشغول به كار مى شود. «براى اين كار يك دوره تخصصى تحت عنوان اكتشاف و استخراج معادن كشورهاى در حال توسعه به مدت يك سال در دانشگاههاى اتريش و سوئيس گذراندم.» و بعد به شمال غربى آفريقا كشور ليبريا مى رود. «آن زمان هواپيماها اينقدر پيشرفته نبودند براى يك سفر هوايى بايد چند روز در راه مى مانديم و مثلاً براى همين سفر شمال آفريقا مجبور شديم در كازابلانكا توقف كنيم و يك شب كامل را در آنجا بگذرانيم چون خلبان هواپيما مى بايست استراحت مى كرد و با اين همه از كار در آنجا خيلى لذت مى بردم و روى معدن سنگ آهن «نيم با »كه در شمال شرقى يك روستاى جنگلى در وسط آفريقا به نام «يكه پا» برنامه ريزى معدنى كردم و آن زمان ليبريا رئيس جمهورى داشت به نام دكتر« تالبرت» كه سياه پوست فهميده و باشعورى بود و خيلى تلاش مى كرد در كشورش ايجاد اشتغال بكند و برادرش مدير پروژه ما بود و آنها خيلى به من محبت كردند.»
و بعدها كه در سال۱۳۵۵ دوباره به اين كشور مى رود متوجه مى شود معدنى كه او در كشف آن نقش اساسى داشته بيش از ۲هزار نفر را به اشتغال واداشته است. پس از ليبريا به منطقه باماكو مى رود و پس از آن به مراكش مى رود. «آن وقتها بيشتر «دارالبيضا » مى گفتند و حالا به پايتختشان «كازابلانكا» مى گويند و يادم هست در مراكش خيلى مرا دوست داشتند. چون بيشتر با كارگرها مى گشتم و با آنها دوست بودم.»
پرورش پس از مراكش به كشور چاد مى رود و در منطقه «انجامنا» به كار اكتشاف و استخراج معدن مى پردازد. درباره آن روزها مى گويد: «آن زمان هواپيماهاى دوموتوره ملخى داكوتاى۳ مورد استفاده قرار مى گرفت و من خيلى علاقه به خلبانى داشتم و اوقات فراغتم را صرف پرواز و خلبانى مى كردم و پروازهاى خوبى هم انجام مى دادم.»
196644.jpg
او مى گويد: «در «انجامنا»كارمان اكتشاف معدن براى ايجاد اشتغال بود. من رفتم و متوجه شدم شوره زارهايى در كنار درياچه هاى انجامنا هست كه خاك ترويا يا كربنات سديم دارد. اگر آن را مى شستند مى توانستند در صنايع شيشه استفاده كنند. همان زمان در كشور نيجر يك شركت انگليسى بود كه حاضر شد محصولات اين معادن را بخرد.»
از آن روزها پرورش خاطرات شيرينى به ياددارد. مى گويد: «يك روز بعدازظهر و پس از اتمام كار مشغول خواندن نماز بودم و نمازم كه تمام شد ديدم تمام كارگران دور من حلقه زده اندو من تعجب كردم و سركارگر را صدا زدم و پرسيدم چه خبر شده؟ گفت: نمى دانم . فرداى آن روز ديدم كه كدخداى دهكده اى كه در آن نزديكى بود با عصاى بزرگى به سراغ من آمد و به زبان عربى از من پرسيد تو مسلمانى؟ گفتم: بله! چطور مگه؟ بعد از آن چنان انس و الفتى ميان ما برقرار شد كه باوركردنى نبود. چون تازه آنها فهميده بودند من هم مثل خودشان مسلمانم و ذخاير مس، طلا، سرب و روى كه هيچكس نمى دانست و بايد دولت چاد آنقدر هزينه مى كرد كه بداند كجاست را همين كارگران به من نشان مى دادند و من روى نقشه پياده مى كردم.»
و آنها هرگز نمى خواستند كه عباس پرورش از كشورشان برود. حتى حاضر بودند ماهيانه ۳هزار دلار در آن زمان به او پرداخت كنند تا او در كشورشان بماند و رئيس سازمان زمين شناسى شان به او پيشنهاد مى دهد كه با اعطاى مناصب دولتى او در انجامنا بماند. در اين باره مى گويد: «سازمان ملل تا آن زمان نمى دانست كه يك كارشناس مسلمان چقدر در كشورهاى مسلمان به دردشان مى خورد و آن زمان تازه كشف كردند كه بايد از عناصر مسلمان در كشورهاى آفريقايى مسلمان و عقب افتاده استفاده كنند.» اما پرورش به اتريش بازمى گردد و با اتمام دوره دكترايش به ايران بازمى گردد و به اصرار پدر و مادرش در ايران ماندگار مى شود و از همان زمان به كار اكتشاف و استخراج از معادن ايران مى پردازد و حالا سالهاست كه در ايران مانده گرچه همچنان به كشورهاى آفريقايى و اروپايى سفر مى كند اما در ايران ماندگار شده است اما عباس پرورش همچنان عاشق سنگ است و يك روز هم در تهران بند نمى شود و دائماً از اين معدن به آن معدن سرمى زند و اصفهان و شيراز و كرمان و مشهد و... و در روزهايى هم كه در تهران است در دانشگاه تدريس مى كند و تحقيق و پژوهش .
عباس پرورش عاشق سنگ است و هنگام رفتن شعرى از مرحوم مشيرى را زمزمه مى كند و چه بهتر كه نوشتن نوشته ما درباره او هم با همين شعر به پايان برسد: بيا ز سنگ بپرسيم كه غير از سنگ كسى حكايت فرجام ما نمى داند ‎/ هميشه از همه نزديكتر به ما سنگ است ‎/ نگاه كن! نگاهها همه سنگ است و قله ها همه سنگ ‎/ چه سنگ بارانى ‎/ گيرم گريختى همه عمر ‎/ به كجا پناه بردى؟ خانه خدا هم سنگ است...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |