در پايان جنگ جهانى اول، به هنگام فروپاشى امپراتورى عثمانى، در سرزمين مصر كه اسماً در شمار متصرفات دولت عثمانى بود فؤاد اول از اعقاب محمدعلى كبير سلطنت مى كرد. محمدعلى كبير يا محمدعلى پاشا در اصل آلبانيايى بود. او كه از سرداران قشون عثمانى به شمار مى رفت در سال ۱۸۰۱ از «باب عالى» مأمور شد سرزمين مصر را كه پيش از حمله ناپلئون در تصرف امپراتورى عثمانى بود بار ديگر به سرزمين هاى متصرفه امپراتورى ملحق كند و بقاياى نفوذ مماليك را در آن كشور از ميان بردارد.
وقتى ناپلئون بناپارت سرزمين مصر را متصرف شد اين كشور يكى از استان هاى امپراتورى عثمانى محسوب مى شد اما مصر پيش از آنكه به تصرف عثمانى درآيد دردست مماليك بود. جاى آن دارد كه در مورد اين سلسله عجيب و غريب در اين گزارش مطالبى از نظر خوانندگان بگذرد تا بدانند كه سرنوشت ملل شرق چگونه بوده است و طى قرون و اعصار چه كسانى بر ملت هاى خاورميانه فرمانروايى داشته اند.
خوانندگان بى ترديد با نام صلاح الدين ايوبى آشنا هستند. صلاح الدين ايوبى كردنژاد و از كارگزاران اتابك نورالدين زنگى اتابك شام بود. در حكومت سلجوقيان كه از تركستان تا درياى مديترانه وسعت داشت، پادشاهان سلجوقى عده اى از امرا و سرداران خود را با لقب «اتابك» به فرماندارى ايالات مختلف مى فرستادند و اين امرا به تدريج موقعيت محلى پيدا كرده در محل فرمانروايى خود مستقل مى شدند.
اتابك نورالدين زنگى هم كه فرمانرواى شامات (لبنان و سوريه) بود قدرتى پيدا كرده و درگير جنگ هاى صليبى شده بود. در اين موقع (سال ۵۵۵ هجرى قمرى) در دستگاه خلافت فاطمى مصر اختلافاتى پديد آمد و رقيبان براى كسب قدرت به جان هم افتادند. در ميان وزيران خليفه فاطمى مصر مردى بود به نام «شاور».اين وزير براى انتقام گيرى از رقباى خود از نورالدين زنگى فرمانرواى شامات كمك خواست.
نورالدين زنگى از موقعيت استفاده كرد. «اسدالدين شيركوه» عموى صلاح الدين ايوبى را با عده اى از مماليك (غلامان) به مصر فرستاد. عموى صلاح الدين ايوبى كه فرمانرواى مصر شده بود در سال ۶۶۴ در مصر جان سپرد و برادرزاده اش صلاح الدين ايوبى وزير خليفه فاطمى مصر شد و در عين حال نيابت اتابك زنگى را برعهده داشت.
وقتى خليفه فاطمى مصر (المعاضد) وفات يافت، صلاح الدين خلافت شيعى فاطمى را با خواندن خطبه به نام خليفه بغداد منقرض كرد و در عمل مستقلاً فرمانرواى مصر شد. صلاح الدين ايوبى در جنگ هاى صليبى فتوحات مهمى انجام داد و قلمرو خود را تا شامات (سوريه ـ لبنان ـ فلسطين) گسترش داد و در آن حدود براى خود يك حكومت كردى سنى كه اسماً تابع خلفاى عباسى بود تأسيس كرد.
حكومت مماليك
صلاح الدين عده اى از غلامان ترك و چركس را مطابق معمول آن زمان به نام «مملوك» در سپاه خود استخدام كرد و همين كه خاندان ايوبى ضعيف شدند همين سپاهان مملوك بر سراسر مصر دست يافتند و دو دولت به نام مماليك بحرى و مماليك برجى تشكيل دادند كه اولى از ۶۴۸ تا ۷۹۲ و دومى از ۷۸۴ تا ۹۲۳ هجرى حكومت كردند و هر دو حكومت (مماليك) به حسب ظاهر از خلفاى بغداد تبعيت مى كردند.
فيليپ حتى در كتاب تاريخ عرب (ترجمه محمد سعيدى) مى نويسد:
سلسله سلاطين مملوك عبارت از دسته اى غلامان از نژادهاى مختلف بودند كه در سرزمينى بيگانه تشكيل حكومتى جنگجو داده بودند و به واسطه كارهاى شگفتى كه در دوران حكومت خود انجام داده اند در تاريخ نام و نشانى از خود باقى گذاشته اند. البته ظهور آنها را بايد نتيجه قطعى انحطاط و فسادى دانست كه در طى قرون متمادى در زندگانى اجتماعى عرب روى داده بوده است، ليكن هرچه هست دوران حكومت اين سلسله آخرين فصل درخشان دولت هاى عرب به شمار مى رود.
سلاطين مملوك آخرين بازماندگان صليبيون را از سرزمين مصر و شام (سوريه ـ لبنان ـ فلسطين) اخراج كردند و جلو پيشروى سپاهيان مغول و هلاكو و تيمور را بالمره گرفتند و اگر آنها اين كار را نكرده بودند جريان تاريخ و فرهنگ آسيا و مصر بى گمان تغيير يافته بود زيرا ممكن بود مغولان همان بلايى را كه بر سر عراق و شام آوردند بر سر مصر بياورند.
براثر جلوگيرى از پيشروى سپاه مغول مصر صاحب حكومتى ثابت و وضع سياسى مستقرى گرديد و درنتيجه فرهنگ و تمدن در اين كشور پيشرفت كرد چنان كه نظير آن پيشرفت نصيب هيچ يك از كشورهاى عربى ديگر نشد.
سلاطين مملوك در مدت دو قرن و نيم (از ۱۲۵۰ تا ۱۵۱۷ ميلادى) بر يكى از آشفته ترين و ناراحت ترين نواحى دنيا حكومت مى كردند و در تمام اين مدت طولانى خاصيت نژادى خود را از هر جهت محفوظ و مستقل نگاه داشتند. با آنكه سلاطين مزبور عموماً عامى و بيسواد و خونخوار بودند معهذا ميزان علاقه و توجه آنها به اقسام هنرهاى زيبا مخصوصاً معمارى به قدرى بود كه حتى متمدن ترين سلاطين آسيا نيز به پاى آنها نرسيده اند. براثر علاقه آنها به معمارى و فنون ظريفه بوده است كه شهر قاهره حتى امروز هم يكى از زيباترين مراكز عالم اسلامى به شمار مى رود.
وقتى در سال ۱۵۱۷ ميلادى سلطان سليم پادشاه عثمانى سلسله سلاطين مملوك را منقرض ساخت درحقيقت آخرين آثار و بقاياى خلافت عرب نابود گرديد و زمينه براى استقرار دولت ترك هاى عثمانى فراهم شد و خلافت نخستين بار در تاريخ به قومى غيرعرب منتقل گشت.
مشهورترين پادشاه سلسله مملوك ها كه در حقيقت بنيانگذار دولت آنان نيز بود بابر است. سلاطين درجه دومى كه بر مصر حكومت مى كردند به تقليد از خلفاى سابق بغداد عده اى از غلامان بيگانه را به خدمت پذيرفته و حتى آنان را به منصب نگهبانى خاصه خود نيز مفتخر ساخته بودند و نتيجه اى كه از اين اقدام عايد آنها شد همان بود كه عايد خود خلفا نيز شد بدين معنى كه غلامان مزبور چون به مراتب بالياقت تر و نيرومندتر از اربابان خود بودند به تدريج بر دستگاه لشكرى تسلط يافتند و ديرى نگذشت كه مقام سلطنت را نيز احراز كردند.
بابر كه خود يكى از غلامان ترك سلطان مصر بود نخست به رياست نگهبانان خاصه پادشاهى منصوب شد و سپس رفته رفته ترقى كرد تا بدان حد كه از درجه غلامى به بالاترين مقام آمد و به تخت سلطنت آن كشور نشست.
بديهى است كه بابر به اين مقام نرسيد جز از راه خونريزى و شدت عمل ليكن مصنفين عرب كه در اين دوره به منتهاى درجه انحطاط و تنزل رسيده بودند، احراز اين مقام را «مرهون حسن تدبير و كياست و كاردانى او» مى شمردند. در ميان سلسله سلاطين مملوك اصل وراثت و جانشينى معمول نبود و هر كه از ديگران نيرومندتر و فعال تر بود به مقام سلطنت مى رسيد ولى بايد دانست كه در مدتى نزديك به سه قرن غلامان و اخلاف آنها نيرو و توانايى آن را داشتند كه خود را بر تخت سلطنت بنشانند.
بابر خود مردى بلندقامت و سياه چهره بود و صدايى مردانه و نافذ داشت و همه علايم دليرى و شهامت در وجود او نمودار بود خلاصه آنكه شرايط لازمه پيشوايى و سلطنت را داشت.
بابر، اول بار لياقت و دلاورى خود را در جنگ با مغولان و در فلسطين به منصه ظهور رسانيد، ليكن شهرت و معروفيت او بيشتر مرهون جنگهاى عديده اى است كه وى بر عليه صليبيون كرده است. چنانكه سابقاً اشاره كرديم، به واسطه شكستهايى كه بابر به صليبيون وارد آورد، اساس قدرت و تسلط آنها را در شرق متزلزل ساخت.
مقارن اوقاتى كه بابر با صليبيون دست و پنجه نرم مى كرد، سرداران او در سمت مغرب ايالت بربرى و در طرف جنوب سرزمين نوبه را متصرف شدند و از اين هنگام به بعد پادشاه مصر پيوسته بر اين دو ايالت حكومت كرده است.
بابر نه تنها در جنگجويى و جهانگشايى سرآمد اقران بود، چنانكه قشون مجهزى در مصر به وجود آورد و نيروى دريايى آن دولت را تقويت كرد و قلاع و استحكامات شامات را تقويت نمود، بلكه در جهاندارى نيز از سلاطين نامدار به شمار مى رود، زيرا گذشته از احداث قنوات و ايجاد بندرگاههاى خوب، سرويس پستى ميان قاهره و دمشق برقرار نموده بود كه مسافت بين اين دو شهر را چهار روزه طى مى كرد و براى انجام اين منظور هميشه اسبهاى چاپارى تازه نفس در ايستگاهها آماده داشت.
سلطان غالباً در عرض يك هفته در هر دو پايتخت دولت خود، يعنى قاهره و دمشق به چوگان بازى مى پرداخت. سلاطين مملوك گذشته از چاپار از كبوتر قاصد نيز براى رسانيدن نامه استفاده مى كردند و هميشه بهترين و اصيل ترين انواع كبوتر را تربيت مى كردند. بابر علاقه مفرطى به ايجاد ابنيه و كارهاى عام المنفعه داشت و در تزئين مساجد مى كوشيد و موقوفات خيريه و مذهبى زياد داير مى نمود. از جمله ابنيه فخيمى كه در زمان او ساخته شده، يك مسجد و يك مدرسه به نام خود او هنوز باقى است. مسجد او را در قاهره در زمان ناپلئون تبديل به دژ جنگى كرده بودند و بعدها هم قشون انگليس در موقع اشغال مصر آن را مبدل به انبار آذوقه و مهمات نموده بود. بابر نخستين پادشاه مصر بود كه چهار قاضى اعظم به نمايندگى مذاهب اربعه اسلامى تعيين نمود تا در امور مسلمين فتوى دهند و همچنين وى نخستين سلطانى بود كه ترتيب صحيح و مرتبى براى حجاج مصرى كه به زيارت بيت ا• مى رفتند، داد.
بابر به واسطه ايمان و تعصب كاملى كه در مسائل دينى داشت و همچنين به واسطه فتوحاتى كه در جنگ با صليبيون كرده و نام اسلام را بلند نموده بود، آوازه شهرتى نظير شهرت هارون الرشيد به دست آورده بود، حتى از حيث افسانه ها و داستانهايى كه درباره او رواج يافته بود، وى از صلاح الدين ايوبى نيز مشهورتر شده بود، چنانكه هم امروز نيز صيت شهرت او مانند داستانهاى الف ليل در سراسر عالم عرب باقى است.
از جمله اقداماتى كه بابر در دوران سلطنت خود كرد، يكى عقد معاهدات متعددى بود با امراى مغول و پادشاهان اروپا. همين كه وى به مقام سلطنت رسيد، اول دفعه عهدنامه اتحادى با خان مغول كه بر سواحل ولگا حكومت مى كرد، منعقد نمود و سپس معاهدات تجارتى ديگرى با پادشاهان سيسيل و آراگون و الفونس پادشاه اشبيليه منعقد ساخت.
يكى ديگر از اقدامات عجيب و جالب توجه بابر اين بود كه دوباره سلسله خلفاى عباسى را تجديد كرد و البته خلفاى مزبور جز اسم بى مسمى چيز ديگرى نبودند و هيچ گونه قدرت و نفوذ كلامى نداشتند. مقصود اصلى بابر از تجديد خلافت آن بود كه سلطنت خود را قانونى و رسمى كند و دربار خود را در انظار مسلمين شكوه و رونقى بخشد و به علاوه جلو تحريكات شيعيان را در مصر بدان وسيله بگيرد، زيرا شيعيان از زمان خلفاى فاطمى تا اين ايام بيكار ننشسته و پيوسته تحريكات مى كردند.
بدين ملاحظات، وى در سال ۱۲۶۱ ميلادى يكى از بازماندگان خليفه عباسى را كه از قتل عام مغول زنده گريخته و به دمشق پناه برده بود، نزد خود خواند و او را با جلال و جبروتى هرچه تمامتر بر مسند خلافت نشانيد. بابر خليفه دست نشانده را با تمام مراسم و تشريفات سلطنتى از شام حركت داد و حتى واداشت يهوديان و مسيحيان نيز در موكب او حركت كرده و كتاب تورات و انجيل را با او بياورند.
سپس شورايى مركب از علما و فقهاى اسلامى را مأمور نمود تا صحت انتساب و شجره نامه خليفه را تصديق نمايند. آنگاه سلطان فرمان حكومت خود را رسماً از دست خليفه ساختگى گرفت و به موجب فرمان مزبور خود را سلطان مصر و شام و حجاز و يمن و سرزمين فرات خواند.
ادامه دارد