يكشنبه ۲۰ دى ۱۳۸۳ - ۲۷ ذيقعده ۱۴۲۵
Sun, Jan 9, 2005
فرهنگ و هنر
۳۰۲۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
بحثى درباره زمينه هاى شكل گيرى و ويژگى هاى شعر هفتاد
فرار به سوى سرزمين هاى ناشناخته زبان
197157.jpg
محمدحسين عابدى
قسمت شانزدهم
موج نو عنوانى بود براى اشعارى كه واقعاً دغدغه هاى متفاوتى را به رخ خواننده شعر كشيدند. من به اين دليل تقسيم بندى سپانلو را ترجيح مى دهم كه در چند سطر فشرده نشان داده است كه چگونه ظرف چند دهه، كانون توجه شعر فارسى از مسائلى مانند تحول شيوه عراقى و اوزان عروضى، به گذشتن از ميراث شعر سپيد و قطع رابطه چشمگير با صنايع ادبى رسيده است.
در واقع موج نو، به شكل آشكارى، طرز فكر شاعران را نسبت به شعر دگرگون كرد. در موج نو، براى اولين بار، شاعران در فضايى بيرون از سايه سنگين اوزان عروضى، همه مسائلى را كه در باره شعر است تجربه كردند. مى گويم «در باره شعر» ، زيرا پيش از آن شعر سپيد بى وزن آمده بود و بسيار شعر بى وزن سروده شده بود اما حتى در توضيح شعر سپيد هم، وزن به نوعى در كانون توجه قرار داشت؛ چرا كه شاعران اين شعر در توجيه اشعار بى وزن خود ناگزير بودند مرتب به اوزان عروضى و نارسايى هاى اين اوزان و مسائل مربوط به وزن اشاره كنند. كافى است نيم نگاهى به نوشته ها و گفته هاى شاملو و طرفداران شعر سپيد در آن دوران بيندازيم تا متوجه شويم كه چه حجمى از صحبت ها، متوجه وزن و رد آن بوده است. به عبارتى ديگر، عاشقان شعر سپيد، مجبور بودند كه براى رد اوزان عروضى مرتب در باره آن توضيح دهند و به همين تعبير هنوز وزن جزو دغدغه هاى شعر پيشرو آن دوره محسوب مى شد. موج نو اين اقبال را داشت كه در مقطع زمانى اوج شعر سپيد و در شرايطى كه پس از نيما، شاملو و طرفداران شعر سپيد سال ها بود كه در شعرها و نوشته هاى خود وزن هاى سنتى و به طور كلى اوزان عروضى را طرد كرده بودند مجال ظهور بيابد.
ادامه دارد



مقدمه
«دوراديامنت» همسر فرانتس كافكاست. كسى كه سالهاى زيادى با او زندگى كرد و دراين نوشته به مبهمات زندگى كافكا پاسخ داده است. كافكا كتابى نيز دارد كه درآن نامه هاى خود را به دورا چاپ كرده كه «نامه هايى به دورا» نام دارد.
گروه فرهنگ و هنر
من چيزهايى مى دانم كه شما ازآن خبرنداريد




نويسنده: دوراديامنت
ترجمه: اكرم جوانمرد
اولين بار نوزده ساله بودم كه كافكا را ديدم، خاطرم هست كنار دريا بود سال ۱۹۲۳. زن و مردى با دوبچه كنار ساحل قدم مى زدند. مردبه طرز عجيبى نظرم را جلب كرده بود، طورى كه نمى توانستم چشم از او بردارم.
چند وقت بعد دوباره او را ديدم. آن روزها من در اردوگاهى داوطلبانه پرستار بودم. گفتند: دكتر كافكا براى ناهار به آشپزخانه مى آيد، وقتى كه از تاريكى بيرون آمد مرد كنار ساحل بود. زنى هم كه در ساحل با او قدم مى زد، خواهرش بود و قاعدتاً بچه ها هم خواهرزاده هايش...
بالا بلند و لاغر بود، پوستش گندمگون، پاهاى كشيده و بلندى داشت آدم را ياد سرخپوست ها مى انداخت. اخلاق و رفتارش مثل آدم هاى منزوى بود، اما انگار سرشار از رابطه هاى بيرونى بود. گويى مى خواست به تو بگويد: «من هيچ چيز نيستم و اين رابطه با دنياى اطراف است كه ازمن چيزى به جامى گذارد.»
راستى چرا او چنين تأثيرى برمن گذاشت؟ من اهل شرق بودم. آدمى كه در رؤياها به سرمى برد، مثل برخى از شخصيت هاى داستايوفسكى. غرب را خيلى دوست داشتم، خيلى درباره اش شنيده بودم، به خاطر همه اينها راهى آلمان شده بودم و غرب همه تصوراتم را برآورده كرده بود...
و كافكا كه چشمگيرترين بخش وجودش چشمانش بود، چشمانى كه از فرط دانستگى بيش ازحدباز و تعجب زده بودند. چشمان او قهوه اى و كمى خجالتى بودند. وقت حرف زدن برقى درچشمانش بود كه نشان مى داد از حرف زدن لذت مى برد. گاهى وقت ها چشمهايش انگار مى گفت من چيزهايى مى دانم كه شما ازآن خبر نداريد. خيلى خوب حرف مى زد، طورى كه اگر چشمهايت را روى هم مى گذاشتى براساس گفته هاى او شكل آن اثر كاملاً جلوى چشمهايت شكل مى گرفت، حرف زدنش درست به اندازه نوشتنش سليس و روان بود.
دستان لاغر و استخوانى اش هميشه موقع حرف زن به كمك اش مى شتافتند، انگار وقتى او مشغول حرف زدن بود، دست هايش جان مى گرفتند و شورى بس به حرف هايش مى دادند.
همه با دست هايشان حرف مى زنند، اما او با انگشتانش و دراين زمينه هيچ جادوگرى به پاى او نمى رسيد. او ذاتاً آدم شوخ و سرحالى بود، هميشه آماده بود تا شوخى كند.
به نظرم يك دروغ بزرگ است كه كافكا را چهره اى افسرده معرفى كنيم، افسردگى هميشه با او نبود، مى رفت و مى آمد. زندگى شهرى يكى از عمده ترين دلايل افسردگى او بود.
محيط اطرافش او را به شدت رنج مى داد. كافكا فكرمى كرد كه نبايد هيچ استثنايى براى خودش قايل باشد، همه اين مسائل كه در زندگى خصوصى اش به آنها پايبندبود مضمون رمان «محاكمه» او شد.
روزهايى كه در برلين زندگى مى كرديم، فرانتس غالباً به پارك شتگالين مى رفت، بعضى وقت ها هم با هم مى رفتيم. يك روز دختركى را ديديم كه به شدت گريه مى كرد، با او حرف زديم، كافكا علت ناراحتى اش را جويا شد، معلوم شدكه عروسكش را گم كرده، او براى اينكه دخترك را آرام كند، خيلى زود قصه اى ساخت، به دخترك گفت: «عروسك تو گم نشده، بلكه به سفر دور و درازى رفته است. براى من هم نامه نوشته است. نامه را درخانه جاگذاشته ام، اما فردا برايت مى آورم. دختر از شنيدن اين حرف ها گريه كردن را كنارگذاشت. به خانه كه رسيديم، انگار كه بخواهد يكى از داستانهايش را بنويسد، به همان اندازه جدى بود. هميشه موقع نوشتن همين حالت را داشت. فرقى نمى كرد، حالا به نيت نوشتن يك نامه تبريك پشت ميز نشسته باشد يا براى نوشتن يك داستان، هيجان همان بود كه بود. او مى خواست يأس را از دل دخترك ببرد.
فرداى همان روز به پارك رفت و نامه را به دخترك داد، نامه را براى دختر خواند، براى دخترك نوشته بود كه عروسك دلش زندگى ديگرى را مى خواست، عروسك در نامه گفته بود هرروز براى دختر نامه مى نويسد. او هرروز نامه اى براى دخترك مى نوشت، نامه ها را آنقدر نوشت كه دخترك ديگر عروسك را فراموش كرد و به نامه ها دلبسته شد، عروسك بعدها بزرگ شده بود. اين ماجرا مدتى طول كشيد، اما حالا فرانتس نمى دانست به اين ماجرا چطور پايان بدهد.
بالاخره فرانتس براى پايان اين بازى تصميم گرفت عروسك ازدواج كند و درآخرين نامه براى دخترك نوشت خودت مى دانى كه بايد ديدار ما به آينده اى دور موكول شود و فرانتس با توسل به هنرش مشكل كوچك دخترك را حل كرد.
نوشتن روح زندگى كافكا بود، او بايد مى نوشت. وقتى درباره او مى گويند او چهارده روز يك نفس نوشت يعنى اينكه چهارده روز و شب نوشت، قبل ازاينكه اين حالت به او دست بدهد مدام راه مى رفت، اين طرف و آن طرف، بعد ازمدتى حرف نمى زد، بعد هم كم غذا مى خورد، انگارمى خواست تنها بماند و بعد لحظه اى كه بايد برسد مى رسيد و او قلم اش را به دست مى گرفت. اوايل از اين حالات او سردرنمى آوردم، عصبانى مى شدم، وقتى كه نمى نوشت همه حالت هاى من براى او مهم بود و حساس، اما وقتى مى نوشت، نسبت به هيچ چيزى عكس العمل نشان نمى داد. آن روزها براى اينكه خودم راحت تر باشم ميزان اشتياق او را براى نوشتن با رنگها نشان مى دادم، روزهاى سرخ ، قرمز، سبز يا آبى . بعدها د وست داشت وقتى مى نويسد من آن دور و اطراف نباشم.
يكى از آخرين داستان هايش را يك شبه نوشت. يادم هست زمستان بود بعداز غروب آفتاب شروع كرد و درست موقع طلوع آفتاب داستان را تمام كرد. خيلى وقتها داستانهايى را كه مى نوشت برايم مى خواند، اما دوست نداشت در باره داستانهايش توضيح بدهد.
گاهى وقتها داستانهايش را اشباح مى ناميد و دوست داشت همه آنها را بسوزاند. من برايش احترام قائل بودم ، روزهاى آخر وقتى كه در بستر بيمارى بود.
به خواست خودش خيلى از داستانهايش را آتش زدم . پيش خودم فكر مى كردم بعدها بهتر از اينها را مى نويسد. نوشتن براى او عملى متعالى بود. وقتى پاى ادبيات درميان بود با حريف اش مبارزه مى كرد و براى او حرف مى زد و نمى گذاشت حريفش پيروز شود، حتماً بايد برنده مى شد، ادبيات همه هستى بود. خيلى ها به من خرده مى گيرند كه چرا بخشى از دست نوشته هاى او را سوزاندم ، به هرحال من آن روزها جوان بودم. كافكا روزهايى كه در برلين زندگى مى كرد احساس مى كرد از همه گذشته اش رها شده است. او در باره پراگ هيچ وقت خاطره بدى نداشت.
با همه قناعتى كه مى كرد، اهميت زيادى براى لباس پوشيدن قائل بود.
هميشه لباس هايش را خياط مخصوصى مى دوخت و براى انتخاب لباس وقت زيادى صرف مى كرد ، بدون هيچ خود بزرگ بينى ساعتها در آينه به خودش نگاه مى كرد. خريدكردن را دوست داشت، عاشق فروشنده ها بود. با سبد شير همه اهل محل او را ديده بودند. صبح ها براى قدم زدن بيرون مى رفت ، موقع قدم زدن دفترچه يادداشت اش را همراه مى برد.
يكى از علاقه مندى هايش ساعت جيبى اش بود. مدتى با صاحب خانه مان به دليل روشن بودن چراغ در طول شب دعوا داشتيم ، براى حل اين معضل يك چراغ نفتى خريديم، ديگر به آن عادت كرده بوديم، كافكا چراغ نفتى را دوست داشت. برخلاف آن از تلفن متنفر بود، انگار از چيزهايى كه به تكنولوژى مربوط بود دل خوشى نداشت.
تقويم را هم دوست داشت ، هميشه توى برگهاى باطل آن، جملات قشنگى مى نوشت. ... برايم داستان مى خواند، آن هم با صداى بلند.
او از پراگ جسته بود و اين ارزش زيادى براى كافكا داشت، انگار اگر به آن نمى رسيد نمى توانست چشم از دنيا ببندد. هيچ وقت دوست نداشت به خانه پدرى اش باز گردد. او هرگز نمى خواست من به پراگ بروم. از پدرش نفرت داشت، خيلى از بدبختى هايش را از پدرش مى دانست. اوايل تند و تند از پدرش نامه مى رسيد ، بعدها پليس مخفى آلمان آن نامه ها را با يادداشت هاى روزانه كافكا برد و ديگر هيچ وقت نامه ها پيدا نشد. فكر مى كنم نزديك به سى و پنج تايى مى شد.
بيمارى كشنده كافكار درست مثل پيام آزادى رسيد. او به استقبال بيمارى رفت، اما احساس مى كردم روزهاى آخر هيچ اميدى نداشت و دلش مى خواست كه دوباره به زندگى برگردد.
در آخرين روزها، خواهرش او را به آسايشگاهى برده بود تا بسترى شود. همان روزها دوباره پيش او رفتم . براى اولين بار همان روزها بود كه معلوم شد ، او دچار سل است. نبايد حرف مى زد، اما از همه چيز برايم مى نوشت، بيشتر از همه از پراگ مى نوشت از حس آزاردهنده اش نسبت به اين شهر .
سه هفته اى آنجا بود ، بعد او را به وين بردند. در اتاقى كه بود بيمارانى كه حال وخيم ترى داشتند پيش او بسترى بودند و هرروز يكى از آنها مى مرد. يكى از آنهاجوانتر و زيباتر از بقيه بود و كافكا به او علاقه زيادى داشت. مرد جوان با وجود بيمارى سرحال بود. وقتى كه او مرد، كافكا صفحه سفيدى را به من نشان داد. گويى مرگ او خيلى برايش سخت بود، انگار فكر مى كرد چه طور مردى به اين جوانى مى تواند بميرد، هيچ وقت چهره اش را در آن روز فراموش نمى كنم.
بعد او را به بيمارستانى منتقل كردند كه در اطراف وين بود. من با او آنجا ماندم. آن روزها نامه هاى زيادى به خانواده اش نوشت، چيز زيادى ننوشت. شب قبل از مرگش كتاب مى خواند. نزديك صبح به سختى نفس مى كشيد. پزشك يك كيسه يخ زير گلويش گذاشت و نزديك ظهر بود كه مرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |