گروه پژوهشهاى تاريخى
زيرنظر محسن ميرزايى
آثار شاهان مملوك مصر
شاهكارهاى معمارى جهان
گفتيم كه :
بابر ـ غلامى كه به سلطنت مصر رسيده بود ـ يكى از بازماندگان خليفه عباسى را به ظاهر بر مسند خلافت نشانيد، و به موجب فرمان اين خليفه دست نشانده خود سلطان مصر و شام و حجاز و يمن شد ...
سه ماه پس از اين تاريخ بابر به شتاب تمام خليفه خود را از قاهره همراه برد كه او را در بغداد مستقر سازد، ليكن چون به دمشق رسيد، از اين خيال منصرف شد و خليفه را در آنجا به حال خود گذاشت.
حاكم مغول بغداد در صحرا به خليفه بينوا حمله برد و ديگر پس از آن تاريخ كسى اسمى از او نشنيد، ولى تا مدت دو قرن و نيم ديگر عده اى از همين قبيل خلفاى دست نشانده عنوان خلافت روى خود مى گذاشتند و به همين دلخوش بودند كه به نام آنها سكه زده شود و اسم آنان در خطبه هاى مساجد مصر و شام ذكر گردد. اين حال همچنان باقى بود تا در سال ۱۵۱۷ ميلادى كه سلطان سليم عثمانى مصر را از قبضه سلاطين مملوك به در آورد و آخرين خليفه آنجا موسوم به المتوكل را نيز با خود به قسطنطنيه برد.
با آنكه سلاطين مملوك هم مردمانى خشن و خونخوار بوده اند، اما نكته جالب توجه آن است كه در زمان آنها معمارى و ساير اقسام فنون ظريفه در مصر به سرحد كمال، ترقى كرده است، چنانكه نظير اين ترقى هرگز از زمان فراعنه و بطالسه تا آن زمان در تاريخ مصر ديده نشده بود. در قرن سيزدهم ميلادى، مصر پناهگاه عده زيادى از هنرمندان و صنعتگران اسلامى شده بود كه در برابر هجوم مغول از موصل و بغداد و دمشق گريخته و روح جديدى به معمارى و صنايع مصرى بخشيده بودند.
پس از خاتمه جنگهاى صليبى چون مصريان دوباره دسترسى به معادن سنگ در شمال يافتند، از استعمال آجر در مناره ها و گلدسته هاى مساجد صرف نظر كردند و به جاى آن سنگ به كار بردند.
در اين تاريخ نقشه هاى بديع صحن هاى مساجد و حجرات مدارس وابسته به آن تكميل شده بود و گنبدهايى كه ساخته مى شد، از حيث فخامت بنا و جلال منظره و تنوع تزئينات بى نظير بود. خوشبختانه بهترين آثار مماليك هنوز در مصر باقى و در حوادث ايام مصون مانده است.
در اواخر قرن چهاردهم ميلادى سرگذشت سلاطين مملوك يكى از تيره ترين صفحات تاريخ شام و مصر را تشكيل مى دهد. برخى از سلاطين مزبور سفاك و بى رحم بودند و بعضى ديگر نالايق و بى عرضه و فاسد و اغلب آنها نيز سواد و تربيت نداشتند.
سلطانى كه از سال ۱۴۱۲ تا ۱۴۲۱ در مصر حكومت مى كرد، غلامى ميخواره و عربده جو بود كه او را از يك نفر تاجر چركسى خريده بودند و فجايعى كه اين شخص در دوران سلطنت خود مرتكب شد، در تاريخ بى نظير است.
يكى ديگر از سلاطين مملوك اصلاً زبان عربى نمى دانست دونفر از پزشكان خاصه خود را سربريد چون نتوانسته بودند بيمارى او را علاج كنند. يكى ديگر كه در سال ۱۴۵۳ سلطنت مى كرد اصلاً سواد خواندن و نوشتن نداشت و امضاى خود را در پاى فرامين دولتى با كمك منشى اش مى نوشت. موضوع نگاهداشتن غلامان در دستگاه خلافت نيزكه از زمان عباسيان متداول شده بود در زمان سلاطين مملوك به حد افراط و رسوايى رسيده بود. يكى ديگر از سلاطين مملوك نه تنها بى سواد بود بلكه ديوانه هم بود و ديگرى كه او را به پنجاه دينار خريده بودند كيمياگر خاصه دربار را چون نتوانسته بود از مفرغ طلا بسازد كور كرد و زبان او را از قفا بدر آورد.
سلاطين مملوك وضع اقتصادى خراب كشور را با اعمال خودسرانه و خودخواهانه خويش هر روز خرابتر مى كردند مثلاً يكى از آنها ورود ادويه و مخصوصاً فلفل را كه در آن زمان بسيار مورد علاقه مردم بود، قدغن كرد و خود كليه موجودى ادويه را در بازارهاى مصر خريد و چون قيمت آن طبيعتاً بالا رفت آن را به بهاى گزاف به رعاياى خويش فروخت. همچنين ساختن قند را به خود انحصار داد و حتى دستور داد كه تا مدتى از كشت نيشكر خوددارى شود تا وى بتواند قند خود را به قيمت بسيار گزاف به فروش رساند. در همين ايام بيمارى طاعون در مصر و نواحى مجاور آن بروز كرده بود و قند چون علاج اين بيمارى به شمار مى رفت، بسيار مورد حاجت مردم بود. اين طاعون با آنكه به اهميت طاعون معروف «به مرگ سياه» نبود معهذا در عرض سه ماه سيصدهزار نفر را فقط در پايتخت از پا درآورد.
سلطان چون بروز اين بيمارى را بر اثر معصيت مردم مى دانست فرمان داد كه زنها هرگز از خانه بيرون نيايند و جزيه هاى بسيار گزافى هم از يهوديان و مسيحيان گرفت.
بديهى است در كشورى كه قوانين مخصوصى براى وضع و وصول ماليات وجود نداشت ضربه نهايى بر پيكر دولت اسلامى عرب در اوايل قرن شانزدهم ميلادى به دست تركان عثمانى وارد آمد. تركان مزبور از جمله قبايل مغولى بودند كه با طوايف ايرانى مقيم آسياى مركزى مخلوط شده و به آسياى صغير آمده بودند و در آنجا بنى اعمام خود يعنى تركان سلجوقى را در اوايل قرن چهاردهم از بين برده و خود تشكيل دولت مستقلى داده بودند. از سال ۱۴۸۱ تماس ميان تركان عثمانى و سلاطين مملوك مصر آغاز شد و همواره رقابتها و كشمكشهاى شديد بين آنها در آسياى صغير و شام برقرار بود تا عاقبت درجنگ سختى كه به سال ۱۵۱۶ در نزديكى شهر حلب ميان عساكر ترك و سپاه سلطان درگرفت، ترك ها پيروز شدند و سلطان منهزم گرديد. قشون ترك با سلاح تازه و بهترى مجهز بود و توپخانه و تفنگ همراه داشت در صورتى كه سپاهيان سلطان مملوك با همان اسلحه قديمى مى جنگيدند و از به كار بردن سلاح جديد عار داشتند. تركها مدتها بود كه در محاربات خود باروت به كار مى بردند ليكن سپاهيان شامى و مصرى به همان عقيده قديم چسبيده بودند كه مهمترين عامل پيروزى در جنگ شجاعت و دليرى افراد است. سلطان سليم عثمانى پيروزمندانه وارد شهر حلب شد و مردم آنجا مقدم او را گرامى داشتند و او را نجات دهنده خود از زيربار مظالم سلاطين مملوك شمردند. شام بدين ترتيب به دست تركان عثمانى افتاد و فاتحين از آنجا عازم حمله به مصر شدند هنوز يك سال از اين وقايع نگذشته بود كه دولت سلاطين مملوك بالمره منقرض گرديد. شهر قاهره كه از زمان صلاح الدين ايوبى به بعد به عنوان مركز دولت اسلامى شرق معرفى شده بود، از اين پس ديگر رونق و اعتبار خود را از دست داد و به صورت يكى از بلاد درجه دوم درآمد.
شهرهاى مكه و مدينه نيز طبيعتاً جزو دولت عثمانى شدند. واعظان مصرى از آن پس در روزهاى جمعه بر سر منبر خطبه بنام سلطان سليم مى خواندند و او را دعا مى كردند.
عثمانى وارث امپراتورى مماليك
سلطان سليم (سلطنت ۱۵۱۶ ـ ۱۵۱۷م)، منهدم كننده و وارث امپراتورى مماليك قشونى اشغالگر در مصر باقى گذاشت كه تقريباً شامل پنج هزار نفر بود. وى مملكت را تحت فرمان نايب السلطنه اى ملقب به «پاشا» قرارداد؛ اما دوازده ناحيه (سنجق) را كه مملكت در دوره حكام مملوك به آنها تقسيم شده بود نگه داشت. در آن هنگام و بعد از آن هيچ تغيير عمده اى در طرز اداره پديد نيامد. هريك از حكام مملوك، يا به اصطلاح خودشان باى ها، دسته ها و غلامان مخصوص خويش را داشت، اما تفوق ترك ها را با پرداخت خراج سالانه تصديق مى نمود؛ از بين آنها كسانى كه قدرت داشتند نايب السلطنه هاى عثمانى را بازيچه خويش مى كردند و با استنكاف از پرداخت آنچه مقرر بود مورد سوءظن قسطنطنيه واقع مى شدند. باى ها،كه خود طبقه جداگانه اى بودند، هرچند پيوسته با ورود غلامان تازه از قفقاز طبقه آنها تكميل مى شد بر پاشاها، كه انتصابشان موقت بود و دور از مركز خويش و بى خبر از زبان و عادات قومى كه تحت فرمانشان مى بودند، مزيت داشتند. منتها دوره تصدى منصب يك پاشا كه آن را به بهاى خيلى مناسب هم خريده بود، كوتاه بود. رياستش غالباً به اين بستگى داشت كه چگونه جاى ذخاير از دست رفته خود را دوباره پركند. در ۲۸۰ سال، كه منتهى شد به فتح ناپلئون و قيام محمدعلى، نزديك صدپاشا از اين نوع در مصر آمده بود كه يكى جانشين ديگرى مى شد.
مردم بومى تحت اين نوع نظارت دوگانه بيش از پيش در ورطه فقر و بدبختى فرورفتند. شرايط نامطلوب بهداشتى و ضعف نيروى حياتى انسانى، اين ناحيه را عرضه گاه قحطى و امراض طاعونى ساخت. دهقانان محروم از وسايل روزانه كه از تعدى مالكان بالادست خويش فرسوده و ستم كشيده بودند، مزارع خود را رها مى كردند و به زندگانى راهزنى در سرزمين هاى وسيع مابين كوچ نشين ها رو مى آوردند. وضع دره نيل، كه روزگارى انبار غله روم و نگاه دارنده ده ميليون نفوس به شمار مى رفت، بدين سان بود كه در نيمه قرن هجدهم به زحمت قادر بود دو ميليون و نيم جمعيت را نگه دارد.
همين كه قدرت مركزى، كه نماينده آن پاشاى عثمانى بود، ضعيف شد اقتدار «باى» مملوك افزوده گشت. در ۱۷۶۹ ميلادى على باى (بيك) كه بر حسب روايت، پسر يك روحانى از اهل قفقاز بود و غلامى بود كه از طريق راهزنان به داخل مصر راه يافته بود، تصميم عاقلانه اى اتخاذ كرد و پاشا را از مصر بيرون راند. سپس خود را مستقل اعلام كرد و سكه به نام خود زد و وادار كرد نامش را در خطبه ظهر جمعه ذكر كنند و حمله اى دوجانبه بر عربستان و سوريه وارد آورد. سردار و پسر خوانده اش كه سابقاً غلام وى بود، مكه را اشغال كرد و چندين شهر سوريه را كه دمشق در رأس آنها واقع شده بود، تسخير كرد، اما بعد به حامى خود خيانت كرد و مخفيانه با باب عالى وارد مذاكره شد. على در سال ۱۷۷۳ ميلادى به قتل رسيد. اما ساير مماليك كه به همان اندازه غارتگر بودند، قدرت را به دست گرفتند. قيام على باى هر چند بى دوام بود وضع امپراتورى عثمانى را در بخش عربى آن مقارن اواخر قرن هجدهم در معرض تزلزل نشان داد. اين قرن با هجوم ناپلئون بناپارت پايان يافت.
ادامه دارد