يكشنبه ۲۰ دى ۱۳۸۳ - ۲۷ ذيقعده ۱۴۲۵
Sun, Jan 9, 2005
ويژه ۱
۳۰۲۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
يك روز عصر با هفتاد همصدا
پرواز نت ها بر بام زندگى
• ويژه نامه « ايران چوان » اين هفته
را درصفحات ويژه بخوانيد.
197145.jpg
دنا درفشى

دخترها روى سن ايستاده اند. با لباسهاى تركيب سرمه اى و آبى كمرنگ كه آنها را به راهبه ها شبيه كرده و پسرهايى كه با كت و شلوار سرمه اى و بلوزهاى آبى پررنگ نيم دايره اى به دور دخترها تشكيل داده اند، رهبر گروه مثل فيلمها با هيجان دستهايش را در فضا تكان مى دهد و انگار بچه ها هم مثل فيلمها معناى اين حركات را مى فهمند و خود را با آن تنظيم مى كنند. به محض تمام شدن همزمان موسيقى و حركات رهبر اركستر، همه به سمت در اتاق پشت صحنه مى روند. از نظم خروج گروه خبرى نيست. تمرين پايان گرفته و آنها مى روند تا كمى استراحت كنند. همراهشان به اتاق سرك مى كشم. اتاق مملو از انرژى است. يكسرى دانشجو كه در دانشگاه علوم پزشكى اصفهان گروه كر تشكيل داده اند و براى اجرا به تهران، تالار رودكى، مجموعه وحدت آمدند. اين كل ماجرا است.
دانشجوى هر رشته اى بين آنها پيدا مى شود، از زبان انگليسى و مهندسى مواد گرفته تا داروسازى و برنامه ريزى شهرى، ولى اكثراً پزشكى مى خوانند و يا علوم آزمايشگاهى.
اتاق خيلى شلوغ است و بچه ها بى خيال در حال خوردن كيك و سانديس هستند. حدود ۶۰ نفرند و آنقدر به هم شبيه هستند كه انتخاب چند نفر براى گپ زدن كار سختى است.
رهبر گروه سيامك محمدخانى متولد ۱۳۶۰ است، پزشكى اصفهان مى خواند. مى گويد: «از بچگى با تشويق پدرم به موسيقى علاقه پيدا كردم. همش توى بروشور هست. اونجا همه اين حرفهارو توضيح داديم.»
«شما الآن كارى داريد و مى خوايد بريد؟» «نه» ، «پس لطفاً خودتون به جاى بروشور بگيد» . (مى خندد). معلوم است در رودربايستى مانده. «از كى گروه تشكيل شده؟ اصلاً در مورد گروه توضيح كامل بديد؟» «از ارديبهشت ماه ۸۱ به عنوان دبير كانون موسيقى دانشگاه علوم پزشكى اصفهان براى تشكيل گروه فراخوان دادم و بعد از گزينش بچه ها، گروه تشكيل و تمرينات شروع شد.»
با همان خنده پرمهر و سرشار از هيجان قبل از اجرا مى گويد: «به خدا همه اينها رو توى بروشور توضيح داديم.» اما يك سؤال همچنان باقى ماند: «اين را هم در بروشور نوشته ايد كه وقتى درستان تمام شد و بچه ها بزرگ تر شدند، چه بر سر گروه خواهد آمد؟» مى خندد، آرام تر شده، مى گويد: «منحل نمى شه، الآن هم خيلى ها درسشون تموم شده، ولى هنوز در گروه مى خونن. ما به اون بالاها فكر مى كنيم، به جشنواره هاى فجر و... نه منحل شدن.» آنها در تالار دانشگاه علوم پزشكى اصفهان هفته اى يك بار آن هم جمعه ها تمرين مى كنند. اين اطلاعات را «طه» بهم داد. ۲۴ ساله است و علوم آزمايشگاهى خوانده و در مورد شيوه كشف شدنش مى گويد: «من اينجا كشف نشدم. قبلاً مى خوندم، يعنى قبلاً كشف شده بودم كه آمدم اينجا.»
مسعود كه داروسازى خوانده، پشت سر هم از ساپورت كردن خوب دانشگاه صحبت مى كند و مى گويد: «دانشگاه خيلى خوب ساپورتمون مى كنه و در حد تواناييش بهمون امكانات مى ده، درسته كه يك بار در هفته تمرين كردن براى كار ما خيلى كمه، ولى همون رو هم از ساپورت دانشگاه داريم.» «تو چطور وارد گروه شدى؟» لبخندى مى زند، به سيامك نگاهى مى اندازد و مى گويد: «رهبر گروه از دوستانم بود.»
آن طرف سر و صدايى برپاست. چند پسر سعى دارند پاشنه كفش يكى از دخترها را با چاقو و اين چيزها دربياورند. گويا يكى از پاشنه هايش افتاده و چون آن را پيدا نمى كنند، بهتر است اين يكى را هم بكنند. دور و بر ليلا شلوغ است و همه به ماجرا مى خندند.
وقتى سمت ليلا مى روم تا با او گپى بزنم، خنده هاى پرانرژى دوبرابر مى شود و برايم توضيح مى دهند كه ليلا همسر سيامك است و فكر كردند من دارم پارتى بازى مى كنم. ليلا مديريت پزشكى خوانده و كمى مضطرب است. از او مى پرسم: «چطور وارد گروه شدى؟» «به وسيله فراخوان و بعد هم گزينشى صدا» به سيامك نگاهى مى اندازم، مى گويم: «راست بگو؟ چون همسرت بود، گزينش شد يا چون گزينش شده بود، همسرت شد؟» مى خندد و مى گويد: «قابليت صدا وارد گروهش كرد و ما سه ماه است كه ازدواج كرديم.»
بعد از چند ثانيه اينقدر دورم را مى گيرند و صميمى به سؤالاتم جواب مى دهند كه اسم خيلى از آنها را اصلاً نمى نويسم، انگار گروه از نامشان مهم تر است. ساناز بهداشت مى خواند. مى گويد: «دوستهاى صميمى زيادى در گروه پيدا كردم. ما همه با هم خيلى دوستيم و سيامك هم رهبر خوب و صميمى است.»
دختران آبى پوش با شيطنت مشتاق اند در بحث شريك شوند:
«خوب بچه ها، خانواده هاتون چى؟ اونها به اين كارتون موافق اند؟»
زهرا، سميه، بهناز، فرزانه و تمام آنهايى كه دورم را گرفته اند، هركدام چى مى گويند: «خانواده ها نمى گذارن. مى گن حالا كه چى؟ آخرش چى مى شه! پس كى درس مى خونيد؟ فقط به صرف اينكه اين كار دانشجويى است، قبول كردن و فكر مى كنيم بعد از فارغ التحصيلى احتمالاً جلومون رو بگيرن.»
همه اصرار دارند كه اميرحسين را ببينم. اميرحسين ۲۳ ساله، گويا بامزه ترين عضو گروه است. علوم آزمايشگاهى خوانده. از او مى خواهم با سه كلمه «بامزه، علوم آزمايشگاهى و موسيقى» جمله اى بسازد. مى گويد: «با مزة علوم آزمايشگاهى، نتهاى موسيقى شكل مى گيرند.»
سميه و فرزانه هر دو از بچه هاى خوابگاهى گروه اند. از آنها مى خواهم برايم بگويند كجا و كى تمرين مى كنند. سميه مى گويد: «هم اتاقى هام خيلى باهام راه مى آن، ولى بعضى وقتها بچه هاى اتاقهاى ديگه صداشون در مى آد و مجبور مى شم برم زير ۳ ، ۴ تا پتو و بخونم، اون زيرم اينقدر تاريكه كه نمى تونم نتامو ببينم، ولى چاره اى نيست ديگه» (مى خندد). فرزانه هم او را همراهى كرده و اضافه مى كند: «من هم (كمى فكر مى كند)» بگويم؟ «راستش من زير پله هاى سالن حمام خوابگاه تمرين مى كنم.»
صداى سيامك بلند مى شود: «بچه ها آماده شيد، بياييد جلوتر» . آبى پوشان دور هم جمع مى شوند، بعضى ها صدايشان را امتحان مى كنند و دهانهايشان را مانند كسى كه مى خواهد خميازه بكشد، هى باز و بسته مى كنند. ادامه مى دهد: «اجراى امشب از ديشب خيلى مهمتره، جمعيت خيلى زيادتراند و بايد بيشتر دقت كنيد.» «سر بالا، كلاسورها دست راست» ، «آرام، آرام اتاق خالى مى شود و آنها به روى سن مى روند. گونه هاى سيامك قرمز شده، نمى دانم از هيجان است يا اضطراب، شايد به خاطر اضطرابى كه همه رهبرها قبل از اجرا دارند و به قول معروف بار گروه روى دستهايشان است و با كوچكترين حركت اشتباه دستها، كار گروه خراب خواهد شد.
بچه ها هر كدام از يك رشته، يك دانشگاه و يك شهر ايران با هم همنوا مى شوند و بهنام و ندا هم پيانو و كيبورد مى نوازند.
سيامك همچنان محكم ايستاده، پشت به ما و همان نتهايى را كه بهنام به روى كلاويه هاى پيانو مى كوبد و در هوا پرتاب كرده تا بچه ها را يكصدا كند. همه با چشمان براق به سيامك چشم دوخته اند و حركاتش كه زير و بم صدايشان را تنظيم مى كند، زير نظر گرفته اند. با نيايش كارشان آغاز مى شود و با اى ايران پايان مى گيرد.» دكلمه قبل از اجراى«اى ايران» آنقدر مو بر بدن سيخ مى كرد كه در طول اجراى اين سرود همه تماشاگران با هيجان ايستاده بودند.
«دختر بويراحمدى» ، «عزيرجون» ، «مستم مستم» و... آنها ترانه هاى محلى ايران را به طرز مدرنى با كر اجرا مى كنند و به ترانه هاى مشهورى چون Hallelujah هم مى پردازند.
بعد از اتمام اجرا تشويق تماشاگران آنقدر ادامه پيدا كرد كه سيامك دوباره به صحنه بازگشت و Hallelujah را براى بار دوم اجرا كردند
يكى از دخترها كه بعداً فهميدم سميه نام دارد، در طول اجرا لبخند به لب داشت، لبخندى كه با همه عجيب بودنش انرژى پخش مى كرد. بعد از اجرا دوباره به پشت صحنه رفتم و علت را از او پرسيدم. با همان لبخند عجيب گفت: «سيامك سعى مى كرد با حركات صورت به ما آرامش دهد، ما هم بايد به او آرامش مى داديم. » بهنام كوچكترين عضو گروه است و هنوز دانشجو نشده، متولد ۶۳ است و زمانى كه مى فهمم به طور خودآموز پيانو نواختن را ياد گرفته و اصلاً سرو كارى با نت و معلم و اين چيزها نداشته، بيشتر متحير مى شوم. مى خندد و با آن لهجه اصفهانيش مى گويد: «من تو خونه پيانو ندارم. كيبورد مى زنم. الآن چند سالى است كه با گوشى سعى مى كنم ياد بگيرم و بنوازم». بهنام چون اصفهان هنرستان موسيقى خوب ندارد، رشته رياضى و فيزيك را انتخاب كرده و كيبورد را در كنارش ادامه داده.
افسانه زبان انگليسى مى خواند و با دوستانش برايم تعريف مى كنند كه خوابگاه دانشگاه علوم پزشكى تهران كه براى سكونتشان در نظر گرفته شده، بسيار بد بوده و از آنها در نمازخانه و با امكانات كم پذيرايى شده بود.
اپرا تمام شده، سيامك آرام گرفته و پشت پيانو نشسته و مى نوازد. شايد براى آرامش خودش يا گروهش. سالن خالى شده، مسؤول سالن پشت هم متذكر مى شود «الآن چراغا رو خاموش مى كنيم» بچه ها يواش يواش از اتاق به روى صحنه مى آيند و دور سيامك آرام و بى صدا مى ايستند. همه از اجرايشان راضى اند و سيامك به آنها مى گويد: «بى نظير بود بچه ها.» كمى از آنها دور مى شوم.
به دستهاى سيامك فكر مى كنم كه آيا در آينده اين دستها جراحى خواهد كرد و يا همچنان بار گروهى را خواهد كشيد. به آن بالاهايى كه گفتند، تالار اصلى تالار وحدت، جشنواره هاى فجر و... فكر مى كنم. آيا آنها را در اتاق پشت صحنه تالار اصلى تالار وحدت خواهم ديد. آيا اگر در آن اتاق باشند، مرا راه خواهند داد؟ و آيا صميميت و شادابى اصفهانى بودنشان را حفظ مى كنند؟


|   شناسنامه   |   آرشيو   |