يكشنبه ۲۰ دى ۱۳۸۳ - ۲۷ ذيقعده ۱۴۲۵
Sun, Jan 9, 2005
ويژه ۳
۳۰۲۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
يك هفته با خبرهايى عجيب
اسم تو هر اسمى كه هست
يك هفته با خبرهايى عجيب
اگه مار توى جعبه DVD باشه
چى كار مى كنى؟
197160.jpg
محسن شاه صفى
اين هفته به يك وبلاگ عجيب وغريب برخوردم كه هر روز گزارشى ازآخرين اخبار باورنكردنى جهان را به خوانندگانش ارائه مى كند. فكر كردم بد نيست اين بار شما هم درجريان آخرين اتفاقات شگفت انگيزى كه درجهان افتاده قرار بدهم.
صورت مفصل تر اين خبر را مى توانيد در وبلاگ Strang blog به زبان انگليسى پيدا كنيد.
*اولين خبرى كه دراين سايت آمده اين است كه يك زن وشوهر درفلوريدا ازدست بچه هايشان به تنگ آمده اند و درخيابان دست به اعتصاب زده اند. ظاهراً اعتراض اين زن و شوهر به اين است كه بچه ها به حرف هاى آنها گوش نمى دهند وبه آنها مثل مستخدم شان برخورد مى كنند. اين پدر و مادر  معترض خواستار رسيدگى هرچه سريع تر مسؤولان به اين امر شده اند اما خب، فى الواقع هيچ كس نمى داند مسؤول اين ماجرا كيست.
*درقسمت ديگرى ازوبلاگ مى خوانيم:
يك جواهرفروش اهل دورمونت به مشتريانش گفته اگر روز كريسمس برف ببارد به آنها طلا وجواهر مجانى مى دهد! به نظر جالب مى رسد ، نه؟ اما به هر حال صاحب دست و دل باز اين جواهر فروشى شرط و شروط خودش را هم دارد.
اولاً بايد حداقل ۶ اينچ ( حدود ۱۵ سانتى متر) برف ببارد، ثانياً كسانى كه به مغازه او مراجعه مى كنند بايد اهل دورمونت باشند. براى همين بى خود دلتان را صابون نزنيد.
*خبر ديگر اينكه يك مرد هلندى، تصميم گرفته اسم دخترش را عوض كند . خب ، اين اصلاً عجيب نيست، مشكل اصلى اينجاست كه اين بار دهمى است كه او مى خواهد دست به اين كار بزند.
ظاهراً اين پدر دلسوز براى نامگذارى فرزندش دچار وسواس شده و هربار تصميم مى گيرد اسم دخترش را پرمعنا تر وبا محتواتر كند. اسم قبلى اين دختر بچه« سعادت »بوده اما حالا پدر او تصميم گرفته اسمش را«جهاد» بگذارد. راستى نظرتان چيست كه آدم بچه اش را« صلح » صدا بزند؟
*تصور كنيد به مغازه لوازم خانگى رفته ايد ويك دستگاه دى وى دى خريده ايد تا آن را به پسرتان هديه دهيد. ازمغازه دار مى خواهيد جعبه را كادو كند. بعد آن را به خانه مى آوريد و سعى مى كنيد دريك فرصت مناسب، پسرتان را غافلگير كنيد اما پسرتان وقتى جعبه را باز مى كند، از آنچه فكر مى كنيد هم بيشتر غافلگير مى شود. يك مار زنگى از جعبه بيرون مى آيد وبه او خيره مى شود. نگران نباشيد اين خبر واقعى است اما خوشبختانه به هيچ كس ، هيچ آسيبى نرسيده . ظاهراً اين بچه مار درجريان بسته بندى ، خود را به جاى يك دستگاه دى وى دى جا زده بوده!
*يك سياستمدار كانادايى اعلام كرده كه با هيچ كس دست نمى دهد. او مى ترسد دست دادن باعث پخش شدن ويروس شود. به هر حال به نظر او اين كارها، شديداً غير بهداشتى هستند. تصور كنيد كه او حاضر نيست حتى بچه هايش را ببوسد . اما به نظر مى رسد اين تصميم بهداشتى ،  خيلى براى او گران تمام شود. سياستمدارى كه دست ندهد، مثل آشپزى است كه نخواهد آشپزى كند. واقعاً كه ! پس ديگر روزنامه ها بايد از چى گزارش تهيه كنند وعكس بگيرند.
*دربوتان، استعمال دخانيات ممنوع اعلام شد يعنى حتى مغازه ها ودست فروش ها هم حق ندارند سيگار وتنباگو بفروشند . البته دولت بوتان براى اين كار دليل قانع كننده اى دارد. بوتان يك كشور هيماليايى است كه در ارتفاعات كوه ها قراردارد. غلظت هوا دراين نقطه از زمين آن قدر كم است كه كشيدن سيگار مى تواند به مرگ آدم ها منجر شود.
* پليس كلمبيا هم از كشف وضبط ۲۹۲ عروسك جادوى سياه خبرداد. ظاهراً مأموران پليس بوگوتا اين عروسك ها را از دست فروشهايى گرفته اند كه كارشان ولگردى وفالگيرى بوده است. اما نكته مهم تر اين است كه هيچ كدام از افسران پليس، ازترس اينكه به نفرين جادوگران گرفتار نشوند، به عروسك ها دست هم نزده اند . افسر گشت بزرگراه، آقاى ماجاردو مى گويد: «جادوگرها وجود ندارند اما اگر وجود داشته باشند واقعاً روزگار آدم را سياه مى كنند. »
سخنگوى پليس كلمبيا گفته اين عروسك ها صرفاً براى اين جمع آورى وضبط شده اند كه عادت هاى بد جادوگرى وفال گيرى ازميان مردم رخت بربندد. اما به نظر مى رسد اداره پليس ابتدا بايد يك دوره آموزشى ضد جادوگرى براى كاركنانش بگذارد.
اسم تو هر اسمى كه هست
سايه Sayeh
اعتقاد عمومى بر اين است كه خانم ها معمولاً با كارهاى فنى و تكنيكى ميانه خوبى ندارند و ترجيح مى دهند تا حد امكان از اين نوع كارها دور باشند. البته از آنجا كه هر قانونى مى تواند استثناء داشته باشد، در اين مورد هم سايه يك استثناء محسوب مى شود. او طبيعتاً به كارهاى عملى گرايش دارد و در امور فنى تبحر خاصى دارد كه باعث مى شود در اين زمينه ها موفقيت هاى چشمگيرى به دست بياورد. بدين ترتيب رشته هاى فنى و مهندسى و كارهاى مربوط به آن يكى از بهترين انتخاب هاى سايه براى ادامه تحصيل و انتخاب شغل باشد.
سايه اصولاً به جزئيات توجه دقيق دارد و زمانى كه بر انجام كارى تمركز كند،  با پشتكار چشمگيرى آن را تا رسيدن به نتيجه ادامه مى دهد. اين نوع رفتار سايه ناشى از دو ويژگى ذاتى اوست: اول اينكه سايه قدرت تحمل زيادى دارد و بسيار صبور است؛ بنابراين در شرايطى كه ديگران ممكن است از انجام كار و رسيدن آن به نتيجه مطلوب نااميد شوند، او همچنان اميدوار و مقاوم راهش را ادامه مى دهد. دليل دوم اين است كه سايه احساس مسؤوليت پذيرى فوق العاده اى دارد و هرگز حاضر نيست كارى را كه قبول كرده نيمه كاره رها كند. بدين ترتيب مى توان گفت سايه از هر نظر فرد قابل اعتمادى است و مى توانيد براى انجام كارها و محول كردن مسؤوليت ها روى او حساب كنيد.
زمانى كه مسؤوليتى بر عهده سايه گذاشته شود، او با دقت تمام مراحل لازم براى انجام آن مسؤوليت به بهترين نحو را طراحى مى كند و با برنامه ريزى دقيق همه چيز را پيش مى برد. در چنين شرايطى سايه با اعتماد به نفس كامل كار مى كند و اصولاً قرار گرفتن در موقعيتى كه مستلزم هدايت ديگران و كنترل شرايط باشد، دستپاچه نمى شود و به بهترين شكل كارش را انجام مى دهد.
فكر مى كنيد خانمى كه تا اين اندازه به مسؤوليت هايش اهميت مى دهد،  در جنبه شخصى زندگى اش چگونه رفتار خواهد كرد؟ احتمال اينكه سايه آنقدر درگير مسؤوليت هاى شغلى اش بشود كه همه چيز را فراموش كند بسيار زياد است و اين يكى از نقطه ضعف هاى بزرگ اوست كه باعث مى شود زندگى خانوادگى اش به اندازه زندگى اجتماعى و شغلى اش موفقيت آميز نباشد. و اما نكته آخر: سعى نكنيد سايه را مجبور كنيد برنامه هاى روزمره زندگى اش را تغيير دهد؛ چون تلاش شما بى نتيجه خواهد بود. او بيش از آن به برنامه هاى روزانه اش وابسته است كه با فشارهاى ديگران تغييرى در آنها ايجاد كند. اگر به نظر او شرايط فعلى رضايتبخش و مناسب باشند، هيچ دليلى براى تغيير آنها وجود ندارد. تغيير يكى از چيزهايى كه سايه كمترين لذت را از ايجاد آن مى برد!
ده راه براى راضى تر بودن
197154.jpg
على خويى Kalilax @ yahoo. com
هميشه شنيده ايم كه پيرها آرزوى جوانى مى كنند و اغلب اوقات افسوس روزهاى خوش گذشته و ايام شباب از سوى پيرترها موضوعى است كه براى جوان ها اصلاً غريب و نامأنوس نيست.
اما از اين سو وقتى پاى صحبت جوان ترها مى نشينيم،  مى بينيم آنچنان كه بايد و شايد از زندگى راضى نيستند و از شرايط و موقعيت هاى آن استفاده نمى كنند. اگرچه اين توصيه كه تا جوان هستيد سعى كنيد از زندگى لذت ببريد را هركدام از ما حداقل يك هزار و دويست و بيست و سه بار شنيده ايم، ولى هيچوقت به مصداق هاى آن فكر كرده ايد؟ چگونه مى توان اوقات خوب و مفيدى را گذراند و به قول معروف طورى زندگى كرد كه شايد فردايى در كار نباشد؟
در وهله اول به نظر مى رسد اين شعار كليشه اى آنقدر تكرار شده كه ديگر نخ نما و رنگ و رو رفته به نظر مى رسد. اما شايد اين خود ما باشيم كه بايد مصداق هاى آن را در زندگى مان پيدا كنيم و به آن رنگ و بوى واقعيت بزنيم.
اين كار اصلاً كار سختى نيست. كافى است كمى از حالت افسردگى بيرون بياييم، سعى كنيم خودمان را بيش از اندازه درگير گرفتارى هاى زندگى نكنيم و كارى انجام دهيم كه هر روز را تبديل به يك روز خاطره انگيز كند. اگر نگاهى به روزهايى از زندگى كه واقعاً آنها را زندگى كرده ايم بيندازيم،  متوجه مى شويم كه در آن روزها يا به تفريح پرداخته ايم، يا چيز جديدى ياد گرفته ايم،  يا به ديگران كمك كرده ايم، يا استراحت كرده ايم و يا بابت آنچه در زندگى داريم شكرگزار بوده ايم و در مجموع حس خوبى نسبت به خودمان داشته ايم. اگر هفته ها و ماه ها از آخرين بارى كه چنين احساس خوبى داشته ايد مى گذرد، بدون ترديد مطلب امروز ما مى تواند براى شما جالب و دوست داشتنى باشد!
۱ـ يك چيز جديد ياد بگيريد. اين روزها يادگيرى و آموزش به جز در مدرسه و آموزشگاه و دانشگاه كم كم دارد به تاريخ مى پيوندد. كمتر كسى پس از طى اين دوران ممكن است بازهم به ارزش يادگيرى نكات تازه اهميت بدهد و به همين دليل بخش مهمى از نشاط زندگى كمرنگ شده است. شاهين كه يك مهندس معمار ۳۰ ساله است مى گويد: «من هرگز از يادگرفتن نكات تازه دست برنمى دارم. براى اينكار من يك فهرست دارم كه در آن تمام چيزهايى كه دوست دارم ياد بگيرم را مى آورم. اين فهرست هر روز در حال افزايش است و به ترتيب چيزهايى را كه براى من مهم تر و يا جالب تر است را از اين فهرست انتخاب مى كنم و به آنها مى پردازم. البته پس از شروع هميشه يك زمان مشخص براى يادگرفتن كامل آن موضوع در نظر مى گيرم.» ماندانا ۲۷ ساله روش ديگرى براى يادگيرى دارد كه به مراتب از روش شاهين هيجان انگيزتر است. او مى گويد هرازچندگاهى سعى مى كنم يك كار ناشناخته را ياد بگيرم. مثلاً آشپزى به سبك چينى، يا روش هايى براى دكوراسيون منزل و يا حتى يادگرفتن يك زبان خارجى. مهم اين است كه ذهن من درگير يادگيرى يك موضوع تازه باشد.
۲ـ تجربيات تازه هميشه يك موضوع جذاب در زندگى افراد محسوب مى شود. واقعاً تعداد معدودى از ما به اين موضوع فكر مى كنند كه در زندگى شان و با توجه به شرايطى كه دارند چه تجربيات تازه اى برايشان امكان پذير است. اين تجربه تازه مى تواند چيزى ساده در حد راه رفتن زير برف و خوردن شكلات با ليمو باشد... شايد خنده دار به نظر برسد... ولى چه اشكالى دارد؟ همه ما مى توانيم از اين تجربيات ساده شروع كنيم و اگر امكانات بيشترى داريم، گستره آنها را بيشتر كنيم.
۳ـ سؤال بپرسيد. بيشتر اوقات جوان ترها از اينكه پاى صحبت بزرگترها بشينند خيلى احساس خوبى ندارند. روش خيلى خوبى در اين زمينه وجود دارد كه نازنين ۲۲ ساله هميشه از آن استفاده مى كند. نازنين هر چند وقت يكبار فكر يك سؤال هيجان انگيز مى كند كه مى تواند پدر و مادر، حتى مادربزرگش را وادارد حداقل به مدت يك ساعت با او مشغول صحبت شوند. نازنين مى گويد در اين صحبت ها آنقدر چيز يادگرفته است كه دوستانش فكر مى كنند او حداقل پنج شش سال از سنش بيشتر چيز بلد است.
شما بايد خوشحال شويد
۴ـ يك فعاليت سرگرم كننده بسيار مؤثر است. اگر نمى توانيد عضو باشگاه ورزشى شويد، هيچ اشكالى ندارد. فكر مى كنيد در همسايگى هركدام از ما چند نفر وجود دارند كه نمى توانند عضو يك باشگاه ورزشى شوند؟ به احتمال قريب به يقين شما تنها فرد اين مجموعه نيستيد. پس چه اشكالى دارد كه با اين مجموعه ارتباط نزديك ترى برقرار كنيد و مثلاً هفته اى دو سه بار براى قدم زدن يا دويدن با هم بيرون برويد؟
۵ ـ از قديم و نديم گفته اند خنده بر هر درد بى درمان دواست. باور نداريد؟ حتى در بدترين شرايط افسردگى نيز ايستادن در مقابل آينه و خنديدن حتى بصورت اجبارى مى تواند احساس خيلى بهترى به ما بدهد. اگر اينكار را نمى توانيد انجام دهيد،  سعى كنيد با كسانى در ارتباط باشيد كه مى خندند. حتماً ديده ايد كه وقتى ديگران به شدت مى خندند، هيچ كس در جمع نمى تواند جلوى خنده خود را بگيرد. تعريف كردن لطيفه،  يك داستان خنده دار،  يك فيلم كمدى، همه و همه مى تواند در اين زمينه كمك شايانى باشد.
۶ ـ اگر در زندگى افراد شاد كمى دقت كنيم، معمولاً يك عنصر مشترك در همه آنها خواهيم يافت. موارد زيادى وجود دارد كه آنها بدون برنامه ريزى قبلى و بدون توجه به شرايط دست به انجام كارى مى زنند. اگر وقتى به خانه مى آييد آنقدر خسته هستيد كه فكر مى كنيد به جز خوابيدن هيچ كار ديگرى نمى توانيد انجام دهيد، يك بار هم كه شده سعى كنيد يك كار متفاوت انجام دهيد. آن وقت متوجه خواهيد شد كه تغييرات اين چنينى كه با انجام كارهاى آنى ايجاد مى شوند چقدر مؤثرند.
۷ـ شما بدون شك كمى زمان براى خودتان نياز داريد. در اين زمان نه به كار فكر كنيد، نه به امتحان، نه به مسائل ديگر. فقط استراحت كنيد. يك موسيقى آرام بخش مى تواند لذت اين استراحت را تكميل كند.
لئو روستن مى گويد: «هدف زندگى اين است كه مهم باشيم، به حساب بياييم،  مسؤوليت كارى را بپذيريم و تفاوتى در دنياى خودمان ايجاد كنيم كه نشان دهد ما در آن زندگى كرده ايم...»
۸ ـ كارهاى خوب انجام دهيد. كمك هاى كوچكى كه مى توانيم به ديگران انجام دهيم تأثير دوجانبه دارند. هم مشكلات ديگران را سبك مى كنند و هم احساس رضايت بيشترى از شخص خودمان در ما ايجاد مى كنند. تا حالا به يك فرد پير كمك كرده ايد از خيابان عبور كند؟ تا بحال وقت تان را براى كمك به نيازمندان اختصاص داده ايد؟ حداقل مدتى به مشكل دوستتان گوش داده ايد بدون اينكه در مورد او يا مشكلش قضاوت كنيد؟ مطمئن باشيد همه ما قادر هستيم اين كارهاى كوچك را انجام دهيم...
۹ـ از ديگران تشكر كنيد. مسلماً وقتى كسى از شما تشكر مى كند شما احساس بسيار بسيار خوبى از كارى كه انجام داده ايد داريد. اينطور نيست؟ اى كاش اين احساس خوب را هيچ كس از ديگران دريغ نمى كرد. بهتر است دنبال نكات مثبت در ديگران بگرديم و با صداى بلند بگوييم: متشكرم! اگر اين گفته همه گير شود، چقدر همه مردم و از جمله من و شما احساس بهترى خواهيم داشت؟
۱۰ـ وقت خود را با كسانى كه دوست داريد بگذرانيد. اگرچه اين روزها مشغله هاى كار و زندگى زياد هستند، اما واقعاً قابل تصور نيست كه مدت محدودى گذراندن وقت در كنار عزيزان و خانواده چقدر مى تواند به شما انرژى و شادابى بدهد. آنقدر كه با آن مى توانيد زمانى كه مشغول به كار و فعاليت هستيد، بازده و كارآيى بسيار بيشترى داشته باشيد.
يخچال فرنگى
يك لطيفه اخلاقيانه

خانم معلمى در تگزاس، سعى كرد با زبانى ساده مفهوم خشونت و بى رحمى و ازخودگذشتگى و جوانمردى را به بچه ها ياد بدهد و بعد ازشان خواست كه:
-حالا هر كدومتون يه داستان با نتيجه اخلاقى درباره خشونت و بى رحمى يا جوانمردى و ازخودگذشتگى بسازيد.
همه شروع كردند به نوشتن و بعدش هم جلو بچه هاى ديگر داستان شان را خواندند. يكى داستان كابوى شجاعى را نوشته بود كه از ضعفا در برابر زورگويان حمايت مى كرد و دست آخر هم، همه او را به مقام كلانترى انتخاب كردند. ديگرى قصه مالك بى رحمى را نوشت كه زمين هاى مردم را مى گرفت و بالاخره با مريضى سختى مرد... تا آنكه نوبت به آخرين نفر رسيد كه داستانش را تعريف كرد:
-يكى بود، يكى نبود. يه كابوى سياهپوست بدجنسى بود كه با اسب سياه پوستش وارد شهر شد و يك راست رفت به طرف كافه. در را با هفت تيرش باز كرد، همه را هل داد و پرت كرد، بطرى ها را با تير زد و شكست. پيرمردى به او اعتراض كرد او پيرمرد را كشت. سگى واق واق كرد و او سگ را هم زد. دخترى داشت از ترس مى لرزيد و او به دختر آزار رساند. كلانتر رسيد و خواست او را دستگير كند اما او كلانتر را هم با تير آبكش كرد. اين بود داستان كابوى سياهپوست. معلم با تعجب ووحشت از پسرك پرسيد:
-خب ببينم، نتيجه اخلاقى داستان كجاست؟
-نتيجه اخلاقى اش اينه كه هيچ كدوم از ما نبايد دم پر كابوهاى سياهپوست ظاهر بشيم.
197178.jpg
يك لطيفه كوبيسمانه

پيكاسو در كارگاهش مشغول كارى بود. بعد از مدتى آخرين قلم را بر تابلوى بزرگ و پركار تازه خود كشيد و كنار نشست. يكى از دوستان ثروتمندش كه آنجا حاضر بود با صداى تحسين آميزى گفت:
-به به! آفرين! عالى شد، من همين الان حاضرم به هر قيمتى كه بگى بخرمش.
پيكاسو جواب داد:
-محرمانه بهت بگم، نخر، تقلبيه!
-يعنى چى تقلبيه؟ من خودم ديدم تو كشيديش و پاشو امضا كردى.
-باشه، مگه من خودم حق ندارم تابلو پيكاسو تقلبى بسازم؟

يك لطيفه متقلبانه

حالا كه بحث تقلب شد بگذاريد داستانى تعريف كنم كه قاعدتاً بايد در شيكاگو در سال ۱۹۳۰ اتفاق افتاده باشد:
دو رفيق بعد از سال ها دورى به هم برخوردند. يكى شان بسيار مرتب و شيك بود و اتومبيل ليموزين سياهرنگ بزرگى هم داشت. دومى خيلى علاف و بدبخت بود. طبعاً بعد از چاق سلامتى هاى اوليه، نخستين سؤال را او مى كرد:
-تو از كجا صاحب اين همه جاه وجلال شدى؟
-تقلب عزيزم، اسكناس چاپ كردم.
-بابا اين چه حرفيه؟ هنوز كسى از اسكناس تقلبى به جايى نرسيده.
-آخه مردم راهش رو بلد نيستند. ور ميدارن اسكناس چاپ مى كنن، عين اسكناس هاى واقعى. پنج دلارى، ده دلارى، پنجاه دلارى، صد دلارى ... نه جانم. رمز موفقيت من اينه كه اسكناس هاى سى وهفت دلارى، پنجاه و شش دلارى يا هشتاد و نه دلارى چاپ مى كنم.
-يعنى چى؟ فكر كردى من خرم؟ مگه همچين اسكناس هايى رو كسى ور مى داره؟
-البته... مى گى نه؟ بيا اين دسته اسكناس سى و هفت دلارى... برو بانك خوردش كن. اگه نكردن. اون وقت تف بنداز توى صورت من.
رفيق مفلوك، دسته اسكناس را گرفت و با هزار ترس و لرز و ترديد برد به بانك و نجواكنان به صندوقدار گفت:
-شما اين اسكناس ها رو خرد مى كنين؟
-البته قربون! اسكناس چهاردلارى مى خواين يا هفت دلارى؟

يك لطيفه متواضعانه

از صندوق خيريه نان و نمك كه يك N.G.O جوانانه است به دفتر آقاى «مهتاب رو» كه به خست و ناخن خشكى معروف است تلفن كردند و منشى خوش صدايى گفت:
-جناب آقاى مهتاب رو
-بله، خودمم
-سلام قربون، مى خواستم تشكرات صميمانه صندوق رو براى اون چك سخاوتمندانه تون اعلام كنم و ضمناً يه مطلب كوچيكى رو هم تذكر بدم. متأسفانه فراموش فرموديد پاى چك رو امضا كنين.
-نه خانوم جون، فراموش نكردم. مخصوصاً امضا نكردم.من يه آدم خيلى متواضعى هستم كه دوست دارم در همه كارها، به خصوص كارهاى خيريه ناشناس بمونم.

يك لطيفه كوتاهانه

سه تا آدم خالى بند، ميدانى پيدا كرده بودند و داشتند درباره قد كوتاه پدران شان خالى مى بستند. يكى شان گفت:
-باباى من اونقدر قدش كوتاه بود كه مادرم هيچ وقت نمى بردش مهمونى چون خيلى تابلو بودن.
دومى گفت:
-باباى من اونقدر قدش كوتاه بود كه وقتى با مادرم دعواش مى شد، مادرم مى ذاشتش سر طاقچه و از شرش راحت مى شد.
سومى گفت:
-باباى من الان توى مريضخونه ست.
-چرا؟
-پاش شيكسته. رفته بود روى نردبون توت فرنگى بچينه، افتاد زمين.

يك لطيفه شكارچيانه

استاد عبدالهى شكارچى بزرگ قرن، بعد از يك سفر طولانى از هندوستان برگشته بود با مقادير زيادى فيل و ببر و... و اهل فاميل جمع شده بودند براى خير مقدم و تحسين و تبريك. در آن ميان يك نفر كه واقع بين تر از بقيه بود، نگاهى به هيكل لاجون استاد انداخت و نگاهى هم به كله هاى خشك شده فيل و ببر و ناباورانه پرسيد:
-استاد، چطور شد كه به فكر شكار بزرگ افتادين؟
استاد كه درك معنا كرده بود، جواب داد:
-والله راستش، ما رفته بوديم هندوستان كه پروانه شكار كنيم. اما همون روز اول عينكمون افتاد و شكست.

دو موقعيت تأسف آور

تأسف آورترين موقعيت ها اگر گفتيد چيست؟
۱-موقعيت بانويى كه از صبح سحر پشت فروشگاه حراجى صف كشيده و وقتى در باز مى شود اولين نفريست كه وارد مى شود اما ناگهان متوجه مى شود كه كيف پولش را جا گذاشته است.
۲-موقعيت مردى كه در دريا كشتى اش غرق شده، به زحمت خود را به جزيره متروكى مى رساند و در آنجا صندوقى پر از جدول كلمات متقاطع پيدا مى كند اما محض نمونه يك مداد هم پيدا نمى كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |