يك لطيفه اخلاقيانه
خانم معلمى در تگزاس، سعى كرد با زبانى ساده مفهوم خشونت و بى رحمى و ازخودگذشتگى و جوانمردى را به بچه ها ياد بدهد و بعد ازشان خواست كه:
-حالا هر كدومتون يه داستان با نتيجه اخلاقى درباره خشونت و بى رحمى يا جوانمردى و ازخودگذشتگى بسازيد.
همه شروع كردند به نوشتن و بعدش هم جلو بچه هاى ديگر داستان شان را خواندند. يكى داستان كابوى شجاعى را نوشته بود كه از ضعفا در برابر زورگويان حمايت مى كرد و دست آخر هم، همه او را به مقام كلانترى انتخاب كردند. ديگرى قصه مالك بى رحمى را نوشت كه زمين هاى مردم را مى گرفت و بالاخره با مريضى سختى مرد... تا آنكه نوبت به آخرين نفر رسيد كه داستانش را تعريف كرد:
-يكى بود، يكى نبود. يه كابوى سياهپوست بدجنسى بود كه با اسب سياه پوستش وارد شهر شد و يك راست رفت به طرف كافه. در را با هفت تيرش باز كرد، همه را هل داد و پرت كرد، بطرى ها را با تير زد و شكست. پيرمردى به او اعتراض كرد او پيرمرد را كشت. سگى واق واق كرد و او سگ را هم زد. دخترى داشت از ترس مى لرزيد و او به دختر آزار رساند. كلانتر رسيد و خواست او را دستگير كند اما او كلانتر را هم با تير آبكش كرد. اين بود داستان كابوى سياهپوست. معلم با تعجب ووحشت از پسرك پرسيد:
-خب ببينم، نتيجه اخلاقى داستان كجاست؟
-نتيجه اخلاقى اش اينه كه هيچ كدوم از ما نبايد دم پر كابوهاى سياهپوست ظاهر بشيم.
يك لطيفه كوبيسمانه
پيكاسو در كارگاهش مشغول كارى بود. بعد از مدتى آخرين قلم را بر تابلوى بزرگ و پركار تازه خود كشيد و كنار نشست. يكى از دوستان ثروتمندش كه آنجا حاضر بود با صداى تحسين آميزى گفت:
-به به! آفرين! عالى شد، من همين الان حاضرم به هر قيمتى كه بگى بخرمش.
پيكاسو جواب داد:
-محرمانه بهت بگم، نخر، تقلبيه!
-يعنى چى تقلبيه؟ من خودم ديدم تو كشيديش و پاشو امضا كردى.
-باشه، مگه من خودم حق ندارم تابلو پيكاسو تقلبى بسازم؟
يك لطيفه متقلبانه
حالا كه بحث تقلب شد بگذاريد داستانى تعريف كنم كه قاعدتاً بايد در شيكاگو در سال ۱۹۳۰ اتفاق افتاده باشد:
دو رفيق بعد از سال ها دورى به هم برخوردند. يكى شان بسيار مرتب و شيك بود و اتومبيل ليموزين سياهرنگ بزرگى هم داشت. دومى خيلى علاف و بدبخت بود. طبعاً بعد از چاق سلامتى هاى اوليه، نخستين سؤال را او مى كرد:
-تو از كجا صاحب اين همه جاه وجلال شدى؟
-تقلب عزيزم، اسكناس چاپ كردم.
-بابا اين چه حرفيه؟ هنوز كسى از اسكناس تقلبى به جايى نرسيده.
-آخه مردم راهش رو بلد نيستند. ور ميدارن اسكناس چاپ مى كنن، عين اسكناس هاى واقعى. پنج دلارى، ده دلارى، پنجاه دلارى، صد دلارى ... نه جانم. رمز موفقيت من اينه كه اسكناس هاى سى وهفت دلارى، پنجاه و شش دلارى يا هشتاد و نه دلارى چاپ مى كنم.
-يعنى چى؟ فكر كردى من خرم؟ مگه همچين اسكناس هايى رو كسى ور مى داره؟
-البته... مى گى نه؟ بيا اين دسته اسكناس سى و هفت دلارى... برو بانك خوردش كن. اگه نكردن. اون وقت تف بنداز توى صورت من.
رفيق مفلوك، دسته اسكناس را گرفت و با هزار ترس و لرز و ترديد برد به بانك و نجواكنان به صندوقدار گفت:
-شما اين اسكناس ها رو خرد مى كنين؟
-البته قربون! اسكناس چهاردلارى مى خواين يا هفت دلارى؟
يك لطيفه متواضعانه
از صندوق خيريه نان و نمك كه يك N.G.O جوانانه است به دفتر آقاى «مهتاب رو» كه به خست و ناخن خشكى معروف است تلفن كردند و منشى خوش صدايى گفت:
-جناب آقاى مهتاب رو
-بله، خودمم
-سلام قربون، مى خواستم تشكرات صميمانه صندوق رو براى اون چك سخاوتمندانه تون اعلام كنم و ضمناً يه مطلب كوچيكى رو هم تذكر بدم. متأسفانه فراموش فرموديد پاى چك رو امضا كنين.
-نه خانوم جون، فراموش نكردم. مخصوصاً امضا نكردم.من يه آدم خيلى متواضعى هستم كه دوست دارم در همه كارها، به خصوص كارهاى خيريه ناشناس بمونم.
يك لطيفه كوتاهانه
سه تا آدم خالى بند، ميدانى پيدا كرده بودند و داشتند درباره قد كوتاه پدران شان خالى مى بستند. يكى شان گفت:
-باباى من اونقدر قدش كوتاه بود كه مادرم هيچ وقت نمى بردش مهمونى چون خيلى تابلو بودن.
دومى گفت:
-باباى من اونقدر قدش كوتاه بود كه وقتى با مادرم دعواش مى شد، مادرم مى ذاشتش سر طاقچه و از شرش راحت مى شد.
سومى گفت:
-باباى من الان توى مريضخونه ست.
-چرا؟
-پاش شيكسته. رفته بود روى نردبون توت فرنگى بچينه، افتاد زمين.
يك لطيفه شكارچيانه
استاد عبدالهى شكارچى بزرگ قرن، بعد از يك سفر طولانى از هندوستان برگشته بود با مقادير زيادى فيل و ببر و... و اهل فاميل جمع شده بودند براى خير مقدم و تحسين و تبريك. در آن ميان يك نفر كه واقع بين تر از بقيه بود، نگاهى به هيكل لاجون استاد انداخت و نگاهى هم به كله هاى خشك شده فيل و ببر و ناباورانه پرسيد:
-استاد، چطور شد كه به فكر شكار بزرگ افتادين؟
استاد كه درك معنا كرده بود، جواب داد:
-والله راستش، ما رفته بوديم هندوستان كه پروانه شكار كنيم. اما همون روز اول عينكمون افتاد و شكست.
دو موقعيت تأسف آور
تأسف آورترين موقعيت ها اگر گفتيد چيست؟
۱-موقعيت بانويى كه از صبح سحر پشت فروشگاه حراجى صف كشيده و وقتى در باز مى شود اولين نفريست كه وارد مى شود اما ناگهان متوجه مى شود كه كيف پولش را جا گذاشته است.
۲-موقعيت مردى كه در دريا كشتى اش غرق شده، به زحمت خود را به جزيره متروكى مى رساند و در آنجا صندوقى پر از جدول كلمات متقاطع پيدا مى كند اما محض نمونه يك مداد هم پيدا نمى كند.