يكشنبه ۲۰ دى ۱۳۸۳ - ۲۷ ذيقعده ۱۴۲۵
Sun, Jan 9, 2005
ويژه ۴
۳۰۲۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
درباره «دوستى» با مجيد اخشابى
دنبال چه مى گردى؟
محمدرضا رشيدى : دردوران دبيرستان درمشهد دوستى داشتم به نام اميد نيكى قديمى كه خيلى صميمى بوديم. اما آنها به تهران آمدند و آخرين خبرى كه دارم اينست كه دريك شركت كامپيوترى به نام پرلند كار مى كرده . اما الآن از او بى خبرم.
Mr-rashidi 1382@yahoo.com
<
پرويز ايمانى فرد: درسال تحصيلى ۶۲-۶۱ روستاى قهورد عليا شهرستان كبودر آهنگ استان همدان كلاس اول ابتدايى معلممان آقاى رنگين كمان بود. خيلى دوست دارم بدانم الآن كجا هستند؟!
Emanfard@yahoo.com
<
كامران شريف زاده: من به اتفاق خانواده ام قبل ازجنگ درآبادان زندگى مى كرديم. جاده خسرو آباد . كوى پليس . همسايه اى داشتيم به نام آقاى يوسف عزيززاده كه اسم بچه هايش - مژگان - حسين - حسن ومحسن بود. خيلى دلم مى خواهد ازآنها باخبر شوم.
Kamran-sharifzadeh@yahoo.com
<
اميد مظفرى:  من دنبال يكى از دوستانم دردوران دبيرستان مى گردم. اسمش حامد رحيمى است كه همسايه ما در محله شهرك والفجر دريوسف آباد بود. اگر كسى خبرى ازايشون داره به من ميل بزند. ممنون مى شوم!
Mozzaffari-O@yahoo.com
<
محسن: من محسن هستم در تهران من دشمن تنهايى واندوه ودورى هستم. براى رسيدن به دوستى وصميميت به من ميل بزنيد.
Mcht8843@yahoo.com
درباره «دوستى» با مجيد اخشابى
به گيرنده هاى خود دست بزنيد
اشكال ازفرستنده نيست
خيلى ها مى گويند مجيد اخشابى موفقيتش را مديون اين است كه روى تيتراژ مجموعه هاى تلويزيونى چون گمگشته ، خانه به دوش، مهتاب و ... ترانه خوانده است. اما خيلى هاى ديگر هم معتقدند كه ترانه هاى او بوده كه به اين مجموعه ها رنگ ديگرى داده.
اخشابى سالهاست كه كار موسيقى مى كند، به عنوان نوازنده ، تنظيم كننده، خواننده وآهنگساز . اين نخستين بار بود كه او را مى ديدم. عكس هايش روى جلد آلبوم هايى كه به بازار داده، از خودش مسن تر مى زند. اما ديدم تقريباً همسن و ساليم.
او يك سايت هم دارد كه اگر خواستيد با او تماس بگيريد مى توانيد به آن نشانى سربزنيد:
197235.jpg
تأثيرگذاران بر مجيد اخشابى

< مادر و پدرم
آنها هر چه مى توانستند براى من انجام دادند. آنها همه انرژى شان را روى اين گذشتند كه مرا به جلو پيش ببرند. حتى الآن هم كه راه خودم را پيدا كرده ام، مادرم يكى از همراهان من است. فضاى امنى كه آنها در خانه ايجاد كردند به پيشرفت من كمك فراوانى كرد.
< مرگ پدرم
مرگ پدرم هم من را هدايت كرد و او با رفتنش هم به من آموخت كه بعد از او چگونه زندگى كنم. بعد از رفتن او كه در سال ۸۱ بود، كاملاً دگرگون شدم و اين دگرگونى در موسيقى ام هم تأثير گذاشت.
< سفر به حرمين شريفين
حج تمتع سال ۸۱ برايم به شدت مؤثر بود. بلافاصله بعد از حج، تمام دگرگونى ها در ذهنم منظم شد. اين سفر تأثير شگرفى بر من گذاشت. بايد به اين سفر رفت تا مفهوم اين دگرگونى ها را فهميد.
< خودم
خودم هم بر خودم تأثير فراوانى گذاشتم. اينكه سعى كردم قدرت تجسمم را تقويت كنم و خودم را از ديدگاه خودم قضاوت كنم. يعنى خودم را با يك معادلات ديگرى بسنجم. هنوز هم دارم تلاش مى كنم.

مهتاب

يكى بود يكى نبود
كور بشه چشم حسود
دوتا خوشيد سياه
دوتا چشم سرمه سود
رنگ باغ و كشتمه
باغ نگو بهشتمه
عمر مژگونش دراز
رنگ سرنوشتمه
مى درخشن توى ماه
دوتا خورشيد سياه
جم جمك برگ خزون
اينه بخت بيگناه
غنچه گل، گل شكره
شب قضا و قدره
مهر و مهتاب و ببين
يكى باشيم سحره
اگه يارى نگيرى
بى تعلق اسيرى
هستى اينه
چرا عاشق نميرى
زلف پر خم آفريد
اونكه آدم آفريد
دل و دلبر رو براهم آفريد
على معلم


\ به نظر مى آيد ازعكسى كه روى جلد آلبوم هايت چاپ مى كنى، جوانتر هستى...
> شايد ... نمى دانم... آخر عكس روى جلد آلبوم آخرم هم خيلى خوب چاپ نشد. درست نمى دانم كه اين افزايش سن مال چهره است يا مال چاپ.
\ جوان بودن برايت مهم است؟
> جوان بودن برايم مهم نيست اما اينكه آدم اگر درهرسنى كه هست جوان بنمايد وجوانى هم به او نسبت داده شود خوب است.
\ اين درمورد توصادق است؟
> فكر مى كنم.
\ چند سال دارى؟
> سى و دو سال.
\ به اندازه يك آدم سى ودوساله زندگى كرده اى؟
> بيشتر ... خيلى بيشتر.
\ چطور؟
> شتاب زندگى وتمپو حركت كار من خيلى سريع بوده است.
\ پس «شش و هشت» زندگى كرده اى!
> دقيقاً ، زندگى ام شش و هشت بود.
\ چه اتفاقى افتاد كه اين شتاب زياد شد؟
> من ازكودكى تمام فكر و ذكر وزندگى ام معطوف موسيقى بود. به طورى كه همه اوقاتم را به موسيقى اختصاص مى دادم...
\ كودكى يعنى چند سالگى ات؟
> هشت - نه سالگى ... وشبانه روز به موسيقى پرداختم .دوره آموزشم اگرچه به صورت كلاسيك نبود واستاد خاصى نداشتم، اما زود تمام شد وبعد از يكى دوسال از طرف اداره ارشاد چالوس براى تدريس دعوت شدم. يعنى بعد از دو سال كه سنتور مى زدم خودم شدم مدرس.
\ چند سالت بود؟
> يازده يا حداكثر دوازده سال.
\ با شاگردانت مشكلى نداشتى؟
> خب ، آنها اول توى ذوقشان مى خورد. براى همين مجبور بودم زود بزرگ شوم. به خاطر همين كودكى ام شبيه كودكى آدم هاى ديگر نبود. ازبازيهاى كودكى بهره اى نبردم، تلقى هاى شيرين آن دوره را نداشتم وزندگى ام همه اش ساز بود و ساز.
\ شاگردهايت بچه بودند؟
> نه... مسن هم بودند. حتى يك شاگرد شصت ساله هم داشتم كه با صبر و حوصله ياد مى گرفت.
\ بچه دوازده ساله اى كه به آدم بزرگ ها درس مى دهد، قاعدتاً بايد دوستان متفاوتى هم داشته باشد. آيا اين طور بود؟
> درواقع خيلى زود وارد اجتماع شدم ومعناى دوستى را فهميدم. اما چون مشغله فكرى ام نسبت به سنم خيلى زياد بود، فرصت زيادى براى دوستى نداشتم. هيچ رفيق گرمابه و گلستانى نداشتم. دردوران مدرسه با هم نيمكتى هايم اخت تر بودم. بعد كه وارد عرصه موسيقى شدم، به اين نتيجه رسيدم كه بايد با همه دوست بود. البته بخشى ازاين مسأله به كار مربوط مى شد. تو وقتى شش ماه توى يك استوديو با يك نفر باشى، قاعدتاً با هم دوست مى شويد
197163.jpg
\ توى دانشگاه چى؟ دوستى نداشتى؟
> نه چندان . چون حداقل وقتى كه از موسيقى باقى مى ماند را مى رفتم دانشگاه. درواقع يك دوستى عمومى جاى دوستى معطوف به يك نفر را گرفت . يكبار داشتم به يك سرى از همكارانم كه درجايى با هم كار مى كرديم مى گفتم ما هر روز همديگر را مى بينيم وخيلى بهتر است كه ما با هم دوست باشيم تا هر چيز ديگر.
\ اين حرف ها فقط به درد گفتن توى مصاحبه مى خورد . روى كاغذ جواب مى دهد اما درعمل نه...
> چرا، جواب مى دهد.
\ پس اين همه دشمنى ها كه توى همين عرصه موسيقى هست، به چه خاطر است؟
> اشكال دراين است كه آدم ها به حق خودشان قانع نيستند. تو اگر خودت را بشناسى و بدانى حقت چقدر است، هيچ وقت پايت را ازگليم خودت درازتر نمى كنى. اگر افراد ، دنيا را زودتر تجربه كنند وانعكاس هايى كه ازاعمال خودشان ممكن است ساطع شوند را بشناسند، به اين نتيجه مى رسند كه بهترين وبه صرفه ترين كار اين است كه خوب باشند. چون درواقع ما به محبت كردن بيش ازمحبت ديدن نيازداريم و حالا درموسيقى متأسفانه علاوه بر روابط انسانى ، بحث سليقه هم دخيل است. من ممكن است از اثر يك نفر خوشم نيايد يا پارامترهايى مثل حسادت را هم وارد قضاوتم كنم و كلى مشكل به وجود بياورم . همه اين مشكلات نهايتاً به كسى برمى گردد كه بد فكر مى كند.
\ خودت جزو كدام دسته اى؟
> زندگى آدم درجريان است ودراين جريان است كه ياد مى گيرد . اين يك آموزش ضمن خدمت است. من هم مشغول آموزش ديدنم كه چطور مى توانم آدم خوبى باشم.
من معتقدم يك هنرمند قبل از آنكه مهارت هاى هنرى كسب كند بايد مهارت هاى اخلاقى و اجتماعى را داشته باشد.
\ آيا درعرصه موسيقى، كسى هست كه اصلاً شيوه كاروسبكش را دوست نداشته باشى، اما با هم دوست باشيد؟
> چرا ، ممكن است... البته من اين جورى نيستم كه بگويم ازفلان چيز اصلاً خوشم نمى آيد. فكر مى كنم موسيقى هم مثل غذا مى ماند. هيچ وقت نگفته ام ازفلان غذا بدم مى آيد.
\ يعنى از هيچ غذايى بدت نمى آيد؟
> نه، تقريباً همه غذاها را دوست دارم.
\ يعنى اساساً ازهيچ چيزى بدت نمى آيد؟
> نه اينكه از هيچ چيز بدم نيايد. ولى فكر مى كنم درباره مسائلى مثل موسيقى مى شود اين طور فكر كرد وانتخاب ها را اولويت بندى كرد. دردرجه اول من دوست دارم موسيقى مورد علاقه خودم را گوش كنم اما اگر نشود مى روم سراغ اولويت بعدى واگر هيچ انتخابى نبود وفقط يك نوع موسيقى براى گوش كردن دراختيار داشتم، اين را به حساب بدشانسى نمى گذارم بلكه فرصتى مى دانم براى اينكه ببينم آيا مى توانم با ظرايف اين موسيقى ارتباط برقرار كنم يا نه. اغلب مردم فكر مى كنند ايراد هميشه ازفرستنده است درصورتى كه ايراد اغلب ازناحيه گيرنده است.
\ حالا اگر يك روز بروى سر كمد لباست و ببينى تنها لباس موجود يك پيراهن بنفش با گلهاى قرمز است، به عنوان تنها انتخاب، ممكن است آن را بپوشى؟
> نه، همه ما داريم تلاش مى كنيم به سوى كمال برويم. زندگى در واقع يك آزمايشگاه خيلى بزرگ است كه تو مجبورى در آن بخش روابط عمومى داشته باشى، بخش مالى داشته باشى، بخش تحقيقات داشته باشى و ... يك سازمان خيلى بزرگ در زندگى هر آدمى توسط يك نفر اداره مى شود. وقتى همه اجزاى اين سازمان خوب كار كند، اصلاً در كمد لباست چنين لباسى نخواهى داشت كه يك روز مجبور شوى آن را بپوشى.
\ آقا... به كمد خودت كارى ندارم. اگر در شرايط خاصى قرار بگيرى كه اين تنها انتخابت باشد، حاضرى بپوشى يا نه؟
> بله، مى پوشم. چون در آن شرايط فكر مى كنم قسمت اين بوده كه اين كار را بكنم.
\ اين واژه «قسمت» خيلى خوب است. خيلى چيز ها را حل مى كند.
> نه، من واقعاً به آن معتقدم . من مى گويم راهى كه مى روم قبلاً از سوى كسى كه مرا هدايت مى كند پيش بينى شده است...
\ يعنى الآن قسمت بوده كه ما با هم گفت وگو كنيم.
> بله.
\ ووقتى من پيشنهاد گفت وگو دادم، اصلاً فكر نكردى كه اين كار به نفعت هست يا نه؟
> نه... اراده ما در طول اراده خداوند قرار دارد، مثلاً فرض كن در بحث اراده هاى انسان و خدا...
\ ببين! من واحدهاى معارفم را پاس كرده ام...
>  (مى خندد) آفرين... پس من چه بگويم. من مى گويم ما صاحب يك قوه تشخيص هستيم و با آن قوه و ديگر سازمان هاى فكرى و ذهنى ام تصميم مى گيرم و حركت مى كنم. حالا يك وقت هايى چيدمان و دكوپاژ صحنه طوريست كه من در آن دخيل نيستم.
\ انتخاب ترانه هايت كجاى اين چيدمان قرار مى گيرد؟
> قديم ها كه رياضى مى خواندم، خيلى فكر مى كردم كه همه چيز را بايد محاسبه و بعد اجرا كنم. و هميشه فكر مى كردم اراده انسان خيلى فراگير است و انسان اگر بخواهد مى شود. البته هنوز هم به آن معتقدم اما نه به آن شدت قبل. بعد ها به اين نتيجه رسيدم كه گاهى بايد گيرنده را باز بگذارى تا ببينى چه چيزى به سراغت مى آيد. يعنى يك وقت خالى براى خودت بگذارى كه اگر پيشنهادى به تو شد بتوانى انجام آن كار را به عهده بگيرى. از خيلى وقت پيش به يكى از صحبت هاى استاد معلم خيلى معتقد بودم كه مى گفتند: «هرچه كه در پرده نشانت دهند‎/ گر نستانى به از آنت دهند» البته اين به معناى از بين بردن شانس ها نيست. بلكه به معنى بالا بردن سليقه است تا آدم هرچيز سطحى را نپذيرد. و ديدم چقدر بهتر است كه آدم منتظر چيزى باشد كه ممكن است بهتر از آنچه باشد كه دنبالش هست.
\ يعنى معتقدى «گرنستانى به از آنت دهند» ؟
> بله.
\ خب، اينكه كاملاً نسبى است. يعنى در هر زمان هر چه داشته باشى ممكن است «به از آن» هم وجود داشته باشد.
> نه، بالاخره قدرت تشخيص را داريم. مثل كدبانوى خانه كه تشخيص مى دهد اين غذا ديگر وقت خوردنش است يا كشاورزى كه فكر مى كند اين سيب ديگر رسيده.
\ خب، چه اتفاقى برايت افتاد كه احساس كردى اين سيب ديگر رسيده؟
> توى موسيقى؟
\  بله.
>  اگر قرار باشد صادقانه حرف بزنم، بايد بگويم بخشى از موسيقى را از مردم يادگرفته ام.
من حدوداً ۱۸ ـ ۱۷ سال داشتم كه از سوى آهنگ سازان متفاوت براى نوازندگى دعوت شدم.
در همان اولين اجراها فهميدم كه ايرادهايم در كجاست. در زمينه خوانندگى هم در بيست سالگى خواندم و شانس آوردم كه مردم هم آن را پذيرفتند.
\ كدام كاربود؟
> بهار آمد... سن و سالم كم بود و بى تجربه ولى كم كم تحصيل كردم. رايزنى كردم و نظرات مردم را به دست آوردم و در واقع ياد گرفتم با شعور ترين استادها خود مردمى هستند كه باشما زندگى مى كنند و البته تو هم بايد بلد باشى چطور مشورت جمع كنى و ظرفيت پذيرش انتقاد را داشته باشى
\  اين ظرفيت را دارى؟
> بله.
\ و انتقادها را مى پذيرى؟
> بله.
\ چرا در ترانه تيتراژ سريال خانه بدوش، خرمن نكِشته ها را مى خواندى خرمن نكُشته ها؟
>اين انتقاد جنبه صحيحى ندارد.
\ معمولاً انتقادها جنبه صحيحى ندارد، نه؟!!
> من CD اين كار را مى گذارم تو گوش كن. من خوانده ام خرمن نكاشته ها و به خاطر پخش بد تلويزيون همه اين طور شنيده اند كه خرمن نكشته ها. اگر شنونده سعى كند كه درست بشنود، مى فهمد كه خرمن نكاشته هاست.
\ ولى تصور نمى كنم شنونده بايد سعى كند. چرا خواننده سعى نمى كند طورى بخواند كه درست شنيده شود؟
> نه، حرف من اين است كه چرا بعضى ها فقط دنبال ايراد گرفتن هستند.
\ بسيار خب، حالا معامله را به خاطر يك «كسره» و «ضمه» به هم نزنيم... تو آدم تنبلى هستى؟
> توى يك چيزهايى آره و توى يك چيزهايى نه. چطور مگر؟
\ آخر از وقتى كه گفت وگو شروع شده در همان حالتى كه از اول تكيه داده بودى تكيه داده اى و تكان نخورده اى.
>  (مى خندد) من كلاً كم تحركم. يكى از دلايلش هم ورزش نكردن است. حالا ان شاءالله رفعش مى كنيم.
\ آيا در پيشرفتت در موسيقى و به دست آوردن فرصت ها، دوستى بوده كه خيلى مؤثر باشد؟
> بله، خب من در نوازندگى سنتور دورادور تحت تأثير استاد پاپور و استاد مشكاتيان بودم و بعداً خودم آن را به سمت ديگرى سوق دادم. در زمينه آهنگسازى استاد فريدون شهبازيان خيلى به من كمك كردند و تنظيم دوباره بعضى كارهاى استاد خرم هم بسيار بر اين پيشرفت مؤثر بود و كسانى مثل استاد مشفق كاشانى، استاد شاهرخى و در نهايت استاد على معلم بسيار برمن اثر گذاشتند.
\ آيا اين دوستى ها هيچ وقت مجيداخشابى را بيش از حقى كه داشته به جلو برده؟
> مگر مى شود توى اين دنيا كسى بيش از حق خودش سهمى دريافت كند؟
\ پس اين همه آدمى كه توى اين مملكت سرجاى خودشان نيستند، چه؟
> من در عرصه هنر اين مسأله را قبول ندارم. من يك جمله از استاد على معلم به نقل از منصور حلاج بگويم كه هنر واقعى جنسش از تجاوز است از تجانس نيست. يعنى نمى توانى به آن فكر كنى و از آن خوشت بيايد، آن اثر چه بخواهى چه نخواهى به تو حمله مى كند و در دل و جانت مى نشيند.
\ توى دانشگاه چى خوانده اى؟
> مهندسى عمران و بعد هم كارشناسى موسيقى كه الآن ترم آخرش هستم.
\ خيلى شانس آورده اى كه از محبوبين صدا و سيما هستى!
> خب اين هم خواست خداست.
\ خوب شد قبول كردى و گرنه ممكن بود به از اينت ندهند!
> خب، به اندازه كافى صبر كرده بودم...
\ مى دانى فرق تمساح و سوسمار چيست؟
>   فرق تمساح و سوسمار؟ ... عرضم به حضور شما كه ... تفاوت زيست شناسى اش را خيلى نمى دانم . چون من يك سال بيشتر زيست شناسى نخواندم.
\ خب تفاوت غير زيست شناسى شان را بگو.
> سوسمار بهتر است. چون خشونتش قابل تحمل تر است.
\ اگر تمساح يا سوسمار بودى چه كسى را مى خوردى؟
>  اگر تمساح يا سوسمار بودم، بيشتر شنا مى كردم.
\  شنا كه نشد نان و آب. چه كسى را مى خوردى؟
> خوشبختانه چيزى باعث نشده كه خودم را در جايگاهى ببينم كه به فكر بيفتم اگر تمساح مى شدم چه كسى را مى خوردم.
\ راستى اخشابى يعنى چه؟
> هيچ وقت تحقيق نكرده ام. احتمالاً اخشاب بايد اسم جايى باشد.

www.majidakhshabi.com


|   شناسنامه   |   آرشيو   |