يكشنبه ۲۰ دى ۱۳۸۳ - ۲۷ ذيقعده ۱۴۲۵
Sun, Jan 9, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۰۲۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
بزرگان انديشه (۵۷)
فريدريش هايلر
ناكامى تاريخى مسلمين؟
داريوش محمدپور
ديشب(اول ژانويه ) در كانون توحيد لندن، عنوان سخنرانى دكتر سروش اين بود: «ناكامى تاريخى مسلمين؟» ، با همين علامت سؤال. او خود توضيح داد كه عمداً از به كار بردن كلماتى مانند «انحطاط» يا «عقب ماندگى» پرهيز كرده است تا سخن اش خالى و فارغ از بار ارزشى باشد و برچسبى نزده باشد. از همين رو كلمه «ناكامى» را انتخاب كرده بود كه از نظر او جنبه منفى كمترى داشت. سروش به كتاب «آيا چه خطا رفت؟» برنارد لوييس اشاره كرد و استقبالى كه از اين كتاب شده بود.
اگر بخواهم لب سخن سروش را درباره موضوع خلاصه كنم، بايد به موضع اصلى سروش درباره اين سؤال برگردم. از نظر او، كسانى كه تا به حال به اين سؤال پاسخ داده اند قاعدتاً از دو منظر مى توانند به آن نگاه كرده باشند. اين سؤال را مى توان يا از منظر فلسفى (و فلسفه متافيزيكى) پاسخ داد و يا مى توان از ديد علمى تجربى آن را بررسى كرد. مدعاى سروش اين بود كه اغلب كسانى كه به اين پرسش پاسخ داده اند، از منظرى فلسفى به آن پرداخته اند و متأسفانه  اين زمره فيلسوف مشربان ارباب علوم تجربى را قابل و لايق پرداختن به اين سؤال نمى دانسته اند. از ديد سروش، به اين سؤال بايد از منظرى علمى ـ تجربى پاسخ داد. از كسانى كه در يك سوى افراطى اين طيف فيلسوفان قرار داشته اند، البته احمد فرديد بود كه تمام اين مسائل را در پرتو يك ديدگاهى عرفانى مشوش و ماليخوليايى مى ديد. داريوش شايگان و سيد حسين نصر از جمله متفكرانى هستند كه از منظرى فلسفى تلاش كرده اند تا به اين سؤال پاسخ دهند. اما براى من يك سؤال و يك اشاره باقى مى ماند و آن اين است كه من مى پذيرم اين سخن را و با سروش متفق و هم رأى هستم كه بايد از منظر علمى و تجربى به اين سؤال پاسخ داد. اما نكته اى كه مى ماند اين است كه حتى وقتى كه داريم از منظر علم تجربى به اين سؤال پاسخ مى دهيم، باز هم ناگزير از توجه با چهارچوب هاى فلسفى و تئورى هاى فلسفى مدرن هستيم كه البته بسيار تفاوت دارند با فلسفه متافيزيكى كه زير نفوذ انديشه هاى ارسطو و افلاطون باشد. به نظر من، براى عملى كردن اين رويكرد در پاسخ به اين سؤال، از سخنان پوپر در منطق اكتشاف علمى مى توان بهره بسيار برد و دست بر قضا، پوپر از زمره كسانى است كه شديداً از ارسطو و افلاطون انتقاد كرده است. لذا، به اعتقاد من، حتى با تكيه بر علوم تجربى هم باز متوسل به مبانى و اصولى فلسفى خواهيم شد كه البته تفاوت شگرفى با آن فلسفه كلاسيك و مابعدالطبيعى دارد.
اين امر البته، نكته اى بسيار مهم و درخور توجه است كه كسانى از قبيل شايگان، طباطبايى، سيد حسين نصر و آخر سر فرديد، عمدتاً يا دانش علوم تجربى را نداشته اند و يا اصلاً در تحليل هاى خود از اصول علم تجربى بهره اى نگرفته اند. نكته ديگر كه من مى خواهم به اين بحث بيفزايم اين است كه شمار زيادى از روشنفكران ما به جاى توجه و عنايت كافى به معضل اصلى كشورهاى مسلمان و يا جهان سومى كه از نظر من توسعه نيافتگى مزمن است، تمام توجه خود را معطوف به نقد تفكر اسلامى كرده اند. تفكر اسلامى بايد نقد شود و جاى خود را دارد. اما وقتى به مفهوم توسعه از ديدى علمى نگاه كنيم، اسلامى و غير اسلامى اش كاملاً بى معناست. لذا، فرق نمى كند كه آقاى مصباح بخواهد از ديدى فلسفى به غرب حمله كند و آن ها را مسبب بدبختى ما بداند يا آقاى طباطبايى بخواهد رفتار شرقيان را نقد كند و بگويد ما به امتناع تفكر رسيده ايم. هيچ يك از اين ها اعتنايى به جوانب علمى و تجربى ماجرا ندارند، اگر چه تفاوت ميان آقاى مصباح و آقاى طباطبايى از زمين تا آسمان است. تا جايى كه من ادبيات روشنفكران فعلى را خوانده ام، به ندرت مشاهده  كرده ام كه كسى مستقيماً به موضوع توسعه فارغ از ارزشگذارى له يا عليه دين پرداخته باشد. انگار گروهى آمده اند فقط با دين تسويه حساب كنند و گروهى هم آمده اند فقط از دين دفاع كنند. چيزى كه خيلى اوقات در اين ميانه فراموش مى شود، ماجراى سعادت انسان هاست. براى بعضى اصلاً مهم نيست انسان ها با فرمول آن ها سعادت مند خواهند شد يا نه. فقط مهم است حرف خود را به كرسى بنشانند.
وقتى از اين زاويه به ماجرا نگاه كنيم، به جايى مى رسيم كه همگان بر سر سفره واحدى مى نشينند و هيچ كس را بر ديگرى فضيلتى نمى ماند. اتفاقاً حكايت سعادت هم چندان آسان ياب نيست كه كسى ادعا كند مثلاً با اين فهمى كه من از اين چيزى كه خود من به آن مى گويم مدرنيته، شما به سعادت مى رسيد. از آن سو هم به اين سادگى كسى نمى تواند ادعا كند كه با اين چيزى كه من از دين مى فهمم، حال از نوع طالبانى اش باشد يا از نوع معتدل و انسان مدارش، شما لزوماً به سعادت مى رسيد.
در ادامه، دو سه نكته ديگر از سخنان سروش را نقل مى كنم. سروش به درستى گفت كه برخى براى حل اين مشكلات، به سرعت سخن از مفاهيم فربه و بزرگى چون تمدن، عقلانيت، مدرنيته و غيره به ميان مى آورند در حالى كه وقتى براى حل مسائل به اين ها مى خواهيم متوسل شويم، نخست بايد اين ها را با اجزاى كوچكترى تقسيم كنيم تا براى رسيدن به دركى تاريخى، براى ما قبل هضم باشد. لقمه هاى تمدن، عقلانيت و مدرنيته به اين راحتى از گلوى فهم تاريخى پايين نمى روند.
آخرين نكته اى كه سروش گفت بسيار باعث خرسندى من شد. نكته اى كه به قول خودش، مشت اش را براى ما باز كرد! سروش سال ها پيش در كتاب «از تاريخ بياموزيم» سخنانى گفته  بود كه ديشب مى گفت آن سخنان را پس مى گيرد! در آن كتاب سروش ادعا كرده بود كه اگر قرار باشد تاريخ يك بار ديگر تكرار شود، اين بار هم كمابيش همانى مى شود كه اكنون هست. اما سروشِ ديشب، مى گفت كه اگر قرار باشد تاريخ تكرار شود، معلوم نيست بار ديگر چه صورت و هيأتى پيدا مى كند. گذرگاه تاريخ مونوليت و واحد نيست كه همه ناچار باشند تنها از يك جاده عبور كنند. اين براى انديشمندى مثل سروش فضيلت بسيار بزرگى است كه آشكارا و متواضعانه اذعان مى كند در فهم چيزى خطا كرده است. كاش همه اهل دانش از اين رفتار درس بگيرند. حكايت مدعيان دانش كه خود جداست:
يكى از عقل مى لافد، يكى طامات مى بافد
بيا كاين داورى ها را به پيش داور اندازيم
بزرگان انديشه (۵۷)
چيزى نيرومندتر
از نيايش وجودندارد
فريدريش هايلر
197148.jpg
حميدرضا فرزاد(بخش دوم و پايانى)

به نظر هايلر براى پاسخ دادن به پرسش درباره ذات و گوهر دعا و نيايش ابتدا بايد انگيزه هاى اساسى دعا كردن و ريشه روانشناختى عام آن را كشف كنيم. چه چيزى انسانها را به دعا كردن سوق مى دهد؟ يك روانشناس فرانسوى به نام Da Costa Guimaraens در اين باره چنين مى گويد: «دعا كردن ارضاى يك نياز روانى است.» هايلر پس از نقل اين نظر مى گويد: اين تعريف، سطحى است . گذشته از اين، صورتبندى خشك و بى روحى دارد اما تا حدودى بيانگر يك انگيزه روانشناختى صحيح است. نيايش بيان و ظهور يك انگيزه ابتدايى يا اوليه براى رسيدن به زندگى عالى تر و غنى تر است. نيايش از هر قلمرويى باشد چه اخلاقى چه دينى محض و جز اينها، همواره بيان شوق و اشتياقى است به زندگى معنوى تر و والاتر، زندگى متبرك. اگوستين چنين دعا مى كند: «پروردگارا وقتى تو را مى جويم، در طلب يك زندگى متبرك ام» به اعتقاد هايلر اين دعا ريشه روانى همه نيايش ها را آشكار مى سازد. در ادامه مى گويد: گداى گرسنه اى كه در جست وجوى نان است، عارف مجذوبى كه مستغرق در عظمت و جلال خداوند است، مسيحى گنه كارى كه براى آمرزش گناهان و رستگار شدن دعا مى كند، همه در طلب زندگى والاترى هستند و مى كوشند به زندگانى خويش كمال ببخشند. حتى راهب بودايى كه از طريق مراقبه هاى خاص به وضعيت بى علاقگى (indifference) كامل فرو مى رود در نفى زندگى در پى رسيدن به يك زندگى خالص تر و والاتر است. هايلر در ادامه مى گويد: اما كشف ژرفترين ريشه هاى نيايش، ذات و گوهر ويژه آن را نشان نمى دهد. براى رسيدن به بنيان و ذات نيايش نبايد از انگيزه روانى آن سؤال كنيم بلكه بايد انديشه ها و تصورات دينى كسى را كه در سادگى و بى واسطگى دعا مى كند بشناسيم. بايد نگرش درونى و هدف معنوى او را درك كنيم و پيش فرض هاى فكرى او را در تجربه نيايش بكاويم. او معتقد است كه با خدايى سخن مى گويد كه او تشخص و حضور بى واسطه دارد و با او در ارتباط و پيوند است. «هايلر در ادامه مى نويسد كه سه عنصر يا ركن وجود دارد كه ساختار درونى تجربه نيايش را شكل مى دهد: ايمان به يك خداى شخصى زنده، ايمان به حضور بى واسطه و واقعى او و ارتباط با او.»
فردريش هايلر تصريح مى كند كه هر دعا و نيايشى روى آوردن انسان به وجود ديگرى است كه فرد باطناً قلب خود را بر او گشوده داشته است: اينجا سخن يك من (I) است با تو (Thou). اين «تو» ، اين ديگرى كه شخص ديندار و دعا كننده با او ارتباط دارد و حضور او را در دعا و نيايش حس مى كند انسان نيست بلكه يك وجود فوق محسوس و فراانسانى است كه فرد خود را وابسته به او احساس مى كند. درعين حال اين وجود فوق محسوس و فراانسان، آشكارا در هيأت شخصيت انسانى نيز تجلى مى كند. اعتقاد به تشخص خدا شرط بنيادين و پيش فرض ضرورى همه نيايش هاست... انسانى كه دعا مى كند خودش را به اين خداى متشخص (Personal) خيلى نزديك احساس مى كند. انسان ابتدايى معتقد بود كه خدا در مكانى رؤيت پذير اقامت دارد و وقتى دعا مى كرد رو به سوى آن مكان مى كرد. چهره هاى برجسته دينى حضور الهى را در سويداى قلب شان، در ژرفاى روحشان به تجربه درمى يابند... درست است كه خدايى كه عابد مى پرستد و به درگاه او دعا مى كند از همه امور و اشياى مادى فراتر است، با اين وصف انسان دينى نزديكى او را با اطمينان و طمأنينه قلبى احساس مى كند... نيايش يك رابطه زنده ميان انسان و خدا است، يك تماس مستقيم و باطنى، يك مأمن و پناهگاه، يك تعامل دوسويه، يك مراوده روحانى، يك گفت و گو، يك مصاحبت و همنشينى، يك پيوند، يك يگانگى و وحدت ميان يك من (I) و يك تو (Thou). «هايلر سپس مى گويد كه فقط از طريق اين مفاهيمى كه در گفتار انسانى براى عميق ترين ارتباطات ميان انسانها به كار مى رود مى توان تصوير مناسبى از قدرت و طراوت واقعى ارتباطى كه انسان دعا كننده با خدا دارد به دست داد. از آنجا كه نيايش و دعا بيانگر يك مكالمه و ارتباط ميان يك« من »و يك« تو »است پديده اى اجتماعى است. ارتباط با خدايى كه هدف نيايش قرار مى گيرد همواره منعكس كننده يك نسبت و رابطه اجتماعى زمينى است.» هايلر پس از بحثى در اين باره مى گويد: معجزه نيايش در نتيجه و پيامد نيايش نهفته نيست، در تأثير گذاشتن انسان بر خدا بلكه در برخورد رازآميزى است كه ميان موجود متناهى و وجود نامتناهى رخ مى دهد. از اين روست كه نيايش صرفاً يك امر روانشناختى نيست بلكه استعلايى (transcendental) و متافيزيكى است. هايلر به تأكيد مى گويد كه نيايش ارتباط و پيوند زنده انسان ديندار با خداوند است، ارتباط و پيوندى كه منعكس كننده صور گوناگون روابط اجتماعى هم هست. سخنان و تحليل هاى جالب توجه فردريش هايلر مفصل است و در اينجا به واپسين كلمات او بسنده مى شود: «نيايش به منزله رشته پيوند رمز و رازآميز انسان با وجود سرمدى، پديده اى حيرت افزا و معجزه اى از معجزات است. مورخ و روانشناس دين فقط مى تواند ناظر و مفسر آن جوشش و حيات عميق و نيرومندى باشد كه در دعا رخ مى نمايد. تنها انسان ديندار مى تواند به عمق آن نفوذ كند و به اسرارش پى ببرد... و بايد همانطور كه خروسوستوم (chrysostom) مى گفت، پذيرفت كه «چيزى نيرومندتر از نيايش وجود ندارد و چيزى را نمى توان با آن قياس كرد.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |