جمعه ۲۵ دى ۱۳۸۳ - ۳ ذيحجه ۱۴۲۵
Fri, Jan 14, 2005
فرهنگ و هنر
۳۰۳۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
سينما
گزارش
فرهنگ و هنر
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ورزشى
اوقات شرعى
تصوير
ارتباطات
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
آرشيو
به روايت پنج سينماگر
وداع با ستارگان سال هاى طلايى
وقتى خيلى كوچك بودم، مارلون براندو را مى شناختم. همه او را مى شناختند. پدرم جيمز، كه او هم بازيگر بود، درباره او همانگونه حرف مى زد كه در زندگى عادى اش درباره خدا صحبت مى كرد. براى او براندو بهترين بازيگر همه دوران بود. يادم مى آيد دربارانداز را اولين بار وقتى ۸ يا ۹ سال داشتم ديدم. در دانشگاهى كه خواهرم در آن درس مى خواند. آنقدر كوچك بودم كه نفهمم واقعاً ماجرا از چه قرار است اما در آن سكانس معروف من هم محو بازى اش شده بودم. او فوق العاده بود. براندو هميشه استثنايى بود و فيلمى را نمى شود پيدا كرد كه او اينگونه نباشد. اين خصيصه تا آخرين فيلمى كه بازى كرد همراهش بود. حالا كه فكر مى كنم مى بينم اين مى توانست از لهجه به خصوص اش بيايد يا از شكل دهانش هنگامى كه ديالوگ ها را ازآن خودش مى كرد. هميشه جلوى دوربين سرحال بود؛ چه كارش سنگين بود و چه سبك.
براندو را بعدها در سوپرمن دوباره ديدم. در يك نقش كوچك؛ او واقعاً فقط چند دقيقه در فيلم حضور داشت اما در همين حضور كوتاه برآورد بازى اش دو كلمه بود: باشكوه و بى همتا. ..
198012.jpg
سال ميلادى يكى دو هفته اى است به پايان رسيده؛ سالى كه هنر و به ويژه سينما بخشى ديگر از گنجينه دوران كلاسيك و طلايى اش را از دست داد. بزرگترين نام در اين ميان مارلون براندو بود و بودند ديگرانى كه نمى توان از كنار نامشان به سادگى گذشت. با اين پيش زمينه بالطبع بخش عمده اى از شماره هاى ويژه پايان سال نشريات مختلف سينمايى و هنرى، به اين درگذشتگان و مرور كارنامه كارى شان اختصاص يافته و تقريباً نمى توان مجله اى را پيدا كرد كه از اين موضوع گذشته باشد اما يك ويژگى، پرونده نشريه اينترتينمنت ويكلى را كه با سرفصل «وداع» منتشر شده از ديگر نمونه هاى مشابه جدا مى كند. اگر نام هاى درگذشته نام هاى بزرگى اند، نام هايى كه مطالب اين پرونده را هم نوشته اند چندان كوچك نيستند و نزديكى و قرابت آنها با اين درگذشتگان سبب شده نوشته هايشان فارغ از اطلاعات كلى و مرور كارنامه، بيشتر حول و حوش خاطره نگارى و يك نگاه شخصى به مسأله دور بزند.
آنچه پيش رو داريد گزيده اى از همين پرونده است. از ميان ۲۰ چهره اى كه اينترتينمنت ويكلى برگزيده برخى در ايران چندان شناخته شده نيستند و برخى هم نويسنده مطرحى در اين سوى آب ها ندارند ضمن اينكه محدوديت هميشگى در حجم مطلب هم براى ما وجود دارد.
از آن پرونده مطالب مربوط به ۵ چهره را به اين دلايل برگزيده ام:
۱- درباره مارلون براندو، متيو برادريك نوشته؛ بازيگر جوانى كه در يكى از نخستين گام هاى حرفه اى در «تازه وارد» مقابل براندو بازى كرد. در فيلمى كه براندو تا حدزيادى سعى كرد مطرح ترين كاراكتر زندگى اش يعنى دون كورلئونه را به هجو بكشد. برادريك شيفته وار از اولين ملاقاتش با براندو و بازى در آن فيلم گفته است.
۲- اين روزها فيلمى روى پرده سينماهاى جهان است با عنوان «رى» درباره زندگى رى چارلز فقيد كه تيلور هكفورد كارگردان فيلمى چون وكيل مدافع شيطان كارگردانى اش كرده؛ اين فيلم در روزهايى ساخته شده كه رى زنده بوده و براى همين هكفورد يكى دو سالى را در كنار او سپرى كرده. خاطره او يكى از رازهاى بزرگ زندگى رى چارلز را بر ملامى كند.
۳- روزگارى مى گفتند كريستوفر ريو و جين سيمور يك زوج ايده آل براى سينماروهاى آمريكايى هستند. روزهايى كه آنها جوان بودند و ريو هنوز روى صندلى چرخدارش جاخوش نكرده بود پس كاملاً طبيعى است كه سيمور درباره ريو بنويسد.
197934.jpg
4- خواندن و ديدن هر اثرى از ديويد لينچ غنيمت است. بى هيچ توضيحى او از آن ميلر و كار با او نوشته است.
۵- درباره كارپنتر هم اوضاع كمابيش شبيه لينچ است؛ هرچند نامى كه او درباره اش نوشته هم نام بزرگى است. كارپنتر از جانت لى نوشته؛ ستاره سينماى استوديويى كه هرچند مطرح ترين حضورش همان نقش كوتاه فيلم روانى هيچكاك است اما در كارنامه اش فيلم هاى جذاب فراوانى ديده مى شود كه در ايران چندان شناخته شده نيستند. در اين مورد آخر فقط نمى دانم چرا جيمى لى كرتيس يعنى دختر جانت لى درباره او ننوشته است.
ديگر چهره هاى مهم پرونده هم اين افراد بودند: ريچارد آودون، فرانچسكو اسكاوالو، هلموت نيوتون، هنرى كارتيه برسون، اسپالدينگ گرى، ايزابل سنفورد، رودنى دانگرفيلد، رونالد ريگان، تونى رندال، جك پار، جانى رامون، جوليا چايلد، ريك جيمز، پيتر آستينوف و لورا برانيگان.

مترجم: خسرو نقيبى

مارلون براندو
(۳ آوريل ۱۹۲۴- ۱ ژوئيه ۲۰۰۴)
نويسنده: متيو برادريك
وقتى خيلى كوچك بودم، مارلون براندو را مى شناختم. همه او را مى شناختند. پدرم جيمز، كه او هم بازيگر بود، درباره او همانگونه حرف مى زد كه در زندگى عادى اش درباره خدا صحبت مى كرد. براى او براندو بهترين بازيگر همه دوران بود. يادم مى آيد دربارانداز را اولين بار وقتى ۸ يا ۹ سال داشتم ديدم. در دانشگاهى كه خواهرم در آن درس مى خواند. آنقدر كوچك بودم كه نفهمم واقعاً ماجرا از چه قرار است اما در آن سكانس معروف من هم محو بازى اش شده بودم. او فوق العاده بود. براندو هميشه استثنايى بود و فيلمى را نمى شود پيدا كرد كه او اينگونه نباشد. اين خصيصه تا آخرين فيلمى كه بازى كرد همراهش بود. حالا كه فكر مى كنم مى بينم اين مى توانست از لهجه به خصوص اش بيايد يا از شكل دهانش هنگامى كه ديالوگ ها را ازآن خودش مى كرد. هميشه جلوى دوربين سرحال بود؛ چه كارش سنگين بود و چه سبك.
براندو را بعدها در سوپرمن دوباره ديدم. در يك نقش كوچك؛ او واقعاً فقط چند دقيقه در فيلم حضور داشت اما در همين حضور كوتاه برآورد بازى اش دو كلمه بود: باشكوه و بى همتا. شور و هيجانش جلوى دوربين همه را شگفت زده مى كرد. او فقط چاق شده بود... يك رفيق گنده كه انگار از سياره اى ديگر آمده بود؛ با همان حضور فوق العاده.
به وضوح نخستين روزى را كه با مارلون ملاقات كردم به ياد دارم. در تازه وارد با هم همبازى بوديم و در آپارتمان كارگردان كار يعنى اندرو برگمن كه در تورنتو بود با هم قرار گذاشتيم. او كمى ديرتر رسيد و از همان آستانه در، وقتى مرا ديد با «ببخشيد، ببخشيد» به طرفم آمد. كمى بعد ساكت شد و ترجيح داديم از آپارتمان بيرون بزنيم و صحبت كنيم. در بيرون دوست داشتنى تر از آنچه فكر مى كردم يافتمش. يك رفيق واقعى. وقتى نشستيم و حرف زديم فهميدم چندان دوست ندارد درباره بازيگرى صحبت كنيم؛ موضوعات مورد علاقه اش سه چيز بود: تاريخ، سياست و بيولوژى. در آن روز پاييزى وقتى يك برگ از درخت به زمين افتاد، دقايقى درباره همان برگ، پاييز و چيزهاى مرتبط به آن حرف زد. او دوست داشت درباره مردم، حيوانات و چيزهايى از اين دست صحبت كند و دوست داشت بداند مردم چگونه زندگى روزمره شان را سپرى مى كنند. به همه اطرافش با دقت نگاه مى كرد و فكر مى كنم يكى از دلايل آن نگاه جذابش همين عشق به نگاه كردن و جست و جو بود.
بعدها وقتى سركار مقابلش قرار گرفتم ديگر نشانى از آن چهره روز پاييزى تورنتو وجود نداشت. او براندوى بزرگ بود كه همه اشتياقش بازيگرى بود و اين اشتياق بازيگر مقابلش را هم شگفت زده مى كرد و سرذوق مى آورد. از بازيگران ديگرى كه مقابلش بازى كرده بودند شنيدم كه هيچ وقت در روزهاى فيلمبردارى آرام و قرار نداشته و دنياى آن روزهايش بازيگرى است. تمرين هايى سخت براى بازى هاى استثنايى. اولين بار وقتى مقابلش بازى كردم، ازحضورش آرامشى در وجودم شكل گرفت كه همه چيز را برايم عوض كرد.
خيلى چيزها از دست مى روند كه ديگر به دست نمى آيند و حضور مارلون براندو يكى از همين چيزهاى بى جايگزين است. بازيگرانى بزرگ و حتى افسانه اى هستند كه پا در جاپاى او گذاشته اند اما هيچ وقت زمين زيرپاى آنها شروع به لرزيدن نمى كند، چراكه آنها براندو نيستند. واقعاً چه كسى مى تواند حتى شبيه او باشد؟ براى اين پرسش فقط يك پاسخ وجود دارد: هيچكس.
رى چارلز
(۲۳ سپتامبر ۱۹۳۰- ۱۰ ژوئن ۲۰۰۴)
نويسنده: تيلور هكفورد
در اواخر دهه چهل، رى چارلز رابينسون يكى از استعدادهاى انكارناپذير موسيقى در شمال فلوريدا بود. وقتى ۱۶ ساله بود همه چيزهاى قشنگ يك زندگى را براى خودش اندوخته بود: او يك آپارتمان داشت، دخترى در كنارش بود كه عاشقانه هم را دوست داشتند و يك گروه موسيقى كه دو نوازنده ديگر در آن بودند. رى در همين سن و سال بود كه اركستر ملى به رهبرى لاكى ميليندر به شهرشان آمد تا يك نوازنده پيانو را جايگزين نفر قبلى كند. او به سراغ ميليندر مى رود و برايش مى نوازد اما پس از پايان كار جوابش يك جمله است: «متأسفم پسرجان، تو آنقدر خوب نمى نوازى كه بتوانى عضوى از گروه من باشى.» پنجاه سال بعد وقتى رى اين داستان را براى من تعريف مى كرد هنوز مى شد زهر نيش اين جملات را در وجودش حس كرد. از اين دست لحظات قابل يادآورى در زندگى رى فراوان بوده؛ چيزهايى كه او در ذهنش نگه مى داشته تا بعدها بتواند ثابت كند كه به حد كافى نوازنده خوبى هست.
او فلوريدا را ترك كرد. پيش تر از دوستانش پرسيده بود كه كجا مى شود موسيقى را بهتر از آنچه كه در زمان جارى است فراگرفت و پاسخ آنها اكثراًّّ به يك جا ختم مى شد. براى همين رى بليتى يك طرفه و بى بازگشت براى سياتل گرفت و به آنجا رفت.
وقتى رى سفرش را به سمت جنوب آغاز كرد فقط مى توانست در انتهاى اتوبوس جايى براى خود دست و پا كند. در آن سالها پخش موسيقى سياه پوستان در راديوهاى آمريكا غيرممكن بود در حاليكه امسال وقتى رى درگذشت اين موسيقى به انتخاب اول بسيارى از مردم كشورهاى مختلف جهان بدل شده است و رى چارلز نقش محورى اين جريان را برعهده داشت. به اين ترتيب پسرك سياهى كه تا ۷ سالگى كفشى براى پوشيدن نداشت، توانست ثابت كند كه به حد كافى نوازنده خوبى هست.
رى چارلز ديگرى نخواهد آمد. او بهترين نوازنده اى بود كه آمريكا به خودش ديده و غيرممكن است كه كسى با اين قدرت نوازندگى بار ديگر متولد شود.
كريستوفر ريو
(۲۵ سپتامبر ۱۹۵۲- ۱۰ اكتبر ۲۰۰۴)
نويسنده: جين سيمور
كريس براى خطاب كردن من از واژه «مينى فوت» استفاده مى كرد چون آن روزها من خيلى كوچك اندام بودم. برخلاف من او قدبلند و هيكلى تنومند داشت كه باعث مى شد ديگران سرصحنه گهگاه «بيگ فوت» صدايش كنند و اسمى كه روى من گذاشته بود واكنش به همين لقب بود. لحظات زيادى با هم بوديم و مى دانم كه درونش خيلى ساده تر از پيكرى بود كه سبب مى شد سوپرمن باشد. در «جايى در زمان» همبازى بوديم؛ درست پس از اينكه او از بازى در سوپرمن فارغ شده بود. منتقدان او را به سبب پوشيدن لباس هايى آنچنان احمقانه يك ابله ساده دل خطاب مى كردند و من سرصحنه فهميدم كه كريس واقعاً آدم ساده اى است. او هرگز به ذهنش هم خطور نمى كرد كه يك ستاره سينماست يا هرگز كارى نمى كرد كه بخواهد جذاب تر جلوه كند. كريس خودش بود؛ به همين راحتى. بخشى از جادوى حضورش روى پرده هم به همين بازمى گشت: قدرت واقعى بودن. پس از «جايى در زمان» يك زوج تين ايجرپسند شده بوديم.
سالها بعد يك گروه كامل بازيگرى بوديم. او تنها بازيگرى بود كه در ميان همبازى هايم تا اين حد در زندگى خصوصى ام نقش داشت. وقتى دوقلوهايم به دنيا آمدند با همسرم نام او را روى يكى از آنها گذاشتيم. هروقت مشكلى برايم پيش مى آمد او بود كه بى توجه به كارهايش ساعتى پشت تلفن دلدارى ام مى داد و بعد هم كه روزهاى سختى خودش فرارسيد. بعد از سقوط وحشتناكش از اسب يك بار به من گفت: «بامزه نيست؟ اگر من از اسب نمى افتادم، هنوز هم مردم در خيابان با انگشت نشانم مى دادند و مى گفتند چه چيزى مى تواند يك سوپرمن را كله پا كند.» خودش همه چيز را پذيرفته بود. مى دانست كه بعد از آن حادثه سال هاى زيادى را زنده نخواهد بود اما به جاى اينكه ما به او روحيه دهيم، او به همه ما روحيه مى داد. محدوديت هاى جسمى تا هنگام مرگ هم هيچ وقت روحيه كريس را خراب نكرد.
آن ميلر
(۱۲ آوريل ۱۹۲۳- ۲۲ ژانويه ۲۰۰۴)
نويسنده: ديويد لينچ
همه از رابطه من و آن شگفت زده بودند. خيلى ها را مى شناسم كه روزگارى گمان مى كردند من عاشق او هستم اما واقعيت اين بود كه ما دوستان بسيار خوبى براى هم بوديم. او را در فيلم «مالهالند درايو» انسانى فوق العاده، مهربان و يك بازيگر كاملاً حرفه اى يافتم.
فيلم هاى آن ميلر را هميشه دنبال مى كردم. از كودكى - همان زمانى كه او عاشق جيمى استوارت مى شد- تا نوجوانى و جوانى. اين عاشق شدن خصيصه همه كسانى بود كه با او كار مى كردند يا روى پرده بازى اش را نظاره مى كردند. فكر مى كنم زمان كار روى طرح كوكو بود كه كه از او دعوت كردم تا به خانه ام بيايد و او آمد. وقتى كار فيلمبردارى تمام شد ما بهترين دوستان هم بوديم.
او عاشق كارش بود. اين براى من يك امر ساده بود اما خودش واقعاً دوست داشت يك هنرپيشه كامل باشد؛ با نوعى از زندگى مخصوص به اين طبقه. يك زندگى منحصر به ستاره ها كه تحقق اش براى آن خيلى مهم بود. او مدتى طولانى در هاليوود ستاره ماند در حاليكه خيلى ها آمدند و رفتند. يك نكته ديگر هم درباره او وجود داشت: او بازى مى كرد، مى رقصيد، در هاليوود نفس مى كشيد اما قلب هم داشت. آدم هاى زيادى را مى شناسم كه شيفته آن ميلر بودند چراكه او براى ستاره بودن به زمين فرستاده شده بود. او انسانى فوق العاده بود، همانقدر كه بازيگرى فوق العاده.
جانت لى
(۸ ژوئيه ۱۹۲۷- ۳ اكتبر ۲۰۰۴)
نويسنده: جان كارپنتر
روزهايى كه سعى داشتم خودم را در مسير فيلمسازى بالا بكشم، جانت لى بازيگر نقش هاى محورى فيلم هاى هاليوود بود؛ بازيگر محبوب من. بعد از اينكه «هالووين» را با بازى دخترش ساختم، شانس اين را پيدا كردم كه «مه» را با حضور جمعى از بهترين بازيگران هاليوود بسازم اما در فهرست بلندبالاى عوامل نام جانت لى برايم ارزش ديگرى داشت. او بازيگرى برآمده از سيستم حرفه اى سينماى كلاسيك و استوديويى هاليوود بود. صحنه اى در فيلم وجود داشت كه او بايد گريه مى كرد و چنان در اول و آخر صحنه او بر اشك هايش تسلط داشت كه باوركردنى نبود. با صداى دوربين اشك ها جارى مى شدند و با صداى من صورت او خشك بود. هرگاه قرار بود صحنه مربوط به او فيلمبردارى شود زودتر از من سرصحنه بود.جانت لى حرفه اش را دوست داشت، خودش را يك حرفه اى مى دانست و فقط همين برايش اهميت داشت. آخرين بارى كه او را ديدم در يكى از مراسم هاى اهداى جوايز بود. روى سن كه ايستادم او كنارم ايستاده بود تا جايزه ام را به من بدهد و نبايد پنهان كنم كه ارزش بودن او در كنارم از جايزه اى كه آن روز گرفتم برايم خيلى بيشتر است. او دوست داشتنى بود و نيازى به گفتن نيست كه تا چه حد بى نظير.

|   صفحه اول   |   سياسى   |   سينما   |   گزارش   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه ۱   |   ويژه ۲   | 
|   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   ورزشى   | 
|   اوقات شرعى   |   تصوير   |   ارتباطات   |   ضميمه ۱   |   ضميمه ۲   |   ضميمه ۳   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |