جمعه ۲۵ دى ۱۳۸۳ - ۳ ذيحجه ۱۴۲۵
Fri, Jan 14, 2005
ضميمه ۲
۳۰۳۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
سينما
گزارش
فرهنگ و هنر
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ورزشى
اوقات شرعى
تصوير
ارتباطات
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
آرشيو
داستان
شازده كوچولو
ياسمن شكرگزار
198024.jpg
اگه آدمى رو ببينيد كه از سياره ديگه اى اومده چى كار مى كنيد؟ حتماً غش مى كنيد يا اگه يه كم شجاع باشيد يه جيغ مى زنيدو بعد غش مى كنيد. حق داريد! آخه تا حالا هر چى آدم فضايى تو فيلم ها ديديم عجيب و غريب بودند و آدم رو مى ترسوندند. اما من پسر بچه اى رو سراغ دارم كه از يه سياره كوچك اومده و اصلاً ترسناك نيست، شكل خود شما هاست (البته اگه موهاتون بور و ژوليده باشه!) شازده كوچولو رو مى گم. خيلى هاتون اسمش را شنيديد. اين شازده با اينكه كوچولو هست اما خيلى مشهوره و كتابى داره كه محبوبترين كتاب برگزيده مردم قرن بيستمه و كتاب قرن شده.
مى شه گفت خوندن اين كتاب، يكى از واجبات كتابخونى شده و خيلى ها، جملاتش رو تو دفتر خاطراتشون يادداشت مى كنند و يا از حفظ هستند. كارتونش رو هم ژاپنى ها ساخته اند (كه اى كاش لطف مى كردند و نمى ساختند!) داستان رو يك خلبان روايت مى كنه، خلبانى كه وقتى بچه بوده مار بوآيى مى كشه كه فيلى رو قورت داده و به هركى نشون ميده فكر مى كنه كلاه كشيده و از اينجا مى فهمه كه آدم بزرگ ها يك طوريشون مى شه و كسى نيست كه بتونه دنياى بچه ها رو مثل خودشون درك كنه. يك روز وقتى هواپيماى خلبان در كوير دچار اشكال مى شه و اون به تنهايى مشغول تعميرش ميشه صداى ظريف عجيبى از پشت سر بهش مى گه: «يه بره برام بكش» و اين آغاز آشنايى خلبان و شازده كوچولو است. شازده كوچولو به قول خلبان از اخترك ب ۶۱۲ اومده اون توى اختركش يك گل سرخ داره كه ازش مراقبت مى كنه و خيلى دوستش داره اما اين محبت، اول گرفتارى هاست. ناز و اداى گل خيلى زياده و بالاخره شازده كوچولو تصميم به مهاجرت مى گيره، اون از اخترك هاى مختلفى عبور مى كنه كه تو هر كدوم آدمى ساكنه و به كارى مشغوله.
با اين خلاصه داستانى كه تا اينجا گفتم يك وقت خيال نكنيد با يه داستان فضايى مثل اى. تى يا جنگ ستارگان طرف هستيد! اخترك ها و ساكنانشون تمثيلى از دنياى آدم بزرگ هاست كه عشق و محبت رو كم دارند و خودشون رو با چيزهايى ديگه سرگرم مى كنند تا اين كمبود يادشون بره. مثلاً پادشاهى كه منتظره تا كسى پيدا شه تا بتونه بهش سلطنت كنه يا آدم خودپسندى كه منتظره كسيه كه بياد و تحسينش كنه يا تاجرى كه مدام ستاره ها رو مى شمره كه تصاحبشون كنه. (برعكس شازده كه از زيباييشون لذت مى بره) اما شازده كوچولو گل سرخ رو داره و به زمين سفر مى كنه تا راه و رسم عشق و محبت به اون رو ياد بگيره، جالب اينجاست كه يه روباه (مظهر دوز و كلك تو دنياى آدم بزرگها) رسم اهلى كردن و عاشقى رو يادش مى ده.
«روباه گفت: اگر دلت مى خواهد منو اهلى كن! شهريار كوچولو پرسيد: راهش چيست؟ روباه جواب داد: بايد خيلى خيلى صبور باشى. اولش يك خورده دورتر از من مى گيرى اين جورى مى نشينى. عوضش مى تونى هر روز يك خورده نزديك تر بنشينى... اگر مثلاً سر ساعت چهار بعدازظهر بيايى من از ساعت سه تو دلم قند آب مى شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش تر احساس شادى و خوشبختى مى كنم. ساعت چهار كه شد دلم بنا مى كند شور زدن و نگران شدن، آن وقت است كه قدر خوشبختى را مى فهمم...»
197925.jpg
با اين كه فضاى «شازده كوچولو» تمثيليه و خيلى از حرفاش رو بزرگترها بهتر مى فهمند اما مطمئناً مخاطب كم سن و سال هم از خوندنش لذت خواهد برد. «آنتوان دوسنت اگزو په رى» (۱۹۴۴- ۱۹۰۰)، نويسنده كتاب، در خانواده اشرفى و قديمى فرانسوى به دنيا اومد. اون از ۱۲ سالگى عاشق پرواز بود و در ۲۲ سالگى مدرك خلبانى گرفت، اون مدت ها مشغول اين كار بود و عاقبت در يك مأموريت هوايى سقوط كرد و از دنيا رفت. اگزو په رى كتاب هاى مختلفى داره كه توى همه اون ها ردپايى از عشق و علاقه و كارش ديده مى شه: پست جنوب، پرواز شبانه، زمين انسان ها، خلبان جنگى و ... اما معتبرترين اثرش همين «شازده كوچولو» است كه درست پيش از مرگش نوشته.
كتاب رو احمد شاملو كه از بزرگترين شاعران معاصر ماست ترجمه اى دوست داشتنى كرده و خود اگزو په رى تصوير ساز اونه. تصاويرى كه چندان حرفه اى كشيده نشدند اما همون معصوميت و سادگى شازده كوچولو رو دارند و طورى با فضاى داستان هماهنگ هستند كه هيچ تصوير ديگه اى رو نمى شه به جاشون تصور كرد. انتشارات نگاه كتاب رو با قيمت ۹۵۰ تومن در ۱۰۳ صفحه منتشر كرده. پيشنهاد مى كنم شما هم اين پر خواننده ترين كتاب (بعد از كتاب هاى مذهبى) رو امتحان كنيد.
داستان
سه ريال
عاشقانه
197922.jpg
بازيگران: خانم جارو، آقاى خاك انداز، آقاى سطل زباله، آقاى رفتگر و آقاى پارو.
نويسنده، كارگردان، تدوين، موسيقى و... تهيه كننده: عباس قديرمحسنى و كبرى بابايى
تصويربردار: منصوره كمرى
يك ريال
در يكى از شبهاى گرم تابستان كه ماه كامل توى آسمان بود و... آقاى خاك انداز از پشت ويترين مغازه چشمش افتاد به خانم جارو كه توى دستهاى آقاى رفتگر مى رقصيد و با دامن ريش ريش بلندش آشغالها را جمع مى كرد. آقاى خاك انداز آن قدر خانم جارو را با نگاه دنبال كرد تا اين كه ديگر او را نديد. فردا صبح هنوز آفتاب درنيامده بود كه آقاى خاك انداز با چشمهاى سرخ و خواب آلود رفت كنار آقاى سطل زباله و همه ماجرا را براى او تعريف كرد. آقاى سطل زباله هم دلش براى خاك انداز سوخت و قبول كرد كه با او به خواستگارى خانم جارو برود...
دو ريال
بالاخره بعد از كلى جست و جو آنها خانه آقاى رفتگر را پيدا كردند و با يك دسته گل كه توى دل آقاى سطل زباله بود، رفتند توى خانه. وقتى خانم جارو آمد و كنار آنها نشست، دل آقاى خاك انداز هرى ريخت پايين و زيرچشمى به خانم جارو نگاه كرد كه به خاطر بوى بد آقاى سطل زباله جلوى بينى اش را گرفته بود. سطل زباله كه متوجه شده بود، كلاهش را دوباره روى سرش گذاشت و هنوز حرفى نزده بود كه خانم جارو گفت به آقاى پارو قول ازدواج داده است و قرار است زمستان امسال با هم عروسى كنند و اصلاً با آن قد و هيكل به درد آقاى خاك انداز كوتوله و خپل نمى خورد.
سه ريال
بعد از ماجرا آقاى خاك انداز مدتها فكر كرد، غصه خورد و سرانجام تصميم گرفت به باشگاه بدنسازى برود تا... طفلك خاك انداز مدتهاست كه باشگاه مى رود، اما هنوز قدش بلند نشده است. خانم جارو هم ازدواج كرده است و...

|   صفحه اول   |   سياسى   |   سينما   |   گزارش   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه ۱   |   ويژه ۲   | 
|   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   ورزشى   | 
|   اوقات شرعى   |   تصوير   |   ارتباطات   |   ضميمه ۱   |   ضميمه ۲   |   ضميمه ۳   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |