|
يادداشتى بر رمان «عصر قهرمان» اثر ماريوبارگاس يوسا
در سلسله مراتب ترس
|
|
|
فرشاد شيرزادى وقتى ماريو بارگاس يوسا درباره نخستين رمان خود، «عصر قهرمان» مى گويد: «درونمايه اين كتاب قدرت است؛ قدرت سياسى، اقتصادى، اجتماعى و هرچه كه با آن ارتباط پيدا مى كند، و البته فساد بخشى از آن است.» با صداقت و صراحت كليد كارش را به دست مى دهد. او با اين اشاره بر پيوندناگزير بين ساختار نظام سياسى، اجتماعى و اقتصادى كشورش «پرو» با درونمايه اثرش كه ساختى هماهنگ با مضمون و موضوع خود دارد، تأكيد مى ورزد. رمان «عصر قهرمان» به عنوان يك رمان نو بدون آنكه دامنه اى گسترده در بستر تاريخى و جغرافيايى عريض و طويلى داشته باشد و با رويدادها و ماجراهاى پى در پى و شخصيت هاى فراوان، خواننده را خيره مى كند، زمينه اى عميق دارد و در دايره اى محدود مهمترين مضمون هاى زندگى اجتماعى و فردى مردم پرو را باز مى تاباند. در يك عبارت: اين رمان اثرى است نو كه ضمن بازگويى داستانى تازه از زندگى پوچ و لگدمال شده مردم پرو، ابعادى از مناسبات پيچيده بشرى و هستى ناقص و نارساى انسان هراسيده و فريب خورده و تحقيرشده را در يكى از جامعه هاى پيرامونى سرمايه دارى جهانى نشان مى دهد و روانشناسى شگفت قدرت و اسارت و بيهودگى را در كشورى كه به يك پادگان تبديل شده باز مى نماياند. در آغاز رمان اين عبارت طعنه آميز از ژان پل سارتر آمده است: «ما اداى قهرمانان را درمى آوريم. چون ترسوييم، به هيأت قديسين درمى آييم، چرا كه گناهكاريم و نقش قاتل را بازى مى كنيم، براى اينكه آرزومند كشتن همنوع خويشيم: ما از اين رو در زندگى خود نقش بازى مى كنيم كه از لحظه تولد دروغگوييم.» بارگاس يوسا به هنگام نوشتن «عصر قهرمان» در سال هاى نخستين دهه ۶۰ به جنبش چپ گرايش داشت. با هوشمندى هنرمندانه شيوه كهنه و مألوف «رئاليسم سوسياليستى» را برنمى تافت و اين قالب را بسيار تنگ مى ديد و به شكل و ساخت ادبيات نو، در هماهنگى با ضرورت هاى جديد و ساختارهاى نوپديد زندگى، دلبستگى يافته بود. به همين دليل بنيادگرايى سياسى و مخالفت شديد و جدى او با كاپيتاليسم و امپرياليسم به هيچ وجه نمى توانست قريحه سرشار او را در قالب هاى باسمه اى و صرفاً آموزشى رمان هاى رئاليستى سوسياليستى به بند كشد. نتيجه اين هوشمندى و راستگويى هنرمندانه روى آوردن به ساختى تازه و پيچيده در داستان نويسى بود و «عصر قهرمان» با درآميختن روايت هاى زنده و كوتاه و حسى با تك گويى هاى غنى و طبيعى شخصيت هاى داستان در پيچ و خم رويدادهاى به هم پيوسته، براى بيان نوعى خاص از زندگى در يك مدرسه نظامى كه به نوبه خود الگويى كوچك ولى كامل از كشور پرو بود، خلق شد. رمان با روايتى كوتاه و فشرده و دقيق با لحنى سرد شروع مى شود، هماهنگى درونمايه و ساختار: «جاگوار» گفت: «چهار» - چهره آنها در پرتو نور لرزان لامپ ها كه از پشت قسمت هاى تميز شيشه هاى حباب مى تابيد، آرام گرفت. غير از پورفير يوكاوا، هيچ كس را خطر تهديد نمى كرد. طاس ها از چرخيدن باز ايستادند. سه و يك. سفيدى آنها روى آجرهاى كثيف به چشم مى آمد. جاگوار تكرار كرد: «چهار كيه؟» كاوا زيرلب گفت: «من ، من گفتم چهار.» پس راه بيفت، مى دونى كدوم يكى؟ اولى دست چپ؟ كاوا يخ كرد. مستراح بى پنجره در انتهاى خوابگاه، پشت درى چوبى بود. سال ها قبل، باد فقط از خوابگاه محصل ها تو مى رفت و در ميان پنجره هاى شكسته و شكاف ديوارها گشت مى زد، اما امسال باد شديدتر بود و كمتر جايى در آموزشگاه نظامى از گزندش در امان مى ماند. باد شبها، حتى توى مستراح ها مى رفت و گرما و بوى گندى را كه همه روز جمع شده بود، از هواى سرد هراسى نداشت. از ترس بود كه يخ كرده بود.» ترس! ترس! اين كلمه سرد شايد يكى ا ز چند محور اصلى رمان «عصر قهرمان» باشد. ماريو بارگاس يوسا، پلشتى و ابتذال نهادى شده محيط ماجراى رمانش را با بيانى حسى، در كلامى كه يادآور برخى داستان هاى ويليام فاكنر است، با سرعتى سنجيده و شكلى پوشيده، بدون دلالت هاى زائد و با پرهيز از توصيف مستقيم، در همان حدى كه براى خواننده هوشمند دريافتنى است، برهنه مى كند. به نرمش و با تيزنگرى حال و هوا، فضا، زمان و مكان را در سايه روشن - همان گونه كه هست و همان گونه كه در طبيعت انسانى به خاطر مى آيد - زنده مى سازد. از زاويه ديد محدود يكى از شخصيت هاى فرعى داستان (كاوا) - محصل كوهى آموزشگاه نظامى لئونيسيو پرادو - ماجرا آغاز مى شود و طى گفت وگو و حركاتى خفه و توطئه آميز، از همين ابتداى راه، پرهيبى از هدف و فاجعه غايى در سايه ترس، حقارت و بيمارگونگى نشانه گرفته مى شود، و به طور ضمنى از چند شخصيت اصلى رمان، جاگوار شاعر برده و ... نام و گرته اى به ميان مى آيد. آدم ها با نام هاى اصلى و واقعى شان ناميده نمى شوند: جاگوار، بوآ، كاوا، برده، شاعر، كاكاسياه... اين اشخاص در پس نام هاى ساختگى شان - در پشت لقب هايى حقيقى! - در مدرسه نظامى بر مرتبه هايى از سلسله مراتب ترس آرزوهاى حقير دارند و گاه چنان غريزى مى زيند كه انگار حيوانيتى زمخت به عمد و با رضايت خاطر به رخ مى كشند تا به نوبه خود ديگران را بترسانند. همه در سن و سالهايى ميان پانزده و شانزده ، كودكانى هيولايى را ماننده اند: موذيانه دسيسه مى چينند، «باند» تشكيل مى دهند، با خودنمايى و خشونت خود را بسى فاسدتر از آنچه واقعاً هستند نشان مى دهند، كفش و پيراهن و خرت و پرتها و حتى بند پوتين همديگر را به آسودگى مى دزدند و زد وخوردهايى وحشيانه و به دنبال بهانه هايى پوچ چنگ و دندان به كار مى برند و باكينه اى شگفت و به قصد كشت همكلاسى هاى ضعيف تر را مى زنند و در اطاعت از قدرت، نهايتاً به سوى تبهكارى مى شتابند و دست به جنايت مى زنند... در مدارى بسته، آيينى خودساخته و متكى بر قطعيتهايى شوم، دنياى كوچكشان را تنها و به دو رنگ سياه و سفيد در آورده است و در اين «آيين جوانمردى» ناجوانمردانه ديگرى را كه در باور آنها مرتكب «خيانت» شده از پشت با تير مى زنند و هيچ مجازاتى نمى بينند... با درنگ و دقتى سزاوار بر پيچيدگى درونى وقايع داستانى «عصر قهرمان» ، به اين تفسير مى رسيم كه شخصيت هاى به شدت واقع نما، زنده و ملموس اين رمان، در فشار ناديدنى ترسى تاريخى، با حقارت و ذلت به ظاهر چاره ناپذير دست و پا مى زنند و با خاكسپارى و پرستش قدرت از جنايت و فاجعه سربر مى آوردند. جاگوار، يكى از شخصيت هاى اصلى رمان كه كودكى و نوجوانى را در فقر و فلاكت گذرانده و زودهنگام، در همدستى ناگزير با دله دزدها - دوستان برادر زندانى اش - براى خود به اصطلاح «مرد» شده، پس از سيرى در دله دزدى و ولگردى، به طريقى سر از «دبيرستان نظام» درمى آورد و از روز ورود به اين محيط خشن، با پشتوانه اى جسمى و روانى از تجربه هاى گذشته اش، خيلى آسان «سرور» پنهانى محصلان ديگر مى شود: «باند» تشكيل مى دهد و در اندازه اى فراخور محيط، يك نيمچه سازمان مخفى به وجود مى آورد و از اين راه به قدرت مى رسد. جاگوار اما تبهكار زاده نشده است و شخصيت غريبش در واقع جنونى نفرت انگيز و جذاب است از قلدرى، وحشيگرى، نوعى مردانگى گرايى شبه آيينى. ترس و تنهايى. او حتى به شيوه خود مى تواند عاشق باشد: عاشق دخترى است به اسم «ترزا» دختركى كه پدر و مادر ندارد و از قضاى روزگار مدتى در عوالم بفهمى نفهمى معصومانه نقش «دوست دختر» شاعر (آلبرتو فرناندز - يكى ديگر از شخصيت هاى اصلى رمان و به تعبيرى، خود نويسنده!) را بازى مى كند. ترزا از سوى ديگر، بى آنكه خود بداند و بخواهد، «معشوق» دست نيافتنى برده (ريكاردو آرانا - همكلاسى درونگرا و كتك خور جاگوار و شاعر) است و نقشى شگفت در شكل گيرى فاجعه پايانى ماجرا به عهده مى گيرد. جاگوار به قول خودش هيچ گناهى ندارد، او فقط آمده است تا خلأ قدرت را پر كند! و ديگران: شاعر، كاوا، بوآ... و برده، هر يك به مثابه نمادهايى از ميان جمعيت آشفته و سرگشته پرو ـ نمادهايى از سفيدپوستان، سرخپوستان، دو رگه ها و سياهان بومى شده - در «عصر قهرمان» مرتكب اعمالى مى شوند كه در واقعيت موجود و شرايط محيطشان متعارف و عادى مى نمايد. غفلت، غرور؛ لذت جويى بيمارانه، بحران هويت، جهل سياسى و اجتماعى، گرسنگى، حماقت و حقارت شاخص كردارهاى جمعى و فردى اين مردان بچه سالى است كه با شيوه هاى مرموزانه شبه فاشيستى در مدرسه شبانه روزى نظامى - الگوى موزاييكى پادگان فراخ به نام پرو يا ديگر كشورهاى آمريكاى لاتين - براى حفظ وضع مسلط تربيت مى شوند. در اين ميان جوانكى در خود خزيده، نرمخو و بى دست و پاى و وامانده كه لقب «برده» به او داده اند، به صورت نيمه نمادى از قربانيان تقديرى زمينى، با روحيه اى واخورده و كوته فكرى بزدلانه براى خود مى پلكد. همو درنهايت به عصيانى ظاهراً خيانت آميز دست مى زند: ماجرا از اين قرار است كه «كاوا» (سارق نهايت صورت مسأله هاى امتحان شيمى از دفتر آموزشگاه) را لو مى دهد تا بتواند به مرخصى برود و ترزا را ببيند. بارگاس يوسا خط آغاز اين طرح و توطئه را در ابتداى «عصر قهرمان» با ايجاز مهرت رسم كرده است. اين «كاوا» ى بخت برگشته همان محصلى است كه با حركت طاس قمار مأمور دزديدن پرسش هاى امتحان شيمى مى شود و به دستور جاگوار دست به سرقت سئوالها مى زند. او در ترس و ترديد، ناشيانه عمل مى كند و شيشه پنجره دفتر را مى شكند و رد دزدى را برجا مى گذارد. قانون و آيين «باند» حكم مى كند كه هيچ كس - ولو كاملاً بى گناه و به بهاى محروم شدن از مرخصى هفتگى به مدت نامحدود - در مقابل فرماندهان لب تر نكند و دزد را لو ندهد. اينجا «برده» به عشق ديدار «ترزا» طغيان مى كند و نهايتاً به علت تسامح فرماندهان، هنگام مانور و تمرين هاى نظامى از پشت سر تير مى خورد و در بيمارستان مى ميرد. شاعر (آلبرتو فرناندز - نويسنده؟) كه كم و بيش به دلايلى مبهم از برده حمايت مى كرده، مى فهمد كه جاگوار او را كشته است. به سراغ فرمانده گروهان (ستوان گامبا) به دنبال روشن كردن قضايا مى افتد، اما فرمانده كل آموزشگاه و ديگر رئيسان و فرماندهان كه نگران اعتبارو شهرت مدرسه نظامى و بيش و پيش از آن دلواپس «حسن سابقه» و ترفيع درجه و ارتقاى مقام خودشان اند، با ايجاد رعب و زد و بند و كلك هاى نخ نما بر فاجعه سرپوش مى گذارند و رسماً اعلام مى كنند كه ريكاردون آرنا (برده) با تفنگ خودش كشته شده، به علت بى انضباطى، بى احتياطى و ... و واقعه به خير و خوشى پايان مى گيرد! بارگاس يوسا، با بهره گيرى استادانه از شكل و ساختى نو و متناسب با ضرورت هاى جديد، خشونت تبهكارانه و حقارت و ابتذال بلامعارض را در رمان «عصر قهرمان» طرح كرده است. در سراسر رمان خطى درونى و على، اشخاص، وقايع، مكانها و اشياء را به هم پيوند مى دهد و به رغم دگرگونى پى در پى زاويه هاى ديد، تغيير سريع لحن ها، تفاوت عمقى و روانشناسانه تك گويى هايى كه در متن روايت ها بدون هيچ فاصله گذارى تصنعى، تنيده شده، كلاف داستان همراه با پيچيده شدن گره هاى روانشناختى مربوط به موضوع اصلى، به نرمى و بدون هيچ تأكيد زائد و آزاردهنده، گشوده مى شود. كل ساختمان رمان با استحكامى درونى و بى نياز از تكيه گاه ها و دستاويزهاى بيرونى، در ذهن حجم مى گيرد و برجا مى ماند تا به تدريج با نورى كه از تخيل نويسنده مى تابد، همه زاويه ها روشن مى شود و چشم انداز ذهنى خواننده عمق بگيرد. بارگاس يوسا، چون همتايان معاصرش در هرجاى جهان، به عنوان نويسنده اى هنرمند با مهارت و توانمندى در قلمرو و رازوارگى هنر كار خود را انجام داده است. او دروغ نگفته، شعبده بازى نكرده و در «عصر قهرمان» تنها بر مضحكه اى شوم شهادت داده است.
|