جمعه ۲۵ دى ۱۳۸۳ - ۳ ذيحجه ۱۴۲۵
Fri, Jan 14, 2005
ويژه ۷
۳۰۳۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
سينما
گزارش
فرهنگ و هنر
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ورزشى
اوقات شرعى
تصوير
ارتباطات
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
آرشيو
گفت وگو باعليرضا رضايى، نايب قهرمان المپيك آتن
مى خواهم شكلات بخورم
محمد نورى فر
1 ـ قله اى نيست. نقره المپيك هم اتفاق بزرگى نيست. وقتى از سكو پايين آمد، همان موقع كه گزارشگرى آمد و شاخه زيتون روى سرش را مى خواست يادگارى بگيرد، همان لحظه اى كه به مدالش نگاه كرد و تمام سالهاى سخت و دشوار را به ياد آورد، فهميد كه همان خوش بودن و لذت بردن از زندگى در كنار امير و مادرش به يك دنيا مى ارزد. او على رضا رضايى است. آورنده اولين مدال المپيك در سنگين وزن براى ورزش ايران و او همان كشتى گيرى بود كه سالها پشت در تمرينات تيم ملى ماند اما نااميد نشد. عليرضا مانند همدوره اى هايش قهرمانى و شهرت را انتظار مى كشيد اما نه با شنيدن يك موسيقى ويرانگر و سپس در خلسه فرورفتن. او زحمت كشيد. قصه زندگى اش و رمز قهرمانى اش مثل همه نصيحت هاى داستان گونه و تكرارى پدران و مادران است كه از صبح تا شب در گوشمان زمزمه مى شود و ما را از هرگونه موفقيتى بيزار مى كند!
197976.jpg
2 ـ او متولد ۲۰ تيرماه ۱۳۵۵ است. در طالع بينى خورشيدى متولدين مردان تيرماه نوشته اند كه «او بدون شك استاد است و مى تواند طولانى ترين مطالب را در كوتاهترين جملات بيان كند.» عليرضا در گفت وگو با ايران جمعه گرچه تلاش كرد تا جوابهاى كوتاهى بدهد اما درباره جنبه هاى مختلف زندگى آنقدر آگاه و مطلع بود كه ما را وادار كرد لحظه اى هم به فكر گفت وگوى چالشى با او نباشيم. اگر هم در جايى با او چانه زنى كرديم فقط به خاطر جذابيت بود و بس.
۳ ـ گفت وگو با قهرمانان المپيك آتن كار سختى است. نه اينكه فكر كنيد چون موبايل حسين رضازاده هميشه خاموش است، هادى ساعى يك مقدار اخمو است و يا عليرضا رضايى هيچ موقع وقت ندارد، نه. آنها از روزى كه به تهران بازگشته اند بارها در برنامه هاى مختلف تلويزيونى و راديويى حاضر شدند. با انواع و اقسام روزنامه ها و هفته نامه ها مصاحبه كردند و ديگر تقريباً همه حرفهايشان تكرارى است.
۴ ـ با او در يك شب زمستانى داخل يك رستوران نماسنگى در خيابان نخجوان نياوران درباره خيلى چيزها حرف زديم. از مادرش گفت كه چقدر در غياب مرحوم پدرش براى او و امير زحمت كشيده است. از حسرتهايش گفت و اينكه هر بار به آن نقره المپيك نگاه مى كند افسوس مى خورد كه چرا طلا نيست و از تهرانى بودن هم ناليد!
۵ـ خانواده رضايى ۲۰ سال ساكن خيابانى در اطراف ميدان توحيد بودند. به همين شعبه يكى از بانكهاى همان محل هم به نام نايب قهرمان المپيك آتن است. عليرضا پس از المپيك خانه اى را در شهرك غرب رهن كرده و از محل قديمى رفته اند. مى گويد: «الان فكر مى كنند من ميلياردر شدم رفتم شهرك برج ساختم!»
۶ ـ او مشاور ورزشى اداره كل ورزش شركت نفت است. آنقدر هم سرش شلوغ شده كه قرار مصاحبه را ۲ مرتبه با اطلاع قبلى تغيير داد.
۷ ـ در تهران به دنيا آمده و مادرش اصالتاً اهل طالقان است. خانواده پدرش هم زنجانى هستند. يك جايى بين بيجار و زنجان.
۸ ـ از عليرضا پرسيديم: «چرا بيشتر قهرمانان بعد از پايان ورزش قهرمانى منزوى مى شوند؟» فكر كرد و موضوعى را به ياد آورد: «كتابى خواندم كه پيرمردى ۸۰ ساله در آستانه مرگ نوشته بود كه اگر دوباره فرصت زندگى كردن داشته باشم مى خواهم شكلات بخورم. پابرهنه و بدون چتر زيرباران راه بروم تا كاملاً خيس بشوم و ... زندگى را نبايد سخت گرفت. خيلى از ماها لذت بردن اززندگى را نياموخته ايم. من هم مى خواهم شكلات بخورم.»














زندگى ات پس از المپيك چگونه است؟
خيلى خوب، شهرت و معروف بودن چيز خوبى است.
از اين شهرت چه استفاده هايى مى كنى؟
بيشتر سعى مى كنم به ديگران كمك كنم. البته خيلى خودم را گرفتار كارها كردم.
مثلاً چه كارهايى؟
الان كارمند اداره كل ورزش شركت نفت هستم. كارهايم آنجا خيلى سنگين است. در كنارش هم درس و خانواده ام برايم بسيار مهم هستند و سعى مى كنم ثانيه اى را هم از دست ندهم.
در كدام دانشگاه درس مى خوانى؟
تربيت معلم، در رشته كارشناسى تربيت بدنى.
نمى خواهى بگويى كه بنويس از كليه كادر دانشگاه تشكر مى كنم؟
چرا، حتماً بنويس كه از مدير دانشگاه و اساتيد سپاسگزارم. آنها هميشه به من لطف داشتند.
الان ترم چندم هستى؟
شش، البته يكى دو ترم هم مرخصى گرفتم.
سر كلاسها مى روى؟
بله، اگر مشكلى نباشد سعى مى كنم غيبت نكنم.
... كه البته بيشترم واقع مشكلى پيش مى آيد و نمى رويد!
نه، من سعى مى كنم كه تحصيل برايم در اولويت باشد.
تعارف را كنار بگذاريم. بيشتر شما قهرمانان و ورزشكارها استاد غيبت در كلاسهاى دانشگاه هستند.
بايد گرفتارى هاى ورزشكاران را هم درنظر گرفت.
خيلى ها مطمئن هستند كه ورزشكارها فقط به خاطر مدرك تحصيلى به دانشگاه مى روند و هميشه سعى مى كنندبه وسيله شهرت و روابط با استادها يكجورى واحدها را پاس كنند.
اصلاً اين طور نيست. من بارها ديدم كه به دليل غيبت قهرمانى مشروط شده است. نرفتن سر كلاس، دهن كجى و يا سوءاستفاده نيست. مشكلات ورزشكارها خيلى زياد است. آنها درگير تمرينات هستند. يك شخص عادى بيشتر فكرش به دانشگاه است.
فرض كنيم همزمان با امتحان پايان ترم فلان نهاد دولتى هم قرار است از شما تقدير كند و جايزه نفيسى هم در راه است. كدام را انتخاب مى كنيد؟
شما بوديد كدام را انتخاب مى كرديد؟
اگر واقعيت را بخواهيد در جامعه امروز جايزه را ترجيح مى دهم!
(فقط مى خندد)
البته پرسش بى جايى بود اما اينها را گفتم كه به اينجا برسيم: «مى گويند مدال آورهاى المپيك در پول غوطه ور شدند!»
نه؛ غرق شديم! شوخى مى كنم. من فكر نمى كنم چنين چيزى باشد.
يك چيزى كه بسيارى از مردم به آن علاقه دارند اين است كه بدانند چند ميليون ياميليارد جايزه گرفتيد؟
خودتان حساب كنيد. به عنوان نايب قهرمان المپيك آتن فكر نمى كنم بيشتر از پول يك آپارتمان ۱۰۰مترى آن هم در وسط شهر هديه گرفته باشم.
ببخشيد، امكانش است بگويى منظورت از وسط شهر كجاست؟
ميدان توحيد، خيابان ستارخان، خيابان آزادى.
آپارتمان نوساز يا قديمى؟
نوساز.
مترى ۸۰۰هزار تومان هم حساب كنيم به عبارتى مى شود ۸۰ميليون تومان.
تقريباً همين مقدار است.
به خاطر اينكه كار خيلى راحت شود بيا با هم حساب كنيم. سازمان تربيت بدنى به دارنده مدال نقره درالمپيك ۷۵ميليون تومان اهدا كرد.
از سازمان بسيار متشكرم كه براى اولين بار در تاريخ يك هفته پس از پايان المپيك جوايز ورزشكاران را اهدا كردو اين حركت انگيزه آدم را چند برابر مى كند.
يكى از بانكها، يكى از شركتهاى بيمه و شهردارى تهران هم به قولهايشان عمل كردند.
من از كسى طلبكار نيستم. انتظارى هم ندارم. همين كه مردم در كوچه و خيابان به من لطف دارندميلياردها تومان براى من ارزش دارد.
اين حرفها را قبول دارم اما بعد از المپيك بسيارى از شركتها و كارخانجات بزرگ هر روز در راديو، تلويزيون و روزنامه ها اعلام مى كردند كه به مدال آوران المپيك مى خواهند ماكسيما و... سكه و از اين جور چيزها بدهند، مى خواهيم بدانيم كه به اين قولها عمل شد؟
شما جوايزى كه من گرفتم را خودتان مى دانيد.
پس بسيارى از قولها فقط در حد حرف بود.
(سر تكان مى دهد و سكوت مى كند).
تو اهل تهران هستى. تهرانى بودن هم بعضى مواقع دردسر است. مدال آوران ديگر شهرستانى بودند... مثلاً براى رضازاده در اردبيل سنگ تمام گذاشتند. جوكار در ملاير و يا ساعى در ميانه.
اعتقاد دارم كه اگر براى رضازاده يك مجسمه طلا هم درست كنند باز چيزى در مقابل ارزش كار اين قهرمان ارزنده ايرانى نيست. اما نمى دانم اين چه تفكرى است در ذهن بعضى ها نقش بسته و دائماً هم تكرار مى كنند: «تهرونى بازى، تهرونى كارى» من معتقدم واقعاً مظلوم تر ازتهرانى ها كسى نيست. در اردبيل، رى، ميانه و ملاير به خوبى از قهرمانانشان استقبال كردند اما در تهران كدام مقام عاليرتبه اى به استقبال قهرمانان المپيك آمد. من كشتى را دوست دارم وحالا هم لذتش را دارم مى برم ولى قبول كنيد اين مسائل در ورزش مهم است.
اين حرفها را كه مى زنيم باعث مى شود فردا چهل ميليون جوابيه بيايد كه تهران با اين همه امكانات كجايش مظلوم است؟
منظور من امكانات نيست. بچه هاى تهران هيچ وقت اين فرصت برايشان به وجود نيامده كه به هويت تهرانى بودنشان بپردازند. شايد زندگى ماشينى دليل اين موضوع باشد. به هر حال بايد قبول كنيم كسى كه در تهران به دنيا مى آيد و پدر ومادرشان هم در تهران بودند، تهرانى است. امكانات كه دليل نمى شود اهميت تهرانى بودن را ناديده بگيريم.
مطمئناً در اين تهران بزرگ حالا ديگر تو را خيلى خوب مى شناسند. شهرت چقدر آزاردهنده است؟
من سعى مى كنم كه از موقعيتم سوءاستفاده نكنم. شهرت لذت بخش است. از اينكه مى بينم تهرانى ها به من علاقه دارند، كيف مى كنم ولى خب شهرت مشكلاتى هم دارد.
به تو اين روزها پيشنهادنمى كنند كه ازدواج كنى؟
چرا، خيلى زياد، بايد يواش يواش به فكر باشم. سعى كردم اين موضوع را به عهده مادرم بگذارم. نه اينكه فكر كنيد دارم قديمى فكر مى كنم، نه . اعتقاد دارم تجربه مادرم بسيار مهم و ارزشمند است. به جوانها هم توصيه مى كنم در هنگام ازدواج حتماً به نظر پدر و مادر اهميت بدهند.
على دايى مى گويد: «كه شايد يكى از رمزهاى موفقيتم ازدواج نكردن باشد» البته او هم مى خواهد به زودى ازدواج كند.
اين نظر على دايى است اما من چنين نظرى ندارم. يك همراه خوب در زندگى خيلى مهم است.
اگر ازدواج مى كردى اين نقره به طلا تبديل مى شد؟!
شايد اما فكر مى كنم همسر خوب بيشتر ازمدال المپيك مى ارزد. (با خنده)
در شبهاى مسابقه خواب هم ديدى؟
نه، مادرم خواب ديده بودكه من در فينال مى بازم.
چه موقع اين خواب را ديده بود؟
قبل از المپيك اما به من نگفته بود.
شبها در آتن راحت مى خوابيدى؟
شب اول فقط خيلى سخت بود. من به خودم اطمينان داشتم و فكر مى كردم كه پس از سالها در آتن مزد تلاشهايم را مى گيرم.
در طول مسابقات پيش آمد كه تمركز خود را از دست بدهى و فكرت به جاى ديگرى برود؟
نه، غرق كشتى بودم. حالت خاصى داشتم. انگار در سالن نبودم. تمركزم خيلى بالا بود.
وقتى دستهايت را به نشانه برنده بالامى بردند به چه چيزى فكر مى كردى؟
به نگرانى هاى مادرم و برادرم امير.
شبى كه بايد صبح كشتى سرگروهى مى گرفتى و بعدازظهر هم فينال، استرس نداشتى؟
نه، فقط حريف قزاق خيلى سخت بود. قبل از كشتى آمد و به من گفت كه ۱۰۰هزار دلار نقد به تو مى دهم، بگذار بروم فينال.
وقتى اين حرف را زد، چه احساسى داشتى؟
حالم بد شد. حرفهايش براى من تخريب بود. در اين جور مواقع آدم سرد مى شود. انگيزه اش را از دست مى دهد. نه به خاطر پول، فقط به خاطر اينكه احساس مى كنى حريفت مى خواهد با جنگ روانى تو را شكست بدهد.
اين درست است كه مى گويند مدالهاى المپيك فروشى است؟
نه ، بعضى كشورها باهمديگر تبانى مى كنند.
مى گفتند كه تايمازوف ، كسى كه شما را در فينال شكست داد، استاد دوپينگ است.
او مكمل هاى زيادى را مصرف مى كند، اما اين جور مكمل ها به من نمى سازد.
گفته بودى كه پس از كشتى فينال او قبل از آزمايش دوپينگ داروهايى را كه مصرف كرده بود بر روى ۳ برگ كاغذ نوشته بود. اين موضوع مشكوك نيست؟
نه، او بلد است از چه داروهاى مكملى استفاده كند كه متهم به دوپينگ نشود.
مقابل تو چگونه بود؟
زورش به من نمى رسيد. من هميشه سعى كردم واقع بين باشم. اخطار اول را كه گرفت به شدت ترسيد. موقعى كه «تو» خاكم بود ترسش راكاملاً احساس كردم. پهلوهايش چرب بود! قبل ازمسابقه ۴۰ دقيقه تمرين مى كرد اما در كشتى هاى قبلى فقط ۵ دقيقه قبل از مسابقه تمرين مى كرد. به هرحال من مى توانستم تايمازوف را شكست بدهم.
چه موقع به اين نتيجه رسيدى؟!
وقتى كشتى تمام شد، ديدم خيلى خسته است. صورتش كبود شده بود. اگر دربارانداز اشتباه نمى كردم حالا طلاى المپيك مال من بود. تايمازوف كشتى گير ممتازى نيست.
فكر نمى كنى اين حرفها بهانه است؟
مصدوميت كهنه بدموقعى به سراغم آمد. درمسابقه قبل از فينال آنقدر كتك خوردم كه تا بعدازظهر كه مسابقه فينال بود ، گيج بودم . بينى ام شكسته بود. چشمم متورم شده بود و همه اين دلايل باعث شد كه بد كشتى بگيرم. من واقع بينانه حرف مى زنم. فقط گفتم كه مى توانستم تايمازوف را شكست بدهم.
به نظر مى رسيد وقتى كه به فينال رسيدى به نقره راضى بودى. اين طور نيست؟
متأسفانه در ورزش انفرادى اين موضوع وجود دارد. ما در آتن به يك روانشناس مجرب نياز داشتيم . به هرحال بالاترين هدف يك ورزشكار قهرمانى است اما منكر اين نمى شوم كه تقريباً به نقره قناعت كرده بودم . اين حرف را قبول دارم.
از كشتى صبح تا فينال بعدازظهر چه بر تو گذشت؟
يك روانشناس لازم بود تا من را براى پيروزى در فينال آماده مى كرد. البته منصور خان برزگر خيلى با من حرف زد اما در آن لحظات به يك نيروى جديد و انرژى تازه نياز است كه متأسفانه وجود نداشت.
مگر نگفتى به خودت اطمينان داشتى؟
من چندسال پشت درهاى بسته تيم ملى بودم. اين رفتارها باعث شد كه اعتماد به نفسم كم شود. خيلى شكست خوردم تا به فينال المپيك رسيدم اما در فينال به يك نيروى مضاعف نياز داشتم كه نشد.
اولين بارى كه حسرت از دست دادن طلا را خوردى؟
همان موقع كه كشتى فينال تمام شد. ديدم تايمازوف قدرت بلندشدن ندارد...
اولين بارى كه به گرفتن مدال المپيك فكر كردى؟
سالى كه عسگرى محمديان در المپيك سئول نقره گرفت.
فكر مى كنى نايب قهرمانى المپيك قله مهمى است؟
هم بله هم نه، به نظر من مسير رسيدن به هدف شيرين و مهم است .
چه موقع به اين نتيجه رسيدى؟
روى تشك در همان كشتى فينال ، لحظه اى كه به روى سكو رفتم خيلى آرام بودم. انگار همه چيز تمام شده بود.
ما در مملكتى زندگى مى كنيم كه خيلى ها علاقه د ارند آدمها را از نوك قله موفقيت پايين بياورند، ارزش كار انسانهاى موفق را كم كنند.
متأسفانه حق با شماست. در راه آتن به تهران در هواپيما يكى از كشتى گيرها به من مى گفت كه برسى تهران خيلى ها با تو دشمن مى شوند. حالا مى فهمم كه چقدر اين حرف درست است. بايد نيمه پرليوان را ديد.
مثلاً بعضى از كارشناسان كشتى معتقدند كه قرعه تو آسان بود و به همين دليل موفق شدى!
اين دوستان كم لطفى مى كنند. من بايد چندنفر از قهرمانان المپيك را ببرم تا به آنها ثابت شود كه شايسته اين مدال بودم. مك كوى آمريكايى به كشتى گير قزاق چهار بر يك باخته بود. آيدين پولاتچى را در سال گذشته شكست دادم. ديگر بايد چه كار مى كردم؟
تكرارى ترين سؤالى كه بعد از المپيك از تو پرسيده اند؟
تا كى مى خواهى كشتى بگيرى؟
حتماً تو هم مثل على دايى جواب مى دهى كه تا وقتى بتوانم .
بله ، من هرموقع كه احساس كنم جوانى در سنگين وزن پيدا شده كه شايسته حضور در مسابقات جهانى و المپيك است ، مطمئن باشيد كنار مى روم.
۳۲سالگى براى كشتى سن زيادى نيست؟
من كه ۳۲ سالم نيست.
المپيك پكن ۳۲ ساله هستى و شايد تا آن موقع ستاره اى در سنگين وزن پيدا نشود.
در ورزش و به خصوص كشتى اين جور مسائل فقط به شرايط جسمى و روحى وابسته است.
انگيزه هم مهم است.
زندگى مراحل مختلفى دارد. انسان در هر سن كه قرار مى گيرد به يك چيزى اميدوار است. اگر انگيزه از بين برود كه زندگى ديگر معنايى ندارد.
بعد از اينكه تشك كشتى را بوسيدى ، مربى مى شوى؟
معلوم نيست، فكر نكردم.
دوست دارى در دنياى كشتى باقى بمانى ؟
دوست دارم هم باشم هم نباشم. دلايل زيادى هم دارم اما چون اين مصاحبه كاملاً ورزشى نيست ترجيح مى دهم درباره اين مسائل حرف نزنم.
به رياست علاقه دارى؟
كار سختى است. معتقدم كه مدير بايد نوگرا باشد. بيشتر علاقه دارم مشاور باشم.
مى گويند كه ورزشكاران ايرانى بيشتر كتابهاى روانشناسى مى خوانند.
نه، من رمان هم زياد مى  خوانم. به فلسفه هم علاقه دارم.
اهل نوشتن هم هستى ؟
نه، هيچ وقت هم اين كار را نكردم.
اينترنت چطور؟ چت نمى كنى يا عضو orkut نيستى؟
متأسفانه با اينترنت چندان آشنا نيستم . البته الآن چند روزى است كه يكى دو ساعت با يكى از اساتيد كامپيوتر كار مى كنم.
به داخل طرح ترافيك مى روى؟
بعضى مواقع!
كارت خبرنگارى كه ندارى؟!
نه، بعضى مواقع كه كار فورى داشته باشم ، مى روم. مأموران محبت مى كنند و من را جريمه نمى كنند اما بعضى مواقع هم جريمه مى شوم كه البته حق با آنهاست و من حركت غيرقانونى مرتكب شدم و بايد جريمه بشوم اما براى همه پيش مى آيد. يك روز آنقدر عجله دارى كه اصلاً نمى توانى به طرح ترافيك و جريمه سنگين اش فكر كنى.
با صدو ده، بيست كيلو وزن كمربند ايمنى هم مى بندى؟
بله ، هميشه. از روز اول خودم را به اين موضوع عادت دادم.

|   صفحه اول   |   سياسى   |   سينما   |   گزارش   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه ۱   |   ويژه ۲   | 
|   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   ورزشى   | 
|   اوقات شرعى   |   تصوير   |   ارتباطات   |   ضميمه ۱   |   ضميمه ۲   |   ضميمه ۳   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |