شنبه ۲۶ دى ۱۳۸۳ - ۴ ذيحجه ۱۴۲۵
Sat, Jan 15, 2005
ويژه ۳
۳۰۳۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
آرشيو
گزارش زنان
درباره ويسوا واشيمبورسكا برنده نوبل ادبى
جايزه ادبى اصفهان وسهم زنان
گزارش زنان
گزارشى از اولين مجمع عمومى خانه زنان هنرمند ايران
چه كسى اين خانه را مى سازد؟
آرزو شهبازى
اگر زن هستى و هنرمند...
داخلى‎/ فرهنگسراى ارسباران‎/ روز
همه چيز از يك جور نياز شروع مى شود. يك جور نياز براى عبور كردن از مخاطره ها و تهديدها و رسيدن به خانه اى كه شايد آرامترين جاى جهان باشد براى عاشقانه ديدن و عاشقانه زيستن! قديمى ها مى گفتند: گرسنگى نكشيده اى كه عاشقى از يادت برود. اما حالا گرسنگى هم نمى تواند اين ميل تبدار را از ذهن آنهايى كه تنها به خاطر چيزى شبيه زن بودن، همواره پشت پرده خودآگاهى تاريخ نشسته اند،بيرون كند. حالا خيلى خوب مى دانيم كه اگر زن باشى و در عين حال هنرمند، براى آنكه خط فاصله ميان اين عاشقى و گرسنگى، خط فاصله ميان اين گناه تاريخى و آن هم نابرابرى را كمتر كنى، به چيزى مثل خلاقيت نياز دارى، تصميم گيرى لحظه اى و گاهى خطر كردن. به قول يكى از همين زنان هنرمند، انگار با كوچكترين اشاره خاموش هنر، مشكلات زنان به طور تصاعدى رشد مى كند. اما نه از زن بودن مى شود استعفا داد ونه اين نياز، اين ميل و اين عاشقى را مى شود در دم به هيچ بدل كرد. حالا در گرماى نابرابر اين اتاق با زمستان سرد خيابان، ميان زن هايى كه در اولين مجمع عمومى خانه زنان هنرمند ايران شركت كرده اند، اگر بخواهى نخ نازك اساسنامه، شورا، رأى گيرى و دغدغه ها را بگيرى و برسى به همان شروع، شايد مردانى را ببينى كه مى خواهند حضور زنان را از زير پوست تاريخ بيرون بكشند و به قولى دست به كار شده اند تا شايد زنان خطاهاى تاريخى شان را ببخشند.
-بگوييد: خانه!
داخلى‎/همانجا‎/ ساعتى بعد
اينجا مجمع عمومى خانه زنان هنرمند ايران است. تعداد نه خيلى زياد از زن هايى كه نمى دانم چگونه و از چه طريقى به اينجا دعوت شده اند، اولين يافته هاى ورودم به اين جلسه است. اساسنامه در هواى بهت زده و پرازابهام اتاق دست به دست مى شود تا مى رسد به من.
نام تشكل: خانه زنان هنرمند ايران كه در اساسنامه «خانه» ناميده مى شود.
اهداف: گردآورى و سازماندهى نيروهاى پراكنده زن هنرمند فعال كشور، بهره مندى از حضور هنرمندان پيشكسوت در راستاى تربيت هنرمندان جوان، پشتيبانى از هنرمندان زن مسلمان در جهت ارائه افكار و انديشه هاى اسلامى در راستاى اهداف نظام مقدس جمهورى اسلامى، حمايت و پشتيبانى ويژه از هنرمندانى كه توانايى يا فرصت ارائه طرح هاى خود را ندارند، تحقيق و بررسى طرح هاى مناسب و ...
بحث و گفت وگوها بالا گرفته. به نظر مى رسد، قوانين سازمان ملى جوانان در خصوص راه اندازى تشكل هاى غيردولتى نمى تواند پاسخگوى خيلى ها، از جمله زنانى باشد كه بالاى ۲۹ سال سن دارند. بر اساس اين قانون، اعضاى بالاى ۲۹ سال بايد به صورت افتخارى در اين مجموعه شركت كنند. مشاور حقوقى سازمان در پاسخ به اين اعتراض ها مى گويد: «اگر همه خانم ها براى تشكيل اين خانه همكارى كنند، مى شود از طريق وزارت كشور اين مسأله را حل كرد.»
وى معتقد است اين خانه علاوه بر حمايت فكرى، نيازمند حمايت مالى اعضا نيز هست. چرا كه سرمايه گذارى سازمان در اين زمينه بسيار ناچيز است. مشاور حقوقى سازمان ملى جوانان از زنان شركت كننده در مجمع مى خواهد هر قدمى كه در اين راه بر مى دارند براساس تفكر صورت بگيرد.
جنبشى كوچك در ميان زنان هنرمند آغاز مى شود. جنبشى براى رأى گيرى و انتخاب اعضاى شوراى مركزى. به نقطه هاى آغازين جنبش زنان فكر مى كنم. بدون شك بايد آن را در دوران قبل از مشروطيت پيدا كرد. آن هنگام كه زن ها مى خواستند از طريق درخواست در مجلس، نامه نوشتن، فعال بودن در جنبش و ايجاد مدارس براى دختران، در جامعه اى كه امورش كدخدامنشانه به دست مردان حل و فصل مى شد، كارى انجام دهند. پرسش هايم در ذهن تلنبار مى شوند براى گفت وگويى با طراح اصلى اين خانه. شايد روزى ديگر.
-خانه زنان هنرمند ايران؟!
داخلى‎/ گوشه اى براى نشستن‎/ روز برفى تهران
«پايه هاى اوليه راه اندازى اين خانه زمانى شكل گرفت كه در جشنواره هاى مختلف فيلم شركت مى كردم و مى ديدم كه خانم ها حضورى ثابت و دائمى در اين جشنواره ها ندارند.
اكثر آنها دليل اين حضور ناپايدار را نبود پايگاهى هميشگى براى ارائه طرحهايشان عنوان مى كردند.
ابتدا قرار بود يك مجموعه فيلمسازان زن ويا خانه زنان فيلمساز راه اندازى كنيم. اما پس از فعاليت درتشكل هاى مختلف طى دوسال گذشته ، به اين نتيجه رسيديم كه دريك مجموعه صرفاً سينمايى، تنها با تعداد اندكى ازافراد سروكار داريم كه ممكن است آنها هم به صورت گذرى با اين قضيه برخورد كنند كه حفظ اين مجموعه به مراتب سخت تر از راه اندازى آن خواهد بود. پس به فكر نوشتن طرحى به نام خانه زنان هنرمند ايران افتادم كه شامل همه رشته هاى هنرى شود.»
از او مى پرسم آيا با توجه به وجود خانه هنرمندان ايران لزومى دارد زنها را از اين فضا بيرون بكشيم ودرمجموعه اى جدا قرار دهيم؟
- «دراين مجموعه زن ها احساس مى كنند كسانى هستند كه مى خواهند حرفشان را بشنوند. ما مى خواهيم اين اطمينان را درزن ها ايجاد كنيم.»
مازيار رضاخانى كه دانش آموخته انجمن سينماى جوان وكارگردان چندين فيلم كوتاه ازجمله زنده به گور ، سفر به ديگر سو، روى پله هاى معبد و ... است وتاكنون درچندين جشنواره داخلى و خارجى نيز شركت داشته ، بى تعارف واغراق ازاعتقاد به شرايط نابرابرى حرف مى زند كه درآن مردهابيش از زن ها امكان برخوردارى ازحقوقشان را دارند.
*آيا بيم آن نيست كه اين خانه بيشترين گرايش را به سوى سينما پيدا كند وديگر هنرها درحاشيه بمانند؟
- «سعى مى كنيم اين اتفاق نيفتد. اما اين مسأله به كمك خانم هاى هنرمند درتمام زمينه ها نياز دارد كه دعوت ما را بپذيرند وبا شرايط ما كنار بيايند. اگرچه طرح اوليه اين خانه برگزارى اولين همايش فيلمسازان زن است اما يك همايش ملى زنان ايران هم داريم كه ممكن است سال آينده برگزار شود.»
وى درخصوص مشكلات برگزارى مجمع عمومى خانه زنان هنرمند ايران مى گويد:
«بعد از يك سال دوندگى بالاخره با كمك آقاى همتيان، ازمديران فرهنگسراى ارسباران توانستيم اين مجمع را برگزار كنيم. درحال حاضر ۲ كاراساسى پيش روى ما قرار دارد. اولين مشكل ما محلى براى استقرار اين خانه است كه از همه مجموعه هاى دولتى تقاضا داريم چنانچه اين امكان برايشان وجود دارد با ما همكارى كنند. مسأله دوم عضوگيرى صحيح است. ما قصد داريم با يك گزينش خاص، افرادى را انتخاب كنيم كه هنرشان ازلحاظ درونى درخودشان تثبيت شده باشد تا بتوانيم حرفى بزرگ براى گفتن داشته باشيم ونگاهمان به اين قضيه سطحى نباشد كه اين برنامه براى شروع به يك سال زمان نياز دارد.
اين عضوگيرى شامل تمام زمينه هاى هنرى مى شود. حتى در رابطه با هنرهاى خانگى مثل آشپزى هم مى شود ژانر هنرى اش را درنظر گرفت.
رضا خانى درخصوص نحوه عضوگيرى مى گويد: هر يك از كميته هاى تخصصى داراى يك مدير است كه اين مدير درآينده شورايى را مشخص مى كند كه به بررسى آثار ارسالى مى پردازد. افراد بالاى ۲۹ سال به عنوان عضو افتخارى دركنار ما فعاليت خواهند كرد وافراد زير ۲۹ سال هم اگر آثار آنها كمتر از دو تا باشد، بايد يك سال به صورت وابسته عضو باشند تا بعد از ارائه آثار جديد، كارت دايمى يا كارت عضو پيوسته برايشان صادر شود.
وقتى از او درباره واكنش خانه هنرمندان ايران نسبت به راه اندازى اين خانه سؤال مى كنم، با لبخندى كه هيچ نسبتى با نگاهش ندارد، مى گويد:
« براى مجمع به ما فرصت استفاده از آنجا را ندادند. گفتند ما شرايط نداريم. اما من همچنان به آنها ارادت دارم واميدوارم بعد از راه اندازى خانه زنان هنرمند ايران بتوانيم همكاريمان را با آنها ادامه دهيم. او در پاسخ به اين سؤال كه چرا دغدغه زنان ايرانى تاكنون از فيلم هاى او سر برنياورده، مى گويد:
«كاركردن دررابطه با زنان با موضوع زن خيلى سخت است. زن هاى ايرانى به لحاظ احساس و درونگرايى وبه لحاظ نوع نگاهشان به زندگى با زنان ديگر دنيا متفاوت هستند. اگر چه كاركردن با موضوعات زنانه را دوست دارم اما اين كار نياز به پختگى بيشترى دارد.
- وحرف آخر؟
- ازهمه پيشكسوتان و كسانى كه درزمينه حقوق زنان فعاليت مى كنند واز زنان داراى تفكر وانديشه مى خواهم به ما بپيوندند و ازمديران دولتى خواهش مى كنيم شرايطى را فراهم كنند تا خانه زنان هنرمند ايران بتواند بدون دغدغه مالى روى پاى خودش بايستد.
درباره ويسوا واشيمبورسكا برنده نوبل ادبى
آدمهايى كه گم مى شوند
198069.jpg
عليرضا سميعى
۷ دسامبر ۱۹۹۶ زنى بعد از دريافت جايزه نوبل توجه دوربين هاى سوئد را به سخنرانى خود جلب كرد.
ويسوا واشيمبور سكا: «شهود شاعرانه امتياز خاص شاعران يا كل هنرمندان نيست. گروهى از مردم هستند، بودند و خواهند بود كه به دريافت شهود نائل مى شوند و اينان كسانى هستند كه آگاهانه شغل براى خود انتخاب كرده اند و آن را با عشق و شعور به عهده مى گيرند. چنين پزشكانى پيدا مى شوند چنين دبيرانى، چنين باغبانانى و صاحبان صدها و صدها شغل ديگر...»
روز دوم جولاى ،۱۹۲۳ مردم شهرك كورنيك و استان پزنان در غرب لهستان شاهد به دنيا آمدن اش بودند، در حالى كه تاريخ جهان منتظر حمله آلمان نازى بود.
نوجوانان لهستانى در دوران اشغال كشورشان در كلاسهاى زير زمينى تحصيل مى كردند. يكى از آنها دقيقاً همين يكى را مى گويم، بله «ويسواواشيمبورسكا» بعدها به استخدام راه آهن در آمد تا بعد از جنگ به دانشگاه برود و در دو رشته ادبيات لهستانى و جامعه شناسى، همزمان يكى از بهترين ها باشد.
شيمبورسكا اولين شعر خود را در ۲۳ سالگى در يك نشريه لهستانى چاپ كرد و هفت سال بعد اولين مجموعه اشعارش را منتشر كرد ( براى اين است كه زنده ايم ۱۹۵۲) او در سال ۱۹۵۳ به عضويت هيأت تحريريه هفته نامه ادبى فرهنگى «زندگى ادبى» در آمد و تا ۱۹۸۱ با همان نشريه همكارى كرد. اشعار شيمبورسكا به ۳۶ زبان و در ۱۸ كشور ترجمه شده اند.
«آدم ها روى پل» در ۱۳۷۶ و «۱۱ سپتامبر» در ۱۳۸۲ از آثار همين نويسنده در وارد جامعه ادبى ايران شد و تقدير همگان را برانگيخت. خاصه مجموعه اول كه با استقبال بيشترى رو به رو شد به طورى كه مى توان گفت محبوبيت او را همه گير كرد.
«دريدا» متفكر جنجالى و فقيد فرانسوى معتقد است: «زن ها به طور ذاتى پديدار شناس» هستند با تكيه بر وجه شهودى كه در پديدار شناسى كه در نظرات فرانتس برنتانو هارتمن، مرلوپونتى و شخص هوسرل به آن عنايت ويژه اى مى شود مى توان نظر دريدا را پذيرفت و در اين صورت شيمبور سكا يكى از برجسته ترين هاست.
انديشه شيمبورسكا در اشعارش، پديده ها ( انسانها، اشيا، مفاهيم) را تجزيه و تحليل مى كند، مى شكافد و دوباره از نوبه مانشان مى دهد. موضوع اشعار غالباً براى ماتكرارى است اما كار زيبايى شناسانه شيمبورسكا دوباره به اين چيزها زندگى مى دهد و آنها را در اطراف ماقبل توجه مى كند: پياز:‎/ پياز چندين برابر عريان تراست ‎/تا عمق، شبيه به خودش‎/ پياز وجودى است بى تناقض ‎/ پياز پديد ه موفقى است.
طنز تلخ و سرد او به جامعه و گاهى حتى به تاريخ هم اعتراض مى كند. شعر شيمبور سكا معتقد است كه جهان فقط ظاهراً تغيير كرده: بچه هاى اين دور و زمانه: ‎/ حتى لازم نيست انسان باشى‎/ تا بر اهميت سياسى ات افزوده شود‎/ كافى است نفت باشى، علوفه يا مواد بازيافتنى‎/...‎/ در اين اثنا‎/ آدم ها گم مى شدند‎/
خوانش شعر «آدمها روى پل» از مجموعه «آدمهاروى پل»
نيچه نوشت: «بايد از پلى گذشت و آن پل زمان است.»
اين مقاله نگاهى به نقش مخاطب است در آفرينش متن، چونان عنصرى فعال در فراشد تحقق آن. خوانشى كه شايد، چندان به مؤلف وفادار نمى ماند و از موقعيتى فرا سوى نيت و يا بى نيتى مؤلف به متن مى نگرد.
«سياره عجيبى است و آدمهاى عجيب روى آن ‎/ در برابر زمان كوتاه مى آيند اما قبولش ندارند‎/ براى مخالفت خود روشهايى دارند‎/ اينجا ارج نهادن به اين تصوير‎/ متأثر شدن و در شگفت شدن از آن‎/ از نسلها پيش‎/ گاه به گاه باب طبع بوده‎/ كسانى هستند كه اينها برايشان كافى نيست‎/ حتى شرشر باران به گوششان مى رسد‎/ خنكى قطره ها را روى گردن و پشت احساس مى كنند‎/ پل و آدمها را كه نگاه مى كنند‎/ انگار كه خودشان را ديده باشند‎/
ميل به جاودانگى قرنها بر انديشه انسان سيطره داشته و در همين راستا نيز افسانه هاى بسيارى پرداخته شده، در حالى كه تاكنون انسان نتوانسته بر زمان غالب آيد. اما هميشه روشهايى براى مخالفت خود داشته مثل» هنر «كه در آن» تصوير هايى مى سازند مثل اين: ».
لفظ« اين»اشاره است به چيزى ، و در اينجا اشاره به تابلويى كه نيست.« گفتار به معناى گذراندن جهان از هستى به گسترده واژگان است؛ زبان، انقراض شيوه هستى است »در بند دوم تابلويى كه نيست به گستره واژگان گذر داده مى شود و بدين ترتيب نشانه هاى تصويرى به نشانه هايى نوشتارى تبديل مى گردند. يا به عبارت ديگر ترجمه شوند.
از اين راه است كه تابلو در پيكره زبانى خود در متن به آگاهى مخاطب در مى ايد.
اما موضوع اين تصوير زبانى يا متن تصوير چيست؟ - بازداشتن زمان از حركت. شايد اگر خود تابلو پيش روى ماقرار مى گرفت هيچگاه به اين شدت، ايستايى زمان در آن محسوس نبود. اما در اينجا - متن زبانى شده تصوير - با تكرار افعال مضارع استمرارى در سطرها. به شكل خاصى از ايستايى زمان مى رسيم كه در آن تمام عناصر و پديده ها انگار كه در لحظه اى معدوم از عدم خروج يافته و برنگاتيو متن به شكلى زبانى ثبت مى شوند.
مى دانيم كه زمان استوار است به گونه اى توالى. همچنان كه براساس زمان بندى هاى خاص ما، لحظه اى پس از لحظه اى ديگر مى آيد و همين توالى زمان است كه ترتيب وقايع را شكل مى دهد و به اين ترتيب هر واقع پس از واقعه اى ديگر شكل مى گيرد.
در دو سطر آخر اين بند نيز كه« آدمها روى پل مى دوند‎/ دقيقاً به همان سويى كه لحظه پيش »مى توان گفت كه اين دويدن همانا پيشنهاد مخاطب است به متن - تصويرى كه خود خانم شيمبور سكانيز مخاطب آن بوده - و در طى چنين فرايندى پيشنهاد مخاطب تجربيات پيشين خود را به متن انتقال داده و آدمهاى روى پل را در حركت و دويدن مى بيند. انگار تكه اى از مخاطب كه از طريق زبانى شدن خود، متن را متحقق كند.
در بند سوم صحبت از عدم معصوميت تصوير - متن شده - به گفته بارت:« زبان هرگز معصوم نيست؛ واژه ها، حافظه اى ثانوى دارند كه به گونه اى اسرار آميز در ميان دل تنهاى نوين راه مى جويند»
مى توان گفت عدم معصوميت تصوير، همانا رعايت نكردن قواعد زمانى است و سلب قدرت نفوذ آن در جريان وقايع. والبته« معصوميت فرد در تطابق كامل او با جهانى كه در آن مى زيد، نهفته است »(ژيرودو). اما تحقير زمان، واژه اى كه با حافظه ثانوى خود مرگ را پيش مى كشد، احتمالاً كارى است كه تنها ازعهده انسان بر مى آيد. چرا كه« وجود مرگ، ما را ناچار مى كند كه يا به اراده خود دست از زندگى بشوييم يا زندگيمان را چنان تغيير دهيم، كه معنايى بيابد كه مرگ نتواند آن را بگيرد »(تالستوى).
در بند چهارم از هيروشيگه اوتاگاوا - نقاش ژاپنى قرن نوزدهم و استاد بزرگ استامپ - نام برده مى شود. شخصى بى زمان كه در تقابل با متن بى زمان قرار مى گيرد. در حاليكه بى زمانى متن از گونه ديگرى است. چرا كه هر متن در هر بار خوانده شدن، زمان مخاطب خود را تصاحب مى كند و بدين شكل متنى فراسوى زمان پديد مى آيد. هرچند كه چنين شيطنتى - توقف زمان - در كنار واژه« بى معنى »در تساوى با«فقط چند كهكشان »مى تواند حرفى واقعاً غير معصومانه باشد.
در بند پنجم يكى شدن تجربيات مخاطب با آنچه تصوير يا متن ارائه مى دهد به شكلى كاملتر عنوان مى شود. مخاطبى كه تجربيات خود را به متن انتقال مى دهد، - خنكى قطره هاى باران وقتى كه برگردن آدمى فرو مى افتد - از طريق اين وام دهى و سپس با پس گرفتن اين تجربيات از متن، دست به اصلاح، شكل دهى نهايى و درونى كردن اين تجربيات مى زند. زيرا تنها از طريق روايت تجربيات است كه مى توان به آنها موجوديت بخشيد و اين روايت نيز از طريق متن و دنياى واژگان امكان پذير مى گردد.
اما براى رسيدن به چنين روايتى لازم است تا مخاطب درگذارى دوسويه - از متن به هستى و از هستى به متن - خود را همچون يك هستى زبانى به درون متن انتقال دهد تا بتواند خنكى و خيسى واژه باران را حس كند. همانطور كه به گفته باتاى:« زبان، تنها غياب نيست؛ زندگى استوار به اين غياب نيز هست »همچون هستى غايبى كه در دنياى متن به زندگى بپردازد.
ولى اين يكى شدن و انطباق هستى متن به همين جا خاتمه نمى يابد، چرا كه دو سطر آخر شعر گرايش شديدى به ارجاع به دو سطر اول شعر و نيز عنوان شعر دارند.
«سياره اى عجيب است و آدمهاى عجيب روى آن»و« آدمها روى پل »تصوير كه در بى زمانى خود تا ابد بايد بروند؛ مثل آدمهاى عجيب روى اين سياره عجيب - كه پل مثل برشى از اين كره است - كه گويى تا ابد بايد بروند و هيچكدام هم نمى دانند كه چه كسى در تصوير گام بر مى دارد.
بايد از پلى گذشت و آن پل...
جايزه ادبى اصفهان وسهم زنان
پرونده بسته، پرونده باز
198066.jpg
اشاره : قرار مان از همان اولين شماره بر اين بود كه كتاب هايى را بررسى كنيم كه تا مرحله دوم و سوم مسابقات ادبى در جريان، به صورت مشترك حضور داشتند. تمام اين كتاب هاى مشترك را بررسى كرديم و بيشتر اين مسابقات و جوايز ادبى به نتيجه رسيدند. مى خواستم از اين هفته بروم سراغ..... بگذريم. براى هفته بعد راستش كتابى به دستم رسيد از اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى اصفهان ، دومين جايزه ادبى اين استان كه مجموعه اى بود از داستان هاى برگزيده اين جشنواره به انتخاب داوران مرحله دوم اين جايزه ادبى يعنى به انتخاب فرخنده آقايى ، ناهيد طباطبايى واحمد غلامى. از مجموع ۲۳ داستان اين مجموعه يازده داستان آن به زنان تعلق داشت. كه ميانگين سنى اين زنان سى ويك سال است. اما در اين بين به «زنى كوچك» برخوردم. فاطمه مظفرى دوازده ساله كه در خط پايانى بيوگرافى او ، در بروشورى كه به همراه كتاب بود نوشته شده: «اين داستان در دومين جايزه ادبى اصفهان پذيرفته شده و نمايانگر استعدادى فوق العاده است» . داستان كوتاهى است كه تا حالا حتماً شما هم مشتاق شده ايد آن را بخوانيد. خوب !بخوانيد:
نكند كه ...
آرام كليدش را در قفل انداخت. مواظب بود كه قفل در صدا ندهد.
گيوه هاى چركش را كه به زحمت سفيدى اش ديده مى شد، از پايش درآورد. نورى كه از لاى پرده هاى هواكش به راهرو مى تابيد، سايه اش را روى زمين پهن كرده بود. دستش را به طرف كليد برق برد تا روشنش كند، اما ترسيد بچه هايش بيدار شوند، دستش را پس كشيد.
دست هاى بزرگ ترك خورده اش را برد طرف در. نگاهش افتاد به نقاشى اى كه روى در بود. او را با بغلى پر از ميوه كشيده بودند. درشت زيرش نوشته بودند «بابا» . نقاشى در اشك چشم هايش وارونه شد.
آرام دستگيره را پايين كشيد. «تق!...» بدنش لرزيد.
نكند كه....
مينا زير چشمى پدرش رانگاه كرد. يواشكى روى شانه اش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه كرد «نكند چشم هايت را باز كنى كه بابا خجالت بكشد» .
قسمتى از داستان« زن قصه» اثرپريا كوشا (ماندانا صادقى)
زن قصه
آمده ام ميگون. نگفتم، براى اينكه اولين بار رضا را آنجا ديدم. گفتم براى اينكه پنج شنبه است و بايد بروم آنجا و اتاق پنج شنبه هاى من در آن خانه درندشت نمى تواند بى من سر كند و حالا كه پنج شنبه است، من نشسته ام توى بالكن و چشم دوخته ام به ميگون كه زيرپايم است تا روشن شود و بتوانم به رضا فكر كنم و به بوى چوب و چسب و سيلركيلر.
و چقدر خوب است كه رضا از من دوراست و اينجا نه تلفنى هست ونه پيغام رسانى و خدار ا شكر كه زمرديان نمى تواند به اينجا تلفن كندومرا بخواهد و بگويد زنم راضى است خودش گفته دارد مى رود و من كه هنوز جوانم و شما ديگر داريد پير مى شويد.
و يادم به جوانى رضا بيفتد با آن چشم هاى سبز روشن و موهايى كه از جلو سر كم شده اند و توى كارگاه مدام جلو و عقب مى رود تا يك تار مو آن زن باستانى را شيار بزند و پير بشود، براى من پير بشود و براى زن چوبى پير بشود. مادربزرگ براى چندمين بار آمده است توى بالكن و هر بار به بهانه اى و متصل گفته است خوب است كه آمدى، تصميم خوبى گرفتى و من دلم مى خواهد بگويم كه آمده ام تا از اين بالا آن كوچه باغى را ببينم كه اولين بار رضا با يك بغل چوب رد شد و مرا نديد و تا بيايم تصميم بگيرم كه مانتو و روسرى ام را بردارم و از پله هاى دو طبقه ساختمان سرازير شوم پايين، او رفته است تا سه شنبه بعد كه مينى بوس ميگون تجريش جلوى قهوه خانه بايستد و من نفس زنان برسم و او كنار راننده باشد با همان بلوز آبى رنگ و شلوار جين رنگ و رو رفته با قلمبه پتو پيچيده اى به روى پا. پشت به من تا نتوانم چشم از پشت گردن آفتاب سوخته اش بردارم و او يك ريز، تا ايستگاه تجريش با راننده حرف بزند و حتى با شديدترين تكانهاى مينى بوس روى جاده خراب، حرف زدن را قطع نكند و همين جور دلم مى خواهد هوا ابرى شود يا بارانى تا وقتى پياده مى شويم توى ايستگاه تجريش برايم چتر بگيرد يا كمكم كند كه توى رگبار باران سوار تاكسى شوم.
اما تا برسيم به تجريش، آفتاب تند و داغ روى سر و كله ام است و نرسيده به ايستگاه ديگر مى دانم كه نبايد نگاهش كنم و نگاه نمى كنم تا پنجشنبه بعد كه باز با يك بغل چوب از كوچه باغ مى گذرد و سرش را بالا مى كند تا سه شنبه باز هم نفس زنان برسم و بگويد «رفت» . و تا خودم را جمع و جور كنم و آب دهانم را قورت بدهم و بخواهم سلام كنم سرش پنجاه بار به دور و بر چرخيده باشد و بگويد «با آژانس چند مى برن» و يكهو قلمبه پتو را بگذارد توى بغلم و بدود طرف سرازيرى و تا برگردد من همانطور ايستاده باشم با دهان باز و برسد و بگويد «دهانش را باز مى گذارم» و در صندوق عقب پيكان را باز كند و قلمبه پتو را بگذارد صندوق عقب و ساك مرا هم. تا بگويم «دهان كى» بگويد «زن چوبى» و تا ايستگاه تجريش از زن چوبى حرف بزند. از يك جور زن باستانى و از انتظار امروزش سر ايستگاه و از هفته قبل كه ديده بودتم توى مينى بوس و هفته هاى قبل تر كه ديده بودتم توى بالكن يا تكيه زده به در آهنى باغ يا شيلنگ گرفتنم را روى تن درخت ها كه مى گفت دلش مى خواسته بيايد و شيلنگ را از دستم بقاپد و خيس آبم كند و فرار كند و اينكه چرا موهايم اينقدر بلند است و بلوز سبز تريكوام به دامن آجرى رنگى ام نمى آيد و تونيك مشكى بلوچى ام با شلوار طوسى بد نيست و چقدر واكس كفشم غليظ است و انگشتر نقره ام با اين نگين مشكى براقش خيلى توى چشم مى آيد. اما يكهو انگشتش را روى نگين بگذارد و بگويد «خيلى قشنگ است» و قلبم از جا كنده شود و صورتم گر بگيرد و در تمام راه فقط به لب هايش كه يك ريز مى جنبد نگاه كنم و در ميان يك لحظه سكوتش نامش را بپرسم و قهقهه بزند و بگويد «اى كاش نام را چون پيراهن خيسى مى شد از تن بيرون كشيد و به گوشه اى پرت كرد» و كروكى كارگاه را روى يك تكه كاغذ بكشد و هزار جور نشانه وعلامت بگذارد تا فردا كه آرام در كارگاه را باز كنم سرش را بالا نكند و ببينم كه دور و برش پر است از چوب و مجسمه چوبى كه قاطى توى هم، رديف توى قفسه، جابه جا روى زمين پخش اند و هنوز سلام نكرده ام و از گوشه اى، قلمبه پتوى هميشگى را در مى آورد و باز مى كند تا زيرش پارچه زرى دارى را ببينم كه وقتى بازش مى كند تن و شكل چوبى براقى پيدا شود كه تا سرپا نگه اش مى دارد ببينم زنى است تراش خورده، كشيده، لاغر، مهلت ندهد چيزى بپرسم و از ميان خرت و پرت هاى روى ميز، دسته اى كاغذ در بياورد و بلند بلند بخواند. مثل روزهاى بعدى كه برايم آنقدر خواندشان تا من هم جلوى آيينه با روسرى زرى دار خيره شوم به لبها كه مى جنبيد.
درودگر اول پاس را التزام نمود. چون ساعتى بگذشت حريف زير دست نوم پاى ظلم دراز كرد. مرد هنرى براى دفع غنودن و مشغول بودن خويشتن تيشه را در كار آورد و بخت آزمايى پيشه را، صورت دخترى از چوب در غايت حسن و نهايت لطف بتراشيد.
و بخندم. و او دست بكشد از چپ شانه زن چوبى تا سمت راستش و بگويد «رعنا اطراف»
و بعد خودش را بكشد گوشه  كارگاه و پاها را حلقه كند ميان بازوها و بگويد «رعنا اطراف؛ رعنا اطراف» و سر بگذارد روى زانوها و مويه كند «بنياد نهاده من كو وقت وصال» و من نتوانم بگويم كه ظهر است و بايد بروم و وقت ديگرى، براى روزى ديگر در ميگون، با او بگذارم وحرص بخورم از معطل ايستادنم در آنجا تا بلند شود و چشم هاى سبزش را بمالد و دسته كاغذها را بگذارد توى دستم و بگويد «اين حكايت زن چوبى من است» و بعد نمى دانم چطور مى شود كه بساطى پهن مى كند از كاهو و گوجه و پنير و همانطور كه ريز ريز مى كند؛ از در و ديوار، آسمان و ريسمان ببافد تا من هى توى دلم به خودم فحش بدهم و او برايم لقمه بگيرد تا من همه چيز را فراموش كنم و خودش بچسبد به ديوار و دستها را سفت توى هم قلاب كند روى سينه و زل زل نگاهم كند و تعارفش كه كنم بگويد: «از گلوى من پايين نمى رود» و بپرسم كه چرا؟ بخندد و آرام بيايد جلويم بايستد و من تاب نياورم لبخندش را، طنين صداى صلابت دارش را و بگريزم تا روزى در ميگون وقتى به من بگويد «دوستت دارم» نتوانم جوابش را بدهم و سرخ شوم و اشك بيايد پشت پلك هام پرپر بزند و او بدود ميان درخت ها و وقتى عرق كرده و نفس زنان برسد بگويد «به خواهرهايت گفتم...»
و بدود طرف درخت اقاقيا و تنه اش را در آغوش بگيرد و بگويد «بانوى تاكستان ها» ما تو را در پس تور جنگل ها مى ديديم «تا بلرزم از آنچه كه مى دانم و آنچه كه نمى دانم و نفهمم كه از ترس است يا خجالتم كه نمى گويم عصر قرار است در همان بالكن، وقتى چراغ هاى ميگون روشن مى شود بايد با سينى چاى از جلوى رديف مادر و خواهرها و خواهرزاده ها و دختر عمه ها رد بشوم تا پسندم كنند و آنها چه مى فهمند.
مدتهاست كه داستان مى خوانم، يواشكى شعر مى نويسم و خجالت بكشم حتى از اين فكر كه بگويم حرف هايش را مى ترسم كه با صداى بلند براى خودم تكرار كنم چه برسد كه جلوى زمرديان با آن شانه هاى پهن و پوست براق تميز كه معقول حرف مى زند، معقول سكوت مى كند و معقول از زير ميز پاى آدم را لگد مى كند، كلمه اى بگويم.
و براى همين است كه مى روم توى اتاق و تا هفته ها فقط كتاب مى خوانم و كاغذهاى رضا يا آن خط قشنگ و ريز كه بالاى صفحه نوشته است داستان درودگر و زرگر و زاهد و حايك و آن صنم چوبين و مخاصمت ايشان وهر شب تصويرهايى را كه از او در ذهن دارم بنويسم توى دفتر. وقتى گوشه كارگاه جانماز ارغوانى رنگ را پهن مى كند و دو ساعت نشسته روى جانماز حرف مى زند، قنوت مى كند، سجده مى كند، بى  آنكه بفهمم نماز ظهر مى خواند يا قضا.
و بعد ....


|   شناسنامه   |   آرشيو   |