شنبه ۲۶ دى ۱۳۸۳ - ۴ ذيحجه ۱۴۲۵
Sat, Jan 15, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۰۳۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
آرشيو
بزرگان انديشه(۵۸)
فريدريش نيچه
ناقوس مرگ ارزش ها
198051.jpg
حميدرضا فرزاد
فريدريش نيچه در سال ۱۸۴۴ در آلمان زاده شد. پدرش و هردو پدر بزرگش كشيش لوترى بودند. تحصيلاتش در مدرسه و دانشگاه برپايه مطالعه ادبيات و متون كلاسيك بود. تحصيلات او با چنان درخشش و موفقيتى به پايان رسيد كه در ۲۶ سالگى به مقام استاد رسمى رسيد چيزى كه كم سابقه بود. اما او هرگز به صورت رسمى در فلسفه تحصيل نكرد. آنچه او را به فلسفه سوق داد مطالعه آثار شوپنهاور بود. او به تأسى از شوپنهاور به زندگى ساده و خلوت گزين روى آورد و بخش بيشتر آن را در آوارگى ، در سوئيس و ايتاليا سپرى كرد. نيچه طى دوره اى حدوداً ۲۰ساله آثار عمده خود را به رشته تحرير درآورد كه مشهورترين آنها عبارتند از: زايش تراژدى (۱۸۷۲)، انسانى ، بسيار انسانى (۱۸۷۸) ، فراسوى نيك و بد (۱۸۸۶)، دروازه دانش (۱۸۸۷)، تبارشناسى اخلاق (۱۸۸۷) ، و چنين گفت زرتشت (۱۸۹۱ ) .
زندگى را به تمامى زيستن: نيچه در جوانى علاوه براينكه تحت تأثير فلسفه شوپنهاور بود، نسبت به ريشارد واگنر موسيقيدان نيز احساس شيفتگى مى كرد و از دوستان صميمى او شد اما عاقبت با طغيان بر هردو ، استقلال خود را تثبيت كرد. نيچه وقتى هنوز درميانه دهه چهارم عمر خود بود دچار رنجورى روحى شد رنجوريى كه او را به جنوب كشاند و تا پايان عمرش در سال ۱۹۰۰ با او بود، و باعث شد با وجود آنكه در دهه ۱۸۹۰ شهرت بين المللى پيدا كرد خود نتواند آن را درك كند.
به عقيده بريان مگى كه نوشته او در باره نيچه يكى ازمنابع گفتار حاضر است نيچه همچون شوپنهاور براين نظر بودكه خدايى وجود ندارد وانسان داراى روح ناميرنده نيست. اين را هم قبول داشت كه اين زندگى ما مشغله بى معنايى است كه سرشار از رنج و تنازع است و بانيروى غيرعقلى كه مى توان آن را اراده يا خواستWill) ) ناميد هدايت مى شود. اما اين نظر شوپنهاور را كه اين جهان فقط بخشى و بخشى بى اهميت از كل واقعيت است رد مى كرد. عقيده نيچه اين بود كه اين كل واقعيت است . مهمتر از همه اينكه نيچه اين نتيجه گيرى شوپنهاور را نيز رد مى كرد كه بايد از چنين دنيايى روى برگرداند. به عكس ، معتقد بود كه بايد به تمامى در آن زندگى كنيم و هرچه مى توانيم از آن برگيريم . پرسش محوريى كه فلسفه نيچه مطرح مى سازد اين است كه در دنيايى بى خدا و فاقد معنا چگونه مى توان اين كار را به بهترين نحو به انجام برد.
نياز به ارزش هاى جديد: نيچه با حمله به وابستگى به اخلاقيات و ارزشهاى موجود شروع مى كند . او مى گويد اين اخلاقيات و ارزشها عمدتاً از يونان باستان و سنت يهودى مسيحى برخاسته اند و اين بدين معنى است كه آنها از جوامعى كاملاً متفاوت با جوامع امروز و از دين هايى اند كه ديگر كمتر بدانها اعتقاد است. نيچه مى افزايد اين وضعيت توجيه پذير و قابل دفاع نيست : نمى توان زندگى را برپايه ارزشهايى قرار داد كه بنيانهايشان مورد قبول نيست . اين كار زندگى را ساختگى و دروغين مى كند. بايد مبنايى بيابيم كه واقعاً به آن اعتقاد داريم و پشتوانه ارزشهايمان هستند. در غيراين صورت بايد اين ارزشها را رها كنيم و ارزشهاى ديگرى بيابيم كه صادقانه بدانها باور داريم. قدم بعدى نيچه حمله به ارزشهاى موجود است و بيان اين نظر كه ما نبايد بخواهيم آنها را حفظ كنيم . او مى گويد : آنچه انسانها را قادر ساخت كه از وضعيت حيوانى فراتر بروند و تمدن و فرهنگ پديد آورند حذف پيوسته ضعيفان توسط قدرتمندان ، حذف افراد بى كفايت توسط افراد توانا و كاردان و حذف كم هوشان توسط افراد زيرك و باهوش بوده است.... اما بعد سرو كله به اصطلاح اخلاق گرايانى مانند سقراط و مسيح پيدا شد. آنها گفتند كه اين ارزشها جملگى نادرست اند و اينكه بايد قوانينى وجود داشته باشدكه از ضعيفان در برابر قدرتمندان حمايت كند و اينكه نه قدرت بلكه عدالت را بايد احياكرد. از اينجا اخلاق ضعيفان و بردگان شكل استوار پيدا كرد . اخلاقى كه به ديد نيچه ويژگيهايش عبارتند از خدمت به ديگران، نفى خودSelf - denial) )، و قربانى كردن خود Self - Sacrifice) . ) حتى افراد خوش قريحه و برجسته نيز به تعبير نيچه مطابق اين اخلاق «از خود گذشتند» . نيچه مى گويد اين نفى همه آن چيزهايى است كه مايه پيدايش فرهنگ و تمدن بوده است . اما ارزشهاى جديد از كجا مى آيند؟ از آنجا كه به زعم نيچه هيچ خدايى درميان نيست (جمله مشهور نيچه اين است: خدا مرده است ) و هيچ جهانى غير از اين جهان وجود ندارد پس اخلاقيات و ارزشها نمى توانند به اصطلاح استعلايى Transcendental)) باشند: آنها ممكن نيست از جايى بيرون از اين جهان بيايند چون هيچ جاى «ديگرى» وجود ندارد. آنها بايد آفريده هاى انسانى باشند. به زعم نيچه اخلاق بردگان و بينوايان نه از منشأيى آسمانى بلكه از خود بردگان و بينوايان و ضعيفان برمى خيزد. به محض آنكه اين واقعيت را بفهميم كه ما انسانها آفريننده ارزشهايمان هستيم درخواهيم يافت كه آزاديم هرآنچه را كه در ميان علايق مان بالاترين ارزش و اهميت را دارند انتخاب كنيم و اينها مطمئناً ارزشهايى هستند كه ما را از قلمرو حيوانى فراتر مى برند: حذف فرودست توسط فرادست در هر جنبه اى از زندگى. بايد رهاى از اخلاق بردگان و بينوايان، زندگى را به طور كامل و به تمامى زيست. نيچه انگيزه و داعى انجام چنين امرى را اراده يا خواست معطوف به قدرت will to power) ) مى ناميد و مقصودش از آن نه فقط امور سياسى يا فتوحات بلكه فعاليتهاى فرهنگى نيز بود.
انسانى كه بدين ترتيب حداكثر قوا و قابليت هاى خود را بسط و گسترش دهد موجودى فراانسانى مى شود و به همين دليل نيچه اصطلاح «ابرانسان» يا فوق انسانsuperman) ) را جعل كرد. نيچه از اين اصطلاح كه اكنون به اكثر زبانهاى اروپايى از جمله انگليسى راه پيدا كرده است نه تنها ناپلئون بلكه كسانى چون لوتر و گوته را مراد مى كرد.
آرى گفتن به زندگى: نيچه مى گويد ارزشهاى محورى اى كه ما بايد بدانها بپردازيم مربوط به زندگى و جوشش و سريان آن هستند. به ديد او هر يك از ما بايد خودش باشدو زندگى اش را به تمامى و به طور كامل بزيد، به زندگى پاسخ مثبت دهد و ذره اى از آن را فرونگذارد. نيچه همه ارزشهاى ديگر را با اين ارزش بنيادين يعنى شكوفايى و جوشش زندگى و پايبندى به همه وجوه آن ارزيابى مى كرد.
از همين رو، خيرGood) ) را آن چيزى مى دانست كه در خدمت بيان و دفاع از زندگى و شور حيات باشد. حتى راست و حقيقى آن چيزى است كه در جانب زندگى قرار داشته باشد. اگر منتقدى بپرسد كه خب فايده اين همه چيست؟ مگر شما نمى گوييد كه هيچ زندگى اى غير از اين زندگى وهيچ دنيايى غير از اين دنيا وجود ندارد پس چه اهميتى دارد كه هركس چه كارى انجام مى دهد و چگونه زندگى مى كند؟ باشكوه ترين زندگى ها نيز روزى به سر خواهد رسيد و در ورطه نيستى و غبار زمان محو خواهد شد.پس اينها ديگر چه اهميتى دارد؟
پاسخ نيچه دو وجه دارد: به گمان او اولاً اين توصيه وتجويز مربوط به زندگى اى است كه برمبانى خودش شكوفايى مى يابد و بنابراين ارزش آن را دارد كه به خاطر خودش زيسته شود. چنين زندگى اى در پى آن نيست كه ارزش و اهميت و معنايش را از بيرون خودش كسب كند و يا برحسب چيزى ديگر مورد درك و شناخت قرار گيرد. از اين حيث زندگى مثل يك اثر هنرى است. اين موضوع باعث شده كه هم خود نيچه و هم ديگران درباره اش چنين داورى كنندكه او درك و تصورى زيبايى شناختىaesthetic) ) از زندگى داشته است داورى اى كه به ديد مگى مى تواند بسيار گمراه كننده باشد چون در موردنگرش نيچه به زندگى هيچ چيز پرزرق و برق و هنرمندنمايانه Arty)) وجود ندارد. » گرچه نمى توان كتمان كرد كه نيچه براى هنر ارزش و اهميت والايى قائل بودواز گفته هاى مشهورش است كه اگر هنر نبود حقيقت ما را نابود مى كرد. بارى، دومين وجه پاسخ نيچه اين است كه هيچ چيز به ورطه عدم ونيستى فرونمى افتد بلكه رجعت و بازگشت ازلى خواهد داشت. سير زمان خطى و بى انتها نيست لذا هر چيزى كه در گذشته اتفاق افتاده عاقبت بارى ديگر رخ خواهد داد. با چنين شيوه اى در زندگى چنان زيسته ايم كه خواسته ايم تا ابد بدان ادامه دهيم و رجعت ابدى زمان ما را تا آنجا كه دردنيايى محدود و بسته ميسر است به زندگى ابدى نزديك مى كند.
بدين ترتيب نيچه با طرد و تخطئه عقايد متداول دينى و فلسفى زمان خود باز به همان مسائل پاسخى خاص خويش مى دهد. از جمله مسأله مهم جاودانگى روح كه نيچه با طرح مفهوم بازگشت ابدى يا جاودانه پاسخى ويژه بدان مى دهد. شايد با ملاحظه چنين وجوهى از انديشه و زندگانى نيچه بوده كه برخى گفته اند نيچه در عمق وسويداى دل خويش اشتياقى وافر به پرستش دينى يا لااقل مسأله دينى احساس مى كرد. اقبال لاهورى شاعر و متفكر پرآوازه پاكستانى در قلم نيچه غريو رعد و تندر مى ديد و او را انسانى مى خواند كه قلبش مؤمن و عقلش كافر است:«در نى كلكش غريو تندر است»، «آنكه بر طرح حرم بتخانه ساخت‎/ قلب او مؤمن دماغش كافر است».
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |