|
درباره «دوستى» با داريوش كاردان
بگو فلش كدام طرف است؟
|
|
|
گفت وگو با داريوش كاردان سخت است. هم بايد مواظب گفت وگو باشيد كه جذاب شود و هم اينكه بتوانيد در مقابل حاضر جوابى او كم نياوريد. نمى دانم اين گفت وگو چه شكلى شده اما دست كم تصور مى كنم به خواندنش بيارزد. گفت و گويى كه شبيه خود داريوش كاردان است. پر از دغدغه هاى اجتماعى، بامزگى و دلواپسى و غصه. او خيلى هم به روز است و بسيار اهل اينترنت. مطمئن باشيد اى ميل هايتان را مى خواند اما درباره جواب گرفتنش نمى توانم قولى بدهم. اى ميل او اين است: تأثيرگذاران بر داريوش كاردان
عشق منظورم عشق زمينى است. داشتم توى عشق شكست مى خوردم و در آن مدتى كه داشتم شكست مى خوردم، شاعر شدم. چشمه هاى شعر از درون اين شكست جوشيد. جبهه توى جبهه احساس مى كردم چقدر كم هستم. جبهه را درك نمى كردم. فكر مى كردم اگر آن ها آدم هستند پس من چه هستم. دوست ندارم هيچوقت خاطرات آن روزها فراموش شود. اگر جبهه فراموش شود خيلى چيزهاى ديگر فراموش مى شود. كارهاى هنرى شهرتى كه به لطف خدا تا به حال از آن بد استفاده نكرده ام را مديون كارهاى هنرى هستم و از اين خوشحالم كه به واسطه اين كار مى توانم بخشى از مشكلات مردم را بازگو كنم. كار هنرى از نظر روانى هم به من كمك مى كند تا تخليه شوم. اضطراب يعنى گاهى اضطراب چنان بر من حاكم مى شود كه ديگر آن آدم قبلى نيستم و بايد مدتى مبارزه كنم تا از بين برود. اما تنها حسنى كه دارد اين است كه در هر دوره اى فروكش كردنش همراه با يك فكر نو بوده كه به صورت يك برنامه يا يك كار هنرى بروز كرده است.
> كسانى كه خوش مشرب هستند ـ مثل شما ـ معمولاً دوست هاى زيادى دارند و كسانى كه زبان تيزى دارند ـ مثل شما ـ معمولاً دوستان كمى دارند. اين تناقض در شما چگونه جمع مى شود؟ \ اين تناقض نيست، مسأله ايست كه حل شده. دوستان آدم چند نوعند. بعضى هايشان در حد سلام و عليك هستند، نه من به آنها چيزى مى گويم و نه آنها انتظارى از من دارند. بعضى دوستى ها در ظاهر دوستى است اما باطنش هيچ چيزى ندارد. مهم نيست اين آدم ها برنجد يا نرنجد. اما دوستى كه براى من مهم است. دوستى همراه تفاهم است. در اين دوستى اگر زبان تندى هم به كارگرفته شود يا متلك و تكه اى رد و بدل شود، طرف مى داند كه قصد و غرض پشتش نبوده و مى فهمد كه هدف خوبى داشته. چه دوست و چه غيردوست اگر انتقاد پذير باشد از زبان تند استفاده مى كند. البته اين زبان را بايد فقط زمانى به كار گرفت كه قصدت اصلاح كارى باشد. زبان تند در اين جورجاها به كار گرفته مى شود، و گرنه چه نيازى به زبان تند است مگر اينكه آدم با يكى دشمن باشد. > ولى ممكن نيست اين زبان به صورت يك عادت در بيايد؟ \ نه، اگر منظورت تنها من هستم بايد بگويم كه اين شغل من نيست. زبان تند همراه با فكاهى مى شود طنز. ما كه به كسى نامربوط نمى گوييم، مى خندانيمش و او بايد زير اين خنده به فكر فرو برود. بنابراين، اين طورى نيست كه عادت كنم هر كس از كنارم رد شد، چيزى به او بگويم. ما هميشه در حال گفتن و شنيدن متلك به قصد خنده هستيم. من توى خانه هم همين طور هستم. با خانم و دختر و پسرم يكسره در حال تكه انداختن به هم هستيم. > كسانى هم بوده اند كه به شما متلكى بياندازند و شما پاسخى نداشته باشيد؟ \ آره، زياد. منتها بيشترش جاهايى بوده كه اگر مى خواسته ام جواب بدهم نمى شده. مثلاً توى راديو يا تلويزيون هر چيز را نمى شود گفت. يعنى طرف چيزى گفته كه شخصاً مى توانسته اى جواب بدهى ولى توى رسانه نمى شده. > نمونه اى را به ياد مى آوريد؟ \ بيشتر در عرصه هاى سياسى بوده. مى دانى، در جامعه اى كه به جاى سياسى بودن، سياست زده است نمى توانى آنچه را كه بايد بگويى. وقتى مى گويند اول بگو مال كدام جناحى تا بعد حرفت را گوش بدهيم، اگر صحبت نكنى بهتر است. همه مى خواهند بدانند فلشت كدام طرفيست. گاهى هم در بحث هاى حرفه ايست كه كوتاه مى آيم. مثلاً مى پرسند فلان مجرى از تو بهتر است، من مى گويم بله بهتر است. > و البته اين «بله بهتر است» را طورى مى گوييد كه از صدتا حرف بدتر است. \ نه، آخر من چه جوابى به اين جور سؤال ها بدهم. آدم خوبى ها را مى گويد، ضعف ها را هم مى گويد، بعد مى بينى فقط ضعف هاست كه منتقل شده. ما نيمه خالى ليوان را مى بينيم. در همان برنامه هاى عصرانه و آدينه ما برايمان فرقى نمى كرد كه داريم به كى متلك مى گوييم از قوه قضاييه بگير تا مجلس، دولت، نيروى انتظامى و هر جايى كه فكر كنى را به طنز مى كشيديم. بعد يك عده مى گفتند فلانى مال فلان جناح است. من چه جوابى بايد مى دادم؟ فقط يكبار از قول استاد خرناس شعرى خواندم كه يك بيتش اين بود: اى به روى شانه ام پاهايتان خسته ام از طعم تهمتهايتان اين جور برخوردها راه بحث را مى بندد و بزرگى گفته اگر مى دانى در بحثى محكوم مى شوى در آن بحث شركت نكن. > و شما معمولاً شركت مى كنيد. \ تا جايى كه سود داشته باشد. > اين سود يعنى چى؟ \ يعنى تا جايى كه حقى بيان شود يا اطلاع رسانى صورت بگيرد و فلان آقاى مسؤول بفهمد كه من دشمنش نيستم و دارم به زبان طنز مى گويم كه كارش اشكال دارد. > ميان آدمهايى كه از آنها انتقاد مى كنيد، كسانى بوده اند كه با شما «دوستى» داشته باشند و انتظار داشته باشند به خاطر اين دوستى كارى به كارشان نداشته باشيد؟ \ نه، فقط چند نفرى در دولت يا مجلس با من دوست بودند كه اتفاقاً از اين انتقادها خيلى هم لذت مى بردند و هميشه زنگ مى زدند و تشكر مى كردند. اما خيلى ها بودند كه فكر مى كردند من مثلاً نماينده استكبار جهانى ام و هفته اى دو ساعت و نيم توى راديو برنامه زنده دارم و مى خواهم مسؤولين را كنف كنم. خدا رحمت كند دكتر نوربخش را كه در سال ۵۴ـ۵۲ استاد من بودند و ما خيلى رفيق بوديم و بعدها من در راديو خيلى به او تكه انداختم و همه حرفهايش را به طنز مى كشيدم، اما هميشه مى خنديد و تشكر مى كرد. آدم اگر انتقادپذير باشد، از دشمنش هم مى تواند استفاده كند. چون دشمن به خاطر لطمه زدن به آدم، عيب هايش را بزرگ مى كند و آدم مى فهمد كه اين عيب ها چيست. از صحبت دوستى برنجم كه اخلاق بدم حسن نمايد كو دشمن شوخ چشم ناپاك تا عيب مرا به من نمايد > خود شما بزرگترين عيبتان چيست؟ غير از بى مويى! \ خيلى سخت است آدم بخواهد عيبش را بگويد، نيست من بى عيبم! (مى خندد) > در ضمن حواستان باشد عيب هاى قابل پخش تان را بگوييد. \ در عين اينكه به نظر زيرك مى آيم، ولى خيلى زود گول مى خوردم. بخصوص در مقابل ضعف ديگران نمى توانم مقاومت كنم. يعنى اگر كسى با قدرت بيايد مقابلم با او مخالفت مى كنم، اما اگر از موضوع ضعف باشد، حتماً از او شكست مى خورم. > يعنى الآن اگر به شما با قاطعيت بگويم پنجاه هزار تومان به من بدهيد، نمى دهيد، ولى اگر گريه كنم و پنجاه هزار تومان بخواهم، حتماً اين كار را مى كنيد؟ \ نه، گريه هم نيازى نيست. اگر حس كنم كه نياز دارى، اگر نداشته باشم، ممكن است بروم يك چيزى بفروشم و كارت را راه بيندازم. از اين لحاظ خيلى گول خورده ام. چه به لحاظ مالى و چه به لحاظ سوء استفاده از دوستى و... > بزرگترين گولى كه خورده ايد، كى بود؟ \ دو سال پيش بود. يك بنده خدايى كلى گريه و زارى كرد كه پول نياز دارد و من برايش از اين طرف و آن طرف كمكهايى جمع كردم، ولى بعد ديدم قضيه چيز ديگرى بوده است. نمى دانم. شايد آدم خودش هم دلش مى خواهد گول بخورد. > مگر چنين آدمى هم وجود دارد؟ \ آره، وقتى عاشق كسى باشى، با اينكه مى دانى به تو دروغ مى گويد، ولى دوست دارى اين دروغ ها را باور كنى. حتى دروغ هايى كه خودت به خودت هم مى گويى را باور مى كنى. مثل كسى مى ماند كه يك جنس بنجل خريده و خودش هم مى داند بنجل است، ولى مى آيد براى بقيه تعريف مى كند كه اين چيزى كه خريده ام، چنين و چنان است تا خودش احساس رضايت پيدا كند. هيچ كس به اندازه خود آدم خودش را گول نمى زند. > رقيق ناباب داريد؟ \ نه. > اصلاً رفيق داريد؟ \ خيلى. توى خانواده ام با همسرم و بچه هايم خيلى رفيقم. > اين جواب ديگر خيلى نخ نما شده آقاى كاردان! همه آقايان متأهل مى گويند بهترين رفيقمان زنمان است. \ نه، من بهترين رفيقم زنم نيست. تو گاهى با همجنست مى توانى حرفهايى بزنى و درد دلهايى بكنى كه با زنت هم نمى توانى آن حرفها را بزنى. من فقط خواستم بگويم ما توى خانه با هم ندار هستيم. يعنى تا جايى كه حرمت زن و شوهرى و پدر و فرزندى اجازه دهد، با هم شوخى مى كنيم و رفيقيم. بيرون از خانه من يك «سهراب» دارم كه الآن حدود بيست سال است با هم دوستيم. مصيبت هاى مشترك كشيديم، شادى هاى مشترك داشته ايم و... حضرت على (ع) مى فرمايد هر كس كه دوستى نداشته باشد كه در وقت مصيبت با او درد دل كند، از دنيا چيزى نفهميده. سهراب از اين نوع دوستان است. البته دوستان خوب ديگرى هم دارم. برادرانم هم رفقاى خوبى هستند. غير از اينها در كل زندگى دو سه تا دوست داشته ام كه با آنها خيلى ندار بوده ام. > كى بوده اند؟ \ مرحوم مهرداد خسروى كه با هم سى و نه و نوروز ۷۲ را ساختيم. مرحوم محمدعلى درويش زاده تهيه كننده شبكه دو... > چقدر دوستى با شما خطرناك است. \ نترس، دوستان زنده هم دارم. > وقتى داريد توى خيابان مى رويد... \ مى روم يا مى آيم. > مگر فرقى هم مى كند؟ \ نه، همين جورى خواستم بدانم دارم مى روم يا مى آيم كه تكليفم معلوم باشد. آخر يكى از همشهرى هاى ما تصادف كرده بود بعد گفتند چى شد تصادف كردى؟ گفت من داشتم مى رفتم يك كاميون هم جلويم داشت مى رفت، حالا نگو كاميونه داره مى آيد. > حالا فكر كنيد داريد واقعاً مى رويد و يك ماشين هم جلوى شما با سرعت آرام دارد مى رود و حاضر نيست از لاين شما هم بيرون برود تا سبقت بگيرد. چه كار مى كنيد؟ باطنز به او چيزى مى گوييد يا فرياد مى زنيد: بكش كنار لگنت رو! \ من كلاً سعى مى كنم درباره لگن ديگران صحبت نكنم چون اصلاً درست نيست. ولى من توى رانندگى تا به حال عصبانى نشده ام. حرص خورده ام ولى هوار نكشيده ام. حداكثر مشت كوبيده ام روى فرمان. مخصوصاً در مقابل كسانى كه فكر مى كنند رانندگى عرصه تسويه حساب است و هر جا حقشان ضايع شده، حالا بايد انتقام بگيرند. اين آدم ها حرصم را در مى آورند. > برعكس خيلى ها كه فكر مى كنند شما آرام و هميشه خندان هستيد، اما نمى دانم چرا حس مى كنم خيلى آدم حرص و جوشى بايد باشيد. \ درست حدس زده اى. خيلى چيزهاست كه حرصم را در مى آورد. > وجه مشترك اين چيزها چيست؟ \ حق و ناحق كردن، گذشت نكردن، قانون را رعايت نكردن. > خودتان هميشه قانون را رعايت مى كنيد. \ سعى مى كنم. > يعنى اصلاً پارتى بازى نمى كنيد؟ \ هيچ وقت سعى نكرده ام. ممكن است رفته باشم به فلان اداره و چون مرا شناخته اند كارم را زود انجام داده باشند ولى خودم سعى نكرده ام از كاردان بودنم براى راه افتادن كارم استفاده كنم. ولى براى ديگران اين كار را كرده ام. مثلاً يارو كارش توى شهردارى گير است و من مى دانم اگر من بروم آنجا كارش راه مى افتد. > اين كه بى قانونى محض است، چطور اين كار حرص تان را در نمى آورد؟ \ آره. ولى وقتى مى بينم يك نفر با هزار اميد آمده پيش من و اين بى قانونى او را خوشحال مى كند، اين كار را انجام مى دهم. > به هر حال هر بى قانونى حداقل يك نفر را خوشحال مى كند. \ اين را قبول دارم ولى فكر كن مثلاً توى شهردارى هر كس كارى دارد اصولاً گرفتارى دارد. اين گرفتارى ها هم قانونى نيست. يعنى اگر به طرف مى گويند برو سه روز ديگر بيا، اين سه روز بر اساس يك قانون مشخص نيست و تو مطمئن نيستى كه وقتى سه روز ديگر بيايى حتماً اين كار انجام شده. > فكر كنم شما راجع به بشقاب پرنده ها هم كه صحبت كنيد باز گير مى دهيد به شهردارى. \ والله عادت كرده ايم.نيست كه از اول همه مردم گرفتارى هايشان توى شهردارى بوده، اين ديگر برايمان عادت شده. من پانزده ـ شانزده سال پيش چهار ماه دويدم تا توانستم يك پايان كار بگيرم.شايد اين خاطره هاست كه باعث مى شود تا اسم بوروكراسى مى آيد آدم ياد شهردارى بيفتد. البته الان من مدتهاست شهردارى نرفته ام، نمى دانم هنوز اين طورى هست يا نه. > وقتى وارد دفتر شدم، آن گوشه يك تار ديدم. واقعاً تار است يا من چشم هايم تار مى بيند؟ \ نه، چشم هايت تار مى بيند. چون سه تار است. > سه تار مى زنيد؟ \ نه، تازه شروع كرده ام. خوب بلد نيستم. > حالا يك كمى بزنيد. (شروع مى كند به سه تار زدن) > درست است، حق با شما بود. ديگر چه كارهايى بلد نيستيد؟ \ خيلى كارها... رانندگى هليكوپتر، عمل آپانديس. آب حوض را هم نمى توانم بشورم. > پيرزن ها را چى؟ مى توانيد خفه كنيد؟ \ آن كه ديگر اصلاً ازم بر نمى آيد پير و جوان هم ندارد. > براى يك دوست حاضريد چه چيزهايى را از دست بدهيد؟ \ رگ گردن و اين حرف ها كه شعار است. رگ گردنم را نمى دهم ولى هر چيزى كه به انسانيت و شرافتم ضربه نزند را حاضرم از دست بدهم. مسائل مالى هم واقعاً برايم اهميت ندارد. همين الآن اگر يك نفر بگويد صد ميليون تومان بهت مى دهيم، اصلاً خوشحال نمى شوم. > دكتر خوب سراغ داريد؟ \ خودم بروم يا تو؟ > نه، براى خودتان. \ يعنى فكر مى كنى عقلم كم است؟ > نه به اين شدت ولى بدنيست يك ويزيت بكند. \ چطور؟ > آخر آدم صد ميليون تومان پول را رد مى كند؟ \ نمى گويم بدم مى آيد. به هرحال پول براى رسيدن به آرزوها وسيله خوبيست ولى براى من ملاك نبوده. كارنامه ام هم نشان مى دهد كه راست مى گويم. من از سال ۷۲ تا به حال براى تلويزيون برنامه نساخته ام درحالى كه اگر يك طرح بردارم و به سراغ هركدام از شبكه ها بروم، بى برو برگرد قبول مى كنند و درآمدش هم بدنيست. من تا به حال تيزر نخوانده ام. بيرون از سازمان برنامه اجرا نكرده ام. پول هاى خوبى هم مى دهند اما آن چه توى ذهنم هست برايم مهم تر است. > توى ذهنتان چيست؟ \ اينكه خودم باشم. من از درآمد داشتن بدم نمى آيد. اصلاً واجب است كه آدم كار كند و درآمد داشته باشد ولى پول دوستى را دوست ندارم. > شما اين «واجب» را از چه راهى انجام مى دهيد؟ \ يك بخشى از كارهاى غيرروتينى مثل صندلى داغ و نقد اول و ... بدست مى آيد. تا چند سال پيش پول كه كم مى آوردم تدريس خصوصى مى كردم. > چى تدريس مى كرديد؟ \ رياضى، فيزيك و ادبيات. > آن موقع هنوز معروف نبوديد. \ چرا ... توى تلويزيون كه بودم همزمان تدريس هم مى كردم. يك مدت هم تيزر مى ساختم. يك مدت كار پيمانكارى ساختمان مى كردم. > پيمانكارى؟! شما مگر از كار ساختمان سررشته داريد كه پيمانكار مى شويد؟ \ نه، همان سهرابى كه گفتم كارش اين بود و ما با هم يك شركت زديم. البته شركت تعطيل شد ولى دوستى ها سرجايش ماند. > همين الآن اگر من يك چك صد ميليون تومانى به شما بدهم چه كار مى كنيد؟ \ به كوپن شما نمى خورد كه چنين كارى كنيد. > فرض كنيد يك نفر كه به كوپنش بخورد اين كار را بكند. به كوپن من نمى خورد كه اين چك را قبول كنم. > فرض كنيد كوپن فوق العاده اعلام شد. \ خب، خدا آقاى شريعتمدارى را نگه دارد. > كدام شريعتمدارى را؟ \ وزير بازرگانى را مى گويم. اگر يك روز كوپن پول اعلام كرد، به اندازه احتياجم برمى دارم و باقى اش را به ديگران مى دهم. > احتياجتان چقدر است؟ صد و بيست ميليون! \ نه! حتماً چهل تايش را برمى دارم شصت تايش را مى دهم، بچه هاى يتيم. > آيا مى دانيد فرق يك تمساح و سوسمار در چيست؟ \ فرقشان؟ تمساح آن بزرگه است و سوسمار آن كوچكه؟ > شما بايد جواب دهيد. \ راستش من چندتا از اينها را مى شناسم، كوركوديل، مارمولك، تمساح، سوسمار ولى فرقشان را درست نمى دانم. > صرف نظر از اين فرق، اگر تمساح يا سوسمار بوديد، چه كسى را مى خورديد؟ \ سؤال قحطه؟! > قحطه! \ يعنى از آن گنده ها بودم؟ > بله! از آن گنده ها بوديد. \ شايد شارون، بوش و پاول را مى خوردم. ولى مى دانم هضمشان خيلى مشكل است. Dariush_kardan@yahoo.com
|