|
|
|
معماى پليسى شماره ۵۵
|
|
|
|
پليس خانواده
|
|
|
|
|
معماى پليسى شماره ۵۵
تنهايى!
|
|
|
مهدى ابراهيمى پاسخ معماى پليسى شماره ۵۲ تولد مادر بازپرس شمس از ابتداى شروع ماجراى جنايت در هواى كاملاً گرفته و ابرى با ريزش باران وارد فضاى قتل شده بود و حتى در پشت بام خانه مهندس پرتوى به بارش باران اشاره شده بود و در واقع به بارانى بودن هواى تهران تأكيد شده بود. اين درحالى بود كه درفيلم روز ۱۷ آبانماه كه خانواده »آرش« به دربند رفته بودند عينك دودى، كلاه سايه بان صورت و درنهايت به عرق كردن مادر خانواده كه زير آفتاب بود نشان مى داد كه فيلم در روزى آفتابى تهيه شده است و به احتمال زياد روز و ساعت كه در فيلم سعى در نمايش آن بود ساختگى بود و براى گمراه كردن مسير تحقيقات بود. پس قاتل نزد خانواده آرش بود اما وارسى بدن اين مرد نشان داد او زخمى در بدن ندارد، گروه خونى o منفى از پدر به بچه هايش مى تواند به ارث برسد در بين اعضاى خانواده »آرش« فقط پسر كه زخمى شده بود براى مشخص نشدن پانسمان فقط فيلمبردارى مى كرد و او قاتل بود.
صداى شليك گلوله را هيچ كس نشنيده بود، طبيعى به نظر مى رسيد درخت هاى محله نياوران و باغ آلبالو مى توانستند صدا خفه كن خوبى براى اسلحه باشند و اين صدا را تا سه روز در چهارديوارى حفظ كنند. ۱۰ خردادماه بود كه هواپيماى خط پروازى دبى به تهران در فرودگاه مهرآباد نشست و مسافران پياده شدند، يك زن جوان هرچه چشم به سالن انتظار دوخت تا خبرى از همسرش داشته باشد ديد كه هيچ كس سراغ او نيامده است. «ژيلا« با عصبانيت آژانس گرفت و آدرس باغ ويلايى اش در نياوران را به راننده داد، اصلاً نمى خواست با خانواده مادرى اش و خانواده«فرهاد» تماس بگيرد، احتمال مى داد كسى در باغ آلبالو نباشد، خودش كليد انداخت و در را باز كرد، سگ نگهبان خواست پارس كند كه ژيلا با دست به آن اشاره كرد تا بنشيند. نزديك ساختمان اصلى شده بود كه خودروى «فرهاد» را ديد، چراغ هاى چند اتاقى نيز روشن بود و نشان مى داد شوهرش در آنجا است، وقتى دستگيره در ورودى را چرخاند متوجه شد از داخل قفل است، از شيشه در مشخص بود و كه دسته كليد نيز پشت در آويزان است. چند ضربه اى به در زد اما خبرى از «فرهاد» نشد، خانه بزرگ بود و احتمال داده مى شد صداى اين ضربه ها را نشنيده است، طاقت «ژيلا» تمام شده بود كفشش را درآورد و با پاشنه آن به شيشه در كوبيد و آن را شكست، دستش را به داخل ساختمان برد، دسته كليد را از روى قفل درآورد و در را باز كرد، وقتى وارد شد با صدايى شبيه فرياد «فرهاد، فرهاد»، گفت، بوى بدى كل ساختمان را فرا گرفته بود و صداى موسيقى ملايمى از طبقه دوم شنيده مى شد. «ژيلا»گوشه روسرى اش را روى بينى اش و دهانش گرفت تا بوى تعفن اذيتش نكند بعد از پله بالا رفت، وقتى در اتاق استراحت شوهرش را در ضلع شرقى طبقه دوم باز كرد و خواست حرفى بزند راه گلويش بسته شد، به عقب برگشت و درحالى كه جيغ مى كشيد به سمت در خروجى دويد. ساعت ۱۱ شب بود كه تلفن پليس ۱۱۰ زنگ خورد، مردى با معرفى خود به عنوان ساكن نياوران به پليس اطلاع داد كه يكى از همسايه هايشان دچار حادثه شده و نياز به حضور پليس است. اين گزارش كه نشانگر مرگ يك مرد در باغ آلبالو بود دراختيار مركز پيام قرار گرفت و دقايقى نگذشته بود كه موبايل كشيك قتل زنگ خورد، بازپرس شمس وقتى شنيد دندانپزشكى خودكشى كرده است سوار خودرواش شد تا خيلى سريع خود را به محل حادثه برساند. راه زيادى تا رسيدن به نياوران داشت اما به خاطر خلوتى خيابان ها در كمتر از ۴۵ دقيقه در برابر باغ آلبالو از خودرواش پياده شد. جلوى در باغ خودروهاى پليس به صورت مورب پارك كرده بودند، خودروى تشخيص هويت نيز همزمان با بازپرس رسيد و مأمورانش براى تخليه ابزار و تجهيزات ويژه بررسى صحنه قتل دست به كار شدند، در آن فضاى پرجنب و جوش فقط صداى گريه هاى زنانه اى شنيده مى شد، چند مرد كه مشخص بود از همسايه ها هستند در گوشه ديگرى با هم حرف مى زدند، زن جوان مدام گريه مى كرد و زير لب چيزهايى مى گفت! بازپرس شمس وقتى از كنار«ژيلا» عبور كرد شنيد كه آرام مى گفت: «بالاخره كار خودش را كرد؟! اگر او باشد خيلى نامرد است؟!» داخل باغ آلبالو خيلى ديدنى بود، گوشه راست يك استخر روباز ديده مى شد، همه جا پر از درخت بود و واقعاً زيبايى را مى شد با وجود تاريكى در آنجا ديد، وقتى به در ورودى عمارت اصلى رسيد شكسته شدن شيشه در ورودى ساختمان نظرش را جلب كرد سروان موسوى اين ابهام را از بين برد و گفت كه زن قربانى چون در را كسى به روى او باز نكرده است اين شيشه را شكسته است. در فضاى داخلى ساختمان جز چمدانى كه در گوشه اى افتاده بود همه اثاثيه مرتب بودند، بوى اسفند همه جا را پر كرده بود بازپرس شمس با اشاره به اينكه براى از بين رفتن بوى تعفن اسفند بيشترى دود كنند به سمت پله هاى طبقه دوم رفت. وقتى داخل اتاق«فرهاد»، جسد او را روى صندلى استراحت درحالى كه سرش به پشت بود و صورتش كاملاً خون آلود، ديد، آن كاملاً متعفن بود به خاطر همين مشخص نبود چرا صورتش خون آلود است، بازپرس شمس داخل اتاق شد و خودش را به بالاى سر جسد رساند، يك تپانچه درست در امتداد دست راست «فرهاد» روى زمين افتاده بود، پنجه ها به گونه اى باز بود كه نشان مى داد مقتول بعد از اقدام به خودكشى با پرتاب شدن دستانش به اطراف و بازشدن پنجه هايش تپانچه را رها كرده است. تپانچه داخل كيسه پلاستيكى قرار داده شد، مأموران تشخيص هويت اقدام به انگشت نگارى از جسد كردند و بعد از بررسى محل اصابت گلوله در صورت مهندس به بازپرس گزارش كردند كه «فرهاد» با چسباندن لوله تپانچه به پيشانى اش و بين دو ابرو، با شليك يك گلوله به زندگى اش خاتمه داده است به گونه اى كه دودستش به صورت غيرارادى باز شده است سرش به خاطر شتاب گلوله به پشت و روى سكوى صندلى پرتاب شده است و تپانچه با توجه به از بين رفتن قدرت عضلانى انگشتان دست راست روى زمين افتاده است. گزارش كاملى بود، بازپرس شمس از اينكه دندانپزشكى دست به چنين كارى زده است متأثر شد. او وقتى خواست باغ آلبالو را ترك كند از سروان موسوى خواست بعد از مراسم عزادارى «ژيلا» را براى تحقيق به دادسرا بياورد. يك هفته بعد، ساعت ۱۱ صبح بود كه «ژيلا» با پوششى عزادار وارد دفتر كار بازپرس شد و به دعوت او روى صندلى نشست، او وقتى شنيد كه بايستى با دقت به پرسش هاى بازپرس شمس پاسخ دهد لبخند تلخى زد و با علامت سر پذيرفت. \ چند مدت بود «فرهاد» را نديده بودى؟ - ۴۵ روزى مى شد من براى سر زدن به پدرم در آمريكا بودم، او به خاطر مريضى اش رفته بود به آنجا و هرازگاهى يكى از بچه ها نزد او مى رفت تا در بيمارستان تنها نماند. \ قبل از رفتن به سفر، با شوهرت مشكلى داشتى؟ - حدود دو سال است كه ازدواج كرده بوديم، خيلى خوش بوديم همديگر را بسيار دوست داشتيم هيچ اختلافى بين ما نبود او هيچ وقت روى حرف من چيزى نمى گفت و من نيز به «فرهاد» و خواسته هايش احترام مى گذاشتم. \ از آمريكا با فرهاد تماس تلفنى داشتى؟ - بله، روزى دو بار تماس مى گرفتم، آخرين بار سه روز قبل از برگشتم بود كه توانستم با «فرهاد» حرف بزنم بعد هر چقدر زنگ زدم تلفن خانه را كسى جواب نمى داد، موبايلش روى تلفن مطب، دايورت بود و جالب اينكه به فاكس وصل بود. \ نگران نشدى؟ با هيچ كسى تماس نگرفتى؟ - واقعيتش را بخواهيد تنبلى كردم چون ساعت ورودم را به «فرهاد» گفته بودم روزهاى آخر در آمريكا را براى گردش و خريد اختصاص دادم و ديگر با كسى تماس نگرفتم، فكر نمى كردم چنين اتفاقى بيفتد! \ در حرف هاى آخر شوهرت، نگرانى وجود نداشت؟ - اصلاً، او شوخ طبع بود هميشه مى خنديد، مقدارى دلتنگى من را مى كرد اما پذيرفته بود كه دورى را تحمل كند. \ «فرهاد» از كى تپانچه داشت؟ - من هيچ وقت تپانچه اى دردستش نديده ام، اصلاً چنين روحيه اى نداشت خيلى هم محتاط كار بود. \ با كسى مشكل و اختلافى نداشت؟ - اختلافش زياد نبود، او با برادرزاده اش كه همسن و سال بودند و به قول خودشان با هم بزرگ شده بودند دچار اختلاف بود. \ چرا؟ - از وقتى «فرهاد» توانسته بود به دانشگاه برود به خاطر فشارهاى خانواده اش با او اختلاف پيدا كرده بود، حتى چند بارى با يكديگر كتك كارى كرده بودند، چند بارى شنيده ام كه «على»نزد بستگان شوهرم او را عامل بدبختى و حتى اعتيادش معرفى كرده بود. او وقتى سركوفت هاى پدر و مادرش را نتوانست تحمل كند مدتى از خانه فرارى شد و همه تلخى سرنوشت خودش را «فرهاد» مى دانست يكبار نيز شوهرم را تهديد به قتل كرده بود. \ «فرهاد» چه عكس العملى داشت؟ - او نيز مقدارى خودش را مقصر مى دانست و هميشه ناراحت بود، انگار موقعى كه«فرهاد» براى تحصيل به كانادا رفته بود همراه «على» بود كه به خاطر بيمارى پدرش به درخواست شوهرم، «على» به ايران برمى گردد و ديگر نمى تواند به كانادا باز گردد. \ چرا شوهرت خودكشى كرده است؟ - نمى دانم، مگر اينكه در غياب من اتفاقاتى افتاده باشد، از همه دوست، آشنا و فاميل پرسيده ام كه چه شده است، همه مى گويند «فرهاد» هيچ تغيير رفتارى اى نداشت. وقتى «ژيلا» پاى برگه هاى تحقيق را امضا كرد و از اتاق خارج شد، بازپرس شمس به بررسى اوراق ديگر پرونده پرداخت، نظريه پزشكى قانونى نيز آماده بود و در آن درخصوص علت مرگ «فرهاد» نوشته شده بود كه مقتول با اصابت يك گلوله از پاى درآمده و چون گلوله از فاصله بسيار نزديك شليك شده است مرمى با به وجود آوردن شكاف خيلى بزرگى در پشت سر و درست روى مخچه و بخش انتهايى كاسه سر، كه به ستون فقرات گردن متصل است از جمجمه خارج شده است و مرگ آنى بوده است. بازپرس شمس وقتى پرونده را بست هنوز انگيزه دندانپزشك از خودكشى را به دست نياورده بود بخاطر همين از سروان موسوى خواست همه دوستان و بستگان نزديك «فرهاد» را براى بازجويى نزد وى ببرد. ۱۰ روزى مى شد كه بازپرس با فاميل هاى «فرهاد» سروكله مى زد، مطالب زيادى دستگيرش شده بود اما هنوز به انگيزه اصلى در اقدام به خودكشى نرسيده بود، يك روز وقتى سروان به همراه پسرى خوش تيپ اما معتاد وارد اتاق كارش شد سريع حدس زد كه «على» پيش روى او است. «على» آرام به نظر مى رسيد، بازپرس چون دليلى نمى ديد كه «فرهاد» به قتل رسيده باشد و در اين تحقيقات تنها به دنبال اتفاقى بود كه در ۴۵ روز تنهايى دندانپزشك روحيه اش را آماده خودكشى كرده بود، وقتى «على» پرسيد براى چه چيزى به آنجا احضار شده است آرام و شمرده گفت: «مى خواهم درخصوص مرگ عمويت از تو پرس و جو كنم!» و بعد ادامه داد: \ شنيده ام خيلى با «فرهاد» دشمن بودى؟ - از او كينه داشتم اما دشمن نبودم، زمانى عمويم را از پدرم بيشتر دوست داشتم. \ او تو را دوست داشت؟ - او اگر مثل من بود با وجود اينكه مى دانست اگر از كانادا به ايران برگردم ديگر نمى توانم به نزدش برگردم من را به ديدن پدرش نمى فرستاد، او من را دوست نداشت! \ يعنى دوستى تو و عمويت به اين اندازه بى رحمانه بود؟ - ما خيلى به هم علاقه داشتيم، اما الآن از مرگ «فرهاد» اصلاً ناراحت نيستم، او باعث شد من همه چيز را از دست بدهم درحالى كه من دنبال مواد مى گشتم تا خماريم از بين برود اين آقا در خانه ويلايى مى رفت موسيقى گوش مى داد، اين انصاف است! من در خيابان ها سرگردان باشم، او روى صندلى استراحت كند. \ نبايستى اينطورى مى شد؟! - من دوست داشتم زن بگيرم، خانه داشته باشم اما عمويم نگذاشت و جوابش را پس داد، وقتى شنيدم «فرهاد» خودكشى كرده است، خوشحال شدم، مطمئنم پيغام هاى من وجدانش را بيدار كرده است و او تصميم به مرگ گرفته است. \ آخرين بار كى او را ديدى؟ - نمى دانم، يك بار اتفاقى خانه يكى از بستگان ديدم اما باز نفرينش كردم، ديدم چشمانش پر از اشك است، سعى كرد من را قانع كند كه ناخواسته سرنوشت من را خراب كرده است اما نپذيرفتم. \ فكر مى كنى چرا خودكشى كرده است؟ - عذاب وجدان راحتش نگذاشته است، حق با من بود و او بايستى چنين كارى را مى كرد. \ در مراسم عزادارى عمويت شركت كردى؟ - من از همه بستگانم بريده ام، سروان مى داند با چه بدبختى اى من را پيدا كرده است به هيچ كس در فاميل كارى ندارم، تنهاى تنهايم! ديگر نيازى به بازجويى نبود، «على» به راحتى از كينه اش به «فرهاد» مى گفت و پنهان كارى نمى كرد، بازپرس شمس دستور داد تا او براى ترك اعتياد به بهزيستى تحويل شود تا مرگ عمويش تأثير مثبتى در سرنوشت او داشته باشد. بايستى پرونده مختومه مى شد، بازپرس صلاح نمى ديد از ديگر بستگان «فرهاد» تحقيق كند، عذاب وجدانى كه «على» مى گفت مى توانست در تنهايى ۴۵ روزه دندانپزشك او را تحت تأثير قرار دهد تا اين اتفاق بيفتد. وقتى اوراق پرونده را مرور كرد تا گزارش نهايى را بنويسد، به سرنخ هايى دست يافت كه مرگ فرهاد خودكشى نبود بلكه او به قتل رسيده است و قاتل را به او معرفى مى كرد! خوانندگان عزيز با اشاره به اينكه چه دليلى باعث شد ماجراى خودكشى «فرهاد» به قتل تبديل شود، قاتل را معرفى كنيد و علت آن را بنويسيد - تذكر؛ در هر مورد يك دليل كافى است و در صورت اشاره فقط به نام قاتل، و عدم بيان دليل آن در قرعه كشى شركت داده نخواهيد شد
|
|
|
|
|
پليس خانواده
عابر بانك
|
|
|
نگاه جست و جوگر آقاى احمدى مغازه هاى اطراف خيابان را به دنبال يافتن بانكى كه دستگاه خودپرداز داشته باشد، يكى يكى از نظر مى گذراند. ريزش باران كه از بعد از ظهر به صورت نم نم شروع شده بود با تاريك شدن هوا شدت گرفته و قطرات درشت آن رگباروار به شيشه اتومبيل مى خورد. برف پا كن ها كه با سرعت روى شيشه اتومبيل حركت مى كردند، در تلاش بودند كه در نبرد با قطرات باران، فضايى كوچك از شيشه را براى ديد راننده، از تصرف كامل لشگر باران مصون و پاك نگه بدارند. آقاى احمدى كه سرتاسر خيابان را براى پيدا كردن دستگاه خودپرداز رانندگى كرده بود، در حالى كه سر خود را به جلو كشيده و روى فرمان خم شده بود، به زحمت از فضايى كه تيغه هاى برف پاك كن برايش ايجاد مى كردند، دو طرف خيابان را نگاه كرده و در ضمن مراقب هم بود كه با اتومبيل جلويى برخورد نكند. تاريكى هوا و شدت باران كه در حال ريزش بود، دست به دست هم داده و باعث مى شدند كه ديد رانندگان محدود شود. آقاى احمدى كه از ساعتى پيش تصميم گرفته بود براى كارى كه قرار بود فردا انجام دهد، مقدارى پول از حساب خود برداشت نمايد، پس از خاتمه كارش و خروج از شركت در مسير حركت به طرف منزل نگاه جست و جوگرش را به اطراف خيابان انداخته تا با پيدا كردن بانكى كه دستگاه خودپرداز داشته باشد، بتواند پول مورد نيازش را از عابربانك بگيرد. با خود انديشيد كه چه خوب بود حالا كه بانكها قصد دارند مردم را با فرهنگ استفاده از كارت هاى اعتبارى و الكترونيكى آشنا كرده و عادت بدهند، تعداد دستگاههاى خودپرداز را هم زياد كنند تا مردم بتوانند با مراجعه به نزديك ترين بانك محل كار و يا زندگى خود به اين دستگاهها دسترسى پيدا كرده و مجبور نشوند مسافت طولانى را براى يافتن بانك مخصوصى كه دستگاه خودپرداز دارد طى نمايند. لبخندى تلخ بر لبش آمد و دوباره با خود انديشيد: حالا معلوم نيست كه پس از پيدا كردن بانك مورد نظر، دستگاه عابربانك مربوطه جوابگو باشد و درست كار كند. چندبار در گذشته برايش پيش آمده بود كه براى گرفتن پول از اين دستگاهها مجبور شده بود به چند بانك مراجعه كند، زيرا دستگاهها يا خاموش بودند و يا اعلام مى كردند كه قادر به انجام عمليات نيستند. شايد اين اتفاق براى خيلى ها تا به حال پيش آمده و آن شخصى كه كارت الكترونيكى عابر بانك را در اختيار دارد، از صميم قلب آرزو كرده كه اى كاش دلش را به اين كارت خوش نكرده و در ساعت باز بودن بانكها مراجعه و على رغم شلوغى و ايستادن در صف طويل، پول مورد نيازش را از بانك مى گرفت. راستى چرا بانكها در كنار اين تسهيلاتى كه براى مشتريانشان قائل شده اند كه در هر وقت از شبانه روز بتوانند با مراجعه به اين خودپردازها پول مورد نياز خود را دريافت نمايند، ترتيبى را اتخاذ نمى كنند كه اولاً تمام بانكهاى واقع در خيابانهاى اصلى داراى دستگاه خودپرداز باشند و ثانياً: ظرفيت اين دستگاهها را طورى بگيرند كه دستگاه قادر باشد توقع مشتريان را به جا آورده و با مراجعه چند مشترى، موجودى آن تمام نشده و مردم سرگردان نشوند. تازه اين درحالى است كه دستگاههاى خودپرداز، در روز فقط تا سقف معينى پول را به مشترى داده و اگر آن بنده خدا نياز به پول بيشترى داشته باشد، بايد تا روز بعد صبر كند. خوب تمام اين مشكلات دست به دست هم داده و جذابيت استفاده از كارتهاى الكترونيكى را براى مردم كم رنگ مى سازد و اين امر بر خلاف سياست بانكها در فرهنگ سازى جامعه براى گرايش به استفاده از اين كارتها است. آقاى احمدى همانطور كه در حال رانندگى مشغول فكر كردن بود، ناگاه چشمش به بانكى افتاد كه باجه خودپرداز داشت با خوشحالى و زحمت زياد ماشين را كنارى كشيد و پس از توقف، شيشه بخار گرفته طرف مقابل را پايين آورده و براى اطمينان بيشتر نگاهى ديگر به سردر بانك انداخت. تمام خوشحالى يكباره اش بر باد رفت. اين بانك، نامى ديگر داشت و بانك مورد نظر او نبود. با ناراحتى شيشه را دوباره بالا كشيده و اتومبيل را به حركت درآورد. كم كم مى خواست از فكر پول گرفتن منصرف شود كه در گردش به خيابان بعدى بانك مورد نظرش را پيدا كرد. خوشبختانه باجه عابربانك آن نيز روشن و اطرافش خلوت بود. ماشين را در گوشه اى پارك كرده و از آن پياده شد. باران همچنان مى باريد و آقاى احمدى براى آنكه زياد خيس نشود، به سرعت در اتومبيل را قفل كرده و به سمت پياده رو دويد. لحظه اى بعد كه در زير سايه بان دستگاه خودپرداز ايستاد، نفس راحتى كشيده و با دست موهاى باران خورده اش را از روى صورتش عقب زد. سپس دست در جيب كرده و كارت عابربانكش را بيرون آورد. هنوز كارت را در داخل دستگاه قرار نداده بود كه خانم جوانى نيز خودش را به زير سايه بان كشيده و با لحنى شكوه آميز گفت: عجب بارانى! از عصر تا به حال يكريز دارد مى بارد. آقاى احمدى نگاهى به قيافه زن انداخت و على رغم اينكه چترى در دست داشت، ولى لباسهايش تقريباً خيس شده بود در پاسخ زن لبخندى زده و گفت: بله، باران تندى است، حتماً پشتش هم سيل راه خواهد افتاد. زن هم لبخندى زده و گفت: آره، شده حكايت آن مردمى كه مدتها بود در خشكسالى گير كرده بودند، دعا و نذر و نياز كردند كه باران بيايد، باران آمد، ولى آنقدر ادامه پيدا كرد كه سيل تمام زندگى شان را برد. آقاى احمدى خنديد و به زن تعارف كرد، قبل از او كارش را انجام دهد، ولى زن نپذيرفت و اظهار داشت: راستش من تازه كارت گرفته ام و طرز كار كردن با دستگاه را درست نمى دانم، اگر زحمتى نيست، شما لطف كرده هنگام كار با دستگاه، توضيح بدهيد كه من هم ياد بگيرم. در اين موقع مرد ديگرى نيز از راه رسيد و با ديدن دو نفرى كه قبل از او بودند، در كنارى ايستاده و روزنامه اى را كه در دست داشت، روى سرش گذاشت تا از ريزش باران در امان بماند. آقاى احمدى كه تقاضاى زن را پذيرفته بود، با كمال ادب و خشوع مشغول توضيح دادن شد كه چگونه كارت را بايد در دستگاه قرار داده و سپس رمز را به دستگاه بدهد. بعد درحالى كه رمز خود را به دستگاه وارد مى كرد، اضافه نمود: بعد بايد منتظر باشيد تا دستگاه حساب شما را چك كرده و در صورت داشتن موجودى و درست بودن رمز اجازه برداشت پول را به شما بدهد. زن كه با دقت به دستان آقاى احمدى نگاه مى كرد به راحتى شماره رمزى را كه به دستگاه وارد نمود، مشاهده كرد و منتظر بقيه توضيح او شد. دستگاه هنوز مشغول بررسى بود كه مرد تازه رسيده از آقاى احمدى سؤال كرد: ببخشيد حضرت آقا، اون ماشين پارك شده متعلق به شما است؟ آقاى احمدى بى اختيار به سمت مرد كه در پشت سر ايستاده بود برگشته و اتومبيلى را كه او با انگشتانش نشان مى داد، نگاه كرده و چون اتومبيل مورد اشاره، اتومبيل او نبود، پاسخ داد: خير، چطور مگر اتفاقى افتاده است؟ مرد جواب داد: فكر كردم اتومبيل شما است، وقتى داشتيد صحبت مى كرديد، يك نفر داشت با دستگيره آن ور مى رفت. آقاى احمدى سرى تكان داده و دوباره رويش را به طرف دستگاه خودپرداز برگردانده و به زن گفت: ببينيد، حالا كه دستگاه اجازه ادامه عمليات را مى دهد، شما بايد يكى از اين گزينه ها را كه روى صفحه دستگاه ظاهر شده، انتخاب كنيد. مثلاً اگر مثل بنده قصد برداشت پول را داشته باشيد، اين دكمه را فشار مى دهيد و بعد كه دستگاه سؤال مى كند چقدر پول مى خواهيد دريافت كنيد؟ بايد يكى از اين دكمه ها را كه جلويش مبلغ مورد نظر شما را نوشته است، فشار دهيد و بعد منتظر مى مانيد تا دستگاه پول را از اين قسمت به بيرون بدهد. البته اول كارت شما ازدستگاه خارج شده وبعد پول بيرون مى آيد ودرآخر هم كاغذى از دستگاه خارج مى شود كه مانده حساب شما را نشان مى دهد.دراين هنگام مرد ساكت شده ومنتظر بيرون آمدن كارتش شد ولى انگار دستگاه دچار اشكالى شده بود وكارت ازمحفظه خارج نمى شد. آقاى احمدى دچار نگرانى شده وچند بار با دكمه هاى دستگاه ور رفته وسعى كرد كه آن را درحالتى قراردهد كه كارتش را بيرون بدهد ولى هرچه تلاش كرد نتيجه اى نگرفت. زن كه حالتى تعجب زده به خود گرفته بود سؤال كرد: چطور شد ، اشكالى پيش آمده؟ آقاى احمدى جواب داد: والله نمى دانم ، هيچ وقت اين طور نمى شد، مثل اينكه كارت دردستگاه گير كرده وبيرون نمى آيد . مرد كه پشت سر آنها ايستاده بود با صداى بلند گفت: اى بخشكى شانس، اين دستگاه هم خراب شد وديگر نمى شود از آن پول گرفت، حالا بايد زير اين باران آنقدر بگرديم تا بتوانيم يك دستگاه ديگر گير بياوريم، شما هم بهتر است كه ديگر آنقدر با دستگاه كلنجار نرويد چون تا فردا كه بانك باز شود هيچ كارى ازدست شما ساخته نيست، يكبار هم براى من اين مورد پيش آمد وكارتم دردستگاه گيركرد، آخرش مجبور شدم فردا به بانك مراجعه كرده و موضوع را بارئيس درميان گذاشتم، اوهم اظهار داشت، بعضى مواقع ازاين اتفاقات رخ مى دهد، سپس ازداخل بانك، پشت دستگاه را باز كرده وكارت مرا بيرون آورده و به من دادند. آقاى احمدى كه هاج و واج نگاهى به دستگاه ونگاهى به مرد مى انداخت سؤال كرد : يعنى ديگر نمى شود كارت را بيرون آورد؟ - مرد جواب داد: فقط ازداخل بانك وازپشت دستگاه مى شود كارت را بيرون آورد، شما هم بيخود اينجا معطل نشويد، فردا اول وقت به بانك مراجعه كرده وموضوع را به رئيس بانك بگوييد. سپس خداحافظى كرده وبراى پيدا كردن دستگاه خودپرداز ديگرى، به سرعت درزير باران شروع به دويدن به سمت بالاى خيابان نمود. زن جوان كه كارت به دست، مردد وحيرت زده به آقاى احمدى نگاه مى كرد پرسيد: يعنى واقعاً اين دستگاه خراب شده وديگر نمى شود از آن پول گرفت؟ آقاى احمدى پاسخ داد: والله نمى دانم، ولى اينطور كه آن آقا مى گفت، از قرار معلوم چنين اتفاقاتى هم ممكن است براى دستگاه پيش بيايد. زن كه مطمئن شده بود ديگر نمى تواند از آن دستگاه پول بگيرد، ضمن تشكر از آقاى احمدى خداحافظى كرده واز آنجا دور شد. بعد از رفتن زن، آقاى احمدى چند دقيقه اى دركنار دستگاه ايستاده وپس ازاينكه قدرى دكمه هاى دستگاه را دستكارى نمود، بالاخره به اين نتيجه رسيد كه بهتر است برود وفردا اول وقت به بانك مراجعه كرده وكارتش را دريافت نمايد. با ناراحتى به طرف اتومبيلش رفت و به خودش لعنت فرستاد كه ديگر به اين دستگاه ها اعتماد نكرده و هر وقت نياز به پول داشت درساعت ادارى به بانك مراجعه كند. باران همچنان مى باريد ودرضلع مقابل خيابان، درگوشه اى تاريك، زن ومردى كه لحظه اى قبل ازكنار آقاى احمدى رفته بودند درحالى كه مرد چتر را روى سر زن گرفته بود ايستاده و آقاى احمدى را زير نظر داشتند. زن كه مشغول پاك كردن چسب قطره اى باقى مانده روى دستش بود زير لب شماره رمزى را كه به خاطر سپرده بود تكرار مى كرد كه فراموشش نشود. *** فرداى آن روز آقاى احمدى به محض خروج ازمنزل، به طرف بانك مورد نظر حركت كرد. باران تندى كه ديشب تمام وقت باريده بود حالا ديگر قطع شده وبا آفتاب كم رمقى از زير پاره هاى ابر خودش را نشان داده ولطافت خاصى درهوا موج مى زد. ترافيك صبحگاهى شروع شده و زمانى كه آقاى احمدى به جلو بانك رسيد ساعتى از باز شدن بانك وشروع كار مى گذشت. ديگر به راحتى ديشب نمى توانست جاى پاركى پيدا كند و بالاخره پس از قدرى چرخيدن وبالا و پايين رفتن توانست اتومبيلش را درمحلى پارك كرده وپياده به سمت بانك حركت كند. قبل از رسيدن به بانك، از دور چشمش به باجه خودپرداز بانك افتاد كه چند نفر جلوى آن ايستاده ومشغول دريافت پول بودند . تعجب كرده وبا نگرانى به سرعت قدمهايش افزود. با رسيدن به كنار دستگاه، از شخصى كه مشغول شمارش پولهايشان بود كه از خودپرداز دريافت كرده بود سؤال كرد كه آيا دستگاه سالم است وكار مى كند؟ مرد كه پولها را شمارش مى كردبا سر به علامت مثبت به او پاسخ داده وپس از خاتمه كارش جواب داد كه : بله قربان، دستگاه درست است وكار مى كند. آقاى احمدى با ناراحتى سؤال كرد : چطور ممكن است، ديشب كارت من دردستگاه گير كرده ودستگاه خراب شده بود، پس كارت من چى شد؟ مرد ديگرى مشغول گرفتن پول ازدستگاه بود نگاهى به او انداخته وگفت: برو از رئيس بانك سؤال كن، شايد اول صبح كه ديده اند دستگاه خراب است بررسى كرده و كارت شما را درآورده اند. آقاى احمدى با دلهره ونگرانى به طرف بانك رفته وپس از وارد شدن، سراغ رئيس بانك را ازكارمندى گرفت واو نيز با اشاره دست گوشه اى از بانك را نشان داد كه مردى پشت ميزى نشسته ومشغول صحبت كردن با تلفن بود. آقاى احمدى خودش را به جلو ميز رئيس رسانده ومنتظر شد تا صحبت او با تلفن تمام شود، سپس سلام وعليك كرده ومشكل ديشبش را با رئيس بانك درميان گذاشت. رئيس با تعجب پاسخ داد: ولى صبح كه ما به بانك آمديم دستگاه سالم بود وكار مى كرد، ضمناً تا به حال چنين اتفاقى نيفتاده كه دستگاه كارت را پس ندهد، شايد شما نتوانسته ايد با دستگاه كار كرده و كارت را پس بگيريد؟ آقاى احمدى با ناراحتى جواب داد: نه خير قربان بنده مدتهاست كه كارت عابر بانك دارم واز آن استفاده مى كنم و به نحوه كار كردن با دستگاه به خوبى وارد هستم ولى اين دستگاه ديشب درحالى كه پيغام مى داد «كارت خود را برداريد» ولى كارتى از دستگاه خارج نمى شد، آقايى هم كه ديشب دركنارم ايستاده ومنتظر بود كه بعد از من از دستگاه پول بگيرد گفت كه يكبار هم اين دستگاه كارت او را پس نداده و روز بعد مراجعه كرده و شما كارت را از پشت دستگاه خارج كرده ايد! رئيس بانك كه احساس مى كرد ممكن است افرادى قصد فريب مرد را داشته اند، ازجايش بلند شده وبه اتفاق آقاى احمدى ازبانك خارج وبه كنار دستگاه خودپرداز رفتند. با دقت به محل ورود كارت در روى دستگاه خيره شد وبا دست دهانه محفظه را لمس كرد وبعد رو به آقاى احمدى كرده وگفت: احتمالاً ديشب اشخاصى بعد از رفتن شما آمده وبا شيئى نوك تيز كارت را بيرون آورده اند، تشريف بياوريد داخل بانك تا بيشتر بررسى كنيم. پس از ساعتى كه رئيس بانك از قسمتهاى مختلف پرس و جو كرده و استعلام گرفت، مشخص شد كه ازديشب تا به حال، دوبار درساعت ۱۰ شب و يك بار صبح از موجودى آقاى احمدى پول برداشت شده واين نشان مى دهد كه شخص با به دست آوردن كارت وداشتن رمز آن مبادرت به برداشت پول از حساب كرده است. رئيس بانك با تعجب از آقاى احمدى سؤال كرد: سارقين موقعى كه شما با دستگاه كار مى كرديد با چسب قطره اى دهانه محفظه كارت را مسدود كرده وباعث شده بودند كه كارت شما خارج نشود ولى آنها چطور از رمز كارت شما مطلع شدند؟ توصيه هاى انتظامى - هنگام كار با دستگاه خودپرداز عابر بانك مراقب باشيد كه فريب سارقينى را كه دركنار شما ايستاده اندو قصد اغفال شما را دارند نخوريد. - رمز كارت شما، كليد دسترسى ديگران به موجودى بانكى شماست، دقت كنيد كه به هيچ وجه كسى از آن مطلع نشده و هنگام ورود رمز به دستگاه، به دست شما نگاه كند.
|
|
|
|
|