دوشنبه ۲۸ دى ۱۳۸۳ - ۶ ذيحجه ۱۴۲۵
Mon, Jan 17, 2005
ويژه ۴
۳۰۳۳
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
رسوايى در بوهميا
198357.jpg
نوشته: سرآرتور كانن دويل
بخش پايانى

در قسمتهاى گذشته خوانديد دكتر واتسون ـ دستيار و دوست شرلوك هلمز ـ پس از حضور در دفتر شرلوك هلمز دريافت كه او منتظر ديدار با يك شخصيت ويژه و مهم است با توقف كالسكه اى مجلل و ورود يك مرد قد بلند با نقابى به صورت واتسون متوجه اهميت موضوع شد. بعد از لحظاتى مرد ثروتمند نقاب از چهره برداشت و واتسون متوجه شد شخص پادشاه در دفتر هلمز حضور يافته است او گفت: احتمال يك رسوايى بزرگ است. مدتى قبل با وايرنه آدلر هنرپيشه و خواننده آشنا شدم و نزد او نامه وعكس هايى دارم. اكنون كه قصد ازدواج با دختر پادشاه يك كشور اسكانديناوى را دارم او مرا تهديد كرده كه عكس ها را براى او مى فرستد. من براى به دست آوردن عكسها خيلى تلاش كرده ام ولى به نتيجه اى نرسيده ام.
شرلوك هلمز براى به دست آوردن اطلاعات در لباس يك كشيش ظاهر شد. او هنگامى كه وايرنه را تعقيب كرد و وارد كليسا شد، ناچار به عنوان شاهد ازدواج او و يك وكيل از سوى وايرنه انتخاب شد. بعد از مراسم ازدواج بالاخره هلمز به هتل بازگشت و چون احتمال مى داد كه عكس در خانه خانم وايرنه باشد به فكر كشيدن نقشه اى براى ورود به آنجا افتاد و اينك ادامه داستان.
وقتى كه هلمز روى زمين افتاد نگهبانان و ولگردها همه به طرف او برگشتند در همان زمان تعدادى از افرادى كه سر و وضع مرتب ترى داشتند و بدون هيچ دخالتى نظاره گر اين نزاع بودند براى نجات زن و كمك به مرد مجروح وارد معركه شدند. وايرنه آدلر به سرعت از پله هاى منزل بالا رفت و وقتى به بالاى پله ها رسيد ايستاد و به طرف خيابان نگاه كرد. او پرسيد: «آيا آن مرد بيچاره صدمه جدى ديده است؟» تعدادى از مردم فرياد زدند: «او مرده است.» يكى ديگر با صدايى بلند گفت: «نه، نه، هنوز زنده است!» اما قبل از رساندن او به بيمارستان از دست خواهد رفت. يك زن از ميان جمعيت گفت: او مرد شجاعى است. اگر اين مرد دخالت نمى كرد اين گروه ولگرد ممكن بود كيف خانم را بدزدند. نگاه كنيد دارد نفس مى كشد.
ـ او را نمى توان در خيابان خواباند. ممكن است او را به داخل خانه بياوريم خانم؟
ـ البته، او را به داخل اتاق نشيمن بياوريد. اينجا يك كاناپه است. از اين طرف، لطفاً.
او را به آرامى و با احترام به داخل بريونى لاج آوردند و به اتاق بردند، در حالى كه من هنوز از محل استقرارم در مقابل پنجره شاهد ماجرا بودم. با وجود روشن بودن چراغ ها هنوز پرده ها را نكشيده بودند بنابراين مى توانستم هلمز را ببينم كه روى كاناپه دراز كشيده است. نمى دانم در آن لحظه كه هلمز در حال بازى كردن نقش خود بود احساس ندامت كرده بود يا نه، اما اين را مى دانم كه هرگز در زندگى ام تا اين اندازه احساس شرمندگى نكرده بودم. بخصوص كه مى ديدم خانم با مهربانى و شفقت بالاى سر مرد مجروح نشسته است. ولى ديگر براى آنكه به هلمز بى وفايى كرده و وظيفه اى را كه به من محول كرده بود انجام ندهم دير شده بود. به خودم مسلط شدم و فشفشه دودزا را از زير پالتويم بيرون آوردم. از اين گذشته، فكر كردم، ما قصد صدمه زدن به او را نداريم. ما فقط قصد داريم كه جلوى صدمه زدن او به كسى ديگر را بگيريم. هلمز روى كاناپه نشسته بود و او را مى ديدم كه مثل كسى كه نياز مبرمى به هوا دارد تقلا مى كند. در همان زمان او دستش را بلند كرد و با علامت وى فشفشه را به داخل اتاق انداختم و فرياد زدم، «آتش!» هنوز اين كلمه از دهانم خارج نشده بود كه جمعيت زيادى اعم از مردم شيك پوش و خدمتكاران همه يك صدا فرياد مى زدند آتش! دود غليظى در اتاق پيچيده بود و از پنجره باز به بيرون مى آمد. در يك لحظه ديدم كه مردم به طرف خانه هجوم آوردند و كمى بعد صداى هلمز را شنيدم كه به آنان اطمينان مى داد كه اتفاقى نيفتاده است. من از ميان جمعيت كه فرياد مى كشيدند راه خود را به طرف انتهاى كوچه باز كردم و پس از ۱۰دقيقه از اينكه دست دوستم را در دست خود مى ديدم و از معركه دور مى شديم بسيار خوشحال بودم. او براى چند دقيقه با سرعت و در سكوت راه مى رفت تا اينكه به داخل يكى از خيابانهاى خلوت پيچيديم كه به خيابان ادجور مى رسيد. او گفت: شما كارتان را خيلى خوب انجام داديد، دكتر. بهتر از اين نمى شد. خيلى خوب بود.
ـ آيا عكس را برداشتى؟
ـ مى دانم كجاست.
ـ و چطور فهميدى؟
ـ همانطور كه به تو گفته بودم او خودش نشانم داد.
ـ من هنوز متوجه نشده ام. او در حالى كه مى خنديد گفت: اصلاً نمى خواستم معما طرح كنم. موضوع كاملاً ساده است. تو البته ديدى كه هر كس در خيابان بود در اين كار با ما شريك بود. همه آنها براى اين كار استخدام شده بودند.
ـ حدس مى زدم.
ـ بنابراين، وقتى كه دعوا شروع شد كمى رنگ قرمز كف دستم داشتم و پس از آنكه داخل جمعيت پريدم خود را به زمين انداخته و دستم را به صورتم ماليدم و اين چهره رقت انگيزى به من داد. اين يك كلك قديمى است.
ـ بايد حدس مى زدم.
ـ سپس آنها مرا به داخل خانه بردند. او مجبور بود كه مرا به داخل ببرد. چه كار ديگرى مى توانست بكند؟ و داخل اتاق نشيمنش، درست همانجايى بود كه من به آنجا مشكوك بودم. آن عكس مى بايست يك جايى از اتاق خواب و يا اتاق نشيمن مى بود بنابراين تصميم گرفتم تا مطمئن شوم. آنها مرا روى كاناپه قرار دادند و من طورى وانمود كردم كه نياز به هواى تازه دارم، آنها مجبور شدند كه پنجره را باز كنند و در همان زمان تو توانستى كارت را انجام دهى.
اين كار چطور به تو كمك كرد؟ خيلى مهم بود. وقتى كه يك زن تصور كند خانه اش آتش گرفته غريزه اش او را ناگهان به طرف چيزى مى برد كه براى وى از همه ارزشمندتر است. اين يك محرك غالب است كه من بيش از يك بار از آن سود جسته ام. در دو پرونده ديگر نيز از اين محرك استفاده كرده ام. يك زن بچه دار به طرف كودك خود مى رود و يك زن مجرد به طرف جعبه جواهرات خود مى رود. حالا من كاملاً مطمئن هستم كه اين خانم هيچ چيزى ارزشمندتر از آن چيزى كه ما به دنبال آن هستيم ندارد. او به سرعت به سمت آن رفت تا نجاتش دهد. دود و فرياد مردم به اندازه كافى به او شوك وارد كرده بود. او بسيار خوب عكس العمل نشان داد. عكس در يك تورفتگى پشت در كشويى كه درست بالاى طناب زنگ سمت راستى است قرار دارد. او در يك لحظه خود را به آنجا رساند و من زيرچشمى او را مى ديدم كه عكس را تا نصفه درآورده بود. وقتى كه فريادزدم كه آتش دركار نيست او عكس را سرجايش قرار دارد به فشفشه نگاهى انداخته و از اتاق به سرعت خارج شد و من ديگر او را نديدم. از جايم بلند شدم و عذرخواهى كرده و از خانه فرار كردم. ترديد داشتم عكس را بردارم يا نه كه مهتر وارد اتاق شد و چون مراقب من بود به نظرم رسيدكه بهتر است صبر كنم. كمى شتاب زدگى ممكن بود همه چيز را خراب كند. پرسيدم: و حالا؟ جست وجوى ما عملاً پايان يافته است. من بايد براى فردا با پادشاه قرار بگذارم و با تو اگر البته تمايل دارى با ما بيايى. ما دراتاق نشيمن منتظر آن زن خواهيم شد اما احتمال دارد وقتى او بيايد اثرى از ما و عكس پيدا كند. احتمالاً حس قدرت طلبى پادشاه باگرفتن عكس با دستهاى خودش ارضا خواهد شد. قرار ما چه ساعتى است؟ ساعت ۸ صبح. او در آن وقت آنجا نخواهد بود بنابراين ما آزادى عمل خواهيم داشت. به علاوه، ما بايد كاملاً سرساعت آنجا باشيم چون ازدواج وى ممكن است تغييرات اساسى در زندگى شخصى و عادات وى بدهد. من بدون هيچ تأخيرى بايد به پادشاه تلگراف بزنم. ما به خيابان بيكر رسيده بوديم و مقابل در منزل ايستاديم. هلمز در حال جست وجوى كليد در جيبهايش بود كه شخصى از كنار ما عبور كرد و گفت:
ـ شب به خير آقاى شرلوك هلمز.
در آن زمان تعدادى از مردم درحال عبور از پياده رو بودند اما اين حرف را يك مرد جوان لاغر كه پالتوى بلندى پوشيده بود و با عجله عبور كرد گفت. هلمز در حالى كه در نور ضعيف خيابان به دنبال صاحب صدا مى گشت گفت:
ـ من اين صدا را قبلاً شنيده بودم.
آن شب را در منزل هلمز خوابيدم و صبح وقتى كه درحال خوردن نان تست و قهوه بوديم پادشاه بوهميا با سرعت وارد اتاق شد. او در حالى كه شانه هاى هلمز را در دست گرفته بود و با اشتياق به صورت وى مى نگريست با صدايى بلند گفت: «آيا واقعاً آن را گرفتى؟»
ـ هنوز نه؟
ـ اما اميدوار هستى كه اين كار را انجام دهى؟
ـ بله اميدوارم.
ـ پس بياييد. من نمى توانم صبر كنم. ما بايد درشكه بگيريم. نه كالسكه من بيرون است.
ـ خوب اين كارها را راحت تر مى كند. ما يك بار ديگر به سمت بريونى لاج به راه افتاديم. هلمز گفت: ايرنه آدلر ازدواج كرده است.
ـ ازدواج! چه وقت؟
ـ ديروز.
ـ با چه كسى؟
ـ با يك وكيل انگليسى به نام نورتون.
ـ اما او نمى تواند عاشق آن مرد باشد.
ـ اميدوارم باشد.
ـ چرا اميدوار هستى؟
ـ چون اين عشق مى تواند تمام نگرانى هاى شما را درباره مزاحمتهاى آينده از جانب وى از بين ببرد. اگر اين خانم همسرش را دوست داشته باشد يعنى شما را دوست ندارد سرورم و اگر او عاشق شما نباشد پس هيچ دليلى وجود ندارد كه در برنامه ها و نقشه هاى شما مداخله كند.
ـ درست است و هنوز...خوب ! من آرزو داشتم كه او همسر من بود! چه ملكه اى مى شد! او ساكت شد و تا رسيدن به خيابان سرپنتاين نيز اين سكوت برقرار بود. در ورودى بريونى لاج باز بود و يك زن مسن بالاى پله ها ايستاده بود. وقتى كه ما از كالسكه پياده مى شديم او ما را با تمسخر نگاه مى كرد. او گفت: آقاى شرلوك هلمز، درست است؟ هلمز در حالى كه تعجب كرده بود خيره به آن زن نگاه كرد و گفت: من هلمز هستم.
ـ واقعاً ! خانم به من گفته بودند كه شما احتمالاً به اينجا مى آييد. ايشان امروز صبح همراه همسرشان با قطار ساعت ۱۵:۵ اينجا را ترك كردند.
ـ چه! هلمز مبهوت شده بود و ازتعجب و نااميدى رنگ به صورت نداشت.
ـ آيا منظور شما اين است كه ايشان انگلستان را ترك كرده اند؟
ـ و هرگز برنمى گردند.
ـ پادشاه بانگرانى پرسيد: و كاغذها؟ همه از دست رفتند؟ هلمز گفت: «خودمان بايد ببينيم» او خدمتكار را عقب زد و به سرعت وارد اتاق نشمين شد و من و پادشاه نيز به دنبال او رفتيم. لوازم اتاق هر كدام به يك طرف كشيده شده بود و تمام كشوها و درهاى قفسه ها باز بودند و چيزى داخل آنها نبود. اين نشان مى داد خانم، با عجله آنان را بسته بندى كرد، و با خود برده است. هلمز به طرف طناب زنگ رفت در كشويى بالاى آن را باز كرد و دستش را داخل برد و يك عكس به همراه كاغذ بيرون كشيد. آن عكس تكى ايرنه آدلر در يك لباس شب بود و نامه نيز خطاب به هلمز نوشته شده بود. هلمز آن رابا عجله باز كرد و ما هر سه مشغول خواندن آن شديم. تاريخ نامه نيمه شب گذشته بود و از اين قرار بود: آقاى شرلوك هلمز عزيز، شما واقعا كارتان را خوب انجام داديد. شما مرا كاملاً گول زديد. تا بعد از اينكه آن آتش سوزى ساختگى پيش بيايد من اصلا مشكوك نشده بودم. اما بعد از آن وقتى كه فهميدم چطور راز خود را برملا ساختم شروع به فكر كردم. از ماهها پيش درباره شما به من هشدار داده بودند. به من گفته شده بود كه اگر پادشاه بخواهد كارآگاه خصوصى استخدام كند حتماً آن شخص شما خواهيد بود و آدرس منزل شما را به من داده بودند. اما با تمام اينها شما مرا وادار كرديد كه چيزى را كه مى خواستيد بدانيد به شما نشان بدهم. حتى پس از آنكه مشكوك شدم، برايم سخت بود فكر بدى درباره آن پيرمرد روحانى مهربان و دوست داشتنى بكنم. اما همانطور كه مى دانيد من يك هنرپيشه تعليم ديده ام. پوشيدن لباس مردانه چيز جديدى براى من نيست. من اغلب از آزادى عملى كه آنها به من مى دهند استفاده مى كنم. من جان، مهتر، را فرستادم تا مراقب شما باشد و به سرعت به طبقه بالا رفتم و لباس پياده روى ام را من آنها را اين طور مى نامم، پوشيدم و درست زمانى كه شما منزل را ترك كرديد پايين آمدم. خوب، من شما را تا دم در منزلتان تعقيب كردم و بنابراين مطمئن شدم كه واقعاً هدف شرلوك هلمز معروف هستم. سپس با تغيير صدا به شما شب به خير گفتم و به سرعت به سمت دفتر كار همسرم رفتم. ما هر دو فكر كرديم كه بهترين كار ترك اينجاست تا وقتى كه فرداى آن شب شما وارد منزل مى شويد لانه را خالى بيابيد. در مورد عكس نيز موكل شما مى تواند آسوده خاطر باشد. من عاشق مردى بهتر از او هستم كه او نيز عاشق من است. پادشاه ممكن است هركارى را بخواهد بدون ممانعت كسى انجام دهد. بنابراين من آن عكس را فقط براى حفاظت از خودم نگه داشتم و از آن به عنوان سلاحى در برابر هرگونه اقدام احتمالى وى در آينده نگهدارى خواهم كرد. من به جاى آن عكس ديگر را مى گذارم كه ممكن است او بخواهد آن را داشته باشد و من هميشه ارادتمند  شما آقاى شرلوك هلمز عزيز خواهم بود. ايرنه مورتون، آدلر وقتى كه ما هر سه از خواندن آن نامه فارغ شديم پادشاه بوهميا گفت:
ـ عجب زنى، آه، عجب زنى! من به شما نگفته بودم كه او خيلى سريع و با هوش است؟ آيا او يك ملكه تحسين برانگيز نمى شد، آيا جاى افسوس ندارد كه او در سطح من نبود؟ هلمز با لحنى سرد گفت: «از آنچه كه من ديدم متوجه شدم اين خانم حقيقتاً هم سطح با شما نيستند. من متأسفم كه نتوانستم اين كار را با نتيجه موفقيت آميزترى به پايان ببرم، سرورم.» پادشاه گفت: «خير، كاملاً برعكس است دوست عزيزم. هيچ موفقيتى بالاتر از اين نبود. من كلمات او را خوب مى شناسم اين كلمات حاكى از تهديد و مزاحمت نيستند. جاى آن عكس حالا به مراتب امن تر از زمانى است كه در آتش سوزانده مى شد.»
ـ من خوشحالم كه اينها را از شما مى شنوم.
ـ من واقعاً به شما بدهكارم. خواهش مى كنم به من بگوييد چگونه مى توانم به اين كار شما پاداش بدهم. اين حلقه ...
او يك انگشتر درشت با نگين را از انگشتش خارج كرد و در دست هلمز گذاشت. هلمز گفت: سرورم، اما چيزى ديگرى وجود دارد كه براى من از اين هم باارزش تر است.
ـ فقط بگو تا آن را به تو بدهم.
ـ اين عكس! پادشاه با تعجب به هلمز خيره شد و گفت: عكس ايرنه! البته. اگر آن را مى خواهى .
ـ متشكرم سرورم. بنابراين ديگر كارى براى انجام دادن در اين پرونده نمانده است. اميدوارم روز خوبى داشته باشيد.
او تعظيم كرد و برگشت بدون آن كه متوجه شده باشد پادشاه دستش را به سمت او دراز كرده است و به سمت خانه رفت. و اين پايان يك رسوايى بزرگ بود كه پادشاهى بوهميا را تهديد مى كرد و اينكه چگونه بهترين نقشه شرلوك هلمز توسط نبوغ يك زن نقش برآب شد. او عادت داشت كه ذكاوت زنان را به تمسخر بگيرد اما پس از آن ديگر نديدم اين كار را بكند و هر وقت از ايرنه آدلر صحبت مى كرد و يا به عكس وى نگاه مى كرد با احترام فراوان او را خانم خطاب مى كرد.
شبح يك قاتل
198423.jpg
يك روز سرد زمستانى بود. درآن روز كه ۷ دسامبر سال ۱۸۱۱ بود يك قاتل سريالى به نام «آناز وانزيگر» درآلمان اعدام شده بود. عده زيادى از مردم دراطراف اتوبان «راتكليف» لندن دچار مشكل شده بودند. جايى كه اتوبان راتكليف درآن واقع شده بود يكى از سه جاده مركزى بود كه از لندن خارج مى شد. دراين منطقه خطرناك كارگاه هاى از كار افتاده با كوچه هاى تاريك واملاك قديمى كه اكثراً استيجارى بود قرارداشت.
*روز حادثه
خانواده تيموتى در خانه شماره ۲۹ دراتوبان راتكليف سكونت داشتند. درآن ساعت از شب آنها درحال آماده كردن خود براى فردا بودند. دراين لحظات بودكه به صورت غيرمنتظره يك نفر وارد خانه شان شد. «مرتيموتى» كه ۲۷ سال داشت درخانه اش با همسر جوانش «سليا» زندگى مى كرد. آنها ۱۴ هفته پيش صاحب يك پسر شده بودند. «مر» صاحب مغازه اى بود كه درآن شاگردش «جيمز» به او كمك مى كرد. دركارهاى خانه «مارگارت جوئل» به عنوان خدمتكار به آنان كمك مى كرد. از آوريل همان سال آنها همه با هم زندگى مى كردند. ساعت نزديك نيمه شب شنبه بود. «مر» به مارگارت گفت كه مقدارى صدف خوراكى تهيه كند . مارگارت براى خريدن صدف بلافاصله ازخانه خارج شد. «مر» دراين زمان خودش نيز از مغازه خارج شد تا به طرف خانه اش برود، او در زير نور ماه نگاهش به سايه مردى افتاد كه غريبه بود. ولى بدون اينكه به اين موضوع اهميت بدهد، ازكنار او رد شد. «مارگارت» بعد از رسيدن به فروشگاهى كه صدف مى فروخت وقتى ديد آنجا بسته است به طرف خانه «مرتيموتى» راه افتاد، هنگامى كه از كنار خانه «مر» رد مى شد او را از پشت پنجره مى ديد. «مر» درحال انجام كارى بود. مارگارت براى خريدن نان به نانوايى رفت. او بعد از ۲۰ دقيقه به خانه برگشت، درحالى كه نمى دانست دراين لحظات چه اتفاق شومى برساكنان خانه شماره ۲۹ افتاده است.
*كشتار وحشتناك
وقتى مارگارت پشت درخانه رسيد درنهايت تعجب متوجه شد كه نه تنها درقفل است بلكه خانه درتاريكى فرو رفته است. او با تعجب چند لحظه اى فكر كرد وبعد شروع به در زدن كرد. شايد ساكنان خانه فراموش كرده بودند كه مارگارت بيرون از خانه است. منتظر ماند ولى هيچكس در را به روى او باز نكرد. عرق سردى وجود او را فراگرفت. احساس وحشت مى كرد با سرگردانى به اطراف نگاه كرد. هيچ صدايى از داخل خانه نمى آمد ولى دريك لحظه صدايى مثل صداى پا به گوش اش رسيد. اين صدا از راه پله ها مى آمد. او با شنيدن صدا اميدوار شد كه كسى درخانه است، بنابراين دوباره شروع به در زدن كرد. صداى گريه هاى ضعيف پسر آقاى مر ازطبقه بالا به گوش او رسيد، اما هيچكس در را به روى مارگارت باز نكرد. مارگارت با شنيدن صداى قدم زدن روى سنگفرش خيابان يكبار ديگر با ترس زنگ را فشرد، اما كسى در را به روى او باز نكرد. مارگارت با وحشت شروع به كوبيدن در كرد. او به گونه اى به در مى كوبيد كه توجه چند عابر را به خود جلب كرد. يكى از اين عابران «جورج اولنى» بود كه درآن منطقه بايد هر نيم ساعت يكبار با صداى بلند ساعت را اعلام مى كرد. «جورج» به نزديكى مارگارت آمد و از او درمورد نگرانى اش پرسيد و وقتى مارگارت همه چيز را براى او شرح داد، «جورج» پس از درزدن متوجه شد كه پشت درى ها بسته نشده اند. او چند بار «مر» را صدا كرد ولى هيچكس پاسخ او را نداد. «جان مورتى» كه مردى بنگاه دار بود ودرهمسايگى «تيموتى» زندگى مى كرد با سرو صداها ازخواب بيدار شد. اوازخانه اش بيرون آمد تا علت اين سرو صداها را متوجه شود مارگارت براى او توضيح داد كه پشت درمانده است. جان مورتى بانگرانى از ديوارى كه خانه او را ازتيموتى جدا مى كرد بالا رفت و از آنجا به درون خانه تيموتى نگاه كرد. يك چراغ روشن بود و در پشتى خانه تيموتى باز بود. او وارد خانه تيموتى شد . ازپله ها بالا رفت و چند بار «مر» را صدا كرد. خانه تيموتى اما به طرز مرموزى ساكت بود. «مورتى» هنوز نمى دانست چه اتفاقى افتاده است. او به طبقه پايين رفت. وارد فروشگاه كه شد با ديدن صحنه وحشتناكى كه روبرويش بود ، يكه خورد. «جيمز گوان» روى زمين افتاده بود وغرق درخون بود. او متوجه شد كه «جيمز» به صورت دلخراشى به قتل رسيده است. خون او سرتاسر مغازه و پيشخوان را رنگين كرده بود. او به سرعت خود را به در جلويى رساند. دررا باز كرد و «اولنى» را صدا كرد. اما اودراينجا با جنازه همسر «مر» روبرو شد. او با صورت روى زمين افتاده وخون از جراحاتى كه به او وارد شده بود، جارى بود. مورتى واولنى درحالى كه وحشتزده شده بودند به دنبال «مر» شروع به جست و جو كردند. جست وجوى آنها زياد طول نكشيد زيرا جسد او پشت پيشخوان مغازه افتاده بود. دراين لحظات آنها به ياد پسر كوچك تيموتى افتادند. آنها به سرعت به طرف داخل خانه دويدند وپسرك را آنجا پيدا كردند. او در رختخوابش بود. ضربه سختى به سر او وارد شده بود. دو مرد با ديدن اين صحنه دلخراش شوكه شده بودند. تا اين لحظه با فريادهاى مارگارت بيشتر ساكنان خيابان بيرون خانه جمع شده بودند. چند تن از همسايگان وارد خانه شده بودند وبا روشن كردن شمع به دنبال وسيله اى بودند كه با آن قتل روى داده بود. يكى از اهالى به سرعت به طرف رودخانه تيمز رفت تا به پليس خبر بدهد.
*آغاز تحقيقات
«چارلز هورتون» نخستين افسر پليسى بود كه به آنجا رسيد. درآن سال هيچ نيروى ويژه رسمى وجود نداشت . پليس هاى محلى و پاسبان ها به جنايات محلى رسيدگى مى كردند. او پس از حاضر شدن درصحنه جنايت شروع به جست و جو براى يافتن مداركى بود تا به وسيله آن متوجه شود چه كسى مرتكب اين جنايات شده است. او دراتاق خواب يك چكش كه دسته بلندى داشت و آغشته به خون بود را درحالى كه به يك صندلى تكيه داده شده بود، يافت. هورتون به اين تصور كه اين چكش آلت قتل است آن را زير نور قرارداد و متوجه تارهايى ازموى انسان بود كه به چكش چسبيده بود اما انتهاى دسته چكش با ناخن دچار خراشيدگى شده بود.
هورتون با وجود جست وجوى زياد هيچ چيزى كه نشان دهنده انگيزه اى براى اين جنايت هولناك باشد پيدا نكرد. همه چيز سرجاى خودش بود. حتى پول خردها نيز دست نخورده مانده بودند. اواحتمال دادكه عامل جنايت به انگيزه سرقت وارد شده اما بعد از جنايت به علت ترسيدن ازحضور كسى يا چيزى موفق به سرقت نشده است. او همچنين احتمال داد كه خانواده تيموتى قربانى يك انتقام شده باشند. شايد قاتل از قبل تيموتى را مى شناخته وبه علت كينه اى كه از او به دل داشته است مرتكب اين جنايت شده است. او پس از بررسى صحنه جنايت دو ردپا را در سمت در عقبى فروشگاه پيدا كرد. دركنار اين ردپاها آثارى از خون برجاى مانده بود. اين احتمال به ذهن رسيد كه عاملان اين جنايت دو نفر بوده اند. هورتون با اين احتمال كه همسايگان قاتل را ديده اند به بازجويى از آنان پرداخت. يكى از همسايگان ادعا كرد كه صداى چند نفر را شنيده كه با هم وارد خانه تيموتى مى شده اند. بنابراين، اين احتمال كه يك گروه جنايتكار دست به اين كشتار جمعى زده باشند قوت گرفت. هورتون پس از اين تحقيقات به دفتر پليس برگشت. سه مرد بازداشت شده بودند. اين سه مرد ملوان بودند وشب حادثه در اطراف محل جنايت ديده شده بودند . با اينكه لكه هاى خون روى لباس يكى از سه ملوان بود اما آنها براى آن شب شاهد داشتند. به اين علت آنها به دستور رئيس اداره پليس آزاد شدند.
*حالت فوق العاده
درحالى كه جايزه اى ۵۰ پوندى براى يافتن وشناسايى قاتل يا عاملان جنايت از سوى رئيس پليس تعيين شده بود اما با اين حال يك جلسه فوق العاده با حضور قاضى جنايى وچند مأمور پليس كه تحقيقات قتل ها را انجام مى دادند تشكيل شد تا تمام آنچه كه درخصوص شب حادثه گفته شده بود به صورت دقيق مورد بررسى قرارگيرد. پليس وقاضى جنايى به اينكه مارگارت - مستخدم خانه تيموتى - لحظاتى قبل از جنايت توسط مر ازخانه بيرون فرستاده شده باشد، مشكوك بودند. زيرا جنايت درساعت ۱۱‎/۵۵ دقيقه تا ۱۲‎/۱۵ شب درست درهمان زمانى كه اواز خانه بيرون بود روى داده بود. مورتى - همسايه تيموتى - ادعا مى كرد كه سروصداهايى را درحدود ساعت ۱۲‎/۱۰ شب از درون خانه مر شنيده است. اين ساعت درست همان زمانى بودكه مارگارت به درخانه «مر» رسيده بود ومشغول در زدن شده بود واحتمالاً دزدان با شنيدن صداى در زدن هاى او موفق به فرار از در عقبى شده بودند. بنابراين به دستور قاضى جنايى بازجويى هاى خاصى از مارگارت آغاز شد . با وجود تمام اين بازجويى ها به علت اينكه مارگارت هيچ انگيزه اى براى ارتكاب جنايت نداشت وازطرف ديگر سن او كمتر از آن بود كه بتواند دست به چنين كار هولناكى بزند، متوقف وناكام ماند.
*نمايش اجساد
چهار جسد روى تخت هايشان درخانه گذاشته شدند وبه مردم اجازه داده شد تا به داخل خانه تيموتى رفته واجساد را ببينند.
خبر اين جنايت درتمام لندن پخش شده بود وتمام ساكنان مناطق اطراف براى ديدن اجساد كه با چشمان باز وزخمهاى خونى روى تخت بودند مى آمدند. پس از چند روز چهار قربانى دريك مراسم ويژه دفن شدند. برادر «مر» به علت اختلاف قبلى با برادرش بازداشت شد. او در ۴۸ ساعت بازجويى ودستگيرى به علت اينكه شاهدى براى بودنش درمحل ديگرى داشت آزاد شد. لندن با اين نظريه كه يك گروه غريب يا دزد و جنايتكار مى توانند به هر خانه اى وارد شوند و دست به چنين جنايتى بزنند متشنج شده بود. خانواده «مر تيموتى» به علت گذشته خوبى كه داشتند اين مسأله كه آنان قربانى يك گروه تبهكار يا اختلافاتى از اين نظير شده باشند راخنثى مى كرد. بررسى ها نشان مى داد كه چكش خون آلود را كسى به خانه تيموتى برده است بنابراين احتمال دارد يك علامت اختصارى روى آن وجود داشته باشد. با اين نظريه در ۱۹ دسامبر بود كه علامت «اى پى» روى دسته چكش پيدا شد.
*جنايتى ديگر
درخانه شماره ۸۱ خانم و آقاى ويليامسون زندگى مى كردند. آنان از ۱۵ سال قبل درهمسايگى تيموتى بودند . «جان ويليامسون» ۵۶ سال داشت واليزابت همسرش ۴ سال از او بزرگتر بود. نوه ۱۴ ساله شان به همراه خدمتكارى به نام «بريجيت هرينگتون» نيز با آنان زندگى مى كردند. از ۸ ماه پيش مردى به نام «جان ترنر» درخانه او به عنوان پانسيون ساكن شده بود. خانه ويليامسون يك ساختمان بلند دو طبقه بود. لحظاتى قبل از جنايت جان ويليامسون درحال حرف زدن با يكى از همسايگانش درمورد مردى حرف زده  بود كه با كت  قهوه اى رنگ در آن اطراف پرسه مى زد. او به پليس خبرداده بود كه مراقب آن مرد باشد، هر طور شده او را دستگير كنند. كمى پس از اين ديدار ويليامسون شخصى شروع به فرياد زدن كرد: قتل! با اين صدا بود كه عده زيادى به خيابان ريختند. جسد نيمه عريان مردى از پنجره طبقه دوم آويزان شده بود وخون او روى سنگفرش خيابان مى چكيد. به نظر مى رسيد اين جسد مربوط به «جان ترنر» است. عده زيادى با ديدن اين منظره وارد خانه ويليامسون شدند. اجساد خانم و آقاى ويليامسون كه پيدا شد مشخص شد كه آنها با وحشيگرى به قتل رسيده اند. يك تيغ تيز كنار اجساد پيدا شد ويك ميله آهنى دركنارشان افتاده بود. مشخص بود كه آنان با اين ميله و تيغ مورد حمله قرارگرفته اند. دربيرون از اتاق ويليامسون جسد خدمتكارشان كه به همان شيوه به قتل رسيده بود، پيدا شد. مردم كه دچار ترس شده بودند خود را به طبقه بالا رساندند. شايد مى توانستند قاتل را آنجا پيدا كنند و به او حمله ور شوند. نوه ويليامسون بدون اينكه آسيبى به او رسيده باشد درطبقه دوم بود. او درتخت خود خوابيده بود واصلاً متوجه جناياتى كه روى داده بود ، نشده بود. با وجود دو جنايت مشابه كه درفاصله ۱۲ روز ازهم صورت گرفته بود، مردم اطمينان داشتند كه يك قاتل سريالى درآن منطقه وجود دارد. مردم هر شب با وحشت درهاى خانه خود را قفل مى كردند تا كسى نتواند به داخل خانه هايشان راه يابد. جان ترنر باوجود جراحات زيادى كه به او وارد شده بود، زنده ماند. او مى توانست اطلاعات مفيدى را درمورد قاتل دراختيار پليس قرار دهد. او گفت: ساعت ۱۰‎/۴۰ شب كه به خانه برگشته بود و به طبقه بالا رفته بود، او شنيده بود كه خانم ويليامسون در را قفل كرده بود ولى او صداى درجلويى را شنيده بود كه با صداى زياد باز شده بود. خدمتكار خانه فرياد زده بود: همه مان كشته مى شويم! وبعد از آن صداى آقاى ويليامسون به گوش او رسيده بود كه گفته بود: من مرده ام! جان در رختخوابش دراز كشيده وبه اين صداها گوش مى داد. چند ضربه و صداى راه رفتن شخصى به گوش او رسيده بود. او بعد از لحظاتى اين سرو صداها را جدى گرفته بود وقصد رفتن به طبقه پايين را داشت. او در راه پله ها ديده بود كه مردى بالاى سر خانم ويليامسون ايستاده بود.او احساس كرده بود قاتل دنبال چيزى در جيب لباس مقتولانش بود. جان با وحشت خود را به طبقه بالا رسانده بود. او مى خواست از پنجره اتاق خواب طبقه بالا فرار كند ولى بشدت مجروح شده بود. او به پليس گفت: اين ميله فلزى هرگز به ويليامسون تعلق ندارد وقاتل آن را به آنجا آورده است.
*مظنونان
پس از مدتى پليس به يك ملوان به نام جان ويليامز مظنون شد. يكى از هم اتاقى هاى او به پليس گفته بود جان ويليامز در روزهاى جنايت پس از نيمه شب به خانه بازگشته است. اين مرد - ملوان - يكى از مشتريان «تيموتى» بود ومشخصات ظاهرى او با آنچه كه «جان ترنر» قربانى نجات يافته مى گفت، شباهت زيادى داشت. بنابراين پليس به او بيش از ديگر مظنونانش شك كرد. او درشب وقوع جنايت تا نيمه شب به اتاقش برنگشته بود و او را با ويليامسون ديده بودند. او اينها  را رد نكرد. او مى گفت با ويليامسون دوست بوده و رفت و آمد داشته است. پليس استدلال مى كرد اوقبل از ترك اتاقش پولى نداشته ولى پس از آنكه نيمه شب به اتاقش باز مى گردد همراه خود پول داشته است. ملوان ادعا مى كرد لباس اش را گرو گذاشته است وقبضى را ارائه كرد ولى هيچكس به اين قبض توجهى نكرد. جان ويليامز به زندان افتاد. آنان با اين تصور كه جان ويليامز به تنهايى مرتكب اين جنايات نشده به دنبال مظنون ديگرى بودند. درهمان زمان بود كه آنان متوجه شدند چكشى كه به جان پترسون با نشان «اى پى» است گم شده است. درهمان روز از جان ترنر خواسته شد تا جان ويليامز را شناسايى كند. او نتوانست قاتل را شناسايى كند چون او را درحالى كه روى جسد خانم ويليامز خم شده وبه او پشت كرده بود، ديده بود. زنى كه لباس هاى ويليامز را مى شست گفته بود كه مدتى قبل لباسهايى پاره وخون آلود درميان لباسهاى ويليامز ديده است ولى به آن اهميتى نداده است.
*پايان پرونده
آنچه عليه ويليامز بود اين بود كه او اين امكان را داشت كه چكش را برداشته باشد. پس از وقوع جنايت نيز پول همراه خود داشت. او بعد از جنايت به اتاقش بازگشته بود. خون نيز روى لباس هاى پاره شده اش ديده شده بود. ويليامز هرگز به دادگاه نرفت و سه روز بعد در ۲۸ دسامبر خودش را با پارچه اى از ميله هاى سلولش حلق آويز كرد. دادگاه اعلام كرد به علت شواهد و قراين موجود ويليامز همان قاتل است كه موفق شده با خودكشى از چنگال عدالت فراركند. براى آرام كردن مردم وحشت زده جسد او را در تقاطع بزرگراه هايى كه جنايت درآن روى داده بود دفن كردند و روى آن علامتى گذاشتند تا روح شيطانى اش از آنجا نتواند خارج شود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |