سه شنبه ۲۹ دى ۱۳۸۳ - ۷ ذيحجه ۱۴۲۵
Tue, Jan 18, 2005
ضميمه ۴
۳۰۳۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
ضميمه ۴
آرشيو
واژه نامه سياسى ـ ۲
واژه نامه سياسى ـ ۲
تركيب جمعيت سياسى
Aggregation
اين واژه به تنوع خواسته هاى سياسى و تبديل آنها به عملكردهاى متفاوت اشاره مى كند كه ابتكار عمل در اين موارد غالباً به احزاب سپرده مى شود.
اين تاكتيك بخشى از بينش ساختارى عملگرا درارتباط با مطالعه علوم سياسى است.
واگذارى يا انتقال مالكيت (اليناسيون )
Alienation
ريشه اين كلمه در ارتباط با «مالكيت» معنا مى يابد. براى مثال ، كسى مى تواند اموال خود يا ديگرى را (با مجوز ) به فرد يا مؤسسه اى واگذار كند. در طول قرن هفدهم ، معنا و مفهوم اين واژه از انتقال مادى مالكيت ها به انتقال معنوى از جمله حقوق و حاكميت گسترش يافت. اين روندبه تدريج از سوى متفكرانى از جمله «گرويتوس» و «لاك» به رسميت شناخته شد و آنها براين امر تأكيد كردند كه توانايى واگذارى حقوق و قدرت خاصى به ديگران ، پيش شرط تأسيس يك جامعه مشروع سياسى است . واگذارى مالكيت بدين معنا به پايه و اساس تئورى قراردادهاى اجتماعى تبديل شد. در كاربرد اخير اين واژه ، فقدان شخصيت يا تعقل مورد بحث قرار مى گيرد و به كسى واژه «alienated» اطلاق مى شود كه از منطق فاصله گرفته باشد ( alienist) واژه اى قديمى براى اشاره به روانپزشك است ) . در قرن هجدهم، متفكرانى همچون «پاين» بدين نكته اشاره كردند كه امكان واگذارى حقوقى خاص در شخصيت آدمى تصادفى نيست ، بلكه خاصيتى ضرورى است. باتوسل به همين فرضيه، اگر حق و حقوقى بدون رضايت كسى از وى عزل شود، بخش مهمى از شخصيت انسانى اش از او گرفته شده است.
اگرچه «روسو» از اين كلمه به طور مشخص ياد نكرده است، اما اولين برداشت سيستماتيك به وسيله يك تئوريسين سياسى از اين موضوع رابايد در كتاب «مباحثاتى در ريشه نابرابرى» (۱۷۵۵ ) جست وجو كرد. در اين كتاب «واگذارى حقوق» شرط غيرقابل حذف يك جامعه پيشرفته محسوب مى شود كه در چنين نظامى ، اخلاقيات ، دين ، سياست و اخلاق قابل واگذارى است و در حوزه آزاديهاى شخصى افراد قرار مى گيرد. تحت اين شرايط، افراد جامعه از توانايى هاى فرد بى بهره اند، مگر آنكه بتوانند جامعه را به سوى توانايى افراد در تعيين اين مرزها سوق دهند. در كتاب قراردادهاى اجتماعى (۱۷۶۲ )، تشكيل جامعه اى برپايه اين ارزشها پيشنهاد شده است. مهم ترين برداشت هاى «اليناسيون» از نقطه نظر تئورى هاى سياسى به ايده هاى «هگل» و «مارس» باز مى گردد.
هگل معتقد بود كه هدف تاريخ، از پوشاندن تدريجى فاصله بين ّآگاهى هاى فردى و جمعى آن است كه اين دو عاقبت به يك وحدت جمعى برسند (آگاهى فردى مطلق). اين فاصله بين هويت فردى و جهانى براى هگل به منزله عنصرى اساسى و اصولى در اليناسيون به شمار مى رود. بدين ترتيب ، تاريخ ، داستان پيشرفت از آزادى به سوى اليناسيون است. براى هگل ، «اليناسيون» تنها و تنها يك مفهوم تاريخى است.
ماركس اين نكته آخر را مى پذيرد ، اما (تحت تأثير فوئر باخ) به دو دليل، تأكيد هگل بر «خودآگاهى» را رد مى كند. اول آنكه ، هگل سرچشمه اليناسيون را در فرد جست وجو مى كند ، حال آنكه ماركس ريشه اليناسيون را در شرايط مادى وجود دنبال مى كند كه مجموعه اى از روابط اجتماعى است و فرد در آن گرفتار شده است. ثانياً براساس عقايدهگل ، افراد مسؤول رهايى خود از بند اليناسيون هستند، زيرا همه چيز مرهون اراده است . براى ماركس ، فائق آمدن بر اليناسيون نيازمند تغيير شرايط مادى وجود مولد اجتماعى است و چنين تحولى نمى تواند به وسيله افراد تحقق يابد. بنابراين به نظر ماركس ، غلبه بر اليناسيون بايد با فعاليت يك طبقه خاص تاريخى صورت گيرد.
ماركس معتقد است كه بشريت در توليد آزادانه و خلاقيت توانا و قادر است بر نيازهاى اساسى و فورى كه مشخصه باقيمانده قلمرو حيوانات است، غلبه كند. تحت شرايطى كه توليد آزادانه و خلاق شكل مى گيرد، شخصيت فرد در اشيايى كه توليد مى كند ، تجلى مى يابد. اين سرمايه گذارى شخصى در توليدات فردى، مشكلى از اشكال اليناسيون است ، اما حاوى نكته مثبتى است اين خاصيت هرگاه و هرزمان كه انسانها آزادانه به توليد اشيا مى پردازند ، تجلى مى يابد كه اين شامل يك جامعه كمونيستى نيز مى شود. اما در جايى كه شرايط براى توليد خلاقانه و آزاد فراهم نيست ، اليناسيون به اشكال منفى تغيير شكل مى دهد.
براى مثال، در يك جامعه سرمايه دارى ، كار كارخانه ها ( از طريق تقسيم كار ) كار را از شكل يك فعاليت اجتماعى به يك روند فردى هدايت مى كند كه در اين ساختار ، كارگران از يكديگر «الينه» مى شوند . كار در كارخانه ، كارگران را از خواص انسانى دور مى كند و وظايفى تكرارى را از آنها طلب مى نمايد كه نياز به هيچگونه خوراك آزاد و خلاقانه اى ندارد. بنابراين كارگران از توانايى انسانى شان دور مى شوند . توليدات يك شخص نيز نمى  تواند مبين شخصيت او باشد. بنابراين براى ماركس ، فاصله گرفتن از كاپيتاليسم پيش شرط ضرورى پاك كردن اليناسيون از عناصر منفى آن است . از زمان ماركس بدين سو، نويسندگان تئوريك گوناگونى به اليناسيون اشاره كرده اند كه مشخصاً مى توان به «ژان پل سارتر» در فلسفه «اگزيستانسياليسم» ، «اريك فروم» در روانشناسى اجتماعى و برداشتهايى از ماركسيسم اشاره كرد. در نتيجه گردش اين مفهوم در چند تئورى انسانى و مكتب بشر، براى توصيف آثار ناپديد حيات در جوامع مدرن و چندبعدى به آن اشاره مى شود.
ترجمه : محمدرضا خداقلى پور
درس هاى دوران رياست جمهورى براى بوش
198525.jpg
جورج بوش در ۴ سال نخست رياست جمهورى خود بر گسترده ترين اصلاح مجدد استراتژى آمريكا از زمان «فرانكلين روزولت» نظارت داشت. در چهار سال آينده، مسير اصلى اش ثابت باقى خواهد ماند: احياى امنيت در دنياى خطرناك. اما لازم است برخى اصلاحات در جريان اين مسير صورت پذيرد. واشنگتن بايد هنر نرمخويى و لزوم داشتن مشروعيت بين المللى را به ياد داشته باشد.
ملاحظات مجدد
دومين دوره هاى رياست جمهورى در كاخ سفيد، راه را براى تجديدنظر مى گشايد و لحظاتى را فراهم مى آورد تا مشاوران مهم با كمترين دستپاچگى تعويض شوند. اين دوره ها همچنين از نفوذ ملاحظات سياست داخلى مى كاهند (هرچند، چيزى هرگز نمى تواند آن نفوذ را حذف كند)، زيرا رئيس جمهورى اى كه از نو انتخاب شده است، ديگر دغدغه انتخابات بعدى را ندارد. دومين دوره به علاوه، بر اقتدار رئيس جمهورى مى افزايد و متحدان و دشمنان خواه اميدوارانه و خواه نا اميدانه درخواهند يافت كه بايد ۴ سال ديگر با وى كنار بيايند. اگر زمانى براى دولت باشد كه عملكردش را ارزيابى كند، همين موقع است.
جورج بوش، چيز زيادى براى ارزيابى مجدد دارد. وى بر فراگيرترين اصلاح استراتژى كلان ايالات متحده از زمان رياست جمهورى فرانكلين روزولت نظارت داشته است. مبناى استراتژى كلان بوش، همانند روزولت، شوك حمله اى غافلگير كننده است و تغيير نخواهد كرد. هيچ كدام از جانشينان دموكرات و جمهوريخواه روزولت قادر به گريز از درسى نبودند كه وى در ۷ دسامبر ۱۹۴۱ آموخت: مسافت به تنهايى از آمريكا در برابر حملات كشورهاى متخاصم محافظت نمى كند. نه بوش و نه جانشينانش، از هر حزبى كه باشند، نمى توانند آنچه را حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ آشكار ساختند، ناديده بگيرند: بازدارندگى در مقابل كشورها براى حفاظت از آمريكا در مقابل دار و دسته هايى كه اكنون مى توانند همان خسارتهاى در توان كشورهاى در حال جنگ را به بار آورند، كفايت نمى كند. از اين حيث، مسير دوره دوم رياست جمهورى بوش همان مسير دوره نخست است؛ احياى امنيت در جهانى كه به يكباره نا امن شده است.
اما تعيين مسير، تنها سرآغازى براى استراتژى است: همواره به موازات تكوينش، تجربه به آنها شكل مى بخشد. اكنون چند صباحى است كه بوش درباره استراتژى خود تجديد نظر مى كند، هرچند در مبارزه انتخاباتى اش از اقرار به اشتباهات اكراه داشت. وى با دريافت رأى تازه و پر صلابت تر، آسان تر از گذشته مى تواند در بين راه، اصلاحات را انجام دهد. بهترين راه پيش بينى دامنه اين اصلاحات مقايسه نيات دولتش با دستاوردهاى آن است. تفاوت به دست آمده نشان خواهد داد كه كجاى كار اصلاح خواهد شد يا حداقل بايد تصحيح شود.
پيشدستى و پيشگيرى
باريكترين تفاوت بين نيات و دستاوردهاى بوش به پيشگيرى از يك حمله بزرگ ديگر عليه آمريكا مربوط مى شود. البته هر لحظه ممكن است حمله اى رخ دهد، حتى در فاصله تكميل اين مقاله تا انتشارش، اما همين واقعيت كه حدود سه سال بدون چنان حمله اى سپرى شده، قابل توجه است. كمتر آمريكايى پيدا مى شد كه بلافاصله پس از عواقب ۱۱ سپتامبر چنين احتمالى را مى داد. آن هنگام، ديدگاه غالب اين بود كه عمليات تروريستى در جريان است و آمريكا بايد بخت بلندى داشته باشد كه در سه ماه آتى، ضربه اى مشابه يا جدى تر دريافت نكند.
هميشه مرتبط كردن علت با معلول دشوار است، بخصوص اين كه ما چيز زيادى درباره نيات اسامه بن لادن يا پيروانش نمى دانيم. شايد القاعده، ديگر نقشه اى براى حمله نداشت. شايد پيش بينى مى كرد كه آمريكا با تهاجم به افغانستان و سرنگون كردن طالبان تلافى خواهد كرد. شايد جابه جايى نظاميان آمريكايى از عربستان سعودى به افغانستان، ازبكستان، قرقيزستان و عراق را مى ديد. شايد احتمال مى داد نبرد جهانى عليه تروريسم بخش زيادى از شبكه اش را در هم پيچد. شايد پيش بينى مى كرد دولت بوش اكراه خود از كشورسازى را كنار بگذارد و اقدام به استقرار مردم سالارى در خاورميانه كند. شايد استراتژى بن لادن، همه اينها را لحاظ كرده بود، اما چنين چيزى نامحتمل به نظر مى آيد. اگر وى فكر اينها را نكرده باشد، آنگاه اولين و بنيادى ترين ويژگى استراتژى بوش (حمله به تروريستها و بنابراين غافلگيرى آنها) تاكنون به اهدافش نائل شده است.
اما مسأله اى كه كمتر روشن است، به پيشدستى و پيشگيرى مربوط مى شود، وجه تمايز اينها از برنامه ريزيهاى فرضى جنگ سرد نشأت گرفت. «پيشدستى» به مفهوم اقدام نظامى عليه كشورى است كه در شرف حمله است و قوانين و عرف بين الملل از ديرباز چنان اقداماتى را براى عقيم گذاشتن خطرات بارز و آنى مجاز دانسته اند، اما پيشگيرى، يعنى آغاز جنگ عليه كشورى كه شايد در آينده چنان خطراتى را پديد آورد. دولت بوش با به راه انداختن عملياتش پس از ۱۱ سپتامبر مرز بين اين دو واژه را مخدوش كرد و براى توجيه جنگى «پيشگيرانه» عليه عراق تحت رهبرى صدام حسين از واژه «پيشدستى» استفاده كرد. استراتژيست هاى دولت بوش دامنه «پيشگيرى» را بست دادند تا مفهوم «پيشگيرى» در زمان جنگ سرد را نيز پوشش دهد. در انتظار تهديدات تروريستى باقى ماندن، براى اين كه آنها آشكار و حاضر شوند، كشور را در مقابل حملات غافلگير كننده آسيب پذير مى كرد. در عوض، آمريكا تصميم گرفت به سراغ كشورهايى برود كه ( ادعا مى كرد) باندهاى تروريستى را پناه مى دهند يا شايد مورد حمايت قرار مى دهند.
بنابراين تمايز قديمى بين پيشدستى و پيشگيرى يكى از قربانيان فراوان ۱۱ سپتامبر بود. «جان كرى» در خلال مبارزه انتخاباتى اش تصريح كرد در صورت پيروزى ، دست از حملات پيشدستى نخواهد كشيد. يقينا رقيب موفقش نيز چنين نخواهد كرد، احتمالاً جانشينان وى نيز چنين نخواهند كرد. اين ويژگى استراتژى كلان بوش دست نخورده باقى خواهد ماند.
بيانى لطيف تر و صريح تر
اما تبيين پيشدستى به جاى پيشگيرى ، اين ريسك را دربردارد ( دردوسال گذشته به كرات شاهدش بوديم) كه آمريكا درنظر بسيارى از مردم جهان، تهديدى آشكار وحاضر جلوه كند. حاكميت ازديرباز، اصلى خدشه ناپذير در نظام بين المللى بوده است. اين كه قدرتمندترين كشور جهان به يكباره اعلام كند كه امنيتش مستلزم نقض حاكميت ساير كشورها درهر زمان دلخواه است، همه كشورهاى ديگر را مضطرب مى كند. به قول «جان ايكنبرى» استاد علوم سياسى، سياست پيشدستى واشنگتن تصويرى از يك پليس جهانى پديد آورده است كه به هيچ مافوقى گزارش نمى دهد. حملات ۱۱ سپتامبر ، هرچقدر هم تكان دهنده بوده باشد، جامعه بين الملل آسان نمى تواند ازنقشه دولت بوش براى احياى امنيت آمريكا حمايت كند. بوش و مشاورانش اين معضل را پيش بينى مى كردند. پس از ناديده گرفتن پيشنهاد كمك متحدان آمريكا درناتو براى افغانستان، دولت بوش سخت كوشيد تا حمايتى چند جانبه براى اولين پيشدستى خود با نيات پيشگيرانه به دست بياورد: تهاجم به عراق. واشنگتن انتظار موفقيت داشت واستراتژيست هاى بوش مى پنداشتند كه توسل به قدرت آمريكا براى سرنگونى هيولايى به نام صدام حسين مورد استقبال قرار مى گيرد وديگران را وحشتزده نمى كند.
آنها اشتباه مى كردند، حمايت بين المللى ازجنگ عراق به مراتب كمتر از انتظار دولت بوش بود وتصميم وى براى تجاوز به عراق، اين گلايه ها را به همراه داشت كه از قدرت فراوان بدون مسؤوليت پذيرى فراوان بهره بردارى مى شود.
ظرف ۱‎/۵ سال پس از همدردى تقريباً بين المللى درهفته هاى پس از ۱۱ سپتامبر، آمريكايى ها ديدند كه كشورشان يك ياغى بين المللى تصور مى شود.
به آسانى مى توان گفت كه چنين چيزى اهميت ندارد و كشورى به قدرتمندى آمريكا نبايد نگران نظر ديگران باشد، اما اين حرف درست نيست .اگر مى خواهيد دليلش را بدانيد، كافى است دامنه نفوذ آمريكا واتحاد شوروى سابق دراروپا درجنگ سرد را مقايسه كنيد. اولى، براساس رضايت كشورهاى تحت نفوذش عمل مى كرد، ولى دومى، چنين نبود واين تفاوت بزرگ هيچ ارتباطى به قدرت نظامى آن دو درمنطقه نداشت. درسى كه دراينجا مى توان گرفت، روشن است: نفوذ پايدار مستلزم نه تنها قدرت ، بلكه فقدان مقاومت يا به قول «كلاوسويتز» ، «اصطكاك» است. هركسى كه پشت فرمان يك وسيله نقليه نشسته، مى داند موتور به روغن احتياج دارد وگرنه خودرو ديريا زود متوقف خواهد شد. در دولت نخست بوش، توجه كافى به معادل روغن دراستراتژى كه همانا اقناع است، وجود نداشت، لزوم مشروعيت بخشيدن به استراتژى ازبين نخواهد رفت واصطكاكى كه آن به وجود مى آورد، درنهايت به شكستش خواهد انجاميد. هرچند كه اگر دشمنان بر استراتژى فايق نيايند اين بدين مفهوم است كه دولت دوم بوش بايد دوباره ودوباره بكوشد تا حمايتى چند جانبه براى توسل آمريكا به پيشدستى در استفاده از قدرت نظامى را به دست آورد.
اين كار به كسى حق وتو درمورد آنچه ايالات متحده براى حفاظت از امنيتش وپيشبرد منافعش انجام مى دهد، اعطا نمى كند، ولى لازمه آن اقناع كشورهاست كه اين اقدامات منافعشان را نيز تقويت مى كند يا حداقل خدشه دار نمى كند. آمريكا درخلال جنگ جهانى دوم و جنگ سرد، اين كار را مكرراً وبا موفقيت بسيار زياد انجام داد. واشنگتن همچنين رضايت بين المللى براى استفاده از قدرت نظامى غالباً آمريكايى درجنگ ۱۹۹۱ خليج فارس، دربوسنى در ۱۹۹۵ ، دركوزوو در ۱۹۹۹ ودرافغانستان در ۲۰۰۱ را به دست آورد. عراق مستثنى بود، نه قاعده وبايد از اين نابهنجارى درس عبرت بگيرد. يكى از اين درسها، لزوم برخوردارى از رفتار بهتر است. درآميختن قدرت با خرد هميشه ناصواب است ، همچنين توهين به متحدان بالقوه ، خواه رفتارشان هرچقدر وقيحانه بوده باشد. دولت بوش اولين دولتى نبود كه مرتكب اين اشتباهات مى شد، اما نخستين دولتى بود كه دروضعيتى كه كمك دوستان مى توانست درآن مفيد باشد، مرتكب آن همه اشتباه به دفعات مكرر مى شد.
درس ديگر به اين موضوع مربوط مى شد كه رئيس جمهورى ومشاورانش متكبرانه درباره قدرت آمريكا صحبت مى كردند. بوش در دوره نخست رياست جمهورى پاسخ پرسشهاى زيادى را براى حدس زدن ديگران باقى گذاشت. حال، وى دردومين دوره اش بايد پاسخ اين پرسش ها را بدهد.
درس آخر ومرتبط با اين مبحث درمورد بينش است. تروريستهاى ۱۱ سپتامبر، آسيب پذيريهاى ديوار دفاعى تمام كشورها را برملا كردند. مادام كه اين نواقص رفع نشده است وسوء استفاده كنندگان از آنها كشته ، اسير يا منصرف نشده اند، بقاى نظام حكومت ها به مخاطره مى افتد.
ترجمه: رضا شيرانى
منبع: نشريه «فارن افرز»
۳ ارزيابى درباره آمريكا
بوش جنبش محافظه كارى را گسترش مى دهد
اكونوميست آن لاين نوشت: چندعامل، پيروزى بوش در اين انتخابات را برجسته تر مى كند. يكى اينكه اين بار برخلاف انتخابات گذشته، بوش هم اكثريت آراى عمومى را به دست آورد و هم اكثريت آراى الكتورها. بعد از شمارش۹۸درصد آرا، بوش ۵۱درصد وكرى ۴۸درصد آرا را به دست آوردند. يعنى بوش ۳ميليون رأى بيشتر به دست آورد و اين درحالى است كه شركت در انتخابات بسيار بالا و حدود ۱۱۵ميليون نفر بود وهمه ناظران، شركت بيشتر مردم در انتخابات را به نفع دموكراتها مى دانستند.
در سال،۲۰۰۰ «آل گور» نيم ميليون رأى بيشتر از بوش آورده بود، اما آراى او در كالج الكترال بيشتر بود و به همين دليل، بسيارى از نيروهاى دموكرات، بوش را پيروز انتخابات نمى دانستند. با اين انتخابات، جمهوريخواهان هم در كنگره و هم در سنا اكثريت آرا را به دست آوردند. «اكونوميست آن لاين» بعد از برشمردن اين موفقيت ها در كنار پاره اى ديگر از امتيازات كه جمهوريخواهان به دست آورده اند، بيشترين تأثير اين انتخابات را در سياست بوش در عراق و درگير كردن بيشتر نيروهاى آمريكا در آن مى داند. در ارتباط با مالياتها بزرگترين شعار نومحافظه كاران در رابطه با اقتصاد داخلى به نظر اكونوميست، به علت كسر بودجه عظيم، ديگر جايى براى كاهش بيشتر نمانده است. اكونوميست در پايان مقاله اش تأكيد مى كند: دموكراتها بعد از كارزار سخت انتخاباتى اميدوارند بوش سياست ميانه روترى در پيش بگيرد: «ولى آنها قبلاً هم چنين اميدواريهايى داشتند و نااميد شدند. اكنون بوش با پيروزى قاطع سعى خواهد كرد جنبش محافظه كارى ظفرمندانه اش را تحكيم و گسترش دهد.»
آمريكا دوپاره شده است
«جمهوريخواهان باتحكيم پايه هاى خود در جنوب، اكثريت بيشترى درهر دومجلس به دست آوردند. اما آنها از يك ضعف اساسى در رهبرى رنج مى برند. در حالى كه ملت ما زخم جنگ و ۱۱سپتامبر را بر تن دارد، سياستهاى بوش، اين كشو ر ادوپاره كرده است.» «رابرت بورسج» كارشناس مسائل سياسى و مفسر «نيويورك تايمز» و نشريه «نيشن» با اعلام اين مطلب يادآورى مى كند كه بوش با پيچيدن خود در پرچم آمريكا و تحريك احساسات مسيحى توانست تعداد زيادى از رأى دهندگان را به خود جلب كند، ولى پايه حمايتى او درملت به شدت آسيب ديده است. حدود ۸۸درصد رأى دهندگان به بوش، سفيدپوستان آمريكا هستند. او رأى آفريقايى ها را ۹ به يك، آسيايى ها را ۲ به ۱ از دست داد، هيسپانيك ها على رغم تلاش هاى سنگين فقط ۴۰درصد به او رأى دادند.نومحافظه كاران تنها در ايالات جنوبى اكثريت قاطع دارند. اما در بخش شرقى، غرب ميانه و بخش غربى اكثريت آرا را از دست داده اند.
مسأله طبقاتى مهم است. على رغم اينكه در اين مورد، كرى در كارزار خود وعده چشمگيرى نداده بود، بوش اكثريت آراى كسانى را كه از ۵۰هزار دلار در سال كمتر درآمد دارند، از دست داد. بيشترين آراى او در ميان كسانى است كه بيش از ۱۰۰هزار دلار در سال درآمد دارند. بوش اكثريت قاطع آراى كسانى را دارد كه معتقدند: جنگ با ترور و ارزشهاى اخلاقى، تنها مسائل مهم هستند. قابل توجه است كه او سه چهارم آراى كسانى را باخته است كه معتقدند: جنگ عراق، مهمترين مسأله است و نيز سه چهارم آراى آنها را باخته است كه معتقدند اقتصاد و كار مهمترين مسائل انتخابات است. كرى در ميان كسانى كه معتقدند بهداشت و آموزش مهمترين مسائل كشور هستند، اكثريت به دست آورده است. بورسج بعد از ذكر واقعيات فوق خاطرنشان مى كند، به بوش على رغم پيروزى اش، در وراى پيامهاى وطن پرستى و بعضى ارزشهاى اخلاقى از طريق اين انتخابات مأموريت زيادى داده نشده است. اكثريت ملت، مخالفت خود را با جنگ عراق نشان داده اند و علاقه زيادى به برنامه اقتصادى او ندارند. بنابراين وقتى حملات در عراق تشديد شد و تعداد كشته شدگان بالا رفت، محبوبيت او كاهش خواهد يافت. وقتى سعى كند برنامه هاى اجتماعى دولت را خصوصى كند، بهداشت و درمان را زير ضرب بگيرد و يا مالياتها را بالا ببرد، حزب محافظه كار جمهوريخواه دچار مشكل خواهد شد. وقتى دلار سقوط كند و رشد اقتصاد كه زير فشار قرض و بهاى نفت قرار دارد، كاهش يابد، اكثريت نارضايتى خود را ابراز خواهد داشت.
نويسنده با ذكر نتايجى چشمگير كه بسيج كارزار ضدبوش داشته است، براى ادامه اين كارزار چشم انداز مثبتى ترسيم مى كند.
شايد مشكل، خود دموكراتها بودند
«رورى او.كانر» فيلمساز، نويسنده و روزنامه نگار آمريكايى كه براى تلويزيون هاى «سى بى اس» و «اى بى اس» كار مى كرد، در مقاله اى در وبلاگ خود تلاشهاى عظيمى را كه در آمريكا صورت گرفت و كارزار خستگى ناپذير انسانهاى مترقى عليه انتخاب مجدد بوش را به نحو شيوايى به تصوير مى كشد. دركنار آنها، البته اشكال بازارى و ارزان تر مبارزه انتخاباتى مثل به نمايش گذاردن همسر و دختران از طرف هر دو نامزد ، تبليغات رسانه ها و فعاليت كسانى چون جورج بوش نيز جريان داشت. اما سرانجام بوش پيروز مى شود و سنا و كنگره و دادگاه عالى هم يكسره در دست محافظه كاران قرار مى گيرد. اوكانر مى پرسد : حالا كه را بايد سرزنش كرد؟ و خاطرنشان مى كند: اين بار ديگر نمى توان كاسه كوزه ها را بر سر رالف نيدر شكست. اوكانر سپس برنكته اصل انگشت مى گذارد: شايد دموكراتها بايد از خودشان شروع كنند، شايد جناح دموكرات حزب جمهوريخواه بودن ايده خوبى نيست. شايد كنگره حزب را به اجلاس ۴ روزه كارشناسان امنيتى تبديل كردن ايده بدى بود. شايد ۹ ماه بحث روى قدرت و امنيت، جنگ و ترور، ترور و ترور، فقط به مردم خاطرنشان كرد كه حالا وقت آن است كه به خاطر وحشت به جمهوريخواهان رأى بدهند. شايد گرفتن صدها ميليون دلار از شركتهاى انحصارى به معناى آن است كه روحتان را فروخته ايد. شايد قهرمان ضدجنگ بودن براى رقابت با يك قهرمان جنگ غلط است. شايد وقت آن است كه خود حزب دموكرات يك جناح دموكرات داشته باشد. شايد واقعاً يك جناح دموكرات حزب دموكرات وجود دارد. شايد كرى بايد طرحى براى پايان دادن به جنگ ارائه مى داد. شايد موضوع، سلاح هاى كشتارجمعى بود. شايد موضوع سلاح هاى فريب جمعى بود. يا شايد، مشكل ، خود دموكراتها بودند. شا يد عيب در برنامه آنها، ديدگاههايشان و ارزشهاى آنها بود. در فقدان همه اينها بود. يا شايد اين كشور «سرخ» است . رأى هاى الكترال به كنار، سه ميليون بيشتر آمريكايى به انتخاب مجدد بوش رأى دادند. شايد دموكراتها بايد پوست بيندازند . شايد دموكراتها بايد منحل شوند. اما يك لطف در حق من بكنيد گناه را به گردن من نيندازيد. من به نيدر رأى ندادم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |