|
گزارشى از حضور آنتونيو نگرى فيلسوف ايتاليايى در ايران
روايت نو از سرمشق «چپ»
|
|
|
مسعود خيرخواه بخش دوم و پايانى جدال با منطق الهى سياست نگرى، در روز اول حضورش در ايران و درخانه هنرمندان درباره اسپينوزا سخن گفت. وى به تلقى اسپينوزا ازدموكراسى پرداخت و گفت: واقعيت اين است كه اسپينوزا از دموكراسى بسياركم صحبت كرده است و آن مطلبى را كه در رساله الهى سياسى اش گفته، مقصودش دموكراسى در قوم يهود است. نزد اسپينوزا صحبت كردن از دموكراسى، صحبت از آنتولوژى و هستى شناختى است. نگرى افزود: مى پندارم، از رهگذر هستى شناسى توده ها و هستى شناسى درالهيات سياسى است كه مفهوم دموكراسى شكل مى گيرد. مفهوم دموكراسى نزد اسپينوزا، بيش از هرچيز، به معناى سازماندهى سياسى ماست. درنظر اسپينوزا، مقوله سياست و هستى شناختى سياسى براساس آزادى و كثرت شكل گرفته است. درنظريه اصلاح دولت در قديم، مفهوم سياست به عنوان شالوده و شكلى ازوحدت در كثرت درنظرگرفته مى شد و شالوده وحدت به صورت يك فرد حاكم و يا آريستوكراسى بود و اين به اين معناست كه شكل گيرى هاى گوناگون معنى پيدامى كرد. اما نزد اسپينوزا، مسأله كاملاً برعكس است. نگرى با تأكيد بر اين كه دموكراسى نزد اسپينوزا به شكل مطلق است، اظهارداشت: دموكراسى مطلق يعنى دموكراسى اى كه به وسيله مردم شكل گرفته و ساخته شده است و درنزد اسپينوزا، دموكراسى بلاواسطه و همگانى است. در فلسفه قرن ،۱۷ قرارداد اجتماعى و تمام تئورى هايى كه برمبناى امر اجتماعى شكل گرفته بود، به صورت ازخودبيگانگى اجتماعى و متعالى شكل يافته بود كه، اسپينوزا اين تعبير را واژگون كرد. بنابراين، در تلقى اسپينوزا يك گسست كامل از تلقى هاى مدرن (دموكراسى و اشكال حاكميت) به وجود آمد. نگرى در پايان سخنانش، در پاسخ به اين سؤال كه دليل رجعت دوباره به فلسفه اسپينوزا چيست؟ گفت: براى اينكه نزد اسپينوزا راديكاليسم اومانيستى و معضله الهيات سياسى به اوج خود مى رسند. براى اينكه آزادى هر فرد يك بروز جمعى و عمومى دارد. من تصور مى كنم اسپينوزا با اقدام به سكولار كردن فلسفه سياسى در قرن ۱۷ و ۱۸ و خروج از منطق الهى سياسى توانسته است الهيات سياسى را تخريب كند. امپراتورى به جاى امپرياليسم روز دوم حضور نگرى در ايران، وى درباره جهانى شدن و دموكراسى سخنرانى كرد. نگرى در اين سخنرانى كه ترجمه آن را رامين جهانبگلو بر عهده داشت، مضمون هايى را از نظريه امپراتورى خود و مايكل هارت توضيح مى داد كه در كتاب Empire بسط يافته است. در سال۲۰۰۰ او به اتفاق مايكل هارت، استاد ادبيات تطبيقى دانشگاه دوك (آمريكا) و شاگرد سابقش، كتابى نوشت به نام امپراتورى (Empire). نويسندگان بر اين باورند كه در دنياى امروز و در آستانه هزاره سوم با شكل جديدى از امپراتورى روبروايم كه توسط آمريكا متحقق شده است. در اين امپراتورى كشورهاى قدرتمند اروپايى و شركتهاى بزرگ چندمليتى حكم اشراف را دارند. مهمترين ابزار امپراتورى جديد براى استيلا شبكه هاى ارتباطى و اينترنت به عنوان عالى ترين نمونه آن است. نگرى در ابتدا اشاره كرد كه او و مايكل هارت، واژگان جديدى را براى سياست قرن بيستم ابداع كرده اند كه به اعتقاد او تحولات اخير نشان داده كه وضع اين واژگان درست بوده است. اين واژگان حول برخى پرسش ها شكل گرفته از جمله اينكه در جهان كنونى چگونه مى توان از شكل جديد حاكميت سخن گفت؟ به اعتقاد او شبكه كنونى حاكميت مركزيت زدايى شده است؛ حاكميت مركز خودش را از دست داده است و آن را بايد امپراتورى نام نهاد و نه مانند گذشته امپرياليسم . امروزه ويژگى هاى امپرياليسم مدرن تغيير كرده و ساختار دولت ملت هم دچار بحران شده است. مسأله گسترش امپرياليستى ديگر نمى تواند روابط سلطه را متعين كند و روابط مركز پيرامون يا درون بيرون دگرگون شده است. به زعم نگرى مسأله، ديگر مسأله حاكميت ملى نيست و روابط جديد براساس بحران دولت ملت و مسائل فراسوى آن شكل مى گيرد و خود را در دو نيروى اصلى شكل مى دهد: آريستوكراسى چندمليتى ها و رابطه شان با قدرت نظامى، مالى و روشنفكرى. وقتى كه نگرى وهارت ازامپراتورى سخن مى گويند منظورشان شبكه اى است كه در جهان نوليبرال از سه قدرت نظامى مالى فرهنگى شكل مى يابد. در حال حاضر دولت ملتها حضور دارند ولى قدرت تعيين كننده ندارند. نگرى مثال مى زند كه ديگر دولت ملتها هيچ جنگى را نمى توانند به تنهايى پيش ببرند؛ حتى آمريكا نمى تواند به تنهايى به جنگ عراق برود. دولت ملتها در شبكه جهانى گرفتار شده اند. جنگ ديگر بين دولت ملتهاى سرمايه دارى اتفاق نمى افتد. اين به معناى اين نيست كه ديگر نمى توان از تحميل قدرت واستثمار سخن گفت بلكه اين مفاهيم ديگر در داخل امپراتورى است كه معنا دارند. به زعم نگرى ، امپراتورى به شكل نظم نوين نوليبرال درآمده است. نگرى نظريه خودو هارت را در مورد شكل گيرى حاكميت جهانى با تز ماركس در قرن نوزدهم در مورد شكل گيرى سرمايه ، قابل مقايسه دانست. به عقيده نگرى چيزى كه مهم است شكل گيرى امپراتورى جديد است. تجديد نظر در ارزش از ميان اين شكل حاكميت ، «دموكراسى» پديد آمده كه قابل مقايسه با مفهوم سابق «پرولتاريا» و مردم است . امروزه اگر چه ديگر از هژمونى امپرياليستى نمى توان صحبت كرد اما بازهم مى توان از استثمار در جهان امپراتورى سخن گفت. امروزه مى توانيم در مورد شكل گيرى هژمونيك «كار» صحبت كنيم . شكل جديدى از كار كه ديگر برترى آن در كميتش نيست بلكه در نيروى تغيير دهنده آن است . اين شكل جديد كار ، كار غيرمادى است . مانندكارهايى از قسم توليد ارتباطات، روابط اجتماعى شيوه هاى ارتباطات و تبادل اطلاعات . اين كار كه حالت غيرمادى دارد تمام اشكال ديگر كار را تحت تأثير قرار داده وعلاوه برآن ، تمام ابعاد و ساعات زندگى ما را هم در برگرفته است . دو نوع مهم از كار معنوى را مى توان برشمرد: نخست «حل مسأله» (Problem Solving) است كه مدام براى ما «ايده» توليد مى كند . نوع ديگر كار«احساسى» (emotional) است كه غم و شادى و هيجان مى آفريند و با شيوه هاى فكرى مختلف بر بدن ما تأثير مى گذارد و لذت و غم ايجاد مى كند. اين كار ذهنى علاوه براين كه در همه ساعات ما هست ، هيچ وقت هم كاملاً «مصرف» نمى شود. ذهن ما دائماً درگير با اين كار ذهنى است مانند ارتباطات. نگرى با اشاره به اين كه اين مفهوم را از جنبش فمينيستى وام گرفته است گفت : مسأله اصلى (در جهان معاصر ) اين است كه هژمونى كار غيرمادى تمام برداشت ما را از كار تغيير داده و ما را در «شبكه جديدى» از كار قرار داده كه در آن مسأله اطلاعات است و اينكه همه چيز به وسيله شرايط توليد تعيين شده اند؛ شرايط توليد تعيين كننده شيوه زيست اجتماعى ما هم هستند. نگرى معتقد است كه با اين شرايط جديد براى صحبت از استثمار نيازمند تجديدنظر در مفهوم كلاسيك و ماركسى «ارزش» هستيم . چرا كه با شيوه جديدى از توليد جمعى ارزش سر وكار داريم. اين شيوه جديد توليد ارزش را مى توان «شكل افقى كار» ناميد. نئو ماركسيست پست مدرن نگرى دوجلسه در ايران سخنرانى كرد. از داريوش شايگان و مراد فرهاد پور گرفته تا علاقه مندان ابتدايى به فلسفه و انديشه چپ ، دراين جلسه ها حضور داشتند . نگرى را مى توان نئو ماركسيست (چپ) پست مدرن دانست كه در پى امر مشترك است . او هيچ مانيفستى عرضه نمى كند و معتقد است ، امروزه به سختى مى تون از مانيفست حرف زد . او پست مدرن است چرا كه از كثرت و ارتباطات سخن مى گويد. نگرى يك چپگراست ، چپگرايى كه معتقد است ديگر چپ وجود ندارد . چون تفاوتها ميان راست و چپ از ميان رفته است واينك تفاوت بين نخبگان است . او معتقد است ، اگر خواهان نگرش چپ هستيم بايد بتوانيم آن را دوباره ابداع كنيم. او در پى چپى است كه بتواند به امر مشترك فكر كند و نه قدرت. مهمترين تناقض انديشه نگرى در اين است كه او از يك طرف منتقد جدى نظام سرمايه دارى غرب و جريان جهانى سازى است و از طرف ديگر بيش از هر كس ديگر به پسامدرنيسم و مسيرى كه غرب طى مى كند خوشبين است . او هنوز پاسخ درخورى به اين مسأله نداده است .
|