چهارشنبه ۳۰ دى ۱۳۸۳ - ۸ ذيحجه ۱۴۲۵
Wed, Jan 19, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۰۳۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
آرشيو
به انگيزه سالگرد درگذشت مهندس مهدى بازرگان
بنيان هاى پنهان آزادى
سينا صدرنيا
198705.jpg
مهدى بازرگان از مهم ترين چهره هاى عرصه سياست و روشنفكرى در تاريخ معاصر ايران است . او از جهتى به جهان انديشه تعلق دارد و وصف روشنفكر را بر دوش مى كشد و از جهتى ديگر به عالم سياست تعلق دارد و دركسوت يك فعال سياسى ظاهر شده است. به هر روى خواه با مشى و مرام نظرى يا شيوه و شكل عمل سياسى او موافق باشيم يا نباشيم، از شأن و اهميت او در تاريخ معاصر نمى توانيم غفلت كنيم. بازرگان به دو نظريه، شناخته شده است : سازگارى علم و دين، آميختگى دين با آزادى. به اين اعتبار، مفهوم آزادى در منظومه او جايگاهى يگانه و بنيادين دارد. مطلب حاضر مى كوشد به تبيين اين موضوع بپردازد كه تعلق خاطر بازرگان به مقوله آزادى، انحصاراً و صرفاً تعلقى سياسى يا سياستمدارانه نيست بلكه درمبانى فكرى و دينى او ريشه دارد.
گروه انديشه
مهدى بازرگان از جمله متفكرانى است كه انديشه ها و رويكردهاى سياسى و اجتماعى اش از پشتوانه فكرى بنيادينى برخوردار است و به همين دليل نيز توانست چندين دهه با انديشه و رويكرد ثابت و استوار بر راه خود ايستادگى كند؛ راهى كه حتى در مقاطعى خلاف جريان سياسى حاكم بود.
مخالفت مستمر و مداوم بازرگان با استبداد و تمايلات شديد وى به آزادى نيز صرفاً يك رويكرد سياسى نبود، بلكه از پشتوانه هستى شناسانه و انسان شناسانه برخوردار بود . او آزادى را روندى مى دانست كه هستى در سير تكاملى خود طى مى كند و تحقق شگفت انگيز آن را در انسان متجلى مى نمايد.
براى درك مفهوم آزادى و استبداد در انديشه هاى بازرگان، ابتدا رد آن را بايد در جهان بينى و هستى شناسى پى گرفت و سپس رويكرد انسان شناسى اش را در قلمرو آزادى مطرح نمود و در نهايت ويژگى هاى آزادى و استبداد را از منظر او مورد بحث قرار داد.
هستى شناسى
تكامل يكى از مهم ترين مفاهيم كليدى در انديشه هاى بازرگان است كه براى درك معرفت دينى، سياسى و اجتماعى او به ناچار بايد جست وجو و شناخته شود.
به نظر بازرگان تكامل مهم ترين قانونى است كه بر كل هستى حاكم است و در فطرت و ناموس خلقت جاى دارد:
بازرگان جهان را روبه تكامل مى بيند و تكامل بشر را يك سنت الهى و براين باور است كه علم فيزيك نيز تأييدى بر جريان دائمى تحويل و تحول است . او حيات را در اساس و كليت خود يك پديده توسعه گرا و افزايش يابنده مى داند؛ اگر چه معتقد است زمانى كه نوبت به انسان مى رسد شتاب حركت خيلى بيشتر مى شود.
نگاه بازرگان به آزادى نيز در چارچوب ديد تكامل گرايانه او به هستى ، معنا مى دهد . او ميان تكامل و آزادى يك رابطه تنگاتنگ قائل است و تكامل را بدون رهاشدن بى معنى و سيرتكامل را روبه آزادى بيشتر مى داند. بازرگان ميان تكامل و آزادى رابطه اى ديالكتيكى مى بيند. به نظر او تكامل موجب آزادى و آزادى موجب تكامل مى شود؛ تكامل: «خروج تدريجى از اسارت طبيعت و از قيدهاى زندگى است و كسب آزادى و تسلط بر شرايط خارجى» .
بازرگان بر اين نظر اريك فروم كه تكامل را خروج انسان از احتياج به محيط و مردم و رها شدن از آنها براى كسب آزادى مى دانست، تأكيد مى كند. در واقع به نظر بازرگان روند تكامل همگام و همراه با روند رهايى است و هرچه بندهايى كه انسان را در اسارت طبيعت قرار مى دهد، بيشتر باز شود، انسان رهاتر و درنتيجه تكامل يافته تر مى شود و يك درجه خود را آزادتر مى سازد.
به نظر بازرگان انسان درمسير تكامل خود با دو مفهوم متضاد محروميت و رشد مواجه است. او از سويى تكامل انسان را همگام با انفصال و محروميت بيش از بيش انسان مى داند كه نتيجه آن فقير و محتاج است و از سويى ديگر اين انفصال را زمانى محقق مى داند كه انسان رشد كرده باشد.
آزادى موجب تنهايى، سرگردانى، تحير و ترديد انسان مى شود، ولى بدون ترديد و تحير، هوشيارى امكان پذير نيست. در وضعيت تلخ و دردناك تحير، انسان به ورطه هوشيارى گام مى گذارد. در واقع بازرگان، به نوعى، آگاهى را از نتايج آزادى به شمار مى آورد.
اين است كه بازرگان آزادى و اختيار را اراده خدا مى داند كه در بشر محقق مى شود، خداوند اراده كرد و به عمد خواست نشان دهد كه اگر بشردر ترديد قرار نداشت و اگر موجودى ضعيف نبود آنگاه نه به نطق مسلح مى شد و نه انديشه و ترقى در او ايجاد مى گرديد و نه حتى خداپرستى براى انسان معنا و مفهومى داشت. «كليد امتياز بشر نسبت به موجودات ديگر همين است.» ولى آنچه بسيار بديهى است اين است كه بشر در مسير تكامل خود دچار اشتباه هاى فراوان و مرتكب خطاهاى زيادى مى شود.
انسان شناسى
از انسان تعاريف متعددى ارائه شده است. انسان حيوان ناطق است؛ انسان حيوانى گستاخ است، انسان حيوانى متفكر است و... ولى از آنجا كه بازرگان «اختيار» را ويژگى ذاتى انسان مى داند، «انسان را حيوان مختار» و لازمه مختاربودن را آزادى مى داند. به نظر او اختيار عامل كليدى سير انسان در مسير تكامل است، اختيار تنها عاملى است كه به انسان اين قدرت را مى دهد كه از قلمرو نسبتاً ثابت غرايز طبيعى تجاوز كند: «يك مرتبه ارابه تكامل سرعت و جهش پيدامى كند و به تدريج اهل انس، نطق، هنر، عاطفه، حافظه، فكر، ابداع، اجتماع، علم و تمدن مى گردد. اگر از نوع انسان اختيار و آزادى را بگيريد، درهمان جا متوقف و شايد مضمحل خواهدشد.»
از آنجا كه انسان حيوانى مختار است، لذا كمتر ملزم به تبعيت از غريزه مى شود و درواقع در مسير تكامل به تدريج از دستان «غرايز لايشعر» خلاصى مى يابد و پس ازرهاشدن ازحاكميت «غرايز ارادى» سعى دركنارگذاشتن «احساسات و عواطف» مى نمايد و طى تكامل بشرى اختيار شخص منحصراً به دست «عقل» او مى افتد كه توانايى تشخيص سود و زيان به او مى دهد. «پس اگر عقل زاييده اختيار نباشد، تقويت شده و رشد و تربيت يافته، اختيار است. »
پس از آنكه انسان موجودى انتخابگر مى شود براى رفع ترديدها و سرگردانى هاى خود، سعى در شناخت مسيرها و تشخيص راههايى مى نمايد و اين امر انسان را وادار به تأمل و دورانديشى و قادر به سنجش و تمييز مسائل از يكديگر مى نمايد و درنتيجه تفكر صورت مى گيرد.
زمانى كه آزادى عمل و اختيار وجود داشته باشد، هر فرد مى تواند بنابر انتخاب تشخيص شخصى اش مسير خود تعيين و درآن مسير حركت كند و شخصيت افراد نيز دراين مسير انتخاب شكل مى گيرد.
بازرگان براين باور است كه اختلاف نردبان ترقى علوم و افكار و صنايع و عقايد مى باشد.
از اين رو وى همه دستاوردهاى بشرى را مرهون و مديون اختيار مى داند و تمدن و علم و آزاديخواهى و مالكيت، خط، اخلاق و حتى زبان را هم نتيجه مستقيم خصيصه اختيار قلمداد مى نمايد.
آزادى
با توجه به اين پشتوانه هستى شناسانه و انسان شناسانه است كه آزادى در حياتسياسى و اجتماعى بازرگان معنا پيدا مى كند. او آزادى را مبرم ترين نياز هر جامعه براى تداوم واقعى و صحيح حيات اجتماعى اش مى داند. به عبارتى ديگر، نفى آزادى، نفى حيات اجتماعى يك جامعه است. يعنى آزادى ضرورى ترين سرمايه براى هر اقدام اصلاحى در جامعه است. نفى آزادى، نفى شخصيت هر فرد اجتماعى است و نفى شخصيت افراد جامعه ، نفى ابتكار، خلاقيت و استقلال جامعه را به دنبال دارد. فقط زمانى مى توان جامعه را متحول كرد و در مسير اصلاحات قرار داد كه جامعه در جهت «افزايش شخصيت و اثر و ارزش و قدرت» افراد حركت كند. لازمه اين حركت امكان ايجاد رابطه مستقيم ميان افراد جامعه است. و اين نيز صرفاً زمانى امكان پذير است كه روح استقلال و ابتكار در ميان افراد جامعه حاكم باشد.
آزادى بزرگترين كرامتى است كه خدا براى انسان قرار داده است: «و لقد كرمنا بنى آدم» و اين بدان معنا است كه «من در كار تو دخالت نمى كنم و صددرصد آزاد مى گذارم تا هر تصميمى را خواستى بگيرى وهر تشخيصى كه مى خواهى بدهى» . بازرگان با ترسيم اين مسير براى آزادى، آزادى و دموكراسى را صرفاً در حركت جمعى محقق مى داند و علت تداوم زندگى غيردموكراتيك را در زندگى و فضاى انفرادى ( نه جمعى ) مى بيند. بازرگان دو عامل را در موفقيت اروپا مؤثر مى داند: اول ساخته شدن اروپا را نتيجه اراده يك شخص يا يك مقام نمى داند وتمام افراد را در اين سازندگى مؤثر مى داند و دوم اينكه پيروزى ملت ها را در شكل ونظام اجتماعى مى داند و نه امرى انفرادى و شخصى . در اروپا به علت آرمانهاى معنوى كمال يافته مشترك، مجموعه متحرك و مستحكمى زاييده شده است.
198591.jpg
استبداد
با توجه به درك عميق بازرگان از جايگاه آزادى و دموكراسى در زندگى بشر مى توان علت مبارزه مستمر وى را در طول حيات سياسى و اجتماعى اش با استبداد درك كرد. اگرچه بازرگان يكى از رويكردهاى دموكراسى را صورت بندى نظام مى داند كه «مبدأ و مقصد افكار و افعال در مملكت بايد ملت و مردم باشد». ولى به نظر او دموكراسى يك مفهوم سيستماتيك دارد و تحول در تربيت و شكل گيرى شخصيت هاى خلاق و مستقل، از ويژگى هاى نظام دموكراتيك است. استبداد نيز صرفاً يك شكل حكومت نيست كه تمام اراده ها را معطوف به يك فرد خاص مى نمايد، بلكه قدرت استبدادى به مثابه يك سيستم عمل مى كند و تمام شؤون جامعه را چهره و روح استبداد مى بخشد. حكومت استبدادى جامعه استبداد زده را به دنبال دارد و تمام زواياى جامعه، سازه وارها و حتى خانواده را به اين راه خواهد كشاند. در واقع نظام استبدادى روش و شيوه آموزش، تربيت و برنامه زندگى استبدادى را به همراه خود مى آورد. از نظر بازرگان نظام استبدادى، ساختار خاصى را ايجاد مى كند كه ديگر نمى توان نام آن را جامعه نهاد. استبداد تسلط كامل، مطلق و مستمرى است كه فرصت جان گرفتن و نفس كشيدن را از جامعه سلب مى كند.
بازرگان ريشه هاى تاريخى تحول نيافتگى جامعه را استبداد و ريشه هاى بسيارى از معضلات ايران را در نظام استبدادى مى داند. يكى از مهمترين تأثيراتى كه نظام استبدادى بر تمام جوامع گذاشته است و جامعه ايران نيز از آن مستثنى نيست، فقدان شكل گيرى روح جمعى و گسترش و تداوم روح انفرادى است. در چنين نظامى مردم ضعيف، بى اراده، بى وجود و بى هويت مى شوند و نظام سعى در ناتوان كردن جامعه دارد. در اينگونه نظام ها مردم قادر به ايجاد و شكل دادن تجمع ها نمى شوند و حتى شكل گيرى سرمايه و ايجاد شركتهاى تجارى عظيم نيز امكانپذير نمى گردد. به نظر وى نظام استبدادى حتى در شكل گيرى ساختار زيستى مردم ايران نقش بسزايى داشته است: «...دهات پر از قلعه و مردم خانه هايشان را در پناه حصارها مى سازند.»
جامعه استبداد زده رنگ فرد مستبد را به خود مى گيرد و ديگر از خود هويت و شخصيتى ندارد. اينجاست كه گفتار و كردار«قبله عالم» سرمشق و افتخار و آرزوى مردم مى شود، مردم از خودشان دور و بيزار مى شوند و هيچ ارزش و منزلتى براى خود قائل نيستند. با اضمحلال شخصيت و با از بين رفتن روح استقلال در مردم، روح تقليد گسترش مى يابد و در واقع «روح تقليد خود تداوم بخش استبداد و سلطه استعمار خواهد بود.»
در چنين جامعه اى اخلاق بى ارزش مى شود و مكارم اخلاقى رو به سستى مى گذارد. استبداد مخالف هر نوع تغيير و مخالف و مانع اصلاحات مى باشد و اينجاست كه روح يأس در مردم گسترش مى يابد.
به نظر بازرگان، قرار گرفتن خدا در برابر دين طاغوت در آيه الكرسى به اين معناست كه حركت دينى، يك حركت ضداستبدادى است.
سخن آخر اينكه پايه و بنيان نظام استبدادى در انديشه بازرگان بر دروغ استوار است و از اين رو استبداد كه «بزرگترين دشمن انسان است و اسباب كار شيطان،» بايد «ام الفساد» اش ناميد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |