روزهاى اول كارم دردوره جديد روزنامه ايران جمعه بود. بايد خودى نشان مى دادم كه ديگران هم حسابى روى من باز كنند. ديدم بهترين راهش مصاحبه با آدم هاى معروف و مشهور است چه اگر سؤال هايم پرت و پلا باشد، آنها مى توانند با جواب هايشان مرا به هدفم برسانند.
دو ماه و اندى دنبال شماره تلفن منزلش گشتم. اول بار كه زنگ زدم، صداى نوار ضبط شده اى را شنيدم. بدون كوچك ترين نشانى از صاحبش. دوم بار، خودش گوشى را برداشت. بعد از سلام و احوال پرسى هاى رايج و معرفى خودم كه از فلان روزنامه هستم، گفتم: «اگر اجازه بدهيد فردا دقايقى را با هم به گفت وگو بنشينيم.»
كارش اما كاملاً حرفه اى بود. يكه خوردم وقتى گفت: «شما چند نسخه از روزنامه ات را بفرست تا آنها را ببينم!» اين كار را كردم. منتهى متوجه شدم آب در كوزه و من تشنه لبى هستم كه دو ماه تمام نمى دانستم او ...
آدرس را پرسيدم تا روزنامه ها را بفرستم. جريان از اين جا شروع شد. آدرس را تمام و كمال گفت. بعد كه آن را مرور كردم متوجه شدم او همسايه ديوار به ديوار ماست و من حتى او را هزار بار توى كوچه ديده بودم. سلام و احوال پرسى كرده بوديم و نمى دانستم يك روز كارم به مصاحبه با او مى رسد.
آيدين آغداشلو نقاشى است كه قلم منحصربه فردى و به قول اهل قلم، نثرش امضاى خاصى دارد. هانيبال الخاص - كه او هم نقاش به نامى است - او را ممتازترين كارشناس خط مى داند و اهالى سينما براى نوشته هايش احترام ويژه اى قائلند.
با آغداشلو هميشه مى توانيد ارتباط برقرار كنيد. همان طور در اولين مصاحبه، سؤال هاى بعضاً پرت مرا نه تنها جواب داد كه خودش پاسخ ها را نوشت. مثل متنى كه حالا پيش رو داريد. آخرين بارى كه او را ديدم، قبل از سفر به ايتاليا بود. به عنوان كارشناس دعوت شده بود. آن موقع مى گفت: «چرا من بايد دعوت شوم. دوست داشتم حالا كه موضوع نقاشى ايرانى است، ميزبان من باشم!»
آغداشلو اما اين بار نه در سمت يك نقاش كه در جايگاه يك مخاطب حرفه اى كتاب و سينما از آخرين كتابى مى گويد كه خوانده و فيلمى كه ديده است.
عليرضا كيوانى نژاد
آخرين كتابى كه خوانده ام كتاب «از ذهن، دل، و دست» است در معرفى طرح هاى ايرانى و تركى و هندى مجموعه «استوارت كارى ولش» ، هنرشناس مهم و معتبر آمريكايى و از كارشناسان طراز اول نگارگرى قديم ايرانى. اما اين كتاب - كه حيف به فارسى ترجمه نشده - از كتاب هايى است كه تنها به كار من مربوط مى شود و شايد به كار هم نيايد و در همين حد، اشاره اى به آن كافى است. اما از كتاب هايى كه به فارسى ترجمه شده، كتاب «مرگ مردان نامى» ، نوشته «فرنان دستن» - نشر فرزان روز - را اين اواخر خوانده ام و بسيار لذت برده ام. كتاب در ادامه اثر بسيار مشهور پلوتارك، يعنى «حيات مردان نامى» ، به مرگ مردان نامى از سقراط تا استالين مى پردازد و با دقتى علمى و طبى - و حيرت انگيز - علت مرگ شخصيت هايى را كه تاريخ بشرى را تغيير داده اند و يا در شكل گيرى معرفت انسان مؤثر بوده اند، تشريح مى كند. كتاب، مواجهه انسان هاى برجسته را با مرگ - اين قطعى ترين و گريزناپذيرترين واقعه و واقعيت را - تصوير مى كند و چند و چون از پا درآمدن و فروريختن بعضى از عظيم ترين تنديس هاى بشرى را، كه گاه با عجز و التماس و گاه با وقار و ابهت صورت مى گيرد، نمايش مى دهد، و اين از پا درآمدن، در جاهايى سخت تكان دهنده است، مثل وقتى كه اسكندر مقدونى، كه در سى و دو سالگى تقريباً تمامى جهان متمدن دورانش را فتح و تصرف كرده است، به نيش پشه اى مى ميرد و بيمارى اش دوازده روز بيشتر طول نمى كشد! يا مرگ اوليور كرامول كه با اعدام چارلز اول، پادشاه انگليس در قرن هفدهم ميلادى، حقانيت ملت ها براى تعيين سرنوشتشان را اعلام مى كند، اما چنين غولى، به خاطر سنگ خرد و حقيرى كه در مثانه و مجراى ادرارش گير مى كند و عفونت به بار مى آورد، در عجز و ناتوانى تمام درمى گذرد.
كتاب را با لذت و شوق تمام، و در يك نشست، خواندم و در انتها، از اين كه مردان نامى تاريخ نيز در برابر مرگ، اين مساوى كننده بزرگ، چونان ما مردمان بى نام و نشان درمانده و حقير مى شوند، سخت آسوده شدم! پيش تر از اين به دوستان طبيبم از سر مزاح توصيه مى كردم چندان هم آسوده خاطر نباشند، چرا كه پزشك ها هم حتماً خواهند مرد و دير يا زود، اين برترى گذر ايشان بر بيماران شان از ميان خواهد رفت! ظاهراً اين نكته را تاريخ، بسيار پيش تر از اين، به مردان نامى گوشزد كرده است تا جسم حقير و شكننده شان را ابد مدت تلقى نكنند و جاودانگى را در عرصه هاى ديگرى جست وجو كنند.
از ميان فيلم هايى كه اين روزها - يا شب ها! - ديده ام، فيلم «بهار، تابستان، پائيز، زمستان و بهار» تأثير زيادى بر من گذاشته است. تأثيرى كه مانده است و ماندگار شده است و كم نمى شود.
اين فيلم را كارگردان كره اى «كيم كى دوك» ساخته است و با مضمونى بسيار شاعرانه و عرفانى هيچ ربطى و دخلى به عرفان بازى هاى مرسوم خودمانى و هندى و فرنگى ندارد. «بهار، تابستان و ...» با ساختارى مينى ماليستى و بسيار ساده، زندگى نسل هاى پياپى راهب هايى را كه در معبدى كوچك و محصور در درياچه اى بهشتى و هوش ربا بازگو مى كند و در كنار آن مى تواند به تداوم و تواتر بخشايش و گناه و مغفرت و مهربانى و خشونت اشاره كند و چرخه حيات را، با تحسين و لطف، به نمايش درآورد.
فيلم درخشانى است كه هم از حيث مضمون و هم از ديدگاه بصرى به زبان و بيانى دست پيدا مى كند كه پيش ترا ز اين، با چنين وحدت و هماهنگى و تغزلى، كمتر نظير داشته است.
فيلمى است بى نهايت زيبا، به معناى دقيق كلمه، كه جهانبينى و معناى عرفانى اش را، بى غلو و بى ادا، به روانى و سادگى انتقال مى دهد و در ساختارى حيرت انگيز، «نوع» يا «ژانرى» را پايه گذارى مى كند كه داورى و دريافت اش، به حساسيت و خرد و احاطه خاصى نياز دارد كه نظير هر «نوعى»، همراه همان «نوع» پديد مى آيد.