حميده عبداللهى
از ۱۳۳۶ كه به استخدام اداره تازه تأسيس هنرهاى دراماتيك درآمد تاكنون طيف وسيعى از فيلم هاى خوب و بد را پشت سر نهاده است و همين طور نمايش هاى بسيار. دانشجوى سال سوم دانشكده هنرهاى دراماتيك بود كه ترك تحصيل كرد؛ اولين فيلم سينمايى اش فيلم كوتاهى به نام جلد مار ساخته هژير داريوش بود در كنار فخرى خوروش. بازى اش در «مرده هاى بى كفن و دفن» ۱۳۴۳ به كارگردانى حميد سمندريان را ابراهيم گلستان ديد و پسنديد و از او دعوت كرد تا در «خشت و آيينه» ايفاى نقش كند. در ۱۳۴۷ عزت الله انتظامى از طرف داريوش مهرجويى او را به بازى در فيلم «گاو» فرا خواند و در همان سال البته نقشى به ياد ماندنى در «قيصر» كيميايى به او پيشنهاد شد: خان دايى. اما از آن به بعد اين بازيگر برجسته تئاتر و چند فيلم از سينماى موج نو ايران، دوره اى از ركود و افول را با پذيرش نقش در برخى فيلم هاى بى ارزش آن دوران آغاز كرد. اما چند سال بعد دوباره خود را احيا و دوره اى طلايى را در كارنامه اش ثبت كرد كه با «چشمه» از آربى آوانسيان (۱۳۵۱) آغاز شد و با آثار شاخصى چون «نفرين» به كارگردانى ناصر تقوايى (۱۳۵۲)، «شازده احتجاب» ساخته بهمن فرمان آرا (۱۳۵۳) و «سوته دلان» اثر على حاتمى (۱۳۵۶) ادامه يافت. پس از انقلاب فرصتى بود كه او كارنامه سينمايى خود را پر بارتر كند.
|
|
|
اما مشايخى يك بار ديگر به آثار ضعيف پاسخ داد و همين نكته پاى او را در اين سال ها به فيلم هاى سينمايى و سريالهاى كم اعتبار تلويزيونى نيز گشود. اگر چه پس از انقلاب، كمال الملك (على حاتمى ۱۳۶۳) و يا پدر بزرگ (مجيد قارى زاده ۱۳۶۴) و نيز سريال ارزشمند هزار دستان (اثر به ياد ماندنى على حاتمى)، فرازهاى او بوده اند. با اين همه، مشايخى همواره بازيگرى فروتن و استعدادى بالقوه باقى مانده است.
اى كاش شرايط روزگار بر هنرمندان ما به گونه اى مى گذشت كه آنها را همواره به اندازه شأن و توان واقعى شان در نظرگاه مردم و در آينه هنرشان جلوه مى داد. مردم مشايخى را به خاطر همان نقش هاى ارزشمندش، هميشه دوست خواهند داشت و در خاطره هنرى اين سرزمين جاودانه خواهد بود. آرزو مى كنيم باز هم او را در اوج بيابيم.
ايران جمعه
* «جمشيد مشايخى» را چطور مى شناسيد؟
- جمشيد پر از عيب است. اگرچه در تنهايى هايش سعى مى كند به عيبهايش فكر كند تا شايد بتواند از پس آنها برآيد. وقتى ۱۲ ساله بودم، پدرم يك بار به من گفت: جمشيد! اگر روزى بشنوم پسرم كلاهبردار شده، خودكشى مى كنم، اما اگر بگويند سرش كلاه گذاشته اند، شايد خوشحال هم بشوم.
* با اين وصف، پدر شما بر تربيت فرزندانش حساسيت بسيارى داشته؟
- بله... پدرم يك تركه آلبالو داشت كه به همان شيوه آن سالها وقتى كار خطايى انجام مى دادم يا شيطنت مى كردم، با تركه اش دو ضربه به من مى زد.
* اهل مشاجره و دعوا هم بوديد؟
- واقعاً نه؛ بيشتر پسرى ساكت و آرام بودم و از دعوا و كتك كارى بيزار، اما خب به هرحال من هم شيطنت هاى خاص خودم را داشتم.
* مثلاً؟
- آن روزها دوستى داشتم كه هميشه و همه جا با هم بوديم. يك بار يك ديوار چينه (ديوارى بود كه بين دو باغ مى ساختند) را به اندازه رد شدنمان سوراخ كرديم. از اين كار خيلى كيف مى كرديم، اما وقتى پدرم فهميد با تركه آلبالويش هر دوى ما را كتك زد. بعدها فهميديم امكان داشته ديوار روى سرمان خراب شود و تنبيه پدر بى دليل نبود.
* در سالهاى كودكى چه چيزى بيش از هر چيز خسته يا ناراحتتان مى كرد؟
- سوم ابتدايى كه بودم، اشعار مولانا و حافظ را بايد حفظ مى كردم، اما مشكل اينجا بود كه خود آن معلم هم معنى اشعار را نمى دانست، هميشه از حفظ كردن اشعار طفره مى رفتم. حتى سخت گيرى و اصرار معلم در حفظ شعرها از آن درس زده ام كرده بود.
* و بيشتر از چه چيزى خوشحال مى شديد؟
- از همان كودكى به ديدن تئاتر علاقه داشتم. تئاترها و فيلمهاى آن زمان به زبان اصلى بود و دوبله نمى شدند. سال پنجم دبستان كه بودم، مدير مدرسه به خاطر علاقه و استعدادم در نمايشنامه مدرسه كه مناظره اى بين يك «شتر» و يك «موتور» بود، نقشى به من داد. اين تئاتر در مقابل خانواده هايمان اجرا مى شد. من و دوستم «ناصر» اين تئاتر را اجرا كرديم و مورد تشويق زيادى قرار گرفتيم.
* پس در واقع از همان دوران، اولين تجربه هاى بازيگرى تان را آغاز كرديد؟
- بله، تابستان كه مى شد، با ذوق و شوق فراوان نمايشنامه مى نوشتم. دوستانم را جمع مى كردم و با تخت و پتوهاى سربازى، صحنه هايى براى اجراى نمايش درست مى كرديم. از خانه همسايه ها صندلى مى آورديم و در پارچين مى چيديم. جالب بود كه كارت دعوت هم به تعداد صندلى ها، به دوستان و آشنايان براى تماشاى نمايشنامه مان مى داديم!
* چه نوع نمايشنامه هايى مى نوشتيد؟
- نمايشنامه هايى با موضوع هاى تاريخى - ميهنى؛ خودم هم نقش سردارى را بازى مى كردم كه اغلب پس از تسخير سرزمينى تازه، فاتحانه به كشور باز مى گردد و با دختر پادشاه ازدواج مى كند.
* در واقع با آن تجربه هاى اوليه علاقه شما به مقوله نمايش و بازيگرى به نوعى تقويت مى شد؟
- بله و پيرو همين تجربه ها هم بود كه وقتى سال ۱۳۳۶ خدمت سربازى ام تمام شد، با معرفى يكى از دوستانم به «اداره تئاتر» رفتم. دكتر فروغ رئيس اداره تئاتر از من امتحان گرفت و استعداد مرا صد درصد تأييد كرد. من اولين نفرى بودم كه در آن اداره استخدام شدم. بعد از من هنرمندانى چون جميله شيخى، اسماعيل شنگله، پرويز بهرام، جمشيد امينى (كه در جوانى درگذشت) و بعد هنرمندانى كه سابقه تئاترى شان بيشتر بود، مثل عباس جوانمرد، على نصيريان، محمدعلى كشاورز به استخدام اداره هنرهاى دراماتيك درآمدند. پس از دو سال هنرمندان ديگرى چون داورفر و سمندريان و داود رشيدى به اين اداره آمدند.
* براى ايفاى نقش هايتان دچار اضطراب هم مى شديد؟
- راستش هنوز هم دچار اضطراب مى شوم. هنوز هم وقتى كارگردان مى گويد: «صدا؛ دوربين...» مثل اين است كه ميليونها چشم از پشت لنز دوربين به من خيره شده اند و انگار بار اول است كه جلوى دوربين مى روم.
* پس شايد به خاطر همين حساسيت شما بوده كه در همه اين سالها اسم «جمشيد مشايخى» در تيتراژ يك سريال يا فيلم سينمايى مى توانسته مردم را به ديدن آن اثر ترغيب كند؟
- نمى دانم، اما براى من همين واكنشها، انتقادها و نظرهاى مردم بوده كه آن اضطراب را به وجود مى آورد. هر بار كه جلوى دوربين مى روم به اين فكر مى كنم كه آيا نگاه مردم به جمشيد مشايخى همان نگاه هميشگى است يا اينكه آن نگاه، ديگر عوض شده است. به هرحال آنچه كه مسلم است، بعد از اين همه سال، استرس من در هر فيلم تازه ام به خاطر نگرانى ام از قضاوت مردم است.
* تا حالا بوده به شما بگويند كه فلان فيلم تان روى زندگى كسى يا كسانى اثرى ماندگار گذاشته است؟
- دو سال بعد از فيلم پدربزرگ (مشايخى براى اين فيلم جايزه بهترين بازيگرى را از نخستين جشنواره بين المللى پيونگ يانگ ۱۹۸۷ دريافت كرد) كه در سال ۱۳۶۴ به اكران عمومى درآمد، براى بازى در فيلمى به چابهار رفته بوديم. جوانى مرا ديد و بوسيد؛ گفت: چند سال پيش مدتى طولانى از مادرم قهر كرده بودم. اما بعد از ديدن فيلم پدربزرگ بلافاصله به ديدنش رفتم، به او گفتم از رفتار خود پشيمانم.
* استاد! شما اهل ورزش هم هستيد؟
- بله. به بازى كردن فوتبال و واليبال علاقه زيادى داشتم. تا چند سال پيش هم كوهنوردى مى كردم، اما به دليل حادثه و تصادفى كه سه سال پيش برايم پيش آمد و زانوهايم آسيب ديد، عملاً ديگر نمى توانم به اين ورزشها بپردازم. بازيهاى فوتبال و كشتى را از جوانى دنبال مى كردم.
* به كشتى و جوانى اشاره كرديد؛ جوانى شما مصادف با حضور غلامرضا تختى بوده؛ آيا اين ورزشكار ملى و جهانى را از نزديك هم ديده بوديد؟
- بله، سال ۳۶ به ديدار او رفتم. از همان زمان تحت تأثير فروتنى و بزرگوارى عجيب او قرار گرفتم. هميشه در تنهايى از خدا مى خواستم اگر روزى به شهرتى رسيدم، ذره اى از بزرگوارى و فروتنى جهان پهلوان تختى در من هم باشد؛ براى همين هميشه با خود مى گويم: «من خاك پاى مردمم» تا يادم باشد هيچ چيز نيستم. من هيچم و اين را هرگز از روى تظاهر نمى گويم. چشم، آينه درون آدمهاست.
* خدا را چگونه حس مى كنيد؟
- عاشقم در همه عالم كه همه عالم از اوست.
* و براى جوانترها بگوييد، هنرمند بودن چقدر با تحصيلات هنرى داشتن مرتبط است؟
- به نظر من هنرمند بودن و تحصيلات عالى دو مقوله جدا از هم است. بعضى ها درس هنر حتى در سطوح بالا مى خوانند و مدرك مى گيرند، اما هنرمند نمى شوند، مثلاً دانشكده ادبيات هيچ گاه شاعر يا داستان نويس بيرون نمى فرستد. پيشكسوتان ما در هنر، همه عاشق بودند تا تحصيلكرده. البته اگرچه تحصيل نكردند، اما باسواد بودند و اين به اين معنى است كه مطالعات و كسب دانش گسترده اى داشته اند. مثل استاد زاهد و بسيارى از استادان ديگر.
* شما يك پيشكسوت تئاتر هستيد؛ راستى چرا مردم در گذشته به تئاتر بيشتر علاقه نشان مى دادند؟
- واقعيت اين است كه مردم آن زمان به تئاتر عشق مى ورزيدند و نه فقط علاقه، اما از سالهايى كه فيلمهاى دوبله شده به طور گسترده اى در سراسر ايران به نمايش درآمد، تماشاگران تئاتر هم كم تر شدند و تلويزيون هم ضربه آخر را زد. زمانى كه ما تئاتر را شروع كرديم، هنرمندان پيشكسوت تئاتر، كار هنرى را كنار گذاشته بودند. ما يك تله تئاتر در شبكه دوم تلويزيون هر شب جمعه اجرا مى كرديم. مردم برنامه تلويزيونى ما را ديدند و با كارمان آشنا شدند. آن موقع بود كه براى ديدن تئاترمان به تالار سنگلج آمدند. ما حتى به خاطر عشق به كارمان با مينى بوس به مرزها مى رفتيم و براى سربازها تئاتر اجرا مى كرديم. قصدمان فقط اين بود كه خدمتى انجام بدهيم.
* در مورد انتخاب كارهايتان چه چيزهايى را در نظر مى گيريد؟
- اول فيلمنامه را مى خوانم. اين نكته كه آيا داستان و نكته هاى فيلم به درد مردم مى خورد، برايم خيلى اهميت دارد. البته در كارهايى هم بازى كرده ام كه بعداً به خاطر آنها عصبى شده ام و يا غصه خورده ام. چون عوامل فيلم به اين نكته هيچ توجهى نداشتند كه وظيفه ما اهل هنر خدمت به اين سرزمين است. متأسفانه آنها در آن فيلمها فقط قصد پر كردن جيب هايشان را داشته اند و نه بيشتر. به همين دليل هم آن كارها خوب از آب درنيامده اند.
* نظرتان درباره ميراث فرهنگى ايران چيست؟
- يكى از عمده ترين مشكلات ما بى اعتنايى به گذشته درخشان و آثار ادبى مان است. داستانهاى فردوسى پر از حكمت است. اينكه چرا رستم راستگو، دوبار به پسرش دروغ مى گويد و يا چگونگى گذشتن سياوش از آتش. اما امروزه نه تنها اعتنايى به اين مسائل نمى شود كه هيچ، وقتى به ديدن يكى از بناها و ميراثهاى فرهنگى ايران مى روم و مى بينم بعضى ها يادگاريهايى بر روى آنها با چاقو يا ميخ نوشته اند، مثل آن است كه اين ميخ را به قلب من فرو كرده اند.
* و حرف آخر...
- مگر هيچ ايرانى وجود نداشته باشد كه خليج فارس ما، روزى خليج عرب نام گذاشته شود.